تبليغاتX
سایه
Home - Email - Archive - Link - RSS




سلام

 

امتحان آخر يعني عربي را هم داديم و از شر امتحانا راحت شديم ، من اولين بار بود كه عربي را اينجوري خوب مي دادم هميشه عربيم رو 16 ، 15 وايساده هر چي هم مي خونم فايده نداره نمي دونم برا چي من بايد زبوني را بخونم كه ازش هيچ سر درنميارم و به كارم هم نمياد ، حالا امسال كه خيلي آسون تر شده پارسال كه بايد باب ها را مي خونديم من تا آخر سال اصلا نفهميدم باب ها چي بودن برا هر امتحاني هم سر امتحان خودم را مي كشتم و حفظشون مي كردم بعد امتحان هم از يادم مي رفتن و برا امتحان بعدي دوباره روز از نو روزي از نو .....

 

امتحانا تموم شدن و نكته خيلي عجيبي كه توشون بود اين بود كه من فقط تو يه امتحان اونم زيست مثلا تقلب كردم ، كه اونم همچين تقلبي نبود فقط جنس حلقه کاسپاري را يادم رفته بود كه تا بهناز گفت س يادم اومد سوبرين بود .

 

اين متن را داشته باشين :

 

در زندگي سرانجام لحظه اي مي رسد كه حق انتخاب از آدم گرفته مي شود . همان طور كه در آغاز زندگي ، هيچ كس حق انتخاب ندارد . كودك حق ندارد پدر و مادرش را انتخاب كند ، يا جنسيتش را ، يا مليتش را ، يا طبقه اش را .... اما در دوره كوتاهي از زندگي ، به او حق انتخاب داده مي شود . در اوج شكوفايي جواني . بين پانزده تا سي سالگي ، يعني درست زماني كه آدم اصلا شعور انتخاب ندارد . و بعد دوباره حق انتخاب را از او مي گيرند . .....

 

خب نظرتون چيه ؟  اين متن مال كتاب شاهدخت سرزمين ابديت نوشته آرش حجازيه ، شما باهاش موافقين ؟

 

تا بعد

 

 



+ Wed 20 Apr 2005 - 10:43 PM -   - 






سلام

 

امتحان زيست را هم داديم ، من كه خوب دادم .

 

ديروز من تو كلاس تو افكار خودم بودم ملينا اومد و گفت : فردا زيست ، از كدوم بخش ها امتحان داريم ؟ منم گفتم بخش 6 و 7 ، برگشت گفت : نه بابا . منم گفتم : خب 7 و 8 ، من الكي يه چيزي گفتم كه بي خيال ما بشه فكر نمي كردم جدي بگيره ، بدبخت نشسته بود بخش هشت كه اصلا تو امتحان قرار نبود بياد را حسابي خر زده بود ، بعد بخش هفت را فقط نيگا كرده بود امروز صبح كه اومد مدرسه چشاش چهارتا شد وقتي فهميد چه غلطي كرده ، كپ كرده بود ، امتحانشم فكر نمي كنم خوب داد ، البته برا ملينا كه فرقي نمي كنه هر چي شد ، شد .

 

( ديروز يادش بود كه اونجوري گفته به ملينا ولي پا نشد زنگ بزنه خونه شون بهش بگه الكي گفته ، خيلي بدجنس بازي درآورد . )

 

امروز سر جلسه بهناز از بس نشسته بود درس خونده بود حسابي قاطي كرده بود ، سوالا را با هم اشتباه مي گرفت ، دو دقيقه از شروع امتحان نگذشته هي لگد ميزنه ميگم چته ؟ ميگه سيستم تنفسي حشرات چي بود ؟ تا گفتم سيستم لوله هاي نايي گفت آهان آهان ، ما دوباره تمركز گرفتيم شروع كرديم به جواب دادن ، پنج دقيقه بعد ديديم دوباره هي لگد ميزنه ميگم دوباره چته ؟ ميگه نقش ديافراگم ، تا گفتم يه پرده است كه قفسه سينه را از حفره شكم جدا .... گفت آهان آهان ، دوباره ما تمركز گرفتيم ، دو سه دقيقه بعد دوباره لگد ها شروع شد گفتم دوباره چي ميخواي ؟ گفت نقش بازوفيل ، ايندفعه هم تا گفتم ترشح هستامين گفت آهان آهان ، دو سه دقيقه بعد كه دوباره شروع كرد به لگد زدن گفتم بهناز داري ميري رو اعصابم بزار يه سوال هم من جواب بدم همش دارم به تو جواب ميدم ، گفت الهام تو رو خدا آخريشه به دادم برس گفتم بگو گفت بذر افشاني هوا ؟ اينم براش گفتيم ، ديگه داشت اعصابمون را به هم مي ريخت تا مي رفتيم رو يه سوال شروع مي كرد ، البته آخر امتحان منم بدجوري گير كرده بودم كه جنس حلقه كاسپاري چيه كه بهناز به دادم رسيد .

 

نميدونم چرا جديدا مردم هر كاري دوست دارن مي كنن بعد ميان معذرت خواهي مي كنن انگار با يه معذرت خواهي همه چي تموم ميشه ميره پي كارش ، اگه قرار بود هر كاري دوست داريم انجام بديم ، تا مي تونيم وسايل آزار و اذيت ديگران را فراهم كنيم بعد بياييم بگيم شرمنده و همه چي حل و فصل مي شد ، تو اين دنيا سنگ رو سنگ بند نمي شد ، من نه مهربونم نه بخشنده ، كسي حق نداره هركاري دوست داشت با من بكنه ، بعد من ببخشمش ، هر كسي هم لياقت بخشيدن نداره .

 

( الهام كينه شتري نداره ، من نديدم تا حالا كسي عصبانيش بكنه بعد اون ديگه نبخشدش ، اما اين دفعه انگاري خيلي شاكيه كه اينجوري ميگه . )

 

همونجوري كه فكر كنم تا الان ديگه فهميدين ، پاپ جديد هم انتخاب شد به سلامتي و ميمنت ، پاپ ژان پل دوم _ كارول يوزف وويتيلا _  هم كه اكثريت ميدونن لهستاني بود و جوونترين فردي بود كه در قرن بيست به اين مقام رسيده بود ، از محبوبيت زيادي هم برخوردار بود ، پاپ جديد را كاردينال ها انتخاب ميكنن ، تا زمان انتخاب پاپ جديد ، هر روز چهار راي گيري انجام ميشه همچنين هر روز بعد از انجام دومين دور راي گيري برگه ها سوزونده ميشه و به اين ترتيب هر روز احتمالا دو بار دود سياه از محل جلسه بلند ميشه ، اين كار ادامه پيدا ميكنه تا پاپ جديد انتخاب بشه و با انتخاب او دود سفيد از ساختمان بلند خواهد شد بعد پاپ جديد در ايوان كليساي سنت پيتر حاضر ميشه ، خب پاپ جديد يه آلمانيه به نام جوزف راتزينگر كه 265 پاپ تاريخ كليساي رومه ، حالا اينا را برا چي اصلا گفتم ؟ همينجوري محض اطلاع ، حالا بد نيست يه خورده آدم اطلاعات عموميش قوي باشه .

 

تا بعد

 

( برمي گردم )

 

 

 

 



+ Tue 19 Apr 2005 - 11:30 PM -   - 






سلام

 

شيمي را هم دادم از اون چيزي كه فكرش را هم مي كردم بهتر دادم فردا هم زيست بعدشم عربي بعدشم تموم ، بعد دوباره شروع مصبت هاي دو تا امتحان در روز داشتن و مقش شب نوشتن ـ از اون موقع كه يادم مياد به مشق مي گفتم مقش ، هنوزم مقشه ، هميشه هم مقش ميمونه ـ تازه تو ماه ارديبهشت معلما همه با هم دوره درساي گذشته را ميذارن كه تو اين ماه پدرت در مياد ، جون مي كني تا تموم بشه ، وقتي هم تموم شد ميرسي به امتحاناي خرداد .....

 

( حالا هي برا درس و مشق غرغر كنيد بعد كه تابستون شد يه هفته نگذشته بهانه ي كلاس درس و همكلاسي ها و اذيت هاي سر كلاس و معلم ها و درساتون را مي گيريد و دلتون مي خواد زودتر مدرسه ها باز بشن . )

 

بالاخره ارديبهشت هم اومد و چه زود يك ماه گذشت اصلا فكرشم نميشه كرد ، تو عيد بود كه به خودمون مي گفتيم امتحاناي نيم ترم را چه جوري بديم ؟ عين برق و باد گذشت ، خوبيش اينه كه اين ماه نمايشگاه كتابه و ما از حالا داريم لحظه شماري مي كنيم .

 

امشب خودم را كشتم كلي اين در اون در زدم يه متن پيدا كنم بذارم اين جا ، كلي كتاب و مجله را گشتم اما دريغ ، نميدونم چرا هر وقت دنبال چيزي مي گردي پيداش نمي كني ولي وقتي كاري باهاش نداري هميشه جلو چشته ، به هر حال ما كه امشب چيزي پيدا نكرديم همين پرت و پلا هاي ما را بخونين فعلا .

