| Home - Email - Archive - Link - RSS |
|
سلام امروز به روايتي شهادت بانوي آب هاست ، سالروز شهادت بانوي رازها و آب ها ، حضرت فاطمه زهرا ( س ) تسليت باد . فصل كوچ بود . فصل هجرت ، فصل پريدن . مرد ايستاده بود و تاريخ هجرت را مرور مي كرد . چند بار هجرت كرده بود تا آن روز ؟ چند هجرت ديده بود تا آن روز ؟ براي هر هجرت چقدر خطر مي كرد ؟ ... هجرت از مكه به مدينه ... از جهل به اسلام ... هجرت رسول الله از زمين به سرزمين وصل و حالا بوي هجرت آخرين مي آمد . بوي بال پرواز ، اتاقك كاهگلي خانه اش را پر كرده بود ، صداي قدم هاي ترنم باران و صداي زمزمه ي بغض آسمان در اتاق مي پيچيد ، اتاق بوي بازمانده گلپرك هاي ياس مي داد و بوي امتداد قالو ربنا الله ... اين هجرت آخرين ، هجرت خطركردن نبود . علي ديگر ناي خطر كردن نداشت ، علي با فاطمه حرف از خطر كردن نمي زد ... با بانوي او ، با بانوي آبي آب هاي آسمان ، قصه علي ، فقط نقل عاشقي بود . قصه ي رازهايي كه فاطمه مي دانستش . راز اين كه خداوند شمشير چگونه در خانه او رب النوع عشق مي شد ... علي تنها مانده بود . بر سر دو راهي امشب را ، خداوندگار شمشير بودن يا رب النوع عاشقي را به اثبات رساندن . امشب كه دست هاي بزرگ و مردانه اش گلپرك هاي ياس را در بغل گرفت ، كه برخاست ، كه گذشت از كوچه پس كوچه هاي خلوت و تاريكي كه حالا چشم انتظار پيچيدن پيچك هاي بغض آلود از كوچه هايش حذف مي شد . قدم ها كه ناگريز از سكوت بودند ، گام به گام همراه علي چشم دوخته بودند به ان الله بصير العباد ... حتي بدون شيون و ناله و باريدن ، سكوت ، راز بزرگ هجرت فاطمه بود . علي آخرين انتخاب عاشقانه اش را كرد . بين ايستادن و تاراندن ته مانده هاي جاهليت و وداع غرق سكوت ، غرق تنهايي و غرق عشق با بانوي آبي آب هاي آسمان . علي از تلاقي مرد و خطر عبور كرد براي بدرقه فاصله در آغاز هجرت آسمانيش ... شمشير را كنار گذاشت و باريد . انگار هنوز فاطمه ، در بستر خاك هم تنها كسي بود كه مي دانست چگونه خداوندگار شمشير ، رب النوع عشق مي شود . محبوبه حقيقي _ چلچراغ _ ليگم كه پرونده اش بسته شد ، اين پرسپوليسيا چقدر كلنگ بودن ، بيل از اونا بيشتر استفاده داره والا ، يه چيزي كه فكر كنم خيلي حائز اهميته _ غر نزنين ، غلط نگيرين ديكته اش را بلد نيستم _ اينه كه از فصل بعد اين رضا دماغ يا بايد غرغراش را كم كنه _ هر وقت دوربين روي صورت ايشون زوم مي كنه داره به طرز فجيعي غر ميزنه _ يا صورتش را به دست يه جراح زيبايي ماهر بسپره . _ چرا به نظر من وقتي آدما بدجنسي مي كنن و سر به سرت ميذارن ، خواستني تر ميشن ؟ _ تا حالا دقت كردين وقتي تو اينترنت از دست كسي عصباني هستيد و داريد باهاش حرف مي زنيد _ يا به عبارت بهتر مي چتيد _ و يا حتي وقتي داريد بارش آف مي ذاريد ، شدت عصبانيت تون باعث ميشه ، كليد هاي كيبورد را با شدت بيشتري فشار بديد ، مخصوصا كليد اينتر ، همچين مي زنيد تو سر بيچاره انگار مي خوايد تمام عصبانيتي كه از طرف داريد را اينجوري خالي كنيد ، انگاري با اين كارا سر طرف داد مي زنيد ، انگاري طرف مي فهمه شما عصبي هستيد ، انگار اين دستا و كلمه ها مي تونن نشان دهنده ي فرياد و خشم و دل گيري شما باشن . اينجا دستان كه حرف مي زنن ، باره كسايي مثل من كه تو حرف زدن رو به رو مشكل دارن ، اين جور حرف زدن خيلي لذت بخشه ، اينجا لازم نيست زبان توانمندي داشه باشي ، فقط نياز به دست هاي سريع داري ، اگه تو حرف زدن مشكل داري و هيچ وقت نتونستي موقع حرف زدن اونچه تو دلت هست را به زبون بياري ، حالا دستات مي تونن كمكت كنن ، اين انگشت ها مي تونن حرفايي را از طرف تو بزنن كه زبون با اون همه كيا و بياش از زدنش عاجزه ، اين انگشتا مي تونن كاري بكنن كه اون زبون با اون همه ادعا نمي تونه و نخواهد تونست . شايد باره همينه كه اينجا و گفتگوي هاي اينترنتي و انگشتام را خيلي دوست دارم . چون زبونم حرف دلم را نمي زنه از گفتن اونچه كه بايد عاجزه ، اما انگشتام ، اين ده تاي دوست داشتني اينجا كاري مي كنن كه بايد ، اينجا حرفي را مي زنن كه رو دلم مونده ، اينه كه دوست داشتني ترشون كرده از زبون . دعاي امروز از اين كه اون چيزي هم كه قرار بود به دستم برسه رسيد ممنون . پ.ن : تو اين چند روز اينقدر به خاطر حماقت خودم و ديگران ، از بقيه عذرخواهي كردم و خجالت كشيدم و شرمنده شدم و معذرت خواستم كه حالم از خودم بهم مي خوره . اينقدر پيش دوستام و اطرافيانم كه دوستم دارن شرمنده شدم كه تنفرم از خودم به حد فوق العاده خطرناك رسيده . اين منم ؟ سرم بدجوري درد مي كنه . تا بعد سلام امشب به قول خودتون نفس گير نوشتم ، البته نفس گير كه چه عرض كنم ، از نفس گير يه چيزي اون ور تر ، خيلي خيلي زياده ، تا حالا هيچ شبي اينقدر زياد ننوشته بودم ، ركورد شيكستم ، پس دوستان ديسكانكت را استادش كنيد . اول در مورد اون حرفام در مورد اذيت و آزار بگم كه هيچ منظور خاصي نداشت ، همينجوري به ذهنم رسيده بود ، اوصولا من براي اين جور حرفا دليل خاصي ندارم ، به سرم ميزنه ، ميگم ، كسي عرضه نداره ما را اذيت كنه كه مياييد ميگيد كي اذيتت كرده . يه چيزي هم كه خيليا ازم مي پرسن دليل كم نويسي اين چند روزمه ، پريشب كه گفتم حس نوشتنم نميومد ، اما ديشب . ديشب كلي حرف داشتم باره زدن ، ديشب مي خواستم يه متن بلند بالا بذارم ، اما اتفاقاتي كه آخر شب افتاد منجر به اين شد كه اصلا نتونم چيزي بنويسم ، اگه اون پستي كه ديروز گذاشتم را ظهر ننوشته بودم و آماده نبود ، ديروز وبلاگم اصلا به روز نمي شد . ديشب اونقدر شرمنده بودم ، اونقدر خجالت زده بودم كه اصلا نمي تونستم چيزي بنويسم ، از شرم نمي تونستم حرف بزنم . يه دوست در قالب دفاع از من و خودش چنان اهانت هايي به چنتا دوست ديگه كرده بود ، كه من خشكم زده بود ، اصلا فكرم به كل خوابيده بود ، اونقدر حرفايي كه زده شده بود زشت بود و لجام گسيخته كه اصلا نمي دونستم چي كار بايد بكنم . تو اين وضعيت بعضيا مي گفتن تقصير از منه كه چنين اهانتي صورت گرفته ، و اين باعث مي شد من بيشتر خودم را سرزنش كنم و از خودم بدم بياد . تا آخر شب منتظر موندم كه اون دوستايي كه مورد بي مهري واقع شدن بيان و وقتي هم اومدن من اينقدر حالم بد بود كه نمي دونستم چه جوري باهاشون حرف بزنم و بارشون توضيح بدم ، اما اينقدر اين دوستان شعورشون زياد بود و اينقدر منطق سرشون مي شد و اينقدر به من لطف داشتن كه اين چيزا را از چشم من نبينن و منو مقصر قلمداد نكنن . وقتي خيالم راحت شد كه بخشيده شدم _ به خاطر گناهي كه نكردم _ و منو كسي مقصر قلمداد نمي كنه ، تونستم يه خورده فكرام را جمع و جور بكنم و حالم يه خورده بهتر بشه . فكر كنم حالا يه چيزايي بايد بگم ، باره اون دوست نيست ، باره هركسيه كه به شخصيت خودش به ديده ي احترام مي نگره : _ كاش ياد بگيريم دفاع اين نيست كه در قالب كلماتي لجام گسيخته ، با دريدگي و بددهني ، تحت قلدري بيش از حد ، ديگران را مورد تمسخر و توهين قرار بديم . _ كاش ياد بگيريم دفاع از خود و ديگران را چماقي نكنيم تا باهاش بر سر اين و اون بكوبيم ، و بدتر از اون منت هم بر سر ديگران بگذاريم . _ كاش ياد بگيريم دفاع از ديگران را ميداني باره حال گيري از اين و اون و عرصه تاخت و تازهامون قرار نديم . _ كاش ياد بگيريم منطقي فكر بكنيم ، منطقي تصميم بگيريم و منطقي عمل كنيم ، بدور از هرگونه ترمز بريدگي و تند روي . _ كاش ياد بگيريم به ديگران احترام بگذاريم تا مورد احترام واقع بشيم . _ كاش ياد بگيريم كه اگه با منطق جلو بريم موفق خواهيم شد . _ كاش ياد بگيريم اگه حرفامون منطقي باشه مطمئنن افراد طرفداريمون را خواهند كرد . _ كاش ياد بگيريم اگه توهين نكنيم و به جاش منطقي فكر كنيم و بعد حرف بزنيم صد در صد همه حق را به ما ميدن . _ كاش ياد بگيريم كه دفاع را با دريدگي و بددهني اشتباه نگيريم . _ كاش ياد بگيريم تذكر دوستانه ي افراد را نامردي اونا تلقي نكنيم . _ كاش ياد بگيريم حقيقت تلخ شخصيت خودمون را به پاي بي معرفتي و دهن بيني افراد ننويسيم . _ كاش ياد بگيريم شخصيت خودمون اينقدر قابل احترام هست كه با زدن حرفاي نامربوط سعي در تخريبش برنياييم . _ كاش ياد بگيريم شخصيت ديگران باره خودشون اينقدر قابل احترام هست كه اين طور نكوبيمش . _ كاش ياد بگيريم وجودمون اينقدر ارزشمنده كه اونو آلوده به حرفايي كه شايسته نيست نكنيم . _ كاش ياد بگيريم وجود يه دختر اينقدر لطيف و ظريف و زيباست كه سزاوار بيان ناسزا و حرف هاي ناشايست نيست . _ كاش ياد بگيريم يه دختر اينقدر وجودش زيباست كه شايسته نيست به لاتي و قلدري و دريدگي و بددهني آلوده بشه . _ كاش ياد بگيريم اصلا قشنگ نيست روح يه دختر به وسيله ي حرف هاي ناشايست تيره بشه . _ كاش ياد بگيريم بيان حرف هايي كه از دهن يه مشت لات قربتي بي همه چيز كثيف در مياد از طرف يه دختر قشنگ نيست . _ كاش ياد بگيريم ............ _ كاش ياد بگيريم آدم باشيم ، اين جور كارا براي انسان كه ادعاي عقل كل بودن تو موجودات و اشرف مخلوقات بودن و فكر داشتن را يدك مي كشه ، ناشايسته .
