| Home - Email - Archive - Link - RSS |
|
سلام خودتون ديگه مختون را بكار بگيريد ، الان چي بايد بگم ؟ ديشب داييم اينا اومدن خونه ما ، اين زلزله ي هفت ريشتري را دوباره آوردن اينجا _ پسر داييم به معناي واقعي كلمه زلزله هفت ريشتريه ، يه ريزه بچه است 5 سالشم بيشتر نيست ها ، پدر گرامشون هم زلزله ي هشت ريشتري تشريف دارن ، دوتاشون با هم جفت كه ميشن از يك بمب اتمي هم خطرناك تر ميشن شب _ داخلي _ اتاق مهريار خان رو به پدر بنده : موبايلم پدر يكي ميزندش و ردش ميكنه بره مجيد شروع ميكنه با پدر حرف زدن مهريارخان : با اون حرف نزن بچه بته ! شب _ داخلي _ اتاق مهريار رو به مجيد : عمو بيا بريم تو دستاش را بگير من موبايلم ! ؟ را پس بگيرم ، به خدا من احتياج دارم! مجيد : من مي ترسم مهريار خان : نترس من مواظبتم پس از جنگ و جدل هاي بسيار براي اين كه مهريار خان حواسشون پرت بشه بهش گفتن كه بزار آقا جواد بخوابه بعد بريم موبايل را برداريم ، ايشون هم ظاهرا متقاعد شدن .......... چند دقيقه بعد : مهريار خان دوباره رو به پدر : پاشو برو بخواب صبح خواب مي موني ! پس از كلي بحث و جدل مهريار با قول پدر كه همين فردا ميره موبايل ميخره دست از سر پدر برداشت . مي بينيد ؟ اين بچه چقدر پر روئه ؟ خونه ما كه مياد همه چيز را صاحب ميشه ، حتما هم بايد هر دفعه كه مياد يه چيزي از خونه ما برداره ببره ، اونجايي هم كه گفتم پدر زدش فكر نكين پدر خشونت به خرج داده ها ، نه خير ، آقا مهريار ما عادت داره از همه كتك بخوره ، از اين كتكا هم اينقدر خورده كه اصلا خم به ابرو نمياره ، وقتي ميزنيش هم اصلا براش مهم نيست كار خودش را مي كنه ، از دوران طفوليت از اين نظر مورد نوازش همه قرار مي گرفت ، چون همه مي گفتن كتك خورش خيلي ملسه ، كيف ميده بزننش يه عادت بد ديگه اي هم كه مهريار خان پيدا كرده اينه كه به من بگه الهام قلي از امروز تصميم گرفتم از اين شكلكا قاطي نوشته هام بزارم
فردا بالاخره روزه امتحانه ، اگه قاطي پاتي نكنم ، اگه دچار جسوف نشم ، اگه دوباره مريض نشم ، و هزار تا اگه ديگه با اطمينان كامل ميگم كه نمره كامل را مي گيرم اين داستان خكشل هم از وبلاگ گلي جون _ www.goooli.blogfa.com _ يه سر هم به وبلاگش بزنين ، وبلاگش كه به نظر من خيلي بامزه بود ، شما هم بريد ببينين : من نقاشي ميكشم . با كف پاهايم نقاشي مي كشم . يك گل مي كشم كه هر كدام از گلبرگهايش ، پنجتا انگشت دارد . تلفن زنگ مي زند . من مي دوم . مامان خانه نيست . مي آيد . دُمبِ موهايم را مي كشد . آخر روي فرش پر از گلبرگهاي نقاشيِ من شده است. من نقاشيهايم را مي دهم به آقاي مغازهدار و به جايش آدامس مي خرم . آدامسم را باد مي كنم . آدامسم به اندازهي اتاق بزرگ مي شود و به صورتم مي چسبد . آدامسم را از صورتم مي كنم . گولّه آدامس من حالا ابرو دارد . گولّه آدامسم را توي دستم قل مي دهم . باهاش آدمك درست ميكنم . آدمك آدامسيِ من پلك مي زند . بعد سرش را مي آورد جلو . من را ماچ مي كند . لبهايش چسبي است . من آدام را توي دستمال كاغذي مي خوابانم . آدام را قايم مي كنم . بابا صبح مي رود سركار . دستمال كاغذيِ آدام را برمي دارد و با خودش مي برد . بابا تلفن مي زند . از توي تلفن داد مي زند من مي گويم كارِ من نيست. كارِ آدام است . بابا مي گويد : حالياش ميكنم آدم هست يا نه . وقتي مي آيد ، توي اتاق زندانيام مي كند و آدام را با دستمال كاغذياش مي اندازد توي سطل آشغال . دماغ بابا قرمز است . من دلم براي آدام مي سوزد . او را از سطل آشغال بيرون مي آورم . آدام سرش را از توي دستمال كاغذي مي آورد بيرون . من را ماچ مي كند . لبش مي چسبد به لپ من . لبش را از لپم مي كنم . آدام از دستمال كاغذياش مي آيد بيرون . حالا آدام يك لباس تورتوري دستمال كاغذي دارد . سلام امروز چي بنويسم ؟ دوباره عين روزاي قبل بايد بگم دارم خر ميزنم ، هيچ اتفاقي هم نيافتاده كه قابل نوشتن باشه ، روزايي كه از خونه بيرون نميري هيچي نداري كه بگي ، به قولي يه جور بي خبري حاد .........
خيليا از جمله پدر گفتن رنگ فونتت را عوض كن ، آدم كور ميشه تا بخوندش ، ما هم گفتيم چمش اما هر چي نشستيم رنگ ها را امتحان كرديم هيچ كدوم به دلمون ننشست ، اگه ميشه ، خواهشا تا اطلاع ثانوي يه چپ كليك كنيد و بكشيد رو نوشته ها و بخونيدش تا چشتون اذيت نشه ، من سر فرصت اقدام مي كنم . _ امروز داربي شهر اهواز را ببينيد خيلي قشنگ بايد باشه ، اين بازي امروز خيلي ها را پاي تلويزيون ميخكوب مي كنه . _ يه متن خيلي زياد گذاشتم اما دوباره پاكش كردم چراش را هم نميدونم ، اين متن را داشته باشيد ، شايد فردا اين بي خبري تموم شده باشه . من نمي دانم _ و همين درد مرا سخت مي آزارد _ كه چرا انسان ، اين دانا اين پيغمبر در تكاپوهايش _ چيزي از معجزه آن سو تر _ ره نبرده است به اعجاز محبت ، چه دليلي دارد ؟ چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است ؟ و نمي داند در يك لبخند ، چه شگفتي ها پنهان است ؟ من برآنم كه در اين دنيا خوب بودن _ به خدا _ سهل ترين كارست و نمي دانم كه چرا انسان ، تا اين حد ، با خوبي بيگانه است . و همين درد مرا سخت مي آزارد ! تا بعد سلام امروز اصلا اتفاق خاصي نيافتاده از صبح دارم درس مي خونم . سر درس خوندن اينقدر اين كتاب زيست را از بالا به پايين كردم كه ديگه كتاب بدبخت داره از هم مي پاشه ، من عادت ندارم جزوه مزوه تو دفتر بنويسم چون اصلا نمي تونم درست و حسابي بخونمش اما اگه تو كتاب بنويسم عين آدميزاد مي شينم هم اونا را مي خونم هم كتاب را ، اين جزوه هاي زيستمون هم اينقدر طولانيه كه برا نوشتنشون تو كتاب مجبور شدم هر كدوم را يه جايي از كتاب جا بدم ، دارم گياهان را مي خونم بايد ادامه جزوه را تو بخش طبقه بندي جانداران پيدا كنم ، از اون ور دارم بخش هاي سلول را مي خونم بايد برم صحفه ي اول كتاب باقيش را بخونم ، همه ي فصل ها بدين ترتيب قاطي پاتي شده ، تنها كسي كه از كتاب زيست من سر در مياره خودمم ولا غير ، خودم دقيقا مي فهمم بايد بخشا را چه جوري بخونم و از كجا برم و اصلا قاطي نمي كنم اما اگه كسي كتابم را بخواد بخونه گيج كه ميشه هيچ ، تمام چيزايي را هم كه بلد بوده از مخش مي پره . يه اشكال ديگه اي كه كتاب من داره و باعث ميشه هيچ كس ازش سردرنياره خط قشنگ اينجانبه ، من خط عاديم كه دارم درست مي نويسم افتضاحه چه برسه به وقتي كه دارم جزوه مي نويسم و تند تند مي نويسم تا عقب نمونم ، حالا امسال كه بهتر شده پارسال هيچ كس خطم را نمي تونست بخونه چون تمام كلمه ها را _ دقت كنيد تمام كلمه ها را _ سر هم مي نوشتم ، يعني تمام كلمه هام به هم چسبيده بودن ، برا همين خوندنش كار حضرت فيل بود ، خودم هم بعضي وقتا نمي فهميدم چي نوشتم دو ساعت مي شستم بررسي مي كردم ببينم چي به چيه . اما امسال ديگه براي رفاه حال معلمان گرامي يه نموره از پارسال بهتر مي نويسم ، پارسال معلم ها سر امتحان ميومدن بالا سرم كه خانم آهويي خواهشا يه خورده واضح تر بنويس ، ديگه كارشون به التماس هم رسيده بود _ من نمي دونم چرا اينا ازم نمره كم نمي كردن برا خطم كه آدم بشم درست بنويسم _ بيچاره ها سر ورقه من چه زجري مي كشيدن ، همشون مي گفتن ورقه تو را ميزاريم آخرين نفر صحيح كنيم كه روش وقت بزاريم چون ورق تو بايد رمزگشايي بشه _ يه چند لحظه صبر كنيد برم ببينم مامانم صدا مي كنه چي كار داره ، ..... كار مهمي نبود مي خواست يه سري چيز از زير تخت عطيه بكشم بيرون ، خب كجا بوديم ؟ آهان _ خلاصه ديگه امسال تصميم گرفتيم خطمون را يه ذره بهتر كنيم از نظر خودم هم خيلي بهتر شده اما از نظر ديگران هنوزم افتضاحه ، البته اونا حق دارن چون خط پارسال منو نديده بودن و گرنه الان مي گفتن من الان دارم خطاطي مي كنم . _ ا پدر اومد يه چند لحظه ديگه هم وايسيد برم سلام كنم و برگردم ......... خب برگشتم ببخشيد منتظر شديد چي ؟ از چند لحظه بيشتر شد ؟ خب چي كار كنم ، تا بخواي سلام كني و يه خورده خوش و بش كني از چند دقيقه بيشتر طول ميكشه ، نرفتم زرت سلام كنم و برگردم كه . _ بابام مثل هميشه از سر كار كه برگشته روزنامه ها و مجله هايي را كه گرفته پرت كرده رو مبل ، منم طبق عادت هميشگي رفتم يه نگاه سرسري بهشون بندازم تا سر فرصت بخونمشون ، مجله سروش جوان را برداشتم ورقش مي زنم هي اين رو و اون روش مي كنم مي بينم صحفه هاش همه فرق كرده ، هي ميگم وا چرا اين ريختي شده اين ؟ بعد كلي وقت كه گذشت فهميدم اين مجله اي كه دستمه سروش جوان نيست اصلا ، صبح جوانه ، اينقدر ديگه مجله ها را شبيه به هم ميزنن كه باباي ما هم اشتباه كرده بود و اينا عوضي خريده بود منم متوجه نشدم كه اين يه مجله ديگه است ، مشكل اينجاست كه حتي صحفه آرايي و روي جلد اين مجله ها شبيه به هم شده تنها وجه تمايز اونا اسمشون و بعضي از مطالبشونه . بين اين همه مجله ي جوانان تنها مجله اي كه از همه نظر باهاشون فرق داره چلچراغه ، البته اين چلچراغ هم مثل اون اولا نيست ، اما نسبت به مجله هاي ديگه خيلي بهتره . _ خب بايد يه خورده ديگه هم صبر كنيد برم ناهار بخورم ، غر غر نكنين ديگه آدم با شيكم گشنه كه نمي تونه مطلب بنويسه ، يه خورده وب گردي بكنيد تا برگردم .......... به به جاتون خالي چه املت مشتي بود . _ اين دو روزه كه تو خونه بودم مي بينم عطيه تا از مدرسه مياد توپش را بر ميداره شروع مي كنه به بازي ، خداوكيلي خيلي حال و حوصله داره ما كه از مدرسه مياييم مثل يه مرده مي افتيم حال نداريم ناهار بخوريم چه برسه به كاراي ديگه . خب ديگه امروز خيلي روده درازي كردم حوصله هم ندارم متن بنويسم همين پرتو پلاهاي منو خونديد بسه . تا بعد سلام ديروز پاشديم با ملينا رفتيم بيرون من مانتو و شلوار بگيرم ، اينقدر ديگه اين ملينا را اذيت كردم كه حد نداره ، ملينا با من كه مياد بيرون از يه طرف حرص مي خوره كه آبروش را مي برم از يه طرف هم كلي مي خنده . رفتيم شلوار بخريم ديگه اينقدر تو اين اتاق پرو مسخره بازي درآوردم خواهر ملينا كه باهامون بود كه ديگه غش كرده بود از خنده ملينا هم هي مي گفت الهام بسه زود باش ديرمون شد ، آخر سر بعد از دو ساعت يه شلوار را پوشيدم خوشم اومده ، حالا گير دادم به ملينا كه راستش را بگو ، قشنگه ؟ به من مياد ؟ ملينا هي ميگه بابا مياد ، به جون الي مياد ، حالا گير دادم جون رفيقت را قسم بخور ببينم واقعا مياد ، حالا ملينا حرص مي خوره ، ميگه بابا به پير به پيغمبر ، به جون همون كه تو ميگي مياد بيا ديرمون شد . رفتيم مانتو بخريم ، اونجا هم كلي مسخره بازي در آورديم ، يه صف طول و دراز پشت در اتاق پرو درست شده بود ، ملت علاف وايسادن من تشريف بيارم بيرون نوبت اونا بشه ، حالا ما رضايت نمي ديم بيايم بيرون ، آخر سر بعد كلي اتلاف وقت به يه مانتو رضايت دادم ، و اومدم بيرون مي بينم اي بابا ملت همه منتظرن من بيام بيرون . اومديم يه حالي به بچه ها داشته باشيم _ البته زوركي _ گفتيم بريم يه جايي چيزي بخوريم ، رفتيم كافي شاپي كه تازگيا اينجا باز شده ، آقا رفتيم شروع كرديم دوباره چرت و پرت گفتن ، همين جور داشتيم مسخره بازي درمياورديم و خير سرمون سفارشمون را مي خورديم كه ديديم ، چنتا از كاركناي اونجا كه دور هم نشسته بودن هي گير دادن به اون يكي كه تو كجايي هستي ، طرف گفت مال يه دهات به اسم آهو بعد شروع كرد براشون تعريف كردن و اونا هم خنديدن به اسم آهو ، حالا ديگه ملينا گير داده ميگه پاشو برو بهش بگو شما كي هستي ؟ ميگم بابا زاغارته برم بهش بگم تو كي هستي ، وقتي نه اون منو مي شناسه نه من اونو ، اونجا هم يه همولايتي گير آورديم ، حالا ديگه ملينا گفته يه هفته اون ما را اونجا دعوت كنه ، يه هفته هم ما ، هي هر هفته پاشيم بريم اونجا بخنديم . امروز هم كه از صبح دارم خر ميزنم ، نشستم كتاب را سه بخش كردم كه هر كدوم را يه روز بخونم روز چهارم را كل كتاب را دوره كنم ، روزي هم كه امتحان دارم صبح پاشم شكل هاي كتاب و فعاليت هاش را بخونم . از وقتي كه روزا ميام نت ، شبا ساعت 11 نشده خوابم مي گيره ، مني كه اگه از ساعت 1 زودتر مي رفتم بخوابم همه فكر مي كردن مشكل پيدا كردم حالا ديگه شبا چشام وا نميمونه ، بعضي شبا شام نخورده رو مبل خوابم مي ره ، تمام برنامه هاي زندگيمون سر همين تغيير ساعت نتمون از اين رو به اون رو شده . به وبلاگ اين فاطي ما كه لينكش اين گوشه است _ مي نويسم پس هستم _ هم كه سري بزنين گناه داره . برا متن امروز دوباره ميريم سر وقت منوچهر احترامي كه خيلي دوسش دارم ، اصولا بچه هايي كه تو ماه تير به دنيا ميان واقعا بچه هاي باحالي از آب در ميان نمونه اش همين منوچهر احترامي ، نمونه بارز تر و دم دست ترش بنده كه ديگه نياز به تعريف ندارم خودتون مي دونيد من ديگه چي بگم آخه ، به قول قديميا چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است . اين متن هاي منوچهر احترامي هر هفته تحت عنوان (( بچه ها ، من هم بازي )) تو هفته نامه ي (( بچه ها ، گل آقا )) چاپ ميشه . اينم متن : شنبه : دو روز است كه بابا رفته ماموريت . عكسش از توي قاب سر طاقچه به من نگاه مي كند . يكشنبه : بابا هنوز در ماموريت است . عكسش به من نگاه مي كند . من هم به عكسش نگاه مي كنم . دوشنبه : دلم براي بابا تنگ شده است . كنار طاقچه مي ايستم و به عكسش نگاه مي كنم . مامان مي گويد : (( شيما جان چرا گريه مي كني ؟ )) من هيچي نمي گويم . فقط گريه مي كنم . سه شنبه : يك قاصدك همراه باد آمده و پشت پنجره نشسته است . من به قاصدك مي گويم : (( برو به باباي من بگو كه وقتي از سفر برگشت ، براي من يك عالمه سوغاتي بياورد . )) قاصدك همان جا نشسته است و با من صحبت نمي كند . من قاصدك را كف دستم مي گذارم و فوتش مي كنم ؛ مي گويم : (( برو ! )) قاصدك مي رود . چهارشنبه : بابا هنوز از مسافرت برنگشته است . عكس بابا توي قاب دارد مرا نگاه مي كند . قاصدك روي هوا پرواز مي كند . مي گويم : (( قاصدك ! تو را به خدا اين قدر تنبلي نكن . باباي من آن دوردورها منتظر توست . برو پيشش و پيغام من را بهش برسان . )) قاصدك مي رود . پنجشنبه : بابا از مسافرت مي آيد و يك عالمه سوغاتي براي من مي آورد . مي گويم : (( بابا از كجا خبردار شدي كه بايد براي من سوغاتي بياوري ؟ )) بابا مي گويد : (( قاصدك براي من پيغام آورد . )) مي گويم : (( قاصدك را من فرستاده بودم . )) بابا مي گويد : (( مي دانم شيما جان ! مي دانم . )) من به پشت پنجره نگاه مي كنم . قاصدك پشت پنجره نشسته است و من را نگاه مي كند . برايش دست تكان مي دهم . باد مي آيد و قاصدك را با خودش مي برد . _ هنوزم كه هنوزه ، به عادت بچگيا وقتي چشمم به قاصدكي ميافته ، تو گوشش زمزمه مي كنم و راهيش مي كنم بره و برام قاصد خبرهاي خوش باشه . _ تا بعد سلام امروز روز آخر مدرسه بود ، من يكي كه اصلا باورم نميشه مدرسه ها هم تموم شد ، كه دوم دبيرستان هم گذشت ، امسال خيلي زود گذشت ، چشم روي هم گذاشتيم ، روز آخر رسيد . امروز خيلي باحال بود ، كلي شلوغ كرديم ، ديگه خودمون را خفه كرديم ، زنگ آخر عربي داشتيم ، معلمش هم كه از اون معلم باحالا كه كاري نداره بهت ، بچه ها ديگ تا تونستن خوندن و دست زدن و رقصيدن ، البته چون ما در ضمينه ي رقصيدن تبحر نداريم ، فقط شلوغ كرديم و كلاس را بهم زديم ، خلاصه كه خيلي خوش گذشت . ( من فكر كنم الهام تنها دختر تو كل اين كره ي خاكي هست ، كه نه بلده برقصه و نه علاقه اي به رقص داره ، تو زندگيش هم هرگز نرقصيده ، از رقص متنفره ، و اگه بكشنش هم حاظر نيست برقصه ، اينم يكي ديگه از اخلاقاي عجيب و غريبشه . ) تو كلاساي ديگه نمي دونيد چه خبر بود همه عزا گرفته بودن ، حالا كلاس ما برعكس اگه عروسي بود اينقدر خوشحالي نمي كردن ، كلاساي ديگه انگار يكي مرده همه دارن گريه مي كنن ، كلاس قشنگ ما عروسي عمشون بود همه . ( الهام تو كل سال هاي دبيرستان و راهنمايي ، اصلا گريه نكرده ، خيلي هم مسخره مي دونه كه به خاطر دوري از دوستات بخواي گريه كني . ) امروز هم دوباره با بچه ها مي خوايم بريم بيرون كلي خوش بذگره ، امروز را به خودمون استراحت مي ديم از فردا به كوب مي شينيم درس مي خونيم ، تا روز يكشنبه خر مي زنيم . ديشب نود خيلي حال داد ، چند هفته اي مي شد برنامه نود نچسب شده بود ، اما ديشب حسابي چسبيد ، اين عادل خان هر شبي كه به اين و اون گير بده _ حالا هر كي مي خواد باشه _ خيلي برنامه اش باحال ميشه ، كلي مي خنديم . اينم متن امروز : تو بدان اين را ، تنها تو بدان تو بيا تو بمان ، تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب من فداي تو ، به جاي همه ي گل ها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز ، تو بگير ، تو ببند ! تو بخواه پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ! قصه ي ابر هوا را ، تو بخوان ! تو بمان با من ، تنها تو بمان ! در دل ساغر هستي تو بجوش ! من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است ، آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش ! تا بعد ( برمي گردم ) سلام امروزم كه مدرسه اصلا نرفتيم ، تا لنگ ظهر خوابيده بوديم . مامانم ساعت 11 از خونه رفته بيرون ، خونه ما هم كه برق نداشت ، كلي كتاب چيدم دور خودم غرق شدم تو كتابا ، تقريبا يه ساعت بعد ديدم مامانم داره داد ميزنه الهام _ تو اين يه ساعت اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم _ سرم را از رو كتاب بلند كردم مي بينم اتاق ماته ، تعجب كردم كه چرا اينجوري شده ، راه افتادم برم ببينم مامانم چي كار داره ، يه دفعه ديدم هال و آشپز خونه پر دوده ، دهنم وا مونده كه بابا چه خبره ؟ اين جا چرا اين ريختي شده ؟ به مامانم ميگم چه خبره ؟ ميگه از تو بايد پرسيد كه تو خونه بودي من كه همين الان اومدم ، قضيه از اين قرار بوده كه مامان ما برا ناهار باقالي گذاشته رو گاز و زيرش را كم كرده و به هواي اين كه من پاميشم تو خونه راه ميرم يه نگاهي هم به اون ميندازم ديگه به من نگفته رو گاز غذا داره و رفته . منم كه غرق شده بودم تو كتابا اصلا متوجه نشدم كه دورم را دود گرفته ، مامانم ميگه بابا اصلا تا دو تا خيابون اون ور تر بوي گند سوخته پيچيده تو چه جوري تو خونه بودي و نفهميدي ؟ ميگم والا من كه اصلا بوي سوختگي حاليم نشد الان هم كه اومدم تو آشپزخونه فقط يه ذره بو بهم ميرسه . هيچي ديگه مامان ما هر چي در و پنجره بود تو خونه باز كرد تا بلكه بو بره بيرون ، ما هم به اين نتيجه رسيديم كه بيني ما بدجوري خرابه ، اون بوي گند را همه فهميدن جز من يه نفر . بعد يه چند دقيقه اي مي بينم مامانم اسفند دود كرده ميگم برا چي اسفند دود كردي ؟ ميگه بوي گند را مگه نمي بيني ؟ داريم خفه مي شيم ، گفتم آهان فكر كردم برا من دود كردي كه چشم نخورم ، ميگه براي تو يه نفر كه حتما بايد دود كنم ، بينيت كه همين جوري مشكل داره ، كتابم كه مي گيري دستت همه چي يادت ميره ديگه زمينش نميزاري از جات جم نمي خوري . ( اين الهام ما حواس پرت نيست اگه بهش گفته بودن چيزي رو گازه اين جوري نمي شد ، مشكل اينجاست كه اولا كتاب كه مي خونه تو كتاب غرق ميشه ، دوما بينيش عيب داره هيچ بويي را احساس نمي كنه . ) فردا هم كه امتحان دفاعي ترم داريم ، اين درس واقعا درس نمره بياريه ، خوبيش اينه كه اگه يه درسي را نمره كم بياري و معدلت بياد پايين مي توني از اين يكي نمره بگيري و معدلت خوب بشه . امروز زن عموم اومده بود خونومون شروع كرد از علي تعريف كردن ، نمي دونم چرا يه دفعه اينقدر دلم برا علي تنگ شد ، خيلي مسخره است 13 سال مدام يه نفر را ببيني ، اما يه دفعه طوري بشه كه ماهي يه بار هم نبينيش ، درسته كه من و علي خيلي دعوا مي كرديم همه دعواهامون هم به كتك كاري ختم مي شد _ اين دعواها يه ساعت هم بيشتر طول نمي كشيد همه چي دوباره به وضع عادي بر مي گشت _ اما با همه اينا همه خاطره هاي گذشته ي من پر از عليه ، ياد هر كدوم كه ميافتم توش يه ردپايي از علي هست ، هنوزم وقتي علي مياد خونه ما يك ساعت اول فقط به اين مي گذره كه علي از رفيق جديدش ، بهم زدن با رفيق قبليش ، كاراش تو مدرسه ، دوستاش و يه عالمه چيز ديگه تعريف كنه ، علي هر چي باشه و هر بدي داشته باشه ، من دوسش دارم چون از يه طرف تمام بچگيم را پر كرده و همبازي اون موقع هام محسوب ميشه ، از طرف ديگه حالا هم ، كلي منو شارژ مي كنه . ( اينجا كه بود همش دعوا مرافعه و كتك كاري داشتن ، يه دقيقه هم بهم نمي ساختن ، حالا كه از هم دورن دلشون برا هم تنگ ميشه ، اينه كه ميگن دوري و دوستي . ) اينم متن امروز : گفته بودي كه : _ (( چرا محو تماشاي مني ؟ و آنچنان مات ، كه يكدم مژه بر هم نزني ! )) _ مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدني ! تا بعد ( بر مي گردم ) سلام امروز معلم شيميه اومد تو كلاس گفت بچه ها ورقه ها رو ميز ، يه دفعه همه بچه ها با هم گفتن خانم _ بچه هاي كلاس ما بشينن درس را خر هم بزنن معلم كه ميگه امتحان صداشون درمياد ، نميدونم اينا چرا اين ريختي ان _ سروصدا ها كه خوابيد معلمه دوباره گفت سوال اول دوباره هم بچه ها باهم گفتن خانم ، يه چند باري كه اين قضيه تكرار شد و بچه ها به معلمه گفتن روز آخره و ديگه امتحان نگيره و اينا ، معلمه گفت باشه سوال اضافه كار مي كنيم ، كلي هم سر قضيه خانم گفتن خنديديم ، تا ميومد مي گفت سوال اول همه با هم شروع مي كردن به شلوغ كردن . معلم فيزيكه هم كه اصلا ولمون كرد به حال خودمون و نپرسيد تا آخر زنگ اون كاراي خودش را مي كرد ما هم حرف مي زديم . يكي نيست به اينا بگه بابا شما كه نمي خوايد امتحان بگيريد مرض داريد الكي ميگيد امتحان ؟ خب ما بدبختا روز قبل مي شينيم كلي درس مي خونيم خودمون را مي كشيم آخر سر هم امتحان نمي گيرن ، من ديروز كلي فيزيك خوندم ، شيمي را هم كه اينقدر خوندم و تو هفته هاي پيش مرور كردم كه ديگه حالم از همه فرمولاش به هم ميخوره ، بعد اينجوري آدم ضدحال ميخوره . ( حالا برعكس روزي كه نميتونه درس بخونه ، معلمه اولين نفري كه صدا ميكنه برا درس پرسيدن اينه . ) فردا هم زبان برامون امتحان گذشته ، سه درس آخر كلش ، از درس اول تا درس پنجم هم قواعدش ، ما هر چي نشستيم دو دوتا چهارتا كرديم ديديم نمي رسيم تو يه نصفه روز درس بخونيم ، اگه هم بريم امتحان بديم هم كه مطمئنن اصلا نمره خوبي نمي گيريم ، ما هم به اين نتيجه رسيديم كه اصلا فردا مدرسه نريم با چنتا از بچه ها هماهنگ كرديم فردا اصلا نريم كلاس ، من مرض ندارم نمره ي خوبي را كه تو امتحاناي قبلي گرفتم را با اين نمره خراب كنم ، چون گفته آخرين نمره مون را حساب نمي كنه به جاش همين نمره را ميزاره ، خب من هنوز عقلم سر جاش هست و مي دونم اصلا نمي رسم اون جور كه بايد و شايد درس بخونم برا همين نمره ام خراب ميشه ، پس نتيجه چيه ؟ اين كه مدرسه تشريف نمي بريم . امروز كلي از بچه ها اومدن كه خبر جديد : از چهارشنبه مدرسه تعطيله ، بهشون گفتيم خبرتون خيلي بياته ، ما از دو سه هفته پيش مي دونستيم . يكي از بچه هاي كلاس ما سوگلي ناظممونه ، هميشه خدا تو دفتره داره كاراي دفتر را انجام ميده ، حتي شايد باورتون نشه كه تابستون وقتي زنگ ميزدي مدرسه اين گوشي را برمي داشت ، يعني اين كه ايشون تابستون هم تشريف مياوردن مدرسه ، هر خبري هم كه تو مدرسه بشه ، فوري به گوش ما ميرسه چون مياد همه اتفاقاي دفتر را توضيح ميده ، خيلي خوبه كه يكي از اين بچه ها تو كلاستون باشه هميشه از همه چيز خبر داريد ، تازه خوبيش اينه كه با اين كه اون مياد اتفاقاي دفتر را سر كلاس ميگه اما هيچ وقت از كلاس چيزي دفتر نميبره ، اگه چيزي هم تو كلاس اتفاق بيافته مطمئنيم دفتر چيزي ازش نمي فهمه . ساعت نت رفتن ما هم تغيير كرده ، افتاده به ظهر ها اصلا ساعت خوبي نيست ، اصلا نت گردي شبا يه مزه ديگه داره ، اين چند هفته هم بگذره برگرديم ساعت قبلي ، اين جوري اصلا حال نميده كه هيچ ، ساعت كاراي ديگمون هم به هم ريخته ، اصلا كل برنامه هامون قاطي پاتي شده . اينم متن امروز _ والا اين چند روزه اصلا حال ندارم دنبال متن بگردم _ : تنها دليل من كه خدا هست و ، اين جهان زيباست وين حيات عزيز و گرانبهاست لبخند چشم توست هر چند با تبسم شيرينت آن چنان از خويش مي روم كه نمي بينمش درست ! لبخند چشم تو در چشم من ، وجود خدا را آواز مي دهد در جسم من ، تمامي روح حيات را پرواز مي دهد جان مرا _ كه دوريت از من گرفته است _ شيرين و خوش، دوباره به من باز مي دهد تا بعد ( برمي گردم ) سلام امروز ديگه آخر بيكاريمون بود ، فكر كنم فقط يه يك ربعي اول زنگ درس خونديم ديگه تا زنگ آخر بيكار بوديم . كلاسامون آخر سالي صاحب كولر شده ، اون روز اول دچار جسوف شديم در و پنجره ها را بستيم كولر و پنكه را هم زديم كلاس شده بود قطب شمال ، حالا از اون روز به بعد برق كلاسمون خرابه نه كولر داريم نه پنكه تازه چراغ هم نداريم ، تا اواسط سال پرده هم نداشتيم آفتاب ميزد به تخته هيچي را نميديم ، برمي داشتيم روزنامه ميزديم كلاس مي شد ظلمات . كلاس ما جزء مناطق محروم مدرسه است ، بدبخت بيچاره است ، روزايي كه كلاساي ديگه ورزش دارن و ميرن حياط ما ميريم كلاس اونا ، كلاساي ديگه كه ميريم عين اينايي كه از قحطي اومدن ، درست عين آدماي نديد بديد ، هي مي گيم واي كولر دارن ، پنكه شونو ، پرده هاشونو ، چقدر كلاسشون روشنه ، هم تخته وايت برد دارن هم تخته سياه ، چقدر كلاسشون تميزه ، ..... ، ابرو حيثيت برا خودمون نذاشتيم . بهناز ديگه آهنگ بهناز آرش از دهنش افتاده ، اما به جاش مرا ببوس منصور را مي خونه ، داريم جزوه مي نويسيم ميزنه زير آواز ، اينقدر گفت مرا ببوس كه بهش گفتم بهناز خانم ما بريم قورباغه را ماچ كنيم مطمئن باش نميايم تو را ماچ كنيم . ( اينو نميگه كه بهناز كه خيلي بي جنبه است تا اين حرف را شنيد زود بهش بر خورد ، تا آخر زنگ ديگه يه كلام هم با الهام صحبت نكرد ، البته الهام كه وقتي بهناز حرف نميزنه راحت تره ، چون معتقده بهناز چرت و پرت زياد ميگه ، كلي مسخره ات مي كنه اما وقتي الهام بهش چيزي ميگه بهش بر ميخوره ، برا همين الهام اصلا فكر مي كنه بغل دستي نداره ، همش تو خودشه ، بهنازم بيشتر با جلوييش گرم مي گيره . ) هر چي امروز بيكار بوديم فردا بدبختيم از دو فصل شيمي امتحان داريم ، دو فصل فيزيك را هم مي خواد بپرسه ، از اون فصلاي سختش هم گذاشتن . امروز فرگي زنگ زده ميگه الهام بعدظهر مياي بريم سينما ؟ ميگم نه درس دارم ، ميگه چي داري براش توضيح دادم ، برگشته ميگه اه شماها چقدر درس مي خونيد ، من هر وقت خواستم با تو جايي برم گفتي درس دارم ، ميگم خب فرگي جان چي كار كنم ؟ به من چه كه شما اصلا درس نداري عوضش ما هر روز خدا امتحان داريم تو اين هفته ي آخر مدرسه ها هم حسرت اين كه يه روز امتحان نداشته باشيم به دلمون مونده _ امروز بيكار بوديم اما امتحان قرآن هم داشتيم _ گفت خوب شد اومدم انساني همش بيكاريم خر نشدم بيام تجربي ، گفتم فرگي يعني ما خر شديم اومديم تجربي ديگه ؟ اينم متن امروز : اين مرد خود پرست اين ديو ، اين رها شده از بند مست مست ايستاده رو به روي من و خيره در منست گفتم به خويشتن آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟ مشتي زدم به سينه او ، ناگهان دريغ آئينه تمام قدر رو به رو شكست تا بعد ( بر مي گردم ) سلام امروز خيلي حالم خوش بود ، چرا ؟ چراش را نمي دونم ، از ديشب حالم فوق العاده خوب بود ، حالا هم از اين بهتر نميشم . امروزم كه فاطي هر جا رفت نشست ، برگشت گفت الهام آدم بي معرفت و نامرديه ، الان ديگه فقط يه نفر نمي دونه من بي معرفتم اونم خواجه حافظ شيرازيه كه عمرش را داده به شما ، بابا من خودم هم مي دونم خيلي نامردم ديگه نمي خواد هي آبروي ما را جلو هركس و ناكسي ببرين . امروز هيچ اتفاق خاصي كه قابل نوشتن باشه نيفتاده ، معمولا جمعه ها برا من علاوه بر كشدار و خسته كننده بودن ، يه روز كاملا بي بخار و معمولي هم هست . اينم متن امروز ( طولانيه اما قشنگه بخونيدش ) : دنيا ديوار هاي بلند دارد و درهاي بسته كه دورتادور زندگي را گرفته اند . نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت . نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد . اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد . كاش اين ديوار ها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد . شايد هم پنجره اي هم هست و من نمي بينم . شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد . با اين ديوار ها چه مي شود كرد ؟ مي شود از ديوار ها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست . و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند و كند . شايد دريچه اي ، شايد شكافي ، شايد روزني . هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار روزني درست كنم . حتي به قدر يك سرسوزن ، براي رد شدن نور ، براي عبور عطر و نسيم ، براي ، ... ، بگذريم . گاهي ساعت ها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن . و فكر مي كنم ، اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف ديوار بشنوم . اما هيچ وقت ، همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند . ديوارهاي دنيا بلند است ، ديوارها . و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار . مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد . به اميد آن كه شايد در آن خانه باز شود . گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار . آن طرف حياط خانه ي خداست . و آن وقت هي در مي زنم ، در مي زنم ، در مي زنم . و مي گويم : (( دلم افتاده توي حياط شما ، مي شود دلم را پس بدهيد ... )) كسي جوابم را نمي دهد ، كسي در را برايم باز نمي كند . اما هميشه دستي ، دلم را مي اندازد اين طرف ديوار ، همين . و من اين بازي را دوست دارم . همين كه دلم را پرت مي كنند اين طرف ديوار همين كه ... من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي كنم ، آن قدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند ، تا ديگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز كنند و بگويند : بيا خودت دلت را بردار و برو . آن وقت مي روم و ديگر هم برنمي گردم . من اين بازي را ادامه مي دهد ... عرفان نظرآهاري تا بعد سلام امروز سر كلاس همش درس مي خونديم ، زنگ شيمي كه فقط نمونه سوال حل مي كرديم ، زنگ زيست هم كه تا آخرش داشتيم درس مي خونديم ، زنگ فيزيك هم كه مسئله حل مي كرديم ، همش مشغول بوديم . من خيلي پستم ، خيلي بدم ، خيلي بدجنسم ، امروز صبح فاطي اومد دنبالم بريم مدرسه ، بيچاره دوساعته دم دره من تو خونه با خيال راحت دارم لباس مي پوشم ، برنامه ام را حاضر مي كنم ، تازه هوس كردم بشينم صبحانه هم بخورم اونم چي وقتي فاطي دو ساعته دم در منتظر منه ، بعد از دو ساعت كه لفتش دادم بالاخره از در زدم بيرون ، تو راه هم كلي آروم آروم راه رفتيم ، رسيديم مدرسه در بسته شده بود _ روال مدرسه ما اينجوريه كه وقتي پشت در بموني ، اسمت را مي نويسن ، بعد كه بخواي بري سر كلاس ناظمه مياد وايميسه اسما را مي خونه كه كسي زرنگي نكرده باشه اسم عوضي بده _ حالا ناظمه شروع كرده اسماي ما را خوندن ، بعضي از بچه هايي كه ديگه چند روز پشت سر هم دير كرده بودن را هم نگه مي داشت ، به بقيه هم مي گفت برن بالا ، ناظمه گفت فرگي برو بالا ، بهناز برو بالا ، آهويي برو بالا ، رسيد به فاطي بخت برگشت گفت وايسا اون گوشه ، فاطي برگشت گفت خانم ما كه هميشه با آهويي مياييم مدرسه ، ناظمه گفت خانومم برو اون گوشه ، من هم يه لحظه اومدم از فاطي بيچاره طرفداري كنم بگم با من بوده _ چون ناظممون با من تقريبا روابط حسنه اي داره _ اما يك لحظه فرشته هه كه رو شونه چپ آدم مي شينه برگشت گفت برو بالا ، ولش كن بزار يه خورده بخنديم ، هر چي هم اون فرشته هه كه رو شونه راست مي شينه ، خودش را كشت گفت بابا ، بگو با من اومده ، هيچ كدوممون به حرفش گوش نكرديم ، نتيجه اين شد كه بنده با كمال خونسردي ، يه لبخند ژوكوند تحويل فاطي دادم و رفتم بالا ، فاطي هم زنگ تفريح هر چي تونست بهم گفت ، گفت خيلي بي معرفت ، نامرد ، پست ، رذل ، كثافت و خيلي چيزاي ديگه كه از دايره ي ادب خارجه هستم ، منم همچنان همون لبخند مليح را تحويلش دادم و گفتم : نياز به گفتن نبود خودم مي دونستم همه ي اينا هستم ، اين جا بود كه فاطي به مرز انفجار رسيد ، اما چون فاطي منو خيلي دوست داره و من بهترين دوستش يا به عبارت ديگه رفيق فابش محسوب مي شم ، خيلي زود منو بخشيد _ بدون اين كه من برم منت كشي _ و همه چي به خوبي و خوشي تموم شد . مي دونم خيلي كار بدي كردم ، كلي هم از اين و اون سرزنش شدم كه چرا اين فاطي بدبخت را اينقدر اذيت مي كنم ، اما چه كنم تقصير من نيست ، يه لحظه فكر كردم ، قيافه فاطي اگه من سكوت اختيار كنم چه شكلي ميشه ، برا همين سكوت اختيار كردم ، خداوكيلي اون لحظه قيافه فاطي ديدني بود ، همين جا جلو همه از فاطي عذر مي خوام ، سعي مي كنم از اين به بعد كمتر اذيتش كنم . ( اين بشر خيلي نامرده ، آدم به رفيق فابش رحم نكنه برا خنده هم كه شده ، پشتش را خالي كنه ، واقعا خيلي بي معرفته . ) امروز سر زنگ شيمي همين طور كه داشتيم نمونه سوال حل مي كرديم ، يه دفعه معلمه برگشت گفت بهناز داري آدامس مي خوري ؟ بهناز شونصد تا رنگ عوض كرد ، افتاد به تته پته و آخر سر به زحمت گفت ببخشيد خانم ، حالا برا چي اينجوري شد ، خب معلومه اولا كه بهناز فوق العاده ترسوئه ، يعني ترسش اصلا غير قابل توصيفه ، مهمتر از اينا اين كه بهناز سوگلي معلم شيميه حساب مي شه ، تا جايي كه معلمه اونو به اسم صدا مي زنه ، خب خيليه كه سوگلي خانم سر كلاسش آدامس بخوره ، وقتي اون حرمت معلم و كلاس را نگه نداره از بقيه بچه ها چه انتظاريه . ( الهام يه خوبي كه داره اينه كه از آدامس متنفره ، اگه با كسي باشه كه داره آدامس مي خوره ، اگه با طرف رودربايسي نداشته باشه كه فبها ، هر چي دلش بخواد بهش ميگه ، اما اگه با طرف رودربايسي داشته باشه و نتونه چيزي بهش بگه ، تو دلش تا اون جايي كه مي تونه طرف را فحش ميده و دعا دعا مي كنه زودتر كارش تموم بشه و از پيش طرف بره و ديگه تا عمر داره نمي خواد چشش تو چش طرف بيافته ، معتقده مزخرف ترين كشف بشر آدامس بوده كه اگه كشف نمي شد هيچ اتفاقي نمي افتاد كه هيچ خيلي هم بهتر مي شد . ) اينم متن امروز : اگر ماه بودم ، به هر جا كه بودم ، سراغ تو را از خدا مي گرفتم، وگر سنگ بودم ، به هر جا كه بودي ، سر رهگذار تو جا مي گرفتم . اگر ماه بودي _ به صد ناز _ شايد شبي بر لب بام من مي نشستي وگر سنگ بودي ، به هر جا كه بودم ، مرا مي شكستي ، مي شكستي ! تا بعد ( بر ميگردم ) سلام امروز تو حياط مدرسه يكي از بچه ها جلوم را گرفته ميگه ديروز وبلاگت را خوندم چقدر بامزه است ، خيلي خنده دار بود ، گفتم خدا را شكر بالاخره يكي پيدا شد از وبلاگ ما خوشش بياد و ازش تعريف كنه . امتحان هندسه داشتيم ، تعريف هاي هندسي را هر چي خوندم چيزي سردرنياوردم ، فقط تمرينا را بلد بودم حل كنم ، هر تمريني مي دادن حل مي كردم ، رفتم مدرسه ديدم نصف كلاس درس را درست و حسابي نخونده ، زنگ جغرافي كه بيكار بوديم نشستم تعريفاي هندسي را كپي كردم رو ميز _ البته من تنها نبودم ها ، بچه تا تونستن خودشون را مجهز كردن _ زنگ هندسه ديگه مطمئن بودم امتحان را خوب ميدم ، معلمه اومد گفت امتحان نمي گيرم ، آي ضايع شديم ، اون همه زحمت بچه ها همه به هدر رفت . ( والا بعضي از بچه ها كه اگه اين همه انرژي و وقتي كه صرف تقلب مي كنن را ميزاشتن روي درس خوندن الان دانشمند بودن . ) فردا كلي درس برا خوندن داريم ، شيمي دو فصل را امتحان مي گيره ، زيست يك فصل را ، فيزيك هم بايد كلي مسئله داده حل كنيم فردا هم ميبره اونا را حل كنيم ، حالا خوبيش اينه كه اون يه فصل زيست را از ترم پيش خوب يادم مونده وگرنه تا صبح بايد درس مي خوندم . امروز اول صبح كه فاطي تا مدرسه دو سه كلمه بيشتر حرف نزد ، زنگ تفريحم كه ما اينقدر تو سر و كله هم زديم جيكش درنيومد ، تو راه خونه هم تا نصفه راه همينجوري ساكت بود ، ديگه من داشتم از تعجب مي تركيدم ، فاطي كه يه بند مخ آدم را ميخورد و حرف ميزد اينجوري ساكت شده بود ، آخر سر توپيدم بهش كه فاطي چته امروز ؟ مريضي ؟ خفه شدي ؟ زبونت بند اومده ؟ عاشق شدي ؟ رو به موتي ؟ حرف زدن يادت رفته ؟ گفت حال ندارم ، گفتم بابا چه عجب تو يه روز حال و حوصله نداري ، ما هر وقت تو را ديديم يه بند داشتي مي گفتي و مي خنديدي ، امروز كف كرديم از بس هيچي نگفتي . ( اين فاطي از دست الهام خيلي بدبخته ، روزا حرف ميزنه بهش ميگه فاطي چقدر حرف ميزني سرم درد گرفت ، يه روزم كه مثل امروز حرف نميزنه ، ميتوپه بهش كه چرا ساكتي ؟ واقعا خدا الهام را نصيب هيچ بني بشري نكنه ، واقعا الهام را سر راه هيچ كس قرار نده از بس كه اين بچه خله ، واقعا من يكي دلم به حال دوستاش مي سوزه ، بيچاره فاطي و بقيه دوستاش كه اين بشر نصيبشون شده ، خدا حالا كه اينو داده صبر هم بده ، يه خورده تحملش راحت تر بشه . ) امشب هم كه اخبار مي گفت تا امروز 225 نفر براي انتخابات ثبت نام كردن ، والا من نميدونم بعضيا اصلا برا چي ثبت نام كردن ، خب عزيز من شما كه داري زحمت ميكشي تا اون جا برا ثبت نام ميري ، خب يه زحمت ديگه اي هم بكش ، يه نيگا به شرايط قانون اساسي هم بنداز ، بد نميشه . اينم متن امروز : زير خاكستر ذهنم باقي ست آتشي سركش و سوزنده هنوز يادگاري است ز عشقي سوزان كه بود گرم و فروزنده هنوز عشقي آن گونه كه بنيان مرا سوخت از ريشه و خاكستر كرد غرق در حيرتم از اين كه چرا مانده ام زنده هنوز گاهگاهي كه دلم مي گيرد پيش خود مي گويم آن كه جانم را سوخت ياد مي آرد از اين بنده هنوز سخت جاني را بين كه نمردم از هجر مرگ صد بار به از بي تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم ، هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشكم از ديده نريخت بعد تو ليك پس از آن همه سال كس نديده به لبم خنده هنوز گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت سال ها ست كه از ديده من رفتي ، ليك دلم از مهر تو آكنده هنوز
تا بعد
( برمی گردم ) سلام امروز كلي كار دارم نمي رسم چيزي بنويسم برا همين فعلا علي الحساب اين متن را داشته باشيد _ يه خورده هم روش فكر كنين _ تا بعد : گفتند : چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو كن ، شب چهلمين ، خضر خواهد آمد . چهل سال خانه ام را رفتم و روييدم و خضر نيامد . زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم . گفتند : چله نشيني كن . چهل شب خود و خدا و خلوت . شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت . و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي كوچك تابستان را به چله نشستم ، اما هرگز بلندي را بوي نبردم . زيرا از ياد برده بود كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كرده ام . گفتن : دلت پرنيان بهشتي است . خدا عشق را در آن پيچيده است . پرنيان دلت را وا كن تا بوي بهشتي در زمين پراكنده شود . چنين كردم ، بوي نفرت عالم را گرفت . و تازه دانستم بي آن كه با خبر باشم ، شيطان از دلم چهل تكه اي براي خودش دوخته است . به اين جا كه مي رسم ، نااميد مي شوم ، آن قدر كه مي خواهم همه ي سرازيري جهنم را يكريز بدوم . اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد : هنوز فرصت هست ، به آسمان نگاه كن . خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است ، دلت را روشن كن . تا چلچراغ خدا را بيفروزي . فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود . راستي امشب به آسمان نگاه كن ، چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است .
عرفان نظر آهاري سلام امروزم گروه سه پايه پاشدن راه افتادن رفتن بيرون ، تولد مامان مليناست برا همين ملينا مي خواست برا مامانش كادو بخره منو مهسا را هم كه بايد دنبال خودش بكشه ببره ، خلاصه رفتيم بيرون و كادو را گرفتيم و برگشتيم ، عين هميشه كه با هم بيرون ميريم كلي فاز داد . امروز قرار بود به معلم ادبياتمون شعر حفظي جواب بديم ، چه شعر سختي هم بود خدايي ، نصف بچه ها شعر را نصفه نيمه حفظ كرده بودن ، برا همين ابو رفته درست پشت معلمه با مداد شعر را گنده نوشته ، معلمه اومد و نشست و شروع كرد به پرسيدن ، نمي دونيد چه قدر خنده دار شده بود ، همه موقع جواب دادن چششون به ديوار بود ، حالا خوبه چون قرار بود دفتراي بچه ها را ببينه بيشتر سرش رو دفتر بچه ها بود وگرنه خيلي ضايع مي شد ، ضايع تر از همه اينا ملينا بود كه اصلا يه مصرع شعر را هم حفظ نكرده بود ، از اول تا آخر شعر چشش از ديوار برنداشت ، خيلي شانس آورد كه معلمه اصلا سرش را از رو ميز بلند نكرد ، حالا همه اينا به كنار كلاس وقت اضافه آورده اين جور مواقع هم معلمه عادت داره پاشه تو كلاس راه بره ، حالا بچه ها به تكاپو افتاده بودن هر جور شده شعر را از رو ديوار پاك كنن اما هر كاري كردن نشد ، كلي شانس آوردن كه معلمه وقتي پاشد تو كلاس راه افتاد ، اصلا تو يه عالم ديگه بود ، حتي نيگاش هم به شعره افتاد ، اما اينقدر پرت بود كه متوجه نشد . ( كلي نكته زيست و فرمول فيزيك و شيمي و معادله رياضي حفظ مي كنن اما وقتي ميخوان يه شعر را ياد بگيرن خودشون را مي كشن ، آخر سر هم ياد نمي گيرن . ) امشب چون حال نوشتن ندارم اين متن را داشته باشيد از كتاب ( من و نازي ) حسين پناهي : نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم هلهله هاي من و تو چطوري ثبت مي شه ؟ من : عشق من ! آب ها لنز مورب دارند ! آدمو وارونه ثبتش مي كنند ! عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه . نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟ من : من سياه و ... تو سفيد نازي : آتيش چي ؟ تو آبا ، خاموش نمي شن آتيشا ؟ من : نمي دونم والله ! چتره را بدش به من ! نازي : اون كسي كه چتر را ساخت عاشق بود من : نه عزيز دل من ، آدم بود ! تا بعد ( بر ميگردم ) سلام مامان بزرگم دو روزه از ده اومده تهران _ من به اين مامان بزرگم ميگم ننه ، نمي دونم چرا بعضيا از اين لفظ ننه خوششون نمياد ، برخلاف من كه خيلي ازش خوشم مياد ، به مامان بزرگم هم ميگيم ننه زهرا _ ننه زهرا را خيلي دوست دارم ، هر وقت مياد كلي به آدم خوش ميگذره ، من كه دوست دارم همش خونه ما باشه و خونه ي خاله و داييم نره ، اينقدر بامزه است كه نمي تونين حتي فكرش را بكنين ، خيلي دوست داشتنيه ، از اون مامان بزرگ هاي غرغرو نيست _ اصلا من نمي تونم باور كنم مامان بزرگي غرغرو باشه ، شايد به اين خاطره كه هر دو مامان بزرگم ، مامان بزرگ هاي خوبي هستن و غرغر نمي كنن _ خيلي دلم برا دهمون تنگ شده ، دلم مي خواد زودتر مدرسه ها تعطيل بشه برم اونجا . ( خب خانوم حق دارن دلشون برا اونجا تنگ شده باشه ، از بس كه اونجا با حميد خان آتيش مي سوزونن ، هر جا ميرن هم با هم ميرن ، طي مدتي كه اينا اونجان از هم جدا نميشن ، از صبح كه چشاشون را باز مي كنن تا آخر شب كه تو جاشون دراز كشيدن تا وقتي كه چشاشون رو ببندن ، همينجور يه ريز مي خندن ، يعني الهامي كه اينقدر بداخلاق و اخموئه اونجا كه ميره از اين رو به اون رو ميشه ، فقط مي خنده ، يعني من ميگم اگه دلتون ميخواد خنده الهام را ببينين ، وقتي ميره آهو باهاش برين ، ، تنها كسي كه خوب بلده الهام را بخندونه و قلق الهام دستشه ، حميده _ حميد را هم كه ميشناسين ؟ اگه نمي شناسين يه بار ديگه عرض مي كنم دايي كوچيكه الهام كه از نظر سني با هم يه سال فرق دارن ، يعني حميد يه سال از الهام بزرگتره . ) اين هفته هاي آخر مدرسه ها فقط زنگاي بيكاريه ، بيشتر زنگا ديگه هيچ كاري برا انجام دادن نيست ، خودمونم ديگه حالمون از بيكاري بهم ميخوره ، من كه ديگه از چهارشنبه پنجشنبه مدرسه نميرم ، امتحانامون از يكشنبه شروع ميشه ، اوليش هم كه زيسته ، ميخوام از همون روزي كه ديگه مدرسه نميرم بشينم حسابي زيست بخونم ، خيلي نكته داره ، كلي فعاليت و آزمايش كنيد هم هست ، كلي هم شكل داره ، تازه هم بايد جزوه هايي را كه معلممون داده بخونيم هم خود كتاب را ، يعني بايد واو به واوش را بلد باشيم خيلي نكته هاي ريز ريز داره ، ولي زيستم را مطمئنم بيست ميشم . معلم ورزشمون ناجور با كلاس ما لج كرده ، يعني ازش بعيد نيست نمره ها را پايين بده ، اون روز به بچه ها مي گفتم هيچي قشنگ تر از اين نيست كه كارنامه هاتون را بگيريد بينيد همه نمره ها بالا بعد ورزش را افتاديد _ اينجور كه ما مي بينيم معلمه ما را نندازه خيلي هنر كرده _ شهريور بياييد مدرسه تو حياط بدويد ، خيلي مسخره است نه ؟ اين روزا نمي دونيد موقعي كه معلم مياد تو كلاس چقدر مي خنديم ، تا از در مياد تو بچه ها شروع مي كنن : ماه معلم مبارك باد بعدش هم كلي شلوغ مي كنن ، روز معلم مي گفتم روز معلم مبارك باد ، هفته پيش مي گفتن هفته معلم مبارك باد ، حالا هم ميگن ماه معلم مبارك باد ، اون روزي كه روز معلم بود با روز بعدش چقدر شلوغ كرديم ، درست مثل بچه هاي ابتدايي ، كلي مسخره بازي در آورديم ، تنها كلاسي هم كه تو كل مدرسه برا معلم ها از اين كارا كرد كلاس ما بود ، معلم ها تو ميومدن تو كلاس شوكه مي شدن ، مي گفتن چون تو هيچ كلاسي از اين خبرا نيست آدم همينجوري ميمونه ، چقدر ما خنديديم ، خوبيه اين كارا اينه كه اولندش كلي پاچه خواري معلم ها را مي كنيم دومندش هم اين كه يه خورده از وقت كلاس ميگذره و سومندش هم اين كه كلي ميخنديم . ( جالب اينجاست كه تو كلاس اينا كافيه يكي دست بزنه ، يا يكي بگه آلاله ، تا كل كلاس شروع كنن روي ميز زدن و شلوغ كردن و اين شعر آلاله ي شهرام كاشاني را بخونن ماشاالله همه آماده به خدمتن و وظيفه ي خودشونم ميدونن ، مثل هميشه هم تنها كسي كه فقط دست به سينه مي ايسته و بچه ها را نيگا مي كنه بدون هيچ عكس العملي كيه ؟ درست حدس زدين الهام خانوم . ) كتابايي را كه خريدم شروع كردم خوندن طاقت نياوردم صبر كنم تا تعطيليا ، كتاب مجنون ليلي كه نوشته ي سيد ابراهيم نبوي بود تموم شد ، حالا هم كتاب در شهر خبري نيست همين نبوي را شروع كردم . سلام خيلي عصبانيم ، هميشه اون جايي كه بايد حركت مي كردم ، ايستادم ؛ هميشه اون جايي كه بايد جلو مي رفتم ، عقب نشيني كردم ؛ هميشه ........ اما ديگه هيچ وقت اين طوري نميشه ، قول ميدم ، از اين به بعد به هر زحمتي شده همه چيز را به نفع خودم تموم مي كنم . تا حالا دفترچه عقايد داشتين ؟ از اون دفترچه هايي كه بالاي صفحاتش چيزي مي نويسين تا بقيه در موردش نظر بدن ؟ من از اين دفترچه ها خيلي خوشم ، چند روز پيش كه رفته بوديم خونه فرگي ، دفترچه عقايد چندسال پيشش را اورد ، چقدر خاطره را برامون زنده كرد ، كلي خنديديم ، هر صفحه اش را كه ورق ميزدم ياد يه سوژه ميافتاديم و ميزديم زير خنده ، ديدن اون دفترچه علاوه بر اين كه كلي خاطره را زنده كرد يه خوبي ديگه هم داشت ، اونم اين كه فهميدم چقدر تغيير كردم ، فهميدم اون موقع احساساتم خيلي لطيف بوده برخلاف حالا كه سخت شدم ، فهميدم اون موقع ها چقدر راحت مي خنديدم ، اما حالا خنديدن مشكل ترين كار دنيا است ، فهميدم اون موقع كه چقدر دنبال اين بوديم كه به خودمون برسيم از در خونه كه ميومديم بيرون تا بريم مدرسه كلي جلو آيينه بالا پايين مي كرديم ، اما حالا خيلي جلو آيينه بايستيم 5 دقيقه اونم فقط برا اين كه هول هولكي مقنعه را روسرمون درست كنيم ، و فهميدم حسودتر ، بداخلاق تر ، خودخواه تر و كلي تر ديگه هم شدم ، فهميدم يه جورايي بزرگ شدم . ( به نظر منم خيلي تغيير كرده ، اخماي صورتش بيشتر شده ، بيشتر عصباني ميشه ، بيشتر قاطي ميكنه ، بيشتر احساس تنهايي ميكنه ، بيشتر با دوستاش نميسازه ، بيشتر غر ميزنه ، بيشتر بهانه الكي ميگيره ، بيشتر بدجنسي ميكنه ، ....... ) تا بعد ( برميگردم ) سلام حوصله ندارم از امروز چيزي بنويسم ، نمي خوام از امروز هيچي بنويسم . بعضي ها مثل دفتر هستند ، فقط گوش مي دهند و همه چيز را مي ريزند توي دلشان . بعضي ها مثل كتاب هستند ، حرف خودشان را مي زنند . بعضي ها مثل مداد هستند ، فقط حرف اين و آن را تكرار مي كنند . بعضي ها مثل خودكار هستند ، آنها هم حرف اين و آن را مي زنند ؛ با اين تفاوت كه آن قدر روي حرف هاي ديگران پافشاري مي كنند كه نمي شود حتي يك حرفشان را هم تغيير داد . بعضي ها مثل خط كش هستند ، فقط مي خواهند حدود هر چيزي را با خط صاف مشخص كنند . بعضي ها مثل تراش هستند ، باعث پيشرفت ديگران مي شوند و اهميتي نمي دهند كه اگر در مقابل ، فقط يك مشت تراشه ي بي ارزش نصيبشان شود . بعضي ها مثل پاك كن هستند ، به دنيا مي آيند تا اشتباه اين و آن را پاك كنند . تو اين دنيا بدشانس تر از من وجود نداره . تا بعد سلام چند روز پيش ما هي ميديم از حدوداي ميز ما يه بوي ناجوري مياد _ بوي لش خر تقريبا _ آقا هي اين ور اون ور كرديم فهميديم آقا چند روز پيشش بهناز خانوم خيار با خودشون آوردن پوست كردن انداختن ته جاميز ديگه كسي بهش دست نزده ، اين مونده بود چنان بويي گرفته بود _ قيافه اش كه بماند _ اصلا آدم را بي هوش مي كرد ، نمي دونيد چه قدر بوش گند شده بود ، تازه چي بهناز كتاب زيستش را انداخته بود تو جاميز ، كتاب بيچاره هم اون بوي ناجور را گرفته بود ، حالا اين وسط مهسا برگشته مي گه خيلي آدماي شلخته اي هستيد ، گفتم مهسا جان جنابعالي كه همين چند روز پيش اون سبزي كوكوي گنديده را كه بوش كل مدرسه را برداشته بود ، با زور بچه ها بردي انداختي دور ديگه خواهشا صحبت نكن ، حالا هر كي بگه شما شلخته اي يه چيز ، شما كه خودت مثل مايي ديگه اين حرفا را نزن ، ديوونه زده زير خنده ميگه آره ديگ به ديگ ميگه روت سياه ، بعد كه با مشقت اون خيار ها را برديم ريختيم دور ، بهناز را مجبور كردم بره كتابش را بشوره ، هي گفت الهام نميشه ، آخه كتاب را چه جوري بشورم ، گفتم من نمي دونم تو نمي بري من خودم ببرم بشورمش ، با اين بويي كه اين ميده باور كن نمي ذارم سر كلاس از كيفت درش بياري چه برسه اين كه رو ميز بازش كني ، بعد كه به زور رفتن كتابشون را شستن ، گفتم اين ميزم بيا عوض كن بدجوري بو ميده ، رفتيم يه نيمكت ديگه جاش آورديم ، خوبيه اين ميز جديد اينه كه اينقدر تميزه كه كلي حال ميده برا تقلب فقط حيف كه سال داره تموم ميشه . ولي خدايي تمام كلاس ميگن عامل كثيفي كل كلاس دو تا ميز آخر رديف وسط و كناري هستن ، بيچاره ها حق دارن ، منو و بهناز و مهسا و زهره جاميزمون را با سطل آشغال عوضي مي گيريم ، هر چي مي خوريم ته مونده يا آشغالش را مي ندازيم اون زير ، اينا همش جمع ميشه اون جا تا وقتي كه ديگه جاميز جا نداشته باشه و هر چي بزاريم توش ، بيافته پايين _ ما تا لحظه آخر هم به زور آشغالا را ميذاريم زير ميز _ بعد تصميم مي گيرم خير سرمون نظافت كنيم ، عمليات نظافت هم به خودي خود معضليه ، اول من و بهناز كلي با هم دعوا مي كنيم و كثيفي ميز را هي مي ندازيم گردن اون يكي و ميگيم همش تقصير توئه اينجا اينقدر كثيفه ، خجالت بكش و از اين حرفا ، بعد شروع مي كنيم به جمع كردن مي گرديم يه كيسه پيدا مي كنيم آشغالا را با كلي مشقت مي ريزيم توش _ ميگم مشقت چون بعضي از آشغالا دست زدن بهش واقعا مشقت باره _ بعد مي بريم مي ندازيم سطل ، وقتي بعد كلي وقت شروع مي كنيم به جمع و جور ميز بچه ها ميگن ، به به معلوم نيست امروز آفتاب از كدوم طرف در اومده شما دوتا تميز شدين خير سرتون ، تمام اين برنامه ها براي مهسا و زهره هم هست . ( من نمي دونم اينا چه جور دخترايي هستن ، دخترا معمولا خيلي با نظم و تميزن ، تو هر چي شلخته باشن به چيزايي كه به خودشون مربوطه اهمييت ميدن و سليقه به خرج ميدن ، اما اينا انگار نه انگار تو اون ميز دارن مي شينن و درس مي خونن ، پس فردا تو زندگي خودشون مي خوان چي كار بكنن خدا عالمه . ) اين آهنگ آرش را شنيدين كه اسمش بهنازه ؟ اين بهناز خانوم بغل دستي ما ، ما را خفه كرد با اين آهنگ اينقدر خوندش كه ديگه از هرچي بهنازه تو اين عالم بدم مياد ، داريم جزوه هم مي نويسيم شروع مي كنه خوندن ميگم بهناز خواهشا الان اين آهنگ مسخره را نخون بزار ببينم جزوه ام را چه جوري مي نويسم آخه ، اين بهناز يه ذره عقل تو سرش نيست ، به نظر من اگه حالا اين آرشه ميومد به جاي بهناز مي گفت الهام اين بهناز عمرا اين همه ازش تعريف مي كرد . امروز پدر قرار بود يه جايي زنگ بزنه ، صبح زنگ زده بود بعد ظهر كه اومده خونه مثلا مي خواد تعريف كنه كه زنگ زد چي شد ، كشت مارا تا تعريف كرد ، وسطش كه مثل آدمايي كه آلزايمر دارن يه دفعه ساكت مي شد بهش ميگم بابا باقيش ؟ ميگه باقي چي ؟ ، دوباره به زور شروع مي كنه تعريف كردن ، وسطش شروع مي كنه خالي بندي و قصه تعريف كردن ، بعد دوباره ساكت ميشه وقتي بهش ميگي بابا تعريف كن ، شروع مي كنه از اول تعريف كردن ، يعني من فكر مي كنم كل اون مكالمه 5 دقيقه هم نبوده ها اما تعريف كردن بابا براي ما يه ساعت طول كشيد ، تازه جالب اينجاست اينقدر وسطاش اذيت كرد كه ما اصلا نفهميديم چي به چي شد . فردا هم كه مي خوايم با دوستان بريم نمايشگاه ، كلي خوش خواهد گذشت ، چه فازي بده فردا . تا بعد ( برميگردم )