 

تا بعد

 

(برمیگردم)

 

 

 

 



+ Mon 18 Apr 2005 - 11:29 PM -   - 






سلام

 

امتحان زبان فارسي را هم به مباركي و ميمنت داديم و من طبق معمول هميشه ديكته هاش را اشتباه نوشتم ، هميشه ميگم ايندفعه ديگه درست مي نويسم بازم غلط درمياد ، يه بار نشد ما حداقل از ديكته اش بيست و پنج صدم بگيريم فقط برا دلخوشي ، فردا هم شيمي داريم ، كي ميشه اين امتحانا تموم بشه يه نفس راحتي بكشيم ، البته نفس راحت همش حرفه از چهارشنبه كه ديگه اخرين امتحان را ميديم بايد بشينيم بازم پاي درس كه معلمايي كه پنجشنبه باهاشون كار داريم دستور فرمودن درس هايي را كه در طول امتحانا دادن و نخونديمشون بخونيم تا بپرسن .

 

امروز شهادت امام حسن عسگري (ع)  بود كه به همه تسليت عرض مي كنيم همچنين روز به امامت رسيدن امام مهدي (عج) اين متن را هم داشته باشين :

 

تنها كه نيستي ، تنها نمي ماني ... آمده است كه بماند . هنوز كودك است كه مي ايستد بر جنازه آخرين شهيد تبارش و نماز مي خواند .

يك صداي مشتاق از ميان جمعيت زمزمه مي كند : السلام عليك يا ميثاق الله اخذه و ولده ... او ميثاق خداوند است . پيماني بسته  با بندگانش  كه هرگز تنها نمانند .

قامت نماز را نبسته است هنوز كه چشم هاي محرم و نا محرم تيز مي شود روي او ، كه او همان است ، همان كه همه آسمان همن لحظه را مي كنند .

شهادت پدر ، آغاز امامت پسر است اين رسم تبار اوست .

او آخرين جانشين خداوند است بر زمين ....

نماز را بر پا مي دارد و مي رود براي برپا داشتن كه نامش تا هميشه قائم بماند .

محبوبه حقيقي

 

تا بعد



+ Sun 17 Apr 2005 - 11:28 PM -   - 






سلام

 

امتحان هندسه را هم داديم ،  امتحان هاي ناجور بالاخره تموم شد از اين جا به بعد ديگه كمتر سختي مي كشيم .

 

امروز تو كلاس كه بوديم ملينا نشسته بود رو ميزم همينجوري كه داشت با مهسا حرف ميزد مداد پاكن منو برداشت از اين ور كلاس پرت كرد اون ور كه بخوره تو سر مهسا و از اونجايي كه اگه اون پاكن گم مي شد منو بهناز بدبخت مي شديم _ چون وسايل منو بهناز مشتركه دوتامون با هم استفاده مي كنيم ، يه وقت مي بيني من مداد مي خوام دست مي كنم تو كيف بهناز مداد درميارم ، اين پاكن آخرين پاكن از نسل پاكن هامون بود و باقيشون همه گم شده بودن _ از دست ملينا عصباني شدم و مقنعه اش را كشيدم اينقدر بچه شله كه از رو ميز افتاد پايين ،  تلو تلو خورد بعد با مخ رفت تو ديوار ،  حالا ما از يه طرف خنده مون گرفته _ خيلي جالب رفت تو ديوار هنوزم يادم ميافته خنده ام مي گيره _ از يه طرف هم ملينا سرش درد گرفته تا آخر زنگ هم سرش درد مي كرد ، ما معذرت خواهي كرديم ولي حقش بود چون همونجور كه گفتم اون پاكن به جون ما بسته است .

 

( فقط كافي بود ناظمشون بفهمه ، اون وقت ديگه هيچي چون اين الهام خانوم سابقشون خيلي ناجور خرابه ، پارسال زدن پاي يه نفر را شكوندن ، باعث مو برداشتن پاي يه نفر ديگه هم شدن ، البته خودشون هنوزم معتقد هستن وقت بازي اين چيزا پيش مياد و طبيعيه ، خاله بازي كه نمي كرديم هيچيش نشه ، بچه ها هم جنبه نداشتن كه رفتن دفتر لو دادن  . )

 

امروز زنگ ورزش امتحان دو داشتيم ، بايد هفت دور دوره زمين واليبال مي دويديم _ نگيد اين كه چيزي نيست و كمه و از اين حرفا ما هم اولش از اين حرفا زديم كه بعدشدچار مشكل شديم _ من چون بيني ام مشكل داره _ پليب بود ؟ مليب بود ؟ يه همچين چيزايي بود ديگه _ از راه بيني نمي تونم خوب نفس بكشم بايد حتما دهنم هم كمي نيمه باز باشه كه خفه نشم وقتي هم زياد پياده روي مي كنم نفسم بند مياد خب حالا اينا به كنار ما با همه اين تفاصير گفتيم هفت دور چيزي نيست و مي دويم و دگه با هفت دور كسي نمرده و از اين حرفا ، آقا چشمتون روز بد نبينه به دور سوم نرسيده كم آورديم مجبور شديم از دهنمون هم براي نفس كشيدن استفاده كنيم كه همه ديگه اينو مي دونن كه وقتي با دهن باز بدوي هم دلت درد مي گيره هم به شش هات فشار مياد قفسه سينه ات سنگيني مي كنه ، دور هفتم كه تموم شد عين ميت افتاديم ، تا زنگ آخر هم مشكل داشتيم و موقع حرف زدن هم به همچنين .

 

( الهام خانوم از سر لج هم كه شده همون دور سوم نگفتن ديگه نميتونم كه باقيش را نرن ، حتما بايد به خودشون لج كنن و غد بازي دربيارن ، از اون طرف هم ميشه گفت بلايي كه سر ملينا آورد دامنش را گرفت . )

 

خب ديگه برا امروز بسه

 

تابعد

 

( برميگردم )

 

 



+ Sat 16 Apr 2005 - 10:56 PM -   - 






سلام

 

امروز كه جمعه بود و معمولا جمعه ها هيچ اتفاق خاصي نميافته چون تا لنگ ظهر كه خوابيم بعدش هم كه بيدار مي شيم مي شينيم تا پكري خواب از سرمون بپره و شروع كنيم به درس خوندن البته اين جمعه اولين جمعه اي بود كه ما درس خونديم چون شنبه ديني و جغرافي و ورزش داريم كه هيچ كدوم خوندني به حساب نميان ولي چون فردا همون جور كه مي دونين امتحان مزخرف هندسه را داريم بايد درس مي خونديم .

 

همون جور كه مشاهده فرموديد استقلال هم خودش را كشت تا برق را برد و همونجوري كه من بارها گفتم چون استقلال موتورش نفتيه طول مي كشه تا روشن بشه ، استقلاليا آخر بازي يادشون ميافته بايد ببرن و براي اين كه ببرن بايد گل بزنن ، گل آخرمون را هم كه كلي زور زديم تا توپ رفت تو دروازه ، اصلا تو ليگ تيمي خنده دار تر از استقلال پيدا نميشه نه بردش مثل برده نه باختش باخته ، اما مهم در اينجا اينه كه ما بازي را برديم .

 

قيافه قلعه نويي وقتي استقلال بازي را باخته بود و تماشاگرها عليه اش شعار ميدادن و حجازي را تشويق مي كردن _ كه همه شعارهاشون به وضوح از تلويزيون شنيده مي شد _ خيلي ديدني بود ، همين طور عكس العملي كه عنايتي بعد گلي كه زد نسبت به تماشاگر ها نشون داد .

 

اين شعر را هم داشته باشيد خيلي بامزه است :

 

پيرمردي داشت هيزم مي كشيد

گاه از سر ، گاه از دم مي كشيد !

بار او سنگين ، خودش ناجور بود

زير بار زندگي اين جور بود !

گفت با بيماري و شرمندگي :

مرگ بهتر باشد از اين زندگي

مرگ حاظر شد كنار پيرمرد

پيرمرد از ديدن او زرد كرد

مرگ پيش آمد ، به او گفت اي عمو

آمدم من ، هر چه مي خواهي بگو  

پيرمرد آهسته گفتا :  اي فتي !

از زمين بردار ،  اين بار مرا

بار هيزم را بنه بر دوش من

دور شو لطفا ز بيخ گوش من !

عمران صلاحي

 

تا بعد

 

 



+ Fri 15 Apr 2005 - 10:30 PM -   - 






سلام

 

امروز روز خوبي بود امتحانم را كه خوب دادم ، شنبه هندسه را هم بدم خيالم راحت راحت

ميشه .