_ كاش ياد بگيريم آدم باشيم .
( يه چيزي كه به نظرم اين آخر شايان ذكره اينه كه ، از اين به بعد اين دوست ما هركاري انجام بده ، مسئولش خودشه و خودش ، من هيچ دخالتي توي كاراش ندارم ، جلوش را هم نخواهم گرفت ، به من هيچ ارتباطي نداره ، نه ازش طرفداري مي كنم ، نه از كارش ايراد مي گيرم ، من حرفام را بهش زدم ، چيزايي كه بايد مي گفتم گفتم ، اگه عاقل باشه سعي در اصلاح خودش مي كنه ، اما اگه به نظر ديگران در مورد خودش اهميتي نده همچنان راه خودش را ادامه ميده كه در هر دو صورت من هيچ كاره ام وظيفه من تذكر دادن و اعتراض به اون اهانت ها بود كه صورت گرفت ، از اين جا به بعد من ديگه نيستم . ) _ سالروز درگذشت دكتر شريعتي را به همه ي دوست دارانش تسليت ميگم .
خدا را سپاس مي گذارم كه عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم كه بهترين ‹‹ شغل ›› را در زندگي ، مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يك آدم خوب معلمي است و نويسندگي و من از 18 سالگي كارم اين هردو و عزيزترين و گرانترين ثروتي كه مي توان به دست آورد محبوب بودن و محبتي زاده ايمان و من تنها اندوخته ام اين و نسبت به كارم و شايستگي ام ثروتمند و جز اين هيچ ندارم و اميدوارم اين ميراث را فرزندانم نگاه دارند و اين پول را به ربح دهند و رباي آن را بخورند كه حلال ترين لقمه است و حماسه ام اين كه كارم گفتن و نوشتن بود و يك كلمه را در پاي خوكان نريختم . يك جمله را براي مصلحتي حرام نكردم و قلمم هميشه ميان ‹‹ من ›› و ‹‹ مردم ›› در كار بود و جز دلم يا دماغم كسي را و چيزي را نمي شناخت و فخرم اين كه در برابر هر مقتدر از خودم متكبرترين بودم و در برابر هر ضعيف ترين از خودم متواضع ترين و آخرين وصيتم به نسل جواني كه وابسته آنم و از آن ميان بخصوص روشنفكران و از اين ميان بالخص شاگردانم كه : (( هيچ وقت جوانان روشنفكر امروز نمي توانسته اند به سادگي مقامات حساس و موقعيت هاي سنگين به دست آورند ، اما آنچه را در اين معامله از دست مي دهند سيار گرانبهاتر از آن چيزي است كه به دست مي آورند . )) وديگر اين كه نخستين رسالت ما كشف بزرگترين مجهول غامضي است كه از آن كمترين خبري نداريم و آن ‹‹ متن مردم ›› است و پيش از آن كه به هر مكتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اكنون گنگيم . ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده ايم و اين بيگانگي قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث كننده همه تلاش هاي ماست . اي جوان : تو مي داني و همه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من و از برانگيختن موج شعفي در دل من عاجز است . تو مي داني و همه مي دانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو ، زنداني كشيدن به خاطر تو و رنج بردن به پاي تو تنها لذت زندگي من است . از شادي توست كه من در دلم مي خندم . از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم . نمي توانم خوب حرف بزنم ، نيروي شگرفي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام درياب ! درياب ! من تو را دوست دارم ، همه زندگي ام و همه روزها و شب هاي زندگي ام ، هر لحظه از زندگي ام بر اين دوستي شهادت مي دهند ، شاهد بوده اند و شاهد هستند . آزادي تو مذهب من است ، خوشبختي تو عشق من است و آينده ي تو تنها آروزي من .
_ امروز ظهر مجيد اومد خونه ي ما اصلا اومدنش اون موقع روز خونه ي ما به جاي خود جاي تعجب داشت ، از در اومد تو لنگ مي زد رنگش هم شده بود گچ _ فاطي اومده بود خونه ي ما _ فاطي بالاخره مودم خريد ، حالا بياد نت ، اي واي من ، بره وبلاگش واي بر من ، كله ام را مي كنه ، رفتم اونجا را پر چرت و پرت كردم . _ حالا هي بگيد چرا كم مي نويسي ، بيا اينم زياد ، حالا شروع كنيد به غر زدن كه چرا زياده ، تنها كسي كه زياد باشه غر ميزنه كم باشه هم ميگه اين درسته اميروووئه ، بقيه كم باشه ميگن چرا ، زيادم باشه بازم ميگن چرا ، آدم نمي دونه به كدوم سازشون برقصه ، تازه مشكل اصلي اينجاست كه اصلا رقصيدن بلد نيست . تا بعد سلام اگه يه نفر كسي را دوست داشته باشه ، آزارش ميده ؟ چه با اراده و چه بي اراده اشك توي چشاش مياره ؟ آره هستن كسايي كه رواني ان و ساديسم دارن ، خواسته يا ناخواسته طرفشون را آزار ميدن ، اما من از اونا حرف نمي زنم ، كسايي را ميگم كه در عين سلامت ، دانسته يا نادانسته طرف را مي شكنند . فكر مي كنين ميشه گفت اينا طرف را دوست دارن ؟ _ ماماني ديشب گفت شستن ظرف هاي شب از اين به بعد با توئه ، منم چون خواستم يه حالي به بروبچ داده باشم قبول كردم . عطي وقتي مي خواد ظرف بشوره ، عين يه خانوم ميره سر ظرف شويي ، دستكش را دستش مي كنه ، پيشبند آشپزخونه را تنش مي كنه ، بشقاب ها را اول قشنگ تميز مي كنه ، بعد شروع به كار مي كنه و با لطافت و تامل ظرفا را مي شوره ، آخر كار هم همه چي قشنگ مرتبه . حالا ما ، زارپ ميريم سر ظرف شويي ، آب مي بنديم روي ظرف ها ، مايع ظرف شويي را هربه _اين هربه يه جور حالت خاصه كه زبان از توصيفش عاجزه ، تلفضش اين شكلكيه : فتحه به ‹‹ ه ›› ، ‹‹ ر ›› ، ‹‹ ب ›› _ مي ريزيم روي اسكاچ و ظرفا ، بعد تند تند اين ظرفا را مي شوريم ، بعد از اتمام كار علاوه بر اين كه خودمون يه حموم درست و حسابي كرديم ، آشپزخونه را هم شستيم . مامانم هر چي ميگه دستكش دستت كن ، من يكي تو كتم نميره ، آخه مگه با دستكش هم ميشه ظرف شست ، مامانم ميگه الان پسرا هم مي خوان ظرف بشورن دستكش دستشون مي كنن چه برسه به تو كه دختري ، ميگم مادر من ملت عقلشون كمه ، آخه ظرف شستن با دستكش خيلي مسخره است ، خدا وكيلي به نظر من خيلي مسخره است كه با دستكش ظرف بشوري . حالا نگيد چقدر شلخته ام كه اونجوري ظرف مي شورم ، آدم بايد از كاري كه مي كنه لذت ببره ، اگرنه اون كار بارش زجرآور و يه جور شكنجه ميشه ، مگه نه ؟ خب منم اينجوري با ظرف شستن حال مي كنم ، موقع ظرف شستن به هم بريزم ، سروصدا كنم ، همه جا را خيس كنم ، خودم دوش بگيرم ، ....... ، اينم يه جورشه . _ به اين نتيجه رسيدم اگه نميشه چيزي را تغيير داد ، يا با تغييرش به هيچ نتيجه اي نرسيديم ، بهتر اونه كه با شرايط كنار بياييم ، خودمون را با اونا وقف بديم ، حتما يه راهي هست كه همه چي دوباره درست بشه ، شايد صبر و تحمل كمترين كاري باشه كه بايد كرد ، وقتي درها بسته است ، تا پيدا شدن كليد كه ميشه صبر كرد ، اگه ديديم كليدي نيست _ خب همه درا كه كليد نداره كليد بعضياش را گم و گور كردن _ مي زنيم در را مي شكنيم . با من از سفره برگا سينه زخمي پاييز ترس گنجشكاي عاشق از مترسك هاي جاليز سر موندن و نرفتن بوته با گلاش گلاويز پر پرهاي شكسته است قفساي زرد پاييز بگو بگو با هميم ولي از دوريت نگو منو نترسون ‹‹ محمد صالح علاء ›› تا بعد سلام شده تا حالا در اوج عصبانيت و ناراحتي يه حرفي بزنين _ منظورم فحش و نفرين نيست _ درست دو دقيقه بعد پشيمون بشين و بگيد خدا بي خي بابا ، ما يه چي گفتيم ، تو چرا جدي گرفتي ؟ شوخي كرديم ديگه . _ امروز دست باباعلي را گرفتيم كه چي ؟ پاشو بابا بريم راي بديم ، با هم رفتيم و البته يه ساعتي هم تو راه بوديم _ اين باباعلي ما به خاطر پاهاش خيلي آهسته راه ميره باره همين طول كشيد _ رفتيم راي داديم و باره باباعلي را هم خودمون نوشتيم _ پدربزرگ سواد نداره _ چقدر هم شلوغ بود ، ملت آخر شب تازه يادشون افتاده بود يا شايدم هوس كرده بودن بيان راي بدن ، كلي از بچه هاي مدرسه را هم اونجا زيارت كرديم ، البته فرصت نشد ببينيم به كي مي خوان راي بدن ، ولي خب مهم اينه كه خيليا را كه فكرشو نمي كرديم ديديم تو صف راي وايسادن . جالب اينجاست صف آقايون تند تند مي رفت تو و ميومد بيرون ، اما صف خانوما تكون نمي خورد ، من نمي دونم اين خانوما مي رفتن تو اتاق چي كار مي كردن ؟ موقع نوشتن تمرين خط مي كردن طولش مي دادن ؟ يا مي رفتن اون تو كنفرانس و جلسه شور مي ذاشتن كه به كي راي بدن ؟ ، حتي ما يه خانومي را هم ديديم كه وقتي ليست اسامي كانديدا ها را ديد ، برگشت به كنار دستيش گفت ، اااااااا اينم نامزد شده ؟ بماند كه باباعلي بيچاره چقدر تو حياط منتظر وايساد كه ما راي مون را بديم و با هم بريم خونه . _ امشبم باز دلم هواي شب ناز را كرده ، ياد شباي تابستون و شب نازكم كه ميفتم دلم بدجوري مي گيره ، اگه قرار باشه تابستون بدون شب نازكم سپري بشه ، بدترين تابستون عمرم ميشه . از ترانه ها بودنم اين آمدن هاي هميشگي ام بوي بهشت نيامد نيامدي . .......... مي روم . اين _ به جهنم _ گفتنت را اما ‹‹ دوست دارم ›› مسعود كرمي _ ديگه تا صبح بيدار موندنم مزه ي گذشته ها را نداره ، چه زود همه چي تغيير مي كنه ، به اين زودي همه چي عوض شد ؟ نمي خوام ، دوست ندارم اون مزه ي شيرين ، به گسي برسه ، نمي ذارم ، ............. ، سعي مي كنم كه نذارم ، دست تنها فكر مي كنيد بشه ؟ _ امروز رفتم سراغ قفسه كتابام ، چمشم افتاد به يه كتاب كه هميشه خدا دوست داشتم بشينم و بخونمش اما همين كه مشغول شدم ، بنا به هر دليلي نفصه نيمه رهاش كردم ، حالا فكر كنم فرصت مناسبي باشه باره تموم كردن كتاب چهارصد و خورده اي صحفه ايه ‹‹ خواجه تاجدار ›› نوشته ي ژان گور _ به كسر گاف و سكون ‹‹ و ›› و ‹‹ ر ›› _ كه دربردارنده ي قسمت هايي از تاريخ ايرانه . هميشه عاشق كتاباي تاريخي بودم و اين كتاب را به خاطر قسمت هايي كه توش اومده دوست داشتم اما حالا فرصتش پيش اومده كه بخونمش . امشبم حس نوشتنم نمياد ، اگرنه منو كه مي شناسيد از نوشتن خسته نميشم . تا بعد سلام امروز ماشالا هزار ماشالا كولاك كردم _ اول از همه بريد وبلاگ هدي ، ببينيد من برنده جايزه شدم به چه گشنگي _ واي اين خونه موندن عجب اسفناكه ، آدم اصلا نمي دونه بايد چي كار بكنه ، امروز ساعت 10 از خواب بيدار شدم _ من صبح ساعت 8 بيدار ميشم اما امروز چون ديدم هيچ كاري ندارم كه بخوام بيدار بمونم ، دوباره گرفتم خوابيدم مي بينيد ؟ اگه دو روز ديگه هم بگذره و همين بساط باشه من واقعا نمي دونم چي كار بايد بكنم ، فكر كنم فردا هم به همين منوال بگذره صداي در و ديوار هم دربياد . مصيبت ديگه اينجاست كه تموم كتابايي كه از نمايشگاه گرفته بودم را با اين كه به خودم قول داده بودم كه تا تموم شدن درس و مقش نخونم ، همون روز اول شروع كردم به خوندن ، چي كار كنم خب ، نتونستم طاقت بيارم ، آدم يه سال باره خريدن كتابايي كه دوست داره صبر كنه ، بعد كه بخرتشون بازم مجبور باشه صبر كنه ؟ زور نيست ؟ _ نمي دونيد كمدم چه وضعي را داره تحمل مي كنه ، باور نمي كنيد اگه بگم از كمد آقاي هوپي هم بدتره ، اصلا خودم مي خوام يه چيزي بذارم توش ، ميرم درش را باز مي كنم اصلا توش را نيگا نمي كنم كه چمشم نيفته به اين كه چقدر نامرتبه ، بعد اون چيز را پرت مي كنم توش ، يعني روز به روز بدتر ميشه . خدا اون روز را نياره كه بخوام چيزي از توش بردارم ، اصلا نمي خوام برم طرفش ، بعد كه ميرم درش را باز مي كنم ، همه چي از اون طبقه ي بالا پرت ميشه پايين و مي ريزه رو سرم ، حالا بايد دو ساعت بشينم از رو زمين جمعشون كنم ، بعد كه جمع شد ، حالا بايد بگردم دنبال شي مورد نظر ، شتر با بارش كه چه عرض كنم ، يه كاروان گنده و طول و دراز اون تو گم ميشه ، بعد از دو ساعت تفحص كه پيداش كردم ، نيگا به كمد كه مي كنم مي بينم اي واي من ، بدتر شد ، هي داشتم مي گشتم زدم همه چي را نامرتب تر كردم ، نمي دونم چرا اصلا حوصله ندارم كمدم را تميز كنم ، ترجيه ميدم تو اين وضعيت باشه اما تميز نشه ، آخه تميز كردن و نظم دادن بهش كار يكي دو روز نيست ، به نظر من اوني كه من مي بينم سر و سامون گرفتنش يكي دو ماه وقت مي بره . _ دلم براي گذشته هايي كه زندگي نكردمشون ولي يه جورايي به من و هويتم مربوط ميشن ، تنگ ميشه . _ امروز تو نسل 3 كه ضميمه ي روزنامه ي جام جمه يه مسابقه يا تست طنز بود ، اين تست را داشته باشيد : به چه تيمي بايد لقب بهترين تيم ايران را داد ؟ الف _ تيمي كه هيچ وقت در ليگ برتر قهرمان نشده ب _ تيمي كه يك بار به دسته سوم سقوط كرده با پارتي بازي برگشته ج _ تيمي كه يك بازيكن در تيم ملي دارد كه روي سكو مي نشيند د _ سورمه اي كمرنگ تا دو ساعت داشتم به اين مي خنديدم ، حالا جواب تست ، به نظر شما كدومه ؟ در پس پنجره اي كه به كوچه باغ نم زده چشم ات باز مي شود پسري سر به شيشه تبدار گذاشته است و هق هق اش را مي خورد و تمام دلواپسي اش خواب شيرين توست ، همين . فرهاد دلواپسي _ عموي پدر و دايي مادر از مكه برگشتن ، يه هفته است مامان ما گير داده كه شبي كه مي خوايم بريم تالار ديدن حاجي تو هم بايد بياي ، من نمي دونم آخه من باره چي بايد برم ، مامان ميگه تو حتما بايد باشي ، وجودت لازمه ، بدون تو نميشه ، منم به اين فكر مي كنم كه چرا هر جا كه ميل و رغبت من نيست ، من اينقدر مهمم ، وجودم چه قدر به چمش مياد ، البته هميشه به چمش مياد _ وجود يه آدمي كه مدام راه ميره و حرف ميزنه ، بهتره بگيم پرت و پلا ميگه و تو دست و پاست را فكر نمي كنم به آسوني بشه ناديده گرفت _ اما اين جور مواقع بدجوري تو چمش ميزنه ، اما خب هيچ جوره راضي نشدم كه برم ، خب جايي كه به ما مربوط نيست اصلا من برم چي كار ؟ من شب عيد خونه ي عمو و دايي خودم به زور ميرم ، بعد پاشم بيام حاجي خوري عمو بابا و دايي مامان ؟ اصولا من ترجيه ميدم هيچ جا مهموني نرم ، نمي دونم چرا ، ولي از مهموني و عروسي و مراسم و ...... رفتن متنفرم ، تا جايي هم كه بشه نميرم ، مگه اين كه ديگه بدجوري مجبور بشم . _ امروز داشتم روزنامه ها را از گوشه و كنار خونه جمع مي كردم كه چمشم خورد به اين خبر بخونيد به نظرم جالب اومد : اين خبر هم جالبه ، هم خنده دار . محققان فهميدند واژه ‹‹ دير ›› كه اين روز ها خيلي هم كاربرد دارد يعني ‹‹ چقدر دير ›› ؟ اون ها معتقدند 10 دقيقه و 17 ثانيه يعني ‹‹ دير ›› البته ذكر نكردند كه چه طوري اين جوري شده كه به اين نتيجه رسيدم اما توي اين مدت زمان در ‹‹ انگلستان و ولز ›› 12 تا بچه ممكنه به دنيا بياد ، ممكنه 8 تا تصادف در جاده ها رخ بده ، ممكنه 3804 نفر سوار هواپيما بشن و حدود 590 ميليون ايميل در سراسر جهان ، ارسال بشه . البته خب اين آمار در كشورمان متفاوته ، اما خوبه كه فهميديم حداقل 10 دقيقه و 17 ثانيه وقت اضافه تر داريم تا ‹‹ دير ›› كنيم . سعي كنيد 10 دقيقه و 16 ثانيه بعد از قرارتون ، برسيد كه ‹‹ دير ›› نكرده باشيد . _ فاطي هم كه مودمش سوخته و حالا حالا ها آن نميشه ، اگه هم بياد از كافي نتي ، جايي آن ميشه ، منم كرمم گرفته مي خوام هر شب خودم وبلاگ فاطي را به روز كنم ، اونجوري نيگا نكنين دوباره قضيه ي مالك مستاجري را مي كشم وسط ها ، عقشم مي كشه برم وبلاگ فاطي را اصلا منفجر كنم ، به خود فاطي هم ربطي نداره چه برسه به بقيه . خداوكيلي چقدر وبلاگ دور و برم هست كه مي تونم برم بخش مدريتش و بيام بيرون ، خدا وكيلي بلاگفا بايد يه فكري به حالم بكنه ، يه مزيتي ، پستي ، چيزي ، مخصوصا كه تا حالا شونصد تا وبلاگ باره اين و اون ساختم ، به ساخته و پرداخته شدن شونصد تا وبلاگ كمك كردم و شونصد تا وبلاگ هي باره خودم ساختم و هي حذف كردم . پس عزيزان هر شب _ موقتا تا بازگشت فاطي _ بيايد وبلاگش _ لينكشم كه اين بغل هست ديگه _ در خدمت باشيم . فاطي اگه بفهمه دارم چي كار مي كنم ، هي ميرم تو وبلاگش خودم مي نويسم ، باحاله روزي كه برگرده بياد يه نيگا به وبلاگش بندازه ، خشكش ميزنه ، بيچاره فاطي . در ضمن حالا مي تونيد بگيد عين جوسفند سرمون را مي ندازيم پايين ميريم تو ، اون دفعه نمي شد چون داشتم با اجازه و با كليد مي رفتم تو ، اما اين دفعه دارم دزدكي و از رو ديوار و با استفاده از شاكليد و اينا ميرم تو .
_ من آخر سر تصميم نهاييم را گرفتم ، فردا راي خواهم داد . ايران براي ماست و ما براي ايران . خاكش را مي بوييم و مي بوسيم . براي سرافرازي اش از جان مايه مي گذاريم . هيچ وقت پشتش را خالي نمي كنيم ؛ زيرا هيچ يك از كاستي ها از او نيست . تا بعد سلام اووووووووووووف ، بالاخره تموم شد ، نه ماه حرص و جوش ، دل نگراني و ترس و دلهره و درس و امتحان و دعواهاي سر كلاس و مسخره بازي بچه ها و شوخيا و قهرا و آشتي ها و شر بازيا و شيطنت ها و اذيت و آزار معلم ها و شلوغ بازيا و اتاق سايت رفتنا و تقلب ها و مخصوصا حرص دادن ملينا و .................. تموم شد ، همه چي تموم شد ، حالا من موندم و كلي خاطره ي ريز و درشت از يكي از بهترين سال هاي زندگيم ، خاطراتي كه هركدومشون باره من كلي ارزش دارن و از يادآوريشون كلي مي خندم . _ امروز فكر كنم اولين نفري بودم كه امتحان را تموم كردم ، ولي اصلا نمي دونم چه طوري تونستم اينقدر خوب امتحان بدم _ هنوز يه ساعت نشده برگشتم خونه ، فكر كه مي كنم بايد از فردا تو خونه باشم و ديگه صبح نميشه با هزار ضرب و زور و تهديد مامان بلند بشيم ، بعد با بي حوصلگي بري دست و صورتت را بشوري و هنوز كاملا خواب از سرت نپريده از خونه بزني بيرون و توي راه مدرسه هم تمام مدت بزني هي تو سر فاطي و اذيتش كني و بخندي ، اين كه ديگه از فردا كلاس در كار نيست و برگشتن هاي از مدرسه كه چهار نفري كلي مسخره بازي درمي آورديم تموم شده ، اذيتم مي كنه ، من مدرسه مي خوام ، گريهههههههههههههه _ امروز عطيه راه مي رفت به من مي گفت خفيث ، ناپلئون خفيث _ شب نشستم دارم تلويزيون تماشا مي كنم ، عطي جعبه ي موزيكالش را آورده و ميگه داداش ناپلئون _ جديدا كلي طرفدار پيدا كردم و خودم خبر نداشتم ، كافيه يه نفر از گل كمتر بهم بگه يا يه نيگا چپ بهم بكنه ، اون وقته كه ملينا و فاطي بريزن سرش ، البته من ازشون خيلي ممنونم كه اينقدر هوام را دارن ، اما ديگه بعضي وقتا اينقدر اين آش شور ميشه كه آدم ميگه بابا كاش مثل قبل از ما دفاع نمي كرديد كه هيچ دوتا هم مي زديد تو سرمون ، نه به اين شوري شور نه به اون بي نمكي ، اعتدال هم خوب چيزيه ، بابا يه خورده موقع دفاع از حقوق تضعيف شده ما _ البته به عقيده ي اون ها _ اينم در نظر بگيريد كه داريد در برابر كي از ما دفاع مي كنين . ولي در كل واقعا از اين همه حس رفيق دوستانه تون تشكر مي كنم و كلي ممنون بابت دفاعياتتون . تا بعد سلام بالاخره حالمون بهتر شد همين جا دوباره از اوني كه خودش خوب مي دونه ، بابت گوش دادن به حال و روزم و سعي در درك كردنش كلي تشكر مي كنم _ كاش آدما مي دونستن وجودشون چقدر لازمه تا اينقدر خودشون را دريغ نكنن . _ امروز فرگي پاشده اومده اينجا من بهش زبان ياد بدم گفتم فرگي چقدر حرف مي زني _ اين چند روز فرگي و فاطي و بقيه بچه هاي انساني بدجوري حرص و جوش مي خورن ، مي شينن همه چيز را به خودشون حروم مي كنن و خر مي زنن ، بعد امتحانشون اينقدر سخته كه از در كه ميان بيرون يا ناله نفرين مي كنن يا خيلي به درس و نمره اهميت بدن گريه البته ما هم همچين نمي خوريم و بخوابيم ، درس مي خونيم ، اما بيشتر درس ها را چون نه ماه مدام امتحان داديم و به معلم جواب داديم و هي خونديم و خونديم و سر كلاس مرور كرديم ، ديگه زياد نيازي به حرص خوردن نيست . _ امروز عطي داشت موهاش را با كش مي بست ، بهش ميگم مي دوني كي اختراع كرد كه موها را ببندي ؟ ديگه از اون موقع تا مي خواد صدام كنه ميگه ناپلئون _ چقدر بده آدم درست اون زماني كه بايد يه جايي حضور داشته باشه ، نيست . دفتر عمر مرا دست ايام ورق ها زده است زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشكست در خيالم اما همچنان روز نخست تويي آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردي و با دست تهي منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند زير خاكستر جسمم باقي است آتش سركش و سوزنده هنوز _ بازم ممنون به خاطر وقتي كه گذاشتي و به حرفام گوش دادي تا بعد سلام طرز استفاده : صفحه را سيو نماييد ، ديسكانكت شويد ، بعد به خواندن اين خزعبلات اقدام ورزيد . متن امروزم زياده ، گفته باشم ، مي خوايد آف بخونيد ، مي خوايد آن بخونيد ، اصلا نمي خوايد بخونيد ، به ما ربطي نداره ، هر كاري دوست داريد بكنيد . _ امتحان عربي را خوب دادم ديدم الهام هم كمكي نمي كنه دست به دامن زهره شدم ، نكبت را هي بهش مي گم صحفه دوم ، صحفه سوم را باره من باز مي كنه انگاري هندسه است ، كم مونده بود حكم و فرض بنوسم و اثباتش كنم . شانس ما را مي بينيد تو تمام امتحانا عصاي دست بچه هاييم و هر چي بخوان بهشون ميگيم ، اما نوبت خودمون كه ميشه همه معلوماتشون ته ميكشه ، بارها به خودم گفتم ديگه به كسي كمك نمي كنم ، اما باز دلم مي سوزه ميگم بابا تو كه بلدي بذار اينا هم بنويسن چي ميشه مگه ؟ _ اين كلمه ي نكبت بدجوري افتاده تو دهنم _ تو راه خونه ، سر كوچه ملينا اينا يه پسر بچه داره رد ميشه به ملي سلام كرد ، به ملي ميگم كي بود ميگه بچه همسايه مون ، ميگم چه خكشل بود برو صداش كن بياد دوباره ببينمش حالا دوباره نيايين گير بدين به بچه مردم چي كار داري ، تو به بچه ها چي كار داري ، من از پسر بچه هايي كه خاكي و كثيفن ، قيافه شون هم بامزه است خيلي خوشم مياد _ همون جا رو پله نشسته بوديم ، يه دوتا بچه اومدن دويدن رفتن تو مغازه بغلي ، وقتي برگشتن هر كدوم يه بستني گرفته بودن _ حالم اصلا خوش نيست ، از يه طرف كلي از اون حس هاي مسخره ريختن سرم و تو مغزم آتيش بازي راه انداختن و جشن گرفتن ، از طرف ديگه هم هيچ كس نيست كه باهاش حرف بزنم ، بدجوري نياز به حرف زدن دارم ، بدجوري احتياج دارم خودم را خالي كنم ، اما نميشه ، هيچ كس نيست كه بتونم پهلوش خودم را خالي كنم ، اصلا نمي دونم بايد چي كار كنم ، بدجوري احساس تنهايي مي كنم ، نگاه نكنيد كه اينقدر امروز با بچه ها خنديدم ، تمام مدت تلاش مي كردم اين مسئله كه حال و روزم به هم ريخته نمود پيدا نكنه ، تمام مدت تلاش كردم ، شوخي كردم ، با بچه ها مسخره بازي درآوردم ، سعي كردم به شوخي هاشون از ته دل بخندم ، يه خورده حالم خوش بشه ، سعي كردم بخندم تا بلكه دلم هم يادش بيفته بخنده ، اما هيچ فرقي نكردم ، هنوزم تو مغزم انگاري چند نفر بالا و پايين ميپرن ، دلم بدجوري گريه مي خواد ، اما گريه ام هم نمياد ، انقدر عادت كردم به اين كه باره اين چيزا گريه نكنم كه حالا هم كه احتياج دارم ، نمي تونم گريه بكنم ، شايد هم فكر مي كنم اشكام تنها سرمايه هامن ، نمي خوام به خاطر هر چيز بيخودي حرومشون كنم ، بدجوري تنهام ، بدجوري دلم يه نفر را مي خواد كه بشينه به حرفام گوش كنه ، بدجوري تنهام ............. تا بعد سلام متن امروز زياده ، اگه حوصله خوندن نداريد صحفه را ببنديد ، گفته باشم كه هي بعدا نياييد كامنت بذارين يا بگين كه متنت زياد بود و حال نداشتم بخونم و حسش نبود ، وسطاش شروع نكني به غرغر ، حوصله نداري ، به سلامت . دل حسين بي تاب آمدنش است . چرا اين ساعت ها دير مي گذرد ؟ چشمش به در است كه كسي بيايد و خبري خوش بدهد ... انتظار به پايان آمد ، ام سلمه وارد اتاق شد و خبر آورد كه (( زينب )) آمد . او كه زينت پدر است و عزيز برادر . حسين كه حالا دلش لبريز شادي است مي خواهد خواهرش را ببيند ، و فاطمه اين را بهتر از هر كس مي داند . از ام سلمه خواست نوزاد را به حسين بدهد تا در آغوشش بگيرد ، ام سلمه اما مي ترسيد بچه از دستان كوچك حسين بيفتد . حسين محو تماشاي خواهر بود . زينب عزيز برادرها بود ، هر جا كه مي خواست برود ، هر كار كه مي خواست بكند ، برادران آماده بودند تا همراهش باشند و ياري اش كنند . وقتي زينب مي خواست به خانه ي بخت برود ، همه متعجب بودند كه چگونه مي تواند از حسينش دل بكند ؟ كه خبر آمد زينب شرط كرده هر كجا حسين رفت او هم برود و داماد نيز پذيرفته است . آخر قرار است بعدها زينب بعد از رفتن حسين ، پرستار زخم پاهاي تاول زده بچه ها باشد ، پرستار تن تب دار برادرزاده و پرستار دل كودكان يتيم و زنان داغ ديده و همه رنج ديدگان عالم . ولادت حضرت زينب ( س ) گرامي باد . بعضي وقتا اطرافيان يه كارايي مي كنن ، كه شما هر چي فكر مي كنين كه دليل كارشون را پيدا كنين به نتيجه اي نمي رسين ، از اون ور با هزار ضرب و زور باره خودتون دليل درست مي كنين ، مي بينين كه اصلا دليلش اگه اين باشه كه خيلي چرته ، بعد ذهنتون شروع مي كنه به منفي بافي ، اينقدر ميگه و ميگه كه خودتونم باورتون ميشه ، باورتون ميشه چيزايي را كه نبايد بشه ، اينجاست كه دلتون به خاطر خيلي چيزايي كه شايد واقعيت نداشته باشه مي شينه و غصه مي خوره . اما به نظر من اين دفعه همه چي واقعيه ، اينقدر عقلم حرفاش را محكم و با دليل مستند بيان مي كنه ، كه مي بينم هيچ شكي نميشه توش آورد ، اينقدر حرفاش باور پذيره كه حتي خودمم اين دفعه كم آوردم . دفعه هاي پيش عقلم هي مي گفت و من مي گفتم حرف نزن ، هي دليل مي آورد و مي گفتم داري اشتباه مي كني ، بعد مي رفتم پيش دلم كه غصه دار نشسته مي گفتم عقله داره پرت و پلا ميگه ، اصلا هم اونجوري نيست ، بعد بارش كلي دليل مي آوردم ، كه بنا به اين دليل و اين دليل ، عقل داره اشتباه مي كنه . اما ايندفعه ....... اينقدر حرفاش رنگ و بوي واقعيت گرفته كه منم داره باورم ميشه ، ميگم اين دفعه ديگه منفي بافي نيست ، همه چي عين حقيقته ، اين دفعه كار به جايي رسيده كه حتي نمي تونم برم دلم را دلداري بدم كه اينقدر غصه دار نشينه ، چه برسه به اين كه بارش دليل هم بيارم كه دوباره عقل داره اشتباه مي كنه ، اصلا نميشه دليلي آورد مبني بر اشتباه عقل ، ايندفعه هيچ دليلي نيست ، دليل زياده ، اما اينقدر دلايل عقل بزرگ و تلخ و واقعيه كه دلايل من توش گمه ، چقدر دلم مي خواست همه حرفاي عقل خيال بود ، چقدر دلم مي خواست همش دروغ بود ، اما نيست ، اين دفعه ديگه مثل سابق نيست ، همه چي واقعيه ، حالا موندم اين دفعه به دلم چي بگم ؟ چه جوري بهش بگم بي خيال ، با چه كلمه هايي ميشه غم را ازش گرفت ؟ وقتي خودت گرفته اي چه جوري مي خواي التيام ديگران باشي ؟ وقتي يكي بايد خودم را دلداري بده ، من چه جوري دلم را دلداري بدم .................. _ هر چي بيشتر مي گذره ، چيزايي كه دوستشون ندارم بيشتر نمود پيدا مي كنه و از دنياي مجازي ذهن من پا به دنياي واقعي ميذاره ، ميگن