سلام اين چند روز اصلا حس به روز كردن نبود ، حالا حسش دوباره برگشت . مي خواستيم با بچه ها بريم بيرون ما چه زجري كشيديم سر اين كه موهامون را درست كنيم _ آخه ديروزش مامانمون گير داد بايد بري روسري بخري ، ما هم كه رفتيم بخريم گير دادن شال بخر ، ما هم از اونجايي كه ديگه عالم و آدم مي رسيدن به ما فحش ميدادن سر اين كه همش روسري سرمونه و يه تحولي ايجاد نمي كنيم ، ديگه تسليم شديم و شاله را گرفتيم _ حالا ما مي خوايم بريم بيرون با موهاي فر نميشه شال سر كرد برا همين بايد يه جوري درستش مي كرديم ، طي يك عمليات وقت گير و با مشقت فراوان ، يه خورده ، فقط يه خورده صافشون كرديم اونم نه صاف صاف ، موج دار شده بود ، حالا اين عمليات بدين صورت بود كه ، ما اول يه قوطي ژل را خالي كرديم رو موهامون ، بعد موهامون را سفت گرفتيم و كشيديم كه به زور صاف بشه ، بعد هم كلي سنجاق منجاق و اين جور چيزا زديم بهش كه فر وانيسه ، نتيجه كار كمي رضايت بخش بود با اين كه هنوزم سر موها فر بود و وسطش هم موجي شده بود ، بازم از اولش خيلي بهتر بود . با بچه ها كه مي خواستيم بريم بيرون ، چشمتون روز بد نبينه ، تا از در اومديم بيرون بارون شروع شد ، ما هم گفتيم ميريم حالا هر چي شد شد ، رفتيم كارامون را انجام داديم ، وقت اضافي آورديم گفتيم بريم كافي شاپ ، دارارارام ، از اين جا ديگه كلاس ملاس و اين جور چيزا را قشنگ گذاشتيم كنار ، مسخره بازي را شروع كرديم ، آقا اول كه اين منو را گرفتيم دستمون كلي خنديديم هي اسماش را اجق وجق تلفظ كرديم ، بعدش بالاخره تصميمون را گرفتيم _ خودمون را كشتيم حالا سفارش چي هم داديم خير سرمون ، ميك شيك ، راستش را بخواين من اصلا نميدونم اين كلمه چه جوري تلفظ ميشه ، اونجا كه ما رفتيم اين شكلكي نوشته بودش ولي جاهاي ديگه هم جوراي ديگه مي نويسنش ، يه جورايي هر جا هرچي دوست دارن بهش مي گن _ به هر حال ما سفارش داديم و تو خوردنش هم خودمون را كشتيم اولا كه مهسا شروع كرده تو نيش فوت كردن ، منم پشت سرش اين عمل ضايع را انجام دادم كه كلي خنديدم ، آخرشم كه ديگه تموم شده بود و تهش مونده بود ، مهسا برگشته ميگه بچه ها بابتش پول داديم تا قطره ي آخرش بخورين ، ما هم كه خل ، شروع كرديم تا قطره ي آخرش خوردن كه چه صداهاي ناهنجاري هم توليد كرديم ، يعني به طور كلي آبرو و حيثيت را برباد داده و به خانه برگشتيم ، ولي خيلي فاز داد . اينقدر كه تو كلاس تا گفتيم مي خوايم بريم فلان جا كي پايه است و فقط منو و ملينا و مهسا گفتيم كه ميايم ، از اين به بعد اسم سه تاييمون با هم شده سه پايه ، چه اسمي هم ، گروه سه پايه ، البته بعضي وقتا هم فاطي باهامون مياد ولي اونم همه جا نمي تونه بياد . ( با اين تفاصير فاطي حكم اون پاره آجري را داره كه وقتي يه سه پايه ، يكي از پايه هاش لق ميزنه ، ميذارن زيرش تا لق نخوره . ) چلسي هم كه به سلامتي و ميمنت ديشب گند زد رفت پي كارش ، واقعا كه خيلي خجالت آور بود ، من همچين از چلسي خوشم نمياد ولي از ليورپول متنفرم برا همين ترجيه مي دادم چلسي برنده از زيمن بيرون بياد . چند روز پيش عموم با نوه ي چهار سالش اومده بودن خونمون ، موقع رفتن محمد _ نوه ي مذكور _ شروع كرد به لج بازي و اذيت كردن همون موقع ما حاضر شده بوديم كه بريم بيرون ، اين كه هي جيغ ميزد من يه نگاه بهش انداختم ، آقا بچه يه دفعه زرد كرد ، زد زير گريه ، اونم چه گريه اي ، چه اشكي هم مي ريخت ، ما را ميگي ، همين جوري مونديم اين چرا اين ريختي شد آخه _ من از جيغ بچه بدم مياد اصلا اعصابم مي ريزه بهم ، ولي اون موقع كه اون جيغ مي زد از معدود دفعاتي بود كه من عصباني نشدم ، و اصلا نگاهي هم كه بهش كردم نگاه ناجوري نبود ، اگه عصباني شده بودم و با اخم نگاش مي كردم چي مي شد ، حتما غش و ضعف مي رفت _ . ( اصلا با بچه ها آبش تو يه جوب نميره ، برعكس همه كه كلي بچه ها را دوست دارن ، معمولا وقتي كسي يه بچه كوچيك را مي بينه شروع مي كنه باهاش حرف زدن و خنديدن ، ولي اين يه ذره احساس نداره ، بروبر فقط نيگاش مي كنه ، به هيچ صورت هم حاضر نيست بچه اي را بغل كنه ، با اين اوصاف بچه ها هم زياد باهاش نمي سازن ، يعني به عبارت بهتر اصلا نمي سازن . ) سلام امروز مي خوام يه خورده تخيلتون را به كار بگيرم ، اصلا فكر كنين مي خوايم يه بازي بكنيم ، يه بازي فكري ، اسمش را هم ميذاريم حس يابي _ يا اصلا هر چي شما دوست دارين _ خب آماده اين ؟ پس بريم : يه سالن بزرگ سيرك را فرض كنين _ هرجور كه دلتون مي خواد فرضش كنين _ حالا كلي هم جمعيت تو سالن فرض كنين بعدش يه دلقك را فرض كنين درست وسط سالن _ يه دلقك درست مثل همه ي دلقك هاي دنيا ، يه دلقك كاملا معمولي ، يه دلقك با دماغ قرمز ، كفشاي گنده و لباساي گشاد ، مثل همه ي دلقك هاي معمولي _ خب حالا فرض كنين دلقك ما هركاري مي كنه ، خودش را اين در و اون در ميزنه ، بالا و پايين مي پره تا ملت بخندن ، اما ملت نمي خندن كه هيچ ، عين شونصد جفت چشم موجود درسالن بروبر نگاش مي كنن و احيانا خميازه اي هم مي كشن ، دلقك بي نواي ما كمي مستاصل شده ، دست و پاش را گم كرده و حس مي كنه هوا چقدر سنگينه ، حالا سعي مي كنه از آخرين راه براي خندوندن ملت استفاده كنه ، اين آخرين ترفنده ، اما قبل از اين كه كارش را شروع كنه يه لنگه كفش درست از وسط جمعيت پرت ميشه طرفش .... خب ديگه تا همين جا بسه ، حالا فكر كنين دلقك ما چه حسي داره ؟ اصلا حالا وسط اون سالن درندشت چي كار مي كنه ؟ اين يه بازي بود ، فقط همين ، فقط يه بازي ... توضيح ضروري : هرگونه شباهت آدم هاي داستان _ دلقك مذكور ، جمعيت موجود در سالن ، صاحب لنگه كفش _ با افراد حقيقي و حقوقي تكذيب مي شود . توضيح غير ضروري : از آدمي كه بي خوابي به سرش زده و علاوه بر بي خوابي ساعت 2 نصفه شب تو راه دستشويي گير كرده ، چنين پرت و پلاهايي هم سر مي زنه ، شما اگه ساعت 2 نصفه شب باشه و خوابتون نبره _ در حاليكه تا شعاع 100 كيلومتري همه موجودات در خواب به سر مي برن _ بعد در چنين موقعيتي به علت اينكه سر شب و قبل از خواب در خوردن آب زياده روي كرديد ، همش تو راه دستشويي باشيد ، و از قژ قژ تختتون و فش فش پاتون روي زمين و قيژ قيژ دستگيره ي در و تق تق در دستشويي ، همه ي اهالي خونه را جون به سر كرديد تا جاييكه ديگه مامانتون بياد بالاسرتون و بگه چته ؟ مريضي مگه تو ؟ و بگيد نه _ آخه به نظر من ، خواب زدگي و پر بودن مثانه مريضي نيست ، مشكل هست اما مرض نه _ يه همچين چيزايي هم به ذهنتون مي رسه ، حالا مي گيد نه يه شب امتحان كنين . نتيجه گيري منطقي داستان : هيچ وقت دلقك نشين عواقب وخيمي داره ! نتيجه گيري انساني داستان : اگر وسط اون جمعيت شما هم نشسته بودين ، حتي به زور دو انگشت شست و سبابه _ بدين صورت كه دو طرف لب را به كمك دو انگشت گرفته و بالا بكشيد _ لبخند بزنيد ، شايد از خنده شمابغل دستيتون هم خندش گرفت و خنديد ، شايد خدا را چه ديدي همه سالن هم خنديد . نتيجه گيري الكي داستان : هيچ وقت .... وللش ، چيزاي الكي براي هيچ كس ارزشي ندارن _ البته برخلاف همه ، برا من خيلي ارزش دارن ، بعضي اتفاقا خيلي الكي الكي رخ ميده _ اما خب ممكنه برا خيليا و حتي خواننده هاي اين متن هم بي ارزش باشن . نتيجه گيري اخلاقي داستان : اگه كسي براتون كاري مي كنه ، حتي اگه نتيجه كارش چندان رضايت بخش هم نيست ، به احترام تلاشش و به اندازه ي ارزشي كه براش قائل هستين ، خودتون را راضي نشون داده و تو ذوقش نزنين ، اگه براتون ارزشي هم نداره _ چه كارش و چه خودش _ هم چنان بروبر به دلقك زل بزنين . فردا درست يك سال از رفتن آقاي گل مي گذره ، كسي كه خيلي برام دوست داشتني بود ..... آقاي لبخند ، آقاي گل ، گل آقا يادت مرا فراموش ؟ مي دانم كه خنده مي ميرد . اين را از افسردگي اين روزهاي جماعت مي دانم . مي دانم كه مردماني كه ديگران را مي خندانند دلشان به غصه مي شكند بسيار . حالا تمام شده اين حرف ها تمام شده ديگر آقاي گل . وقتي عكس اتاقت را چاپ كرده بودند كه از تو عينكي مانده بود فقط ، گفتم يك بار ديگر بايد دنبال نقطه اي گشت براي انتهاي تمام جمله هاي دلخوش داشتني . براي نون پايان . از مرد گاهي عينكي مي ماند تنها . از مرد گاهي ردي مي ماند . يادي ، نشاني . خوب كه از تو لبخند ماند به يادگار گو اين كه اين سال هاي آخر عمر لبخند نمي زدي زياد . قصه هميشه همين طور است آقاي گل ، (( هميشه پيش از آن كه فكر كني اتفاق مي افتد . )) حتي اگر فكر هم بكني بالاخره اتفاق مي افتد . مگر كسي پرسيد چرا گل آقا تعطيل شد آقاي گل ؟ زمانه بي وفا نشده . زمانه كه بي وفا نمي شود آقاي گل . زمانه بي وفايي ها شده اما ، زمانه اين كه راحت بگويند يادم تو را فراموش . دلم گرفته از اين كه مي دانم ديگر رفتي آقاي گل . هيچ كس ديگر ، باور كن مدت هاست هيچ كس ديگر كسي را به لبخند سوگند نمي دهند . چه خوب بود ، چه خواستني بود اگر مي شد كسي را به خنده اش سوگند داد و آقاي گل از اين روست كه ديگر نبودنت افزون مي شود . از طا قت افزون آقاي گل . مي گذرد ، روزها ، شب ها ، مي گذرد اين راه راه سياه و سفيد و من فكر مي كنم تو خواهي روييد روزي در ذهني كه از خنده ، از خنده اي حتي ، خاطره اي خوش يا خاطري خوش دارد . چه باك كه بگويند فراموش شدي آقاي گل . هر قلم كه به نيت خنده و آگاهي بر كاغذي قدم بزند ، گويي تو راه پيموده اي باز آقاي گل . سهيل فاطمي راستي فردا هم روز كارگره ، اين روزا به همه كارگرهاي زحمت كشمون از جمله بابايي خودم كه از همين صنفه تبريك مي گم . تا بعد سلام پنجشنبه بهناز قرار داشت ، اومده ميگه الهام من امروز تيپ آبي طوسي ميخوام بزنم ، لنگ كفش و روسريم ، تو رو خدا يه كاري برام بكن ، گفتم كفشام كه همين آبياست كه مي بيني ، روسري هم بيا برات جور مي كنم ، اينقدر ذوق كرد گفت الهام من تو را نداشتم چي كار مي كردم ؟ گفتم سر ميزاشتي مي مردي چون كسي نبود هميشه پشتت را بگيره - جالب اينجاست مني كه شونصد نفر بايد پشتم باشن يه ليوان آب بخورم ، هي بايد پشت اين و اونو را هم داشته باشم _ حالا جالب اينجاست كه پاي من 40 ، درحالي كه پاي بهناز 36 ، ميگم بهناز خب تو چه جوري ميخواي اينو بپوشي ؟ شماره پاي من كجا مال تو كجا ، حالا اگه يه شماره اختلاف بود يه چيزي اما پاي من خيلي بزرگتره ، ميگه نه يه كاريش مي كنم ، گفتم خب خودت مي دوني اگه برا تو مشكلي نيست ، برا من كه فرقي نمي كنه . اون روز معلم زيستمون مي گفت زجري كه تجربيا براي گرفتن ديپلم تجربي مي كشن را هيچ آدمي در طول زندگيش نمي كشه گفتيم بابا خانوم لااقل شما ديگه ته دلمون را خالي نكنيد ، شما كه معلم زيستمونيد اينجوري بگيد از بقيه چه انتظاريه ، كلا از خودمون نااميد مي شيم ، برگشت گفت ولي در عوض موقعيت شما خيلي خوبه ، من يه زماني تو همين مدرسه شيش تا كلاس تجربي داشتم بعد هر كلاس هم 40 تا دانش آموز داشت _ من واقعا نميدونم بچه ها چه جوري سر كلاس مي شستن _ اما حالا اين مدرسه ما فقط دو تا كلاس تجربي داره هر كلاس هم 19 ، 20 نفر دانش آموز ، نسبت بچه هاي تجربي به رشته هاي ديگه خيلي پايين اومده ، كلا بچه هاي تجربي تو اين دو سال اخير خيلي كم شدن ، اينجوري رقابت هم آسون تره ، شانس موفقيتتون هم بالاتر ميره ، يه خورده تلاش كنين به راحتي كنكور هم قبول مي شين ، بعد زمان شما موقعيت براي اشتغالتون هم ، موقعيت خوبيه ، خب اينا را كه گفت ما يه خورده نفس راحت كشيديم ، كه بابا ما هم بالاخره به يه جايي مي رسيم ، ريسكي كه كرديم _ آخه ما به هر كي مي گفتي ميريم تجربي ، حتي بچه هاي رشته هاي ديگه مي گفتن ريسك بزرگي مي كنين _ همچين بي مورد هم نيست . پرسپوليسم كه با كمك علي خسروي تونست بازي را مساوي كنه ، فقط هم بلدن ضعيف كشي كنن ، فقط من يه چيزي را نفهميدم كه چرا همه ي پاس هاي پرسپوليسيا به ترائوره ختم مي شد ، انگار آقايون هنوز متوجه نبودن ترائوره ديگه تو تيمشون نيست و بازيكن پاس محسوب ميشه ، در هر صورت به قول كونفيوس حكيم ، آدم يه سوسمار _ اونم سوسماري كه سوءتغذيه داره ، مريض و بيمارم هست ، تو يه آبگير لجن هم زندگي مي كنه _ تو جزاير گالاپاگاس باشه ، اما پرسپوليسي نباشه . تا حالا قضيه ي نفت هست قيف نيست ، قيف هست نفت نيست ، وقتي هم هردوش هست مامورش نيست را شنيدين ؟ خب ما به عينه ديديم ، ما تا حالا سه بار مي خواستيم رفيقمون را ببينيم ، بار اول كار ما جور بود رفيقمون نتونست جور كنه ، بار دوم كار رفيقمون جور بود ما نتونستيم جورش كنيم ، بار سوم هم يعني همين پنجشنبه كار هردو جور شد ، هر دومون هم رفتيم اونجا ، اما همديگر را نديديم ، شما اسم اينو چي ميذارين ؟ به بهترين انتخاب جايزه تعلق مي گيرد . جاتون خالي پنج شنبه با ملينا رفتيم بيرون ، درسته اولش يه جورايي حالمون گرفته شد اما كم كم درست شد ، كلي خيابون گردي كرديم و بعدش هم رفتيم تجريش اونجاها چرخ زديم ، رفتنمون اين فايده را داشت كه بفهميم ، مي تونيم تا اون سر دنيا هم تنها بريم ، تجربه خوبي بود _ من نمي خوام مثل خيلي از كسايي كه دوروبرم هستن باشم ، دو قدم كه از خونه مي خوان دور بشن نمي تونن ، مي خوام خودم بتونم برا كارام اين ور اون ور برم _البته ناگفته نماند آبرو حيثيت ملينا را هم برباد داديم ، ملينا كلي تيپ زده بود ، خودش را خفن درست كرده بود ، تيپ و قيافه منو اون كلي تضاد داشت . يه هفته است فاطي بيچاره مي خواد بره موهاش را كوتاه كنه ، هي باهاش قرار ميذارم كه امروز ميريم اما جور نميشه ، بهش گفتم پنج شنبه ديگه حتميه رفتنمون ، كه همون موقع كه داشتم از در ميزدم بيرون كه برم دنبال ملينا زنگ زد كه بريم ، گفتم من خيلي شرمنده ام دارم ميرم بيرون نميتونم بيام ، واقعا خجالت كشيدم ، من آدم بدقولي نيستم ولي جايي كه با ملينا داشتيم مي رفتيم رفتنش برام مهم بود مجبور شدم برم ديگه . حالا طي اين هفته حتما يه روزي را باهاش ميرم ، هر جور شده هم ميرم ، موهاي خودمم خيلي به اصلاح نياز داره ، وقتي جلو آينه وايميستم لونه ي كلاغ برام تداعي ميشه ، تصميم دارم كوتاهش كنم بعد تابستون ديگه بزارم بلند بشه ديگه هم كوتاهشون نكنم _ نميدونم چقدر ميتونم به حرفم پاي بند باشم چون خودم از موي بلند خوشم نمياد اما بقيه ميگن موهات بايد بلند بشه _ بزرگترين مشكل آدمايي كه موهاشون فره ، اينه كه اگه يه موقع به سرشون بزنه موهاشون را كوتاه بكنن بعدا متوجه ميشن بزرگترين اشتباه زندگيشون را كردن ، و كلي پشيمون ميشن چون تو بلند كردنش خيلي به مشكل برميخورن يا بايد بزارن ديگه همش كوتاه باشه يا تا بلند شدنش تحمل كنن ، چون موي فر برخلاف همه ي موها هر چي بلند تر ميشه به جاي اين كه پايين بياد بالا ميره ، تا وقتي كه اينقدر بلند بشه كه ديگه از كلتون آويزون بشه و مثل فنر رو سرتون واينسه ، البته درسته كه سر كردن با موهام وقت گير و مشكلاتش از موهاي صاف بيشتره ، اما من خيلي دوسشون دارم ، و وقتي بهم ميگن برو موهات را صاف كن ميگم بميرم اين كار را نمي كنم ، حيف نيست اينا را صاف كرد ، با همه مشكلاتي كه داره وقتي بعد دو ساعت ور رفتن بهشون و ژل كاري و روغن كاري تو آيينه خودت را نيگا مي كني ، و موهات را كه خيلي بامزه پيچ و تاب خوردن و هر كدومشون يه جوري وايسادن ، قند تو دلت آب ميشه و همه سختياش را يادت ميره ، بعد ميگي چه خوب شد موهام اين شكلي شد ، هيچ مويي اين همه قشنگي نداره . چقدر حرف زدم خداوكيلي ، فكر مي كنم تلافي دو روز به روز نشدنم را كرده باشم ديگه ، اين دو روز اصلا حس و حالش نبود كه به روز بشم ، متن بود ، مطلب هم بود اما مهمترين چيز يعني همت نبود ، همت نداشتيم بياييم بنويسيم . خب ديگه بسه سرتون را خيلي درد آوردم تا بعد امشب متن آماده نكردم حسش هم نيست چيزي بنويسم . فردا جبران مي كنيم . تا بعد سلام امروزم كه روز تعطيل بود و به نظر من روزاي تعطيل مزخرف ترين روزا هستن چون تا لنگ ظهر كه خوابي بعد تا پاشي و يه خورده ول بگردي تا پكري از سرت بپره شده بعد ظهر و بعدشم كه تا شب اگه كار خاصي نداشته باشي الكي راه ميري فقط ، امروزم دقيقا همين بود ، اين جور وقتا آدم حوصله اش از دست خودشم سر ميره ، حسابي از دست خودت شاكي ميشي و به اين فكر مي كني كه به هيچ دردي نمي خوري . روزاي تعطيل اين حسن را داره كه صبح كه از خواب پا ميشي و يه جورايي حس و حال نداري ، موزيك مورد علاقه ات را مي ذاري و حسابي باهاش حال مي كني ، پنجره اتاق را هم كه وا مي كني و هواي بهاري مي ريزه تو خونه ، نسيم هم هي اين پرده را تكون تكون ميده و به به ، عشق و صفا ، امروز ما پنجره ها را باز گذاشتيم و لم داديم و صداي افتخاري را ول داديم تو اتاق و به قولي خيلي فاز داد جاي همگي خالي . بعد ظهر هم اينقدر بيكاري كشيديم كه خسته شديم ، آخر سر راه افتاديم رفتيم مغازه مجيد _ مجيد خان مغازه نقره فروشي دارن _ و عين هميشه كه ميريم اونجا يه دستبردي هم زديم و غنايمي به دست آورديم ، خلاصه كه دست پر برگشتيم . مادرجون و باباعلي _ مادربزرگ و بابابزرگ عزيز _ هم براي ناهار رفتن خونه عموم اينا ، واقعا يه دقيقه از خونه برن بيرون اين خونه يه چيزي كم داره ، يه جورايي خيلي ناجور عادت كرديم وقتي تو خونه راه ميريم ببينيمشون ، وقتي نيستن خونه بدجوري يه چي كم داره ، اصلا خونه يه جورايي انگار بزرگ ميشه ، جاي خاليشون حس ميشه و تو ذوق ميزنه ، حتي فكر اين كه يه روزي بياد كه جاشون براي هميشه خالي خالي بشه عذاب آوره .... ( امروز به معناي واقعي از الي خسته شدم ، از صبح بس كه تكون نخورده بود كسل شده بود ديگه حال منم داشت به هم ميزد ، روزايي كه مدرسه ميره خوبيش اينه كه همش يه گوشه ننشسته ، يه تكوني بهو خودش ميده . ) امروز مامانم گير داده بود برو روسري بخر ميگم بابا بي خيال دو تا روسري برا عيدم خريدم ، خير سرم فقط دو سه بار ازشون استفاده كردم ، هنوزم اون روسري قبليم را سرم مي كنه ، نميدونم چرا اينقدر ازش خوشم مياد ، مامانم ميگه برو يه روسري بخر كه ازش حسابي خوشت بياد ديگه دست از سر اين روسريت بردار ، ميگم مامان بي خيال پول الكي كه آدم خرج نمي كنه بالاخره اونا را هم سرم مي كنم . ( اين الي ما كاراش هميشه خدا برعكسه ، هميشه دخترا كلي به ماماناشون گير ميدن كه اجازه بدن برن و لباس بخرن ، اما اينجا همه چي برعكسه ، ماماني بايد به ايشون التماس كنه كه بابا بيا و لطف كن برو يه لباس بخر . ) خب اين متن را هم بخونين و خجالت بكشيم ، خيلي بي معرفتيم واقعا .... وقتي قلب هايمان كوچك تر از غصه هايمان مي شود ، وقتي نمي توانيم اشك هايمان را پشت پلك هايمان مخفي كنيم و بغض هايمان پشت سر هم مي شكند ، وقتي احساس مي كنيم بدبختي ها بيشتر از سهم مان است و رنج ها بيشتر از صبرمان ؛ وقتي اميد ها ته مي كشد و انتظارها به سر نمي رسد ، وقتي طاقتمان طاق مي شود و تحملمان تمام ... آن وقت است كه مطمئنيم به تو احتياج داريم و مطمئنيم كه تو ، فقط تويي كه كمكمان مي كني . آن وقت است كه تو را صدا مي كنيم ، تو را مي خوانيم ، آن وقت است كه تو را آه مي كشيم ، تو را گريه مي كنيم ، تو را نفس مي كشيم . وقتي تو جواب مي دهي ، وقتي دادنه دانه اشك هايمان را پاك مي كني و يكي يكي غصه ها را از توي دلمان برمي داري ، وقتي گره ي تك تك بغض هايمان را پاك مي كني و دل شكسته مان را بند مي زني ، وقتي سنگيني ها را برمي داري و جايش سبكي مي گذاري و راحتي ؛ وقتي بيشتر از تلاشمان خوشبختي مي دهي و بيشتر از لب ها ، لبخند ، وقتي خواب هايمان را تعبير مي كني و دعاهايمان را مستجاب مي كني و آرزوهايمان را برآورده ، وقتي قهرها را آشتي مي كني و سخت ها را آسان . وقتي تلخ ها را شيرين مي كني و دردها را درمان . وقتي نااميد ها ، اميد مي شود و سياه ها سفيد سفيد ... آن وقت مي داني ما چه كار مي كنيم ؟ حقيقتش اين است كه ما بدترين كار را مي كنيم . ما نه سپاس مي گوييم و نه ممنون مي شويم ما فخر مي فروشيم و مي باليم و يادمان مي رود ، اصلا يادمان مي رود چه كسي دعاهايمان را مستجاب كرد و كي خواب هايمان را تعبير كرد و اشك هايمان را پاك كرد . ما هميشه از ياد مي بريم ، ما هميشه فراموش مي كنيم . ما همان انسانيم كه ريشه اش از فراموشي است ... عرفان نظرآهاري واقعا خجالت داره چي ميشه گفت .... تا بعد ( برمي گردم ) سلام امروز تو مدرسه وقتي با مهسا نشسته بوديم و مي گفتيم و مي خنديديم ، به اين فكر كردم كه چه دنيايه ، منو و مهسا قبلا سايه همديگر را با تير مي زديم ، اصلا از همديگه خوشمون نميومد ، چه حرفايي كه من پشت و اون نمي گفتم و بالعكس _ پشت سر اين و اون حرف زدن خيلي كار زشتيه ولي خوب مي دونم همه اين كار را مي كنن و وقتي با يكي لج تشريف دارن پشت سرش حسابي از خجالتش در ميان _ و حالا چقدر با هم جور شديم و حتي قرار بيرون ميذاريم و كلي با هم خوش مي گذرونيم . اين روزا كلاسامون حكم سونا خشك را داره ، گرم و خفه كننده ، مجبوريم پنكه سقفي را روشن بذاريم ، در و پنجره ها را هم باز كنيم ، ولي با اين حال هواي كلاس هيچ توفيري نمي كنه _ توفير را همينجوري مي نويسن ؟ درسته ؟ _ از گرماي هوا سر آدم درد مي گيره و نمي دونيد چه وضعيت اسفناكي سر درس برا آدم پيش مياد ، بعد فكر كنيد با وجود اين وضعيت وقتي زنگ تفريح كه ميشه و ميريد پايين تا يه ذره آب بخوريد تا بلكه يه خورده خنك بشيد ، شير آب را كه باز مي كنيد ، مايعي كه از شير بيرون مياد بيشتر به دوغ شباهت داره تا آب ، يعني سفيد سفيد ، از طعم و گرم بودنش كه اصلا بگذريم ، اصلا پشيمون مي شيد از آب خوردن ترجيه مي ديد برگرديد تو همون سونا خشك شايد خنده بازار كلاس يه خورده گرماي هوا را از يادتون ببره . امروز كولر خونمون هم به اهتمام پدر و با كمك پدربزرگ گرام راه افتاد ، از مدرسه كه برمي گشتيم واقعا فضاي خونه غير قابل تحمل بود ، حالا بهتر شد . امشبم كه شب بزرگيه ، شب ولادت حضرت محمد ( ص ) ، ميلاد پيامبر نور و رحمت محمد مصطفي ( ص ) بر همگي مبارك : پدر نيست . مادر همچنان درد مي كشد . دردي شيرين و تلخ . دردي تب الود . درد ، درد مادر شدن است . مادر لبخند مي زند . كودك ، هنوز نيامده ، يتيم شده است . پدر به آسمان ها رفته است خب . و مادر ، انتظار مي كشد و لبخند مي زند . با خود مي گويد : (( كودكم به چه كسي مي ماند ؟ شبيه چه كسي است ؟ چقدر انتظار ديدنش را مي كشم . كودكم ! هنوز تو را نديده ام ، ولي دل بسته ات هستم عجيب و دوستت دارم هزاران هزار . بيا كه تشنه ي خنديدنت هستم و نفس هاي گرمت . آخ ، چه زيبا خواهد بود دست هاي كوچكت . زودتر بيا كه اين عشق مرا خواهد سوزاند . زودتر بيا كه هر شب خواب تو را مي بينم ... )) مادر ، آرام آرام ، با خود نجوا مي كند . مردش نيست كنارش . و درد ، فرا مي رسد . اشك بر چشمان مادر مي نشيند . زنان ديگر جمع شده اند بر بالين مادر . هركس حرفي دارد و سخني . كسي مي گويد : (( اين زن چقدر آرام است . تا به حال مانندش را نديده بودم . )) ديگري مي گويد : (( زمان تولد نرسيده است لابد ، وگرنه ... )) و ميان اين همه گفت و گو ، كودك پا به دنيا مي گذارد . عجيب است . كودك ، آرام و مهربان ، متولد مي شود . با هفت سجده گاه خود بر زمين مي افتد و انگشت سبابه اش را بالا گرفته است ... و اين كار ، خاطره هاي دور را به ذهن زنان روان مي كند . قديمي تر ها گفته بودند كه موسي كليم الله و عيسي روح الله هم در هنگام تولد انگشت سبابه شان را به نشانه توحيد بالا گرفته اند . و كودك ، آرام آرام ، در آغوش مادر نفس مي كشد . نامش را مي گذارند (( محمد )) . دستان محمد كوچك بوي سيب مي دهد و خنده هايش بوي گلاب . كودك شيريني است . شيرين ، مثل تمام قندهاي آسماني . و بوي شيريني ، در تمام فضاي تاريك حجاز مي پيچد . بوي شيريني و شادي . محمد كوچك لبخند مي زند . مثل لبخنهاي شيرين موسي كليم الله ، مثل خنده هاي زيباي عيسي روح الله ، و اين بار ، كودك سرزمين حجاز پيام آور شادي و خوبي و زيبايي است . نامش : (( محمد رسول الله ... )) تا بعد سلام ديشب نشستم كلي شيمي و فيزيك را خوندم يعني سوالي نبود به من بدن و بلد نباشم اما هيچ كدوم از من درس نپرسيدن بعد دفاعي كه اصلا درس به حسابش نياورده بودم گفت آهويي بلند شو درس جواب بده خيلي جالبه درسايي را كه ميشيني ميخوني و مهم هستن ازت نمي پرسن اما دفاعي مياد و ميگه بلند شو درس جواب بده ، هيچي ديگه ما را بلند كرد و يه سري سوال پرسيد منم هر چي ميدونستم از خودم الكي جواب دادم ، ايست تنفسي نشانه هاش چيه ؟ كلي چرت و پرت جواب دادم و اصلا زيست را هم وارد جوابام كردم و خلاصه همه سوالا را اينجوري جواب دادم و گفت خوبه . ( يه جورايي خيلي شانس آورد . ) ديشب هر چي روي مسئله هاي فيزيك فكر كردم فقط يه دونه اش را تونستم حل كنم و باقيش را هيچي به ذهنم نرسيد تازه اوني را هم كه حل كردم مطمئن نبودم درست باشه ، امروز تو كلاس به يكي از بچه ها نشون دادم گفت درسته _ البته من كلي تعجب كردم چون راهي را كه ازش رفته بودم يه راه من درآوردي بود و الكي ازش رفته بودم _ خلاصه نشستيم روي بقيه مسئله ها فكر كرديم و همش را حل كردم و كلي هم تو اين فكر بودم كه چرا شب قبل تو خونه حل نشد اما تو مدرسه راحت حل شد . خب امشب هم متن را از منوچهر احترامي ميذارم كه خيلي دوسش دارم : من هروقت كه غم هاي تمام عالم در دلم جمع مي شود ، دست هايم را زير چانه ام مي گذارم و چمباته مي نشينم و در تو نگاه مي كنم . من هروقت كه مادر بزرگ عينكش را گم مي كند و هر چه مي گردد ، نمي تواند آن را پيدا كند ، رو به روي تو مي نشينم و براي مادربزرگ غصه مي خورم . من هروقت كه خانم معلم ، شيما را مي برد پاي تخته و به بچه ها مي گويد كه برايش يك كف مرتب بزنند ، به خانه كه برمي گردم ، رو به روي تو مي نشينم و هاي هاي گريه مي كنم . من هروقت كه بچه ي بدي مي شوم و مامان با من قهر مي كند ، هروقت كه عروسكم دلش درد مي گيرد و خوابش نمي برد ، هروقت كه ثمانه و ثريا در گوشي صحبت مي كنند و كر و كر به من مي خندند ، هروقت كه عمه خان به من مي گويد : واه واه چه دختر زشتي ! و هروقت كه هيچ كس به من لبخند نمي زند ، من ، تنها و غمگين ، رو به روي تو مي نشينم و به تو نگاه مي كنم . به من لبخند بزن آينه ! تا بعد ( بر مي گردم ) سلام امروز مدرسه خوب بود ، عين هميشه كلي مسخره بازي در آورديم و اذيت كرديم و كرم ريختيم و صداي معلم ها را درآورديم و حسابي كيف كرديم ديگه ، مدرسه ما دو تا كلاس تجربي داره اون يكي كلاس فوق العاده بي بخار تشريف دارن و صداشون اصلا درنمياد اما ما تا دلتون بخواد حرف مي زنيم و مي خنديم و شر بازي مي كنيم _ دو تا هم كلاس رياضي داريم كه اصلا من در موردشون حرف نزنم خيلي بهتره ، معلم ها هم از رفتن سر كلاسشون خسته مي شن ، يعني صد رحمت به اون يكي كلاس تجربي ، تو كلاس اينا صدا از ديوار درمياد از بچه ها در نمياد ، كلاس انساني ها هم كه ديگه واويلا است ، معلم ها تو كلاساشون امنيت جاني ندارن هر روز از كلاساشون به دفتر شكايت ميشه ، يكي از معلمامون كه خيلي خوش برخورد و بي نهايت صبوره و خودش كلي تو كلاس بچه ها را مي خندونه يعني يه جورايي خودش ميگه كلاس بايد شلوغ باشه از دست انسانيا خيلي شاكيه همه مي گفتن اون شاكي بشه از دست بچه ها ديگه خيليه . به نظر من كلاس درس نه بايد مثل كلاساي رياضي ما باشه _ به معناي واقعي بچه مثبت _ و نه ديگه مثل كلاساي انسانيمون كه با حاضر جوابي معلم را قورت ميدم _ نمونه بارز بي ادبي _ يه جورايي بايد خنده و شوخي توش باشه به شرطي كه به محيط كلاس و معلم و درس توهين نشه ، چون بالاخره كلاس به نظر من يه محيط مقدسه و معلم هم _ حالا اگه خيلي هم بد باشه _ احترامش واجبه و نبايد تو روش بهش توهين كرد . ( خوب اينم سخنراني الهام خانوم در باب محيط كلاس درس ، اگه تا حالا نمي دونستيد بدانيد و آگاه باشيد كلاس بايد اين ريختي باشه . ) امروز تو كلاس يه بستني خورديم جاي همگيتون خالي ، حال همه بچه هاي كلاس را بهم زديم حالا من ديگه از شرح ماوقع جلوگيري مي كنم ، چون هم در وصف نميگنجه ، هم تا يك ماه وضعيت مزاجيتون را به هم ميزنه ، بنابر اين ما لطف مي كنيم و فقط مي گيم كه بدونين چه آدماي كثيف و گندكاري هستيم . ( خجالت هم نميكشه كه ، حالا امسال از اين كارا كم ميكنه ولي پارسال با رفيقش با اين گند كارياشون باعث مي شدن بچه ها ديگه نتونن خوراكيشون را بخورن و ول كنن برن اينا هم به معناي واقعي مفت خور خودشون خوراكي بچه ها را تناول كنن ، اصلا هم به روي مبارك نيارن كه بابا حفظ آبرو هم چيز خوبيه . ) يادتون گفتم تو زبان فارسي ديكته ها را مطمئنن غلط مي نويسم ؟ خب همون هم شد فقط يه كلمه را درست نوشته بودم اونم شانسي ، از 18 نمره شدم 16 كه اگه اونا را غلط غولوط ننوشته بودم مي شدم 17 . من تو تمام دورات تحصيلم تا حالا تو رشته هاي ادبيات از تنها درسي كه هميشه خدا بيست مي گرفتم درس انشا بود همه معلم ها هم مي گفتن خوب مي نويسي ولي از نظر خودم همچين هم جالب نمي نوشتم اما معلم ها نظرشون كاملا برعكس بود و چون معمولا بچه ها تو انشا ضعيفن تمام دوستام به من مي گفتن انشاهات را ميدي كي برات بنويسه ؟ مي گفتم بابا به خدا اصلا به ما كمك موضوعي هم نمي كنن اگه بريم مثلا پهلو بابامون بگيم موضوع انشا اينه كمك كن بگو چي بنويسم ، حداقل يه راه بده چپ چپ نيگا مي كنه ولي باورشون نمي شد مي گفتن دروغ ميگي . ( ديگه جدي جدي به فكر افتاده يه كار اساسي بكنه ، اينجوري نميشه ، به نظر خودش اصلا مايه خجالت و آبرو ريزيه كه آدم فارس باشه بعد دو كلمه فارسي را غلط غولوط بنويسه ، الان دچار شرمساري و تحول شده ميگه ديگه يه كاري مي كنم كارستون . ) اينم يه شعر از (( لنگستون هيوز )) كه به نظرم جالب اومد : روياهايت را محكم نگه دار اگر رويا ها بميرند زندگي پرنده اي خواهد شد پر شكسته و ديگر پرواز نخواهد كرد روياهايت را محكم نگه دار زيرا اگر روياهايت از دست بروند زندگي مزرعه اي خواهد شد بي بروبار و پوشيده از برف ( مواظب روياهاتون باشين دل آدمي به رويا و آرزوهاش زنده است . ) تا بعد ( برمي گردم ) سلام امروز مهمون داشتیم نرسیدم هیچ کاری بکنم ، از طرفي هم بدم مياد اين جا به روز نشه برا همين گفتم بيام حداقل يه خط بنويسم تا بعد سلام امروز معلم فيزيكمون گفته بود اصلا درس نميده و بلا استثنا از همه ميپرسه ، ما هم كه اين جور مواقع برعكس عمل مي كنيم و بي خيال درس ميشيم _ حالا اگه گفته بود نمي پرسه همه ميشستن درس ميخوندن _ هيچكدوممون جز دو سه نفر درس نخونده بوديم _ البته من نصفش را بلد بودم ، ولي مساله ها را اصلا نخونده بودم _ هيچي ديگه وقتي اومد تو كلاس همه با هم شروع كردن به بحث كه كي پاشه به معلمه بگه درس نپرسه ، اينقدر هم ضايع با هم بحث مي كنن كه معلمه ، يادداشت نوشتنش را ول كرده بود دعواي بچه ها را نيگا مي كرد ببينه بالاخره كار به كجا ميرسه ، آخر سر هم زهره بلند شده طي يك سخنراني بلند بالا و خيلي غم انگيز ، كه دل سنگ را آب مي كرد ، از خستگي بچه ها بعد امتحانا و مشكلاتشون و كلي چيز با ربط و بي ربط گفت تا معلمه برگشت گفت باشه پرسش نميكنه ، يك روز كه درس نمي خونيم چقدر بايد بدبختي بكشيم و پيش معلم آه و ناله التماس كنيم كه چي ؟ كه درس نپرسه عوضش جلسه بعد دو برابرش را بپرسه . دو ماه بود مي خواستم ساعت بخرم ، هي جور نميشد تا اين كه بالاخره عطيه _ آبجي گلم _ رفت برام خريد ، خيلي غير منتظره بود ، چي ميگن بهش ؟ آهان سورپرايز ، بله يه جورايي سورپرايز بود . امشب حال ندارم زياد بنويسم متني هم جور نكردم بزارم . تا بعد |
| اسفند 1386- بهمن 1386- دی 1386- آذر 1386- آبان 1386- مهر 1386- شهریور 1386- مرداد 1386- تیر 1386- خرداد 1386- اردیبهشت 1386- فروردین 1386- اسفند 1385- بهمن 1385- دی 1385- آذر 1385- آبان 1385- مهر 1385- شهریور 1385- مرداد 1385- تیر 1385- خرداد 1385- اردیبهشت 1385- فروردین 1385- اسفند 1384- بهمن 1384- دی 1384- آذر 1384- آبان 1384- مهر 1384- شهریور 1384- مرداد 1384- تیر 1384- خرداد 1384- اردیبهشت 1384- فروردین 1384- اسفند 1383- بهمن 1383- دی 1383- |
| سايه فعلي !- كوير - پرواز امير - جينگيلي- خم - برخورد نزديك از نوع سوم- باغ مخفی- teenager- روزنوشت حامد- دست نوشته هاي مامان بزرگ- يك عمراني - جاي تو خيلي خاليه ...- موژان- جان اسميت- من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم- دختر كوچولو- كاپوچينو- من و اتاقم- بوي شبنم- آدمك- مي نويسم پس هستم ...- هورنو- Living in Rules- مصطفي مستور- Street Spirit- تنها در تاریکی- جزیره- شكلات داغ- بانوی تو- گوربان- عود نوح- تمشك- Mister OOF - سيگار و اسپرسو- شوق رفتن - UNTOLD TALE- C r o s s i n G- طعم گس خورشيد- دو فنجان مكث- |