 

امروز معلم زيست داشت در مورد بندپايان صحبت مي كرد كه يه دفعه يكي از اين بندپايان

محترم  _ از اون نوعش كه خانم ها هميشه مي خوان به زور به اين و اون بقبولونن كه

ازشون نميترسن فقط چندششون ميشه – از ته كلاس شروع كرد به حركت كردن ، در

عرض يك ثانيه تمام ميزهاي كنار ديوار خالي شد ، خانم هاي محترم در حالي كه جيغ

ميزدن فرار كردن رفتن طرف ديگه ي كلاس ، بايد اونجا بودين و ميديدين چقدر وضعيت

خنده دار شده بود من كه ديگه داشتم از خنده مي مردم ، بيچاره سوسكه انگار از

 سروصداي بچه ها خيلي ترسيده بود خودش را اين در اون در ميزد يه جوري فرار كنه من

كه از خنده نمي تونستم تكون بخورم ديگه ، آخر سر يكي از بچه ها رفت يه لگد بهش زد و

سوسكه هم همون گوشه كلاس موند تا معلمه ادامه درسش را بده زنگ تفريح كه خورد

تصميم گرفتيم سوسكه را كه ديگه بچه ها به بيرون كلاس انتقالش داده بودن بياريم بزاريم

زير ميز معلم فيزيكمون كه سر زنگش يه خورده بخنديم و مسخره بازي دربياريم – چون

معلم فيزيكه جوونه و خيلي سوسول و تي تيش مامانيه گفتيم حتما مي ترسه و ما مي خنديم

– يكي از بچه ها هي سوسكه را با لگد ميزد كه بيارتش توي كلاس و يكي ديگه از

بچه ها كه از ماجرا خبر نداشت به سوسكه لگد ميزد كه از كلاس بيافته بيرون ، حالا هيچ

كس هم به اون بنده خدا نمي گه ماجرا از چه قراره كه ديگه هي اين سوسك را به هم

پاس ندن ، اينقدر اين سوسك بيچاره را اين ور اون ور كردن كه به شونصد قسمت مساوي

تقسيم شد و بعد هر كدوم از بچه ها يه تيكه اش را برداشته بودن هي با پاشون ميبردن اين ور

اون ور كلاس ، حالا اين وسط چنتا از بچه ها رفته بودن رو ميزها و جيغ مي كشيدن كه

بس كنيد و اينا را بندازين بيرون ، كه آخر سر اينقدر التماس كردن كه بچه ها رضا دادن

از مسخره بازي و كثافتكاريشون دست بردارن ، منم خيلي دوست داشتم برم يكي از

 قسمت هاي سوسكه را بردارم باهاش بچه ها را اذيت كنم اما ، چون از زنگ اول گلاب

به روتون ، روم به ديفار ، زبونم لال حالت تهوع داشتم و مي ترسيدم بازي با سوسكه كه

دل و روده اش به طرز دل خراش و نا خشايندي بيرون ريخته بود باعث بشه حالم به هم

بخوره تصميم گرفتم بي خيال بشم و فقط بشينم به گند بازي اين دسته از بچه ها و جيغ و

داد هاي اون دسته از بچه ها بخندم ، البته يكي از بچه ها يكي

از قسمت هاش را شوت كرده بود ته كلاس و افتاده بود زير ميز ما ، بهناز كلي بهم التماس

كرد كه اونو بندازم يه طرف ديگه اما من با بدجنسي تمام نه تنها اين كار را نكردم كه با خيال

راحت _ بدون توجه به آه و ناله هاي بهناز _ گرفتم نشستم تا اين براش درس عبرتي بشه

كه از اين به بعد وقتي سر امتحان هي بهش لگد ميزنم و نيشگونش مي گيرم كه بابا چگالي

آب چنده _ چون نمي دونم چرا اصلا يادم نميومد _ هي نچ نچ نكنه ، برا من قيافه نگيره و

فوري جوابم را بده .

 

( امروز سر كلاس خيلي آتيش سوزوندن و معلم زيست بدبختشون را بيچاره كردن از بس

حرف زدن و به هم تيكه انداختن و سر درس هر چي معلمه مي گفت ميزدن زير خنده ،

اصلا امروز همگيشون يه جورايي خل شده بودن و به هر چيز بي مزه اي مي خنديدن . )

 

مثل اين كه امروز خيلي حرف زدم نه به چند روز پيش كه داشتم از بي مطلبي مي مردم نه

به حالا كه اينقدر روده درازي كردم .

 

( الهام معمولا ساكته و زياد حرف نميزنه اما وقتي هم كه شروع مي كنه به حرف زدن ديگه

نميشه جلوشو گرفت . )

 

تا بعد

 

( برميگردم )

 

 



+ Fri 15 Apr 2005 - 0:8 AM -   - 






سلام

امروز همه چي عالي بود ، همه چي سر جاش بود ، امتحان زبان را كه با اين كه شب مريض بودم نخونده بودم و فقط نيم ساعت صبح رسيده بودم بخونم عالي دادم ، فردا هم امتحان فيزيك داريم خيلي هم معلممون نامردي كرده ۴ تا فصل را گذاشته برا امتحان اونم با كلي مسئله و جزوه كه بايد همه را تو يه نصفه روز بخوني البته من كه بيشتر مسئله ها را هنوز يادمه جزوه ها هم كه خوندنش كاري نداشت زود تموم شد ، فردا فيزيك را بديم شنبه هم هندسه ديگه امتحان سخت نداريم البته هندسه سخت نيست مزخرف و اعصاب خورد كنه همه معلم ها هم ميگن هندسه اينجوريه آدم زجركش ميشه تا اثباتاش را بخونه .

امروز سر كلاس وقت اضافه آورده بوديم داشتيم فيزيك مي خونديم يه دفعه مهسا از بس از زنگ اول درس خونده بوديم و مسئله حل كرده بوديم مخصوصا مسئله هندسه و فيزيك با كتاب كوبيد تو سرش و گفت عجب غلطي كرديم اومديم تجربي ، يكي نبود بگه آخه اين همه رشته چرا تجربي مي رفتي انساني مي خوردي مي خوابيدي اين همه زجر نمي كشيدي از اول سال آرزو به دل مونديم يه روز امتحان نداشته باشيم گفتم بابا مهسا بي خيال چرا قاطي مي كني بشين مثل بچه آدم درست را بخون غر الكي هم نزن حالا ديگه اين حرفا فايده نداره سرش را تكون داد و دوباره شروع كرد درس خوندن بيچاره قيافه اش خيلي زار و نزار شده بود ولي به نظر من هم حق با مهسا است .

اين متن استاين را خيلي دوست دارم :

روزي من زبان گل ها را مي دانستم ،

روزي هر آنچه را كه كرم ابريشم مي گفت ، مي فهميدم .

روزي من پنهاني به پرحرفي سارها مي خنديدم ،

و در بستر خود

به گفت و گو با پروانه ها مي نشستم .

روزي من همه ي پرسش هاي زنجره ها را مي شنيدم

و پاسخ مي گفتم .

با هر دانه برفي كه به زمين افتاد و هنگام مردن مي گريست

من هم مي گريستم .

روزي من زبان گل ها را مي دانستم ... .

چگونه بود آن زبان ؟

چگونه بود ؟

تا بعد

 



+ Wed 13 Apr 2005 - 11:38 PM -   - 






سلام

امروز هم هيچ اتفاق خاصي نيافتاده همه چي مثل هميشه بود پس فعلا دوباره بايد يه متن از استاين بنويسم :

صاحب اين اتاق بايد خيلي خجالت بكشد .

لباس زيرش روي چراغ است ،

باراني اش روي صندلي پر از خرت و پرت ،

صندلي حسابي خيس شده

دفتر تمرينش روي لبه پنجره

بلوزش كف اتاق

شال گردن و كفش اسكي اش زير تلويزيون

شلوارش نامرتب روي در

كتاب هايش روي هم در كمد

جليقه اش توي اتاق پذيرايي

مارمولكي روي رختخوابش

جوراب هاي نشسته و بد بويش آويزان از ديوار

صاحب اين اتاق واقعا بايد خجالت بكشد

حالا مي خواهد دنالد باشد يا ربرت ، ويلي باشد يا ...

چه ؟ گفتي مال منه ؟ خداي من

مي بينم چقدر همه چيز برايم آشناست !

اين دقيقا توصيف اتاق ماست به هم ريخته ، شلخته ، نامرتب ، درست مثل بازار شام ، شتر با بارش اونجا گم ميشه .

تا بعد



+ Wed 13 Apr 2005 - 0:12 AM -   - 






سلام

نمي دونم چرا همين الان بي خود و بي جهت هوس كردم يكي را بگيرم مفصل بزنم هيچ كس هم دم دست نيست كه شرايط لازم براي كتك نوش جان كردن دارا باشه - يك نمونه انسان خل ، اگه تا حالا مشاهده نكرده بوديد بشتابيد ، نمونه بارز يك انسان كم عقل ، خدايي منم بعضي وقتا يه چيزايي دلم مي خواد كه خودم هم توش مي مونم - از متقاضيان خواهش منديم با ما تماس بگيرند كه در صورت واجد شرايط بودن كتك نوش جان بكنند .

( خواهشا فكر نكنيد الهام عقلش را از دست داده ، چون از روز اول به نظر من يه جورايي خل و چل بود يعني از اول هم چيزي نداشته كه بخواد از دست بده اين الي بعضي وقتا كارايي ميكنه ، حرفايي ميزنه و چيزايي ميخواد كه يه دفعه كف مي كنيد و پيش خودتون ميگيد اين بچه حالش خوبه ؟ )

امشب به طور خفنناكي حالمون خوب تشريف داره ، يه جورايي خيلي سرخوشيم الان در اين لحظه موسيقي گوش مي كنيم با يكي از بچه ها بحث كتاب مي كنيم كه خيلي لذت بخشه و با يكي كه دلمون خيلي براش تنگيده بود مي چتيم اين يكي ديگه محشره .

( امشب از خوشي زياد به خل و چلي ميزنه ، شما زياد نگران نشيد . )

ما بريم به خوشيمون برسيم شما هم خوش باشيد .

تا بعد

( برميگردم )



+ Mon 11 Apr 2005 - 10:44 PM -   - 






سلام

امروز چي بنويسم ؟ هيچ سوژه اي در دسترس نيست امروز هيچ چيز جالب و بدرد بخوري اتفاق نيفتاده ، هيچ متني هم آماده ندارم كه حداقل اون را بذارم هر چي هم فكر مي كنم هيچي به ذهنم نميرسه .

دوستان ميايد به وبلاگم قدمتون روي چشم ، قدم رنجه مي فرماييد ، مطالب وبلاگ را ميخونين لطف بي حسابتون را نثار ما مي فرماييد ، نظر ميديد زحمت مي كشيد ، نميديد بازم زحمت مي كشيد فقط يه لطفي كه مي كنيد متن هايي كه اينجا ميذارم يا برنداريد بذاريد تو وبلاگتون يا اگه ميذاريد خواهشا اسم نويسنده اش را هم بذاريد ، به خدا نه زحمتي داره ، نه وقت تلف شدني ، اسم وبلاگ ما را كه نميگم بزاريد خواهشا اسم نويسنده متن را بذاريد .

تا بعد



+ Sun 10 Apr 2005 - 9:44 PM -   - 






سلام

اين چند روزه يا نبوديم - مسافرت تشريف داشتيم - يا اگه هم بوديم گرفتار درس بوديم برا همين به روز نكرديم .

( البته فقط گرفتاري درس نبوده مطمئنن ، ايشون حال و حوصله نت را نداشته چون يكي از رفقا نبوده اين چند وقت ، ايشون هم ميومده نت حالشون گرفته مي شده . )

خونه مامان بزرگم اينا رفته بوديم خيلي خوش گذشت جاي همگي خالي عالي بود هميشه اونجا عاليه ايندفعه هم مثل هميشه .

( ايشون چون خيلي دوست دارن با يه نفر بشينن و فقط بخندن و مسخره بازي در بيارن و اونجا هم دايي كوچيكشون استاد اين كارا بوده بهش خيلي خوش گذشته . )

فردا هم امتحان رياضي داريم دعا كنين خواهشا .

بچگيتون عروسك داشتين ؟ عروسكي داشتين كه خيلي دوسش داشته باشين و همش با اون باشين ؟ عروسكي داشتين كه هنوز كه هنوزه براتون عزيز باشه ؟ من يه عروسك مامانم برام بافته بود - اين عروسك يه پسره با شلوار سبز و پيرهن قرمز چشاش هم دوتا دكمه سياهه كه در مرز افتادن به سر ميبره كلاش هم گم شده ، اينم توصيف عروسكه -  كه خيلي دوستش داشتم البته هنوزم كه هنوزه خيلي مي خوامش بعضيا ممكنه بخندن و بگن اين بچه بازيا چيه ولي مهم نيست بعضي وقتا تو دنيا چيزايي هست كه از بس براتون قشنگه حرف ديگران براتون مهم نيست .

( عروسك الهام را ببينين خندتون ميگيره چون اولين تجربه ي عروسك بافتن مامانش بوده برا همين آماتوري در اومده يه جاش بزرگ شده يه جاش كوچيكتره بعد بافتش هم چون اولين تجربه بوده زياد تميز نيست يعني به طور كلي اصلا عروسك قشنگي نيست اما با اين حال يه دنيا عروسك بياريد پيش چشم الهام ميگه به پاي عروسك من نميرسه ـ حالا الهام ببينه اينا را گفتم در مورد عروسكش ..... )

اين متن هم برا همه اونايي كه عروسك بچگياشون را خيلي دوست دارن :

شيما جان !

شب ها وقتي كه مامان تو را دعوا مي كند و تو بغض مي كني و شام نخورده به خواب مي روي ، من تا صبح بيدار مي نشينم و گريه مي كنم . اما تو صداي گريه ي مرا نمي شنوي .

صبح ها ، وقتي كه ساعت شماطه دار زنگ مي زند و تو بيدار نمي شوي ، من آرام آرام تو را صدا مي زنم و مي گويم : (( بيدار شو ! بيدار شو ! مدرسه ات دير شد . )) اما تو صداي مرا نمي شنوي و بيدار نمي شوي .

هر روز صبح وقتي كه به مدرسه مي روي ، من توي تاقچه پشت پنجره مي نشينم و برايت دست تكان مي دهم و لبخند مي زنم . اما تو لبخند مرا نمي بيني و به من جواب نمي دهي .

هر روز ظهر وقتي كه از مدرسه برمي گردي ، من از توي تاقچه تو را مي بينم و مي گويم : (( سلام . )) اما تو متوجه نمي شوي و جواب سلام مرا نمي دهي . آن وقت من ساكت و بي حركت در تاقچه مي نشينم و از دور مشق نوشتنت را تماشا مي كنم .

امضا : عروسك شيما

منوچهر احترامي ( پورنگ )

تا بعد

( برميگردم )



+ Sat 9 Apr 2005 - 11:24 PM -   - 






سلام

تا الان شونصد بار نوشتم و عين شونصد بار پاك كردم اصلا ولش كن حوصله ندارم فعلا اين متن را داشته باشيد .

اين متن هم براي همه ي كسايي كه ، هنوزم كه هنوزه غلط غولوط مي نويسن و به درست نوشتن عادت نكردن - درست عين خودم كه كه هنوزم كلي غلط تو نوشته هام ميشه پيدا كرد ، به قول يكي از بچه ها خانم غلط غولوط ، البته اون موقع ها ديكته هام بد نمي شد اما نمي دونم چرا الان موقع نوشتن حواسم را جمع نمي كنم شايدم به اين خاطره كه ميگم صابون را چه با (صاد) بنويسي چه با (ث) كف ميكنه كلمه را هر جور بنويسي بالاخره كه منظورت را مي فهمن پس ديگه چه كاريه حواست را جمع كني كه چي مي نويسي - و همين جور براي كسايي كه عشق تقلب از همون بچگي تو وجودشون بوده اينم متن :

در زنگ ديكته ، خانم معلم گفت :(( بنويسيد : آن مرد با اسب آمد . ))

من نوشتم : (( آن مرد با عصب آمد . ))

خانم معلم گفت : (( بنويسيد : آن زن سوزن دارد . ))

من نوشتم : (( آن زن سوءظن دارد . ))

خانم معلم گفت : (( بنويسيد : نانوا نان را در تنور مي پزد . ))

من نوشتم : (( نانوا نان را در تنتور مي بيزد . ))

خانم معلم گفت : (( بنويسيد : امين ، بشقاب و قاشق را به اتاق مي آورد . ))

من نوشتم : (( امين بقشاب و قاشوق را به اوطاق مي آورد . ))

خانم معلم گفت : (( بنويسيد : آچار ، صابون ، صورت ، حوله ، مريض ، قورباغه ، مواظب . ))

من نوشتم : (( چهار ، سابون ، سورت ، حواله ، مريظ ، قورقابه  ، مواذب . ))

خانم معلم ديكته مرا تصحيح كرد . گفت : (( پنج مرتبه از صحفه ي ۴۰ تا ۵۰ جريمه بنويس . ))

من گفتم : (( خانم اجازه ؟! چرا مرا جريمه مي كنيد ؟ شما بايد ساسان را جريمه كنيد . چون من ديكته ام را از روي دست او نوشته ام ! ))

منوچهر احترامي ( پورنگ )

تا بعد

 



+ Mon 4 Apr 2005 - 9:50 PM -   - 






سلام

حوصله به روز کردن ندارم یه هفته است منتظرم اما انگار حالا حالا ها باید منتظر باشم ، باشه ما منتظر مي مونيم انتظاري كه مي دوني آخرش خوشمزه است - خنده نداره خب حتما خوشمزه است ديگه  - بيشتر قابل تحمله .

هيچ متني ندارم بنويسم اتفاق خاصي هم نيافتاده پس فعلا هيچي تا بعد .



+ Sun 3 Apr 2005 - 11:5 PM -   - 






سلام

داريم سيستم را درست مي كنيم كه حسابي بهم ريخته ؛ ايندفعه هم به پدر مي گيم هر كاري ميخواد بكنه تو ويندوز خودش بكنه ويندوز ما را بي خيال بشه - حالا به خودش بگم ميگه خودت زدي خرابش كردي من چي كارش كردم ؟ - البته باور نكنين اينقدر مي رفت برنامه مياورد مي ريخت روش كه از همون جا قاط زد .

چند شبه دلم لك زده برا حرفاي يه نفر هر چي هم منتظر ميشم نمياد كه نمياد حرفاش هم آدم را آروم مي كنه هم انرژي ميده .

فردا هم كه بايد تشريف ببريم مدرسه ؛ زنگ اول شيمي ، ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست اولين زنگ مدرسه تو سال جديد شيمي باشه البته درسش را خيلي دوست دارم اما معلمش ..... خدا بخير كنه .

امروزم که ما هیچ جا نرفتیم و نحسی سیزده را تو خونه خودمون به سلامتی و میمنت بدر کردیم شما چی ؟

اينم متن امشب :

آقاي طاهري به ما گفت : (( بنويسيد :پهناور . ))

ما از روي دست هم نگاه كرديم و نوشتيم : (( پهن آور . ))

آقاي طاهري به ما گفت : (( بنويسيد : غاز و مرغابي . ))

ما از روي دست هم نگاه كرديم و نوشتيم : (( قاز و مرغ آبي . ))

آقاي طاهري به ما گفت : بنويسيد : (( زورق . ))

ما از روي همديگر نگاه كرديم و نوشتيم : (( زرورق . ))

آقاي طاهري به ما گفت : (( شرح دهيد كه استخوان هاي بدن شما چه مي كنند . ))

ما از روي دست همديگر نگاه كرديم و نوشتيم : (( نمي دانيم . ))

آقاي طاهري به ما گفت : (( ۲۲ را ضرب در ۴ كنيد و جوابش را بنويسيد . ))

ما با كمك همديگر ۲۲ را ضرب در ۴ كرديم و نوشتيم ۹۷ .

آقاي طاهري به ما گفت : (( شما ، هم دستخطتان بد است ، هم علوم بلد نيستيد ، و هم از رياضيات سر در نمي آوريد . لطفا تشريف ببريد منزل ، و از اين به بعد به جمشيد جان كمك نكنيد . ))

ما به خانه برگشتيم و شب كه جمشيد با دفترچه مشقش به اتاق ما آمد ، ما خودمان را به خواب زديم و هرچه ما را صدا كرد ، جواب نداديم .

امضا : مامان بزرگ و بابابزرگ جمشيد

منوچهر احترامي (( پورنگ ))

تا بعد

 

 



+ Sat 2 Apr 2005 - 10:43 PM -   - 






سلام

این چند روز مهمونی تشریف داشتیم جای همگی خالی خیلی خوش گذشت ؛ عالی بود ولی با این که خیلی کیف کردیم به این علت که هیچ جا خونه آدم نمیشه و این حرفا دیگه کلافه شده بودیم درنتیجه ورودمون به خونه واقعا باعث خوشحالی شد .

( حالا فکر نکنین می رفتن کنگر می خوردن لنگر می نداختن ها ؛ نخیر این حرفا نیست ؛ الانم که برگشتن نموندید با چه مصیبتی اقوام مگه میذاشتن ؛ می گفتن باشین سیزده بدر هم در خدمت باشیم . )

این چند وقته انگار مد شده خونه هر کی بری آلبوم های عکسشون را میارن ببینید ؛ البته بد نیست میشه گفت یه نوع تجدید خاطراته ؛ آدم می بینه فلانی جوونیاش چه شکلی بوده و چی می پوشیده خیلی جالبه ؛ بعد تازه عکسی را می بینی که سرش برات کلی خاطره مونده و کلی هم میخندی .

( اینا می شستن عکسای قدیم را می دیدن بعد خاطره عکس یادشون میافتاد تعریف میکردن بعد همه غش میکردن از خنده . )

من بچه که بودم باباعلی - پدر بزرگ گرام که خيييييييييييلي دوسش دارم - مي شست برام قصه تعريف مي کرد بعد ما مثل بقيه بچه ها قبل خواب قصه نمي شنيديم که ؛ موقع ناهار قصه تعريف مي کردن - البته به نوعي مي خواستن سرمون را شيره بمالن که اون يه ذره غذا را بدون اطوار ريختن ميل کنيم ما هم که خودمون تيز مي فهميديم ولي به روشون نمياورديم فکر کنن سرمون گول ماليدن - قصه ها مثل تموم داستانا با يکي بود يکي نبود شروع مي شد ؛ وسطش هم باباعلي هي مي گفت بگو خب تا باقيش را بگم آخر قصه هم با کلاغه - يا به نوعي غلاغه - به خونه اش نرسيد تموم مي شد ؛ حالا برا چي دوساعته سرتون را درد آوردم و داستان حسين کرد و تعريف ميکنم ؟ چون از همون موقع تا الان تو اين فکرم که چرا کلاغه به خونه اش نرسيده به رفيقم ميگم فکر مي کني چرا به خونه اش نرسيد ؟ فکر ميکنه دارم سر کارش ميذارم ؛ خب حق هم داشت کدوم آدم عاقلي دلش به حال يه کلاغ ميسوزه ؟ اونم يه کلاغ تو قصه ؟

امروز داشتم بچه ها ... گل آقا هاي بايگاني شده را نگاه مي کردم چشم افتاد به دو تا متن ؛ يکيش مال امشب دومي هم فردا ايشالا ؛ راستي پنج شنبه ها يه سر به دکه روزنامه فروشي محل بزنين اين بچه ها ... گل آقا را بخرين پشيمون نميشين ؛ نگين مال بچه هاست و ما ديگه بزرگ شديم و از اين حرفا ؛ نخير اين مجله برا همه ي اونايي است که هنوزم بچگي شون را يادشونه و خيلي هم خوبه چون آخر هفته لذت بخشي را بهتون ميده حالا از ما گفتن بود ديگه خود دانيد ؛ ولي به اين توصيه عمل کنين ضرر نمي کنين .

مادربزرگ روي پله ها نشسته بود و داشت گريه مي کرد .

گفتم : (( مادر بزرگ چرا گريه مي کني ؟ ))

مادربزرگ گفت : (( چه بگويم مادر ؟ جواني ام را گم کرده ام . ))

گفتم : (( کجا گم کردي مادربزرگ ؟ ))

گفت : (( چه مي دانم ؟ يک جايي همين گوشه و کنار . توي همين اتاق ها ؛ کنج آشپزخانه ؛ پشت چرخ خياطي ؛ لب تشت رخت ... ))

گفتم : (( مي خواهي جوانيت را برايت پيدا کنم ؟ ))

گفت : (( کجا مي خواهي دنبالش بگردي ؟ ))

گفتم : (( همين جاها . ))

مادربزرگ مرا نگاه کرد . من رفتم توي آشپزخانه .

مامان گفت : (( دنبال چي مي گردي ؟ ))

گفتم : (( دنبال جواني مادربزرگ . ))

مامان خنديد .

رفتم لب باغچه .

بابابزرگ گفت : (( دنبال چي مي گردي ؟ ))

گفتم : (( دنبال جواني مادربزرگ . ))

بابابزرگ سرش را انداخت پايين .

رفتم توي اتاق . هيچ کس نبود . روي تاقچه را نگاه کردم . جواني مادربزرگ توي قاب عکس ؛ روي تاقچه بود . قاب عکس را آوردم دم پله ها و گفتم : (( مادر بزرگ ! نگاه کن ! جواني ات اينجاست ؛ توي قاب عکس . ))

مادربزرگ به من نگاه کرد . گفت : جواني من آنجاست ؛ توي چشم هاي تو . ))

بعد مادربزرگ مرا بغل کرد و خنديد . قاب عکس هنوز توي دست من بود و من مواظب بودم که نشکند .

پورنگ

راستي فردا که سيزده بدره توصيه مي کنم - البته به بعضيا - که چون کار از کار گذشته و اين بخت با گره زدن سبزه و گل و گياه و حتي درخت باز نميشه برن ساختمون سازمان محيط زيست را گره بزنن شايد کارگر واقع بشه از ما گفتن بعد نگين نگفتي .

( امشب چه افتاده به توصيه کردن ؟ )

تا بعد

( برمي گردم )

 

 

 

 



+ Sat 2 Apr 2005 - 1:32 AM -   - 






سلام

ديشب رفته بوديم مهموني دير برگشتيم ديگه اون موقع حس نوشتنم نبود برا همين به روز نکردم الان هم سيستمم قاط زده ويندوزم خرابه با ويندوز پدر اومديم بالا برا همين حوصله نوشتن ندارم تو ويندوز خودم راحت ترم با اين که هيچ فرقي با اين يکي ويندوز نداره به هر حال دوباره يه متن از استاين ميذاريم تا ببينيم چي ميشه .

( ديشب که برگشت معلوم بود خسته نيست اون همه بهش خوش گذشته بود ؛ گردش هاش را که رفته بود ؛ خنده هاش را هم که با علي به اندازه کافي کرده بود معلوم بود سرحاله فقط مشکل اينجاست که تنبله . )

- يک در قديمي کهنه ؛ چند بار به هم مي خورد ؟

- فرق مي کند ؛ تا شما چقدر آن را محکم به هم بزنيد !

- در يک قرص نان ؛ چند پاره وجود دارد ؟

- تا شما چقدر آن را کوچک ببريد !

در يک روز ؛ چقدر خوبي وجود دارد ؟

- همان اندازه که خوب زندگي مي کنيد !

- در وجود يک دوست ؛ چقدر محبت وجود دارد ؟

- همان قدر که شما به او محبت مي کنيد !

البته اين متن تا يه جاهايي درست نيست آخه بعضي وقتا هرچقدر هم خوبي کني طرف نمک ميخوره و نمکدون را مي شکنه ؛ پس بستگي به طرفشم داره .

تا بعد

( برمي گردم )

                                                                          



+ Tue 29 Mar 2005 - 9:20 PM -   - 






سلام

ارزش دقیقه ها چقدره تا حالا بهش فکر کردین ؟ ارزش دقیقه ها را وقتی می فهمین که از چیزی جا بمونین ؛ مثل من که 15 دقیقه دیر کردم و به رفیقم نرسیدم ؛ حالا اونم شانس قشنگش یه بار سر وقت و به موقع اومده بود که اونم من نیومده بودم ؛ البته من حق داشتم چون عید دیدنی همینه دیگه آدم نباید توقع داشته باشه سر وقت برسه .

( چی بگم ؟ اینا انگار کمپانی شانس هستن یه بار این زود میاد اون یه چیزیش میشه ؛ اون زود میاد این مشکل داره خیلی باحالن . )

 امسال عیدی گرفتین ؟ اصلا دیگه بهتون عیدی میدن ؟ یادتونه بچه که بودین با عیدی هاتون چی کار می کردین ؟ من یکی که یادمه هر سال عیدی هام را جمع می کردم که تو اردیبهشت که نمایشگاه کتابه برم کتاب بخرم ؛ هیچی نمی خواستم ؛ تو فکر اسباب بازی نبودم ؛ فقط دوست داشتم پول هام زیاد بشه برم کتاب بخرم ؛ اسباب بازی های من ؛ تمام سرگرمیم ؛ همه چیزم تو کتاب داستانام بود ؛ مامانم میگه همیشه می دیدم با یه یغل کتاب گوشه خونه نشستی و داری کتاب می خونی ؛ خب چی داشتم می گفتم ؟ سر حرف از دستم در رفت حرف پیش اومد ... آهان بحث عیدی بود من عیدی را حالا دیگه فقط به خاطر شگونش دوست دارم و می گم عیدی شگون داره مبلغش مهم نیست ؛ مهم نیست بهت چقدر عیدی بدن یا به عبارت بهتر چی بدن مهم شگونشه ؛ ما تو شهرستانمون وقتی جایی میریم تخم مرغ رنگی و شکلات عیدی می گیریم خیلی قشنگه ؛ خیلی جالبه این عیدی ها خیلی به دل می شینه  .

 ( الهام بچه بود دوتا تفریح داشت یک این که بشینه کتاب بخونه دو این که با خودش بازی کنه برخلاف همه بچه های دنیا از بازی های دسته جمعی خوشش نمیومد دوست داشت تکی بازی کنه اون قدر هم یه نفره قشنگ خودش را سرگرم می کرد که آدم حسودیش می شد من همیشه توی این مونده بودم که چه جوری میشه آدم یه نفره بازی کنه ولی خسته نشه هنوزم که هنوزه نفهمیدم چه جوری بوده . )

 این چند شبه هم بدجوری گیر دادیم به شل سیلور استاین پس این یکی را هم ازش داشته باشین :

 هشت تا بادکنکی که هیچکی اون ها را نخریده بود ؛

همگی ؛ تو یه بعد ظهر ؛ نخ هاشونو پاره کردند و

با نخ های آویزون ؛ به آسمون پرواز کردند تا

هرکاری که دلشون خواست بکنند .

یکی پرواز کرد و رفت تا خورشید را لمس کنه .                                        ( پوپ ) ترکید !

یکیشون به کرک های یه توده کاکتوس برخورد کرد .                                  ( پوپ ) ترکید !

یکی دیگه فکر کرد ؛ بزرگراه ها ممکنه جالب باشند .                                 ( پوپ ) ترکید !

اون یکی با یه بچه ی بی توجه بازی کرد .                                                ( پوپ ) ترکید !

یکی هم سعی کرد ؛ یه تیکه گوشت سرخ شده رو مزه مزه کنه .                    ( پوپ ) ترکید !

یکی عاشق یه جوجه تیغی شد .                                                             ( پوپ ) ترکید !

یکیشون هم خواست از نزدیک ؛ دهن یه تمساح را ببینه .                            ( پوپ ) ترکید !

آخری هم همان اطراف چرخید تا بادش خالی شد .                                        ( فیش )

خلاصه این هشت تا بادکنی که هیچکی اون ها را نخریده بود

و توی یه بعد ظهر نخ هاشونو پاره کرده و به دوردست ها پرواز کرده بودند .

آزاد بودند ؛ هرجائیکه دلشون می خواست ؛ پرواز کنند .

آزاد بودند ؛ هرجائیکه دلشون می خواست ؛ بچرخند .

آزاد بودند ؛ هرجائیکه دلشون می خواست ؛ بترکند .

تا بعد

 ( برمی گردیم )

 



+ Sun 27 Mar 2005 - 11:7 PM -   - 






سلام

امشب حال ندارم چيزي بنويسم ؛ حسش نيست پس فعلا از استاين دوباره يه متن مي نويسم تا بعد

( چه گيري داده به استاين بدبخت بي خيالش هم نميشه . )

چي توي کيسه است ؟ چي توي کيسه است ؟

توش قارچه يا ماه ؟

نامه هاي عاشقانه است يا پر نرم غاز ؟

يا شايد بزرگترين بالن دنيا است ؟

چي توي کيسه است ؟ فقط همين را از من مي پرسند .

ذرت بو داده است ؛ تيله است يا کتاب ؟

لباس هاي چرک ات نيست که از دو سال پيش تا حالا جمع کرده اي ؟

يا بزرگ ترين کوفته قلقلي است که تا حالا پخته ؟

اما کسي نمي پرسد

(( هي آقا ؛ تولدت چه روزي است ؟ ))

(( شطرنج بلدي بازي کني ؟ )) (( لوبيا دوست داري ؟ ))

(( مي داني پايتخت يوگوسلاوي کجاست ؟ ))

يا (( کي آن گل سرخ را روي شلوارت دوخته ؟ ))

نخير ؛ فقط همين برايشان مهم است : (( چي توي کيسه است ؟ ))

يک تکه سنگ يا يک زرافه که لوله اش کرده اي ؟

توش ترشيه يا پوله يا دوچرخه شکسته است ؟

اگر درست حدس زديم ؛ نصفش را مي دهي به ما ؟

اصلا نمي پرسند کجا بودي ؟ ؛ چقدر مي ماني ؟

کجا مي روي ؟ يا کي برمي گردي ؟

يا (( چطوري ؟ )) يا (( تازه چه خبر ؟ )) يا (( هي آقا ؛ چرا اين قدر دمغي ؟ ))

نه ؛ آنها فقط يکريز از من مي پرسند (( چي توي کيسه است ؟ )) ؛

(( چي توي کيسه است ؟ ))

اگر يک نفر ديگر بپرسد (( چي توي کيسه است ؟ )) با همين کيسه چنان توي سرش مي کوبم که ...

چي ؟

اوه نه ؛ شما ديگه نه ... ؛ شما هم ؟

راستي يه چيزي ؛ نمي دونم چرا جديدا از اين شکلکه  خيلي خوشم اومده به نظرم خيلي بامزه است ؛ هيچ کدوم از شکلک ها مثل اين نيست تازه ؛ هيچ کدوم هم نميتونن احساسات آدم را منتقل کنن برا همين از هيچ کدوم خوشم نمياد مسخره هستند .



+ Sat 26 Mar 2005 - 9:28 PM -   - 






سلام

 

بالاخره بازی با ژاپن هم تموم شد و این بازی را بردیم ؛ بردی که به نظر من واقعا حقمون بود من مطمئن بودم می بریم و می گفتم نتیجه بازی هم دو بر يك میشه اما مجید ما ( داییم ) می گفت اگه نبازیم بازی را مساوی می کنیم اونم يك بر يك که من بهش گفتم بهتره با این پیش بینی هاش از این بیشتر خودش را ملعبه دست عام و خاص نکنه _ باز من يك جمله تازه یاد گرفتم _ که حرفمون را گوش نکرد _ آخه چند روز پیش هم می گفت خیلی ورزشگاه پر بشه تا 70 هزار نفر ؛ ظرفیتش تکمیل نمیشه هر چی هم گفتیم اشتباه می کنی به خرجش نرفت که نرفت _ حالا بهش میگم تو دیگه لازم نیست چیزی را پیش بینی کنی چون اصلا استعداد شو نداری ما با يكي از رفقا اینقدر  برای هر مسئله ای حدس زدیم که بهش میگم منو تو باید تو مسابقات جهانی و المپيك حدسیات شرکت کنیم دیگه راه افتادیم قشنگ حدس میزنیم . یه جایی هم که فردوسی پور از دست کریمی عصبانی شد و گفت بعضی وقتا این خونسردی علی کریمی خیلی اعصاب خورد کن میشه خیلی خنده دار بود واقعا هم راست میگه من تا حالا آدمی به خونسردی کریمی ندیدم همیشه خدا عین یخ میمونه .

 

( چیزی که تو این بازی جالب بود سعی و تلاش الهام برای حفظ خونسردی و حرص نخوردن بود آخه الهام هر بازی که باشه باید حرص و جوش بخوره دست خودشم نیست البته آخرای بازی دیگه داشت کنترلش از دستش در می رفت ؛  یه ذره دیگه بازی طول می کشید می شد مثل بازی با قطر که من آخر اون بازی خدا را شكر کردم الهام سکته نکرد چون خیلی دیگه وضعش خراب شده بود . )

 

نمیدونم چرا بازی هایی که توش تیم تا دقیقه های آخر حمله می کنه و به جایی نمیرسه بعد وقتی قلبت داره میاد تو دهنت یک گل میزنن و یه نفس راحت میکشی را بیشتر دوست دارم ؛ با این که این جور بازی ها زجر بیشتری داره ولی کیفشم خیلی زیادتره ؛ وقتی آخر بازی عرق کردی حسابی ؛ انگار کلی راه را دویدی بعد که داور سوت را میزنه یه نفس از ته دلت می کشی و چشاتو می بندی و به این فکر میکنی به خیر و خوشی تموم شد .

 

( بی خود اصلا هم اینجور بازی ها خوب نیست اونم برا الهام خانوم که خودش را می خواد بکشه وقتی یک گل عقب میافتن ؛ همین بازی ها خوبه که از همون اول قشنگ میدونی میبری و زجرکش نمیشی . )

 

فکر کنم از فردا دیگه عید دیدنی های ما شروع بشه البته معلوم هم نیست چون بابایی یه سرماخوردگی درست و حسابی گرفته و حسابی افتاده معلوم نیست تا فردا بهتر بشه یا نه .

 

( خیلی بده آدم این روزا سرما بخوره الهام که برخلاف سال های پیش تو زمستون 83 اصلا یه سرماخوردگی کوچولو هم نگرفت _ حالا ببینم میتونم چشش بزنم _ حالا خوبه این روزا بگیره . )

 

اینم یه متن خیلی قشنگ دیگه از شل سیلور استاین که واقعا عالیه :

 

روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت ؛

به (( لستر )) آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هرچه می خواهد آرزو کند .

لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو ؛ دو آرزوی دیگر هم داشته باشد .

و با زیرکی بجای يك آرزو ؛ صاحب سه آرزو شد .

بعد با هر يك از این سه ؛

سه آرزوی دیگر درخواست کرد !

و با این حساب ؛ افزون بر سه آرزوی قبلی ؛

مالك نه آرزوی دیگر هم شد !

آنگاه با زرنگی تمام ؛ با هر يك از دوازده آرزو ؛

سه آرزوی تازه طلب کرد !

که می شود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دوتا ؟

خلاصه ؛ با هر آرزوی تازه ؛

آرزوهای بیشتری کرد .

تا سرانجام مالك پنج میلیارد و هفت میلیون و هیجده هزار و سی و چهار آرزو شد !

آن وقت آرزوهایش را کنار هم روی زمین چید

و آواز خواند و پای کوبید .

بعد نشست و باز آرزو کرد !

بیشتر و بیشتر و بیشتر ... و آرزوها روی هم تلنبار شد .

در حالی که مردم لبخند میزدند ؛ می گریستند ؛

عشق می ورزیدند و حرکت می کردند ؛

لستر میان ثروت هایش

_که چون کوه از دور و برش بالا رفته بود _

نشسته بود و می شمرد و می شمرد و هی پیرتر و پیرتر می شد .

تا سرانجام يك شب ؛ وقتی به سراغش رفتند ؛

او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است .

آرزوهایش را که شمردند ؛

معلوم شد حتی يك آرزو کم و کسر ندارد .

همگی تر و تازه !

بیایید ؛ بیایید ؛ از این آرزوها چند تايي بردارید

و به لستر بيانديشيد

که در دنیای سیب و دوستی و زندگی

تمام آرزوهایش را بخاطر آرزوی بیشتر تباه کرد .

 

راستی دوستان اگه میاید انتقاد می کنید قدمتون روی چشم اما خواهشا توهین نکنید انتقاد با توهین خیلی فرق داره .

 

تا بعد

 

( برمیگردم )

 

 

 

 

 

 



+ Fri 25 Mar 2005 - 3:7 PM -   - 






سلام

 

بعضی وقتا وقتی از دوستی گله میکنی کارایی که کرده را نمی بینه فقط میگه تو هر کاری کردی من نادیده گرفتم آقا من چی کار کردم که باید جواب پس بدم ؟ اگه حرفی هم زدم مطمئنم به حق بوده و براش دلیل منطقی داشتم و از روی لج و لج بازی نبوده دوستان کارایی که خودشون می کنن را نمی بینن لطفا چشاشون را باز کنن ببینن چی کار کردن اگه هم چشاشون نمی بینه بیان بگن خودمون نشونشون میدیم .

 

( الهام خیلی زود بهش برمیخوره از هر چی زود ناراحت میشه ؛ ولی تو این مسئله منم بهش حق میدم منم اگه جاش بودم ناراحت می شدم ؛ الهام برا هر کاری که میکنه دلیل داره بدون دلیل کاری انجام نمیده وقتی میخواد کاری انجام بده چند بار تو ذهنش مرورش میکنه ؛ روش فکر میکنه ؛ نتیجه و عواقبش را میسنجه بعد انجامش میده هیچ وقت کاری را همینجوری بدون فکر انجام نمیده اگه تو این مسئله کاری هم انجام داده بی فکر و از روی عصبانیت نبوده وقتی کاری را هم میکنه پی همه چیزش را به تنش میماله که بعده ها دیگه جای حرف نباشه . )

 

اگه با کسی مشکل دارید میخواید حرفی را به گوشش برسونید پیشنهاد میکنم برید پیش دوست مشترکتون هر چی تو دلتونه بگید دوست داشتید یه خرده پیاز داغش را زیاد کنید مطمئن باشید فردای همون روز دوستتون میاد پهلوتون میگه چرا این حرف را زدید امتحان کنید رد خور نداره .

 

( الهام راست میگه ؛ آی خوب جواب میده ؛ آی خوب جواب میده . )

 

دیگه همه از تب و تاب عید دیدنی افتادن و مهمونیا کمتر شده یعنی دیگه از شور و شر هم افتادن ملت ؛ ما تا لحظه ی سال تحویل آب نداشتیم ملت همه مشغول بودن همچین که توپ سال تحویل را زدن انگار دیگه همه چی تموم شد همون موقع آبمون اومد اصلا ملت از هول و ولا افتادن دیگه همه گرفتن نشستن .

 

( خیلی جالبه ها تا لحظه ی تحویل سال همه میدون این ور و اون ور و بالا پایین میرن اما تا سال تحویل میشه دیگه همه خیالشون مثل اینکه راحت میشه و بی خیال میشن . )

 

من این متن شل سیلور استاین را خیلی دوست دارم همیشه هم می خونمش شما هم بخونیدش امیدوارم همونقدر که من ازش لذت میبرم شما هم خوشتون بیاد :

ساعت نه نصف شب ؛ یک ربع آن طرف سه بود که

لاک پشتی در ساحل دریا به نی انبانی بر خورد .

لاک پشت گفت : (( عزیزم ؛ می شه کنارت بشینم ؟ خیلی خسته ام . ))

و نی انبان نه نگفت .

لاک پشت به نی انبان گفت : (( من همیشه توی این ساحل خلوت قدم میزنم ؛ با موج های دریا و شن ها حرف میزنم ؛ اما تا حالا هیچ کس نبوده که دوستم داشته باشه .

عزیزم ؛ می شه تو امروز با من عروسی کنی ؟

نکنه میخوای بگی نه عزیزم ؟ ))

اما نی انبان نه نگفت .

لاک پشت به دلداده اش گفت : (( می بخشی که این جوری بهت زل زدم ؛ آخه عزیزم ؛ تا حالا ندیدم کسی پوستی شطرنجی مثل مال تو و موهایی عجیب و غریب مثل مال تو داشته باشه .

اگه عشقتو ازت گدایی کنم ؛ قشنگ من ؛

اجازه می دی ؛ عشق من ؛ فقط یک بار تو بغلم فشارت بدم ؟ ))

و نی انبان نه نگفت .

 

لاک پشت به نی انبان گفت : (( آه ؛ دوستم داری ؛ پس اعتراف کن !

بگذار توی اون گوش ظریفت زمزمه کنم و تو رو به سینه ام بچسبونم . ))

بعد بغلش کرد و به کرکش دست کشید

و عاشقانه در آغوش خود فشردش

و نی انبان گفت : (( بق ... بوق ))

لاک پشت به نی انبان گفت : (( غازغاز کردی ؛ عرعر زدی ؛ یا شیهه کشیدی ؟

آخه آدم خیلی باید بی احساس باشه که وقتی یه نفر می بوسدش بگه ( بق ... بوق ) ؛

نکنه خلافی از من سر زده ؟

نکنه عشق ما دیگه تموم شد ؟

و نی انبان نه نگفت .

لاک پشت به نی انبان گفت : (( یعنی من باید تو رو ترک کنم ؛ همسر محبوبم ؟

یعنی می گی من باید برم پی همون  بدبختی خودم ؟ یعنی من باید بخزم و از زندگی تو برم بیرون ؟

یعنی باید برم ؛ جدا بشم و برم ؛ عزیزم ؟

آه ؛ عزیز دلم ؛ خواهش میکنم بگو "نه" ))

اما نه انبان نه نگفت .

اینطوری شد که لاک پشت زاری کنان خزید و رفت و هرگز بازنگشت ؛

و نی انبان را در آن ساحل آرام شنی ؛ همانطور که آنجا افتاده بود ؛ ترک کرد  .

یک شب وقتی آب دریا پایین است ؛

قدم زنان سری به آنجا بزنید ؛ سلامی کنید و از آن نی انبان محترمانه بپرسید که آیا

داستانی که برایتان تعریف کردم واقعا راست است یا نه .

به شما قول میدهم ؛ بچه های عزیز ؛ که نی انبان " نه " نخواهد گفت .

 

 

 

 

 

( برمیگردم) 

 

تا بعد

 

 

 

 

 

 



+ Thu 24 Mar 2005 - 8:25 PM -   - 






سلام

 

امروز بالاخره علی اینا رفتن ولی علی گفت جمعه برا بازی میاد خونه ما فکر کنم به احتمال زیاد هم میاد .

 

( تازه چی گفته با خودش بوق هم میاره اینگار میخواد بیاد استادیوم میخواد بیاد اینجا را رو سرشون خراب کنن . )

 

امروز تولد بابایی گلم بود ایشالا صد و بیست سال عمر باعزت و پر برکت و با سلامت داشته باشه سایه اش همیشه بالا سر ما باشه من و عطی براش کیف پول خریدیم چون چیز دیگه ای هم به ذهنمون نمی رسید مامانی هم براش یه دست گل خوشکل گرفت اینجوری امسال هم تولدش را جشن گرفتیم حالا دیگه بابایی گلم تو چهل و پنجمین بهار زندگیشه ؛ 45 ساله پیش این موقع بهترین و عالی ترین و خوش تیپ ترین و خوشگل ترین و باحال ترین و _ کلی ترین دیگه _ بابایی روی زمین به دنیا اومد و چقدر خوشحالم که این آقای آهویی بابایی من شده ؛ دل همه بسوزه که فقط بابایی منه ؛ هیچ کس بابایی منو نداره تا بدونه اصلا  بابایی یعنی چی از همین جا بهش میگم خیلی نازی خیلی میخوامت راستی یه سر کویر بزنید و بهش تبریک بگید تولدش را .

 

( خب بالاخره بابایی چهل و پنجمین بهار زندگیش را هم دید ایشالا روزی برسه که صدمین بهار را براش جشن بگیریم . )

 

اینم یه شعره از بیژن مفید که به احتمال زیاد همتون شنیدین :

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

هر چی من بهش نصیحت میکنم که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه

میگه یا اسم آدم دل نمیشه یا اگه شد دیگه عاقل نمیشه

بهش میگم , جون دلم ! این همه دل توی دنیاست چرا

یه کدوم مثل دل خراب صاب مرده من پا پی زنای خوشگل نمیشه

چرا از این همه دل یه کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست

یه کدوم صب تا غروب تو کوچه ول نمیشه

میگه یه دل مگه از فولاده که تو این دوروزمونه چششو هم بذاره هیچ چیزی نبینه یا اگر چیزی دید خم به ابروش نیاره !

میگم آخه باباجون ! اون دل فولادی دست کم دنبال کیف خودشه

دیگه از اشک چشاش زیر پاش گل نمیشه

میگه هر سکه میشه قلب باشه

اما هر چی قلب شد دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

 

 تا بعد

 

( برمیگردم )

 

 



+ Wed 23 Mar 2005 - 8:39 PM -   - 






سلام

امروز سرمون خيلي شلوغ بود کلي مهمون برامون اومد ما اقواممون خيلي زيادن بعد چيزي که خيلي جالبه اينه که ميدونيم چه روزي از عيد کدوم يکي از افراد فاميل ميان خونمون زنگ در را که ميزنن ميگيم حتما فلانيه .

( حالا اگه مامانش اينا بگن سرشون شلوغه يه چيز ؛ والا اين که هيچ کاري نمي کنه يا عطي پذيرايي ميکنه يا مامانش خودش ميگه روش نميشه ؛ دوست نداره جلوي مهمون دولا راست بشه . )

امروز خيلي خنديدم اين علي اينقدر پرت و پلا ميگه و تعريف ميکنه که از خنده روده بر ميشيد خيلي خنده داره کاراش .

( اين دوتا را ول کنين فقط مي شينن حرف ميزنن بعد يه دفعه ميزنن زير خنده معلوم هم نيست به چي ميخندن .)

امشب ما مهموني دعوتيم حرف زيادي هم برا گفتن ندارم .

( امروز اصلا وقت نداشته ببينه چي ميخواد بنويسه بس که سرش به علي گرم بوده همين الانم از بيرون برگشته رفته بودن خريد ؛ زود برگشته که چي دوستش امشب حتمي مياد نت . )

تا بعد

( برميگردم )

 



+ Tue 22 Mar 2005 - 8:9 PM -   - 






سلام

از امروز تصمیم گرفتم به خودم هم اجازه نوشتن بدم اینی که تا حالا می نوشت من بودم از این به بعد خودم هم تو نوشته هام دخیله فقط برای این که بفهمین چی را کدوممون گفتیم اونایی که خودم میگه را تو پرانتز مینویسم .

( بالاخره این الهام به من یعنی خودمه عزیز هم اجازه نوشتن داد یک ماهه دارم بهش التماس میکنم بزار منم تو وبلاگت بنویسم اینقدر گفتم تا کلافه شد و بهم اجازه داده تو نوشته هاش دخالت داشته باشم .)

این خودم آدم خوبیه درسته شیطنت داره و زیاد کرم میریزه و همه جا را به هم میزنه اما دلش صافو پاکه مثل یه بچه سادس و من برا همین سادگیش دوسش دارم .

( این الی درسته غرغرو و بداخلاقه و به حرف من گوش نمیده اما من دوسش دارم چون اگه نباشه خیلی تنها میشم ؛ دوسش دارم چون میدونم با همه کاراش بازم منو دوست داره ؛ اگه هم اول با حرفام مخالفت کنه بعدا سر عقل میاد و به حرفم عمل میکنه اما اینقدر پرروئه که میگه فکر خودم بوده و حاضر نیست بگه فکر من بوده .)

امروز عموم اینا اومدن اینجا خیلی خوش میگذره حالا تا چند روز اینجا هستن و چون علی اینجاست سر من گرمه .

( حالا تا چند روز هواسش پرته و چون علی هست که بگن و بخندن حالش خوبه .)

دیشب هم دوستم اومد چقدر هم دلم براش تنگ شده بود شب عیدم با اومدنش کامل شد اصلا حرف زدن باهاش بهم آرامش میده .

( وقتی با این رفیقش حرف میزنه از معدود وقتایی است که بداخلاق نیست و غر نمیزنه شبا هم درست میگیره میخوابه تا آخر شب هی به من گیر سه پیچ نمیده .)

تا بعد

( بازم بر میگردم )

 

 



+ Mon 21 Mar 2005 - 8:6 PM -   - 





اسفند 1386- بهمن 1386- دی 1386- آذر 1386- آبان 1386- مهر 1386- شهریور 1386- مرداد 1386- تیر 1386- خرداد 1386- اردیبهشت 1386- فروردین 1386- اسفند 1385- بهمن 1385- دی 1385- آذر 1385- آبان 1385- مهر 1385- شهریور 1385- مرداد 1385- تیر 1385- خرداد 1385- اردیبهشت 1385- فروردین 1385- اسفند 1384- بهمن 1384- دی 1384- آذر 1384- آبان 1384- مهر 1384- شهریور 1384- مرداد 1384- تیر 1384- خرداد 1384- اردیبهشت 1384- فروردین 1384- اسفند 1383- بهمن 1383- دی 1383-
سايه فعلي !- كوير - پرواز امير - جينگيلي- خم - برخورد نزديك از نوع سوم- باغ مخفی- teenager- روزنوشت حامد- دست نوشته هاي مامان بزرگ- يك عمراني - جاي تو خيلي خاليه ...- موژان- جان اسميت- من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم- دختر كوچولو- كاپوچينو- من و اتاقم- بوي شبنم- آدمك- مي نويسم پس هستم ...- هورنو- Living in Rules- مصطفي مستور- Street Spirit- تنها در تاریکی- جزیره- شكلات داغ- بانوی تو- گوربان- عود نوح- تمشك- Mister OOF - سيگار و اسپرسو- شوق رفتن - UNTOLD TALE- C r o s s i n G- طعم گس خورشيد- دو فنجان مكث-



Template Designed by ©actus
All Rights Reserved for ElhamAhooi.blogfa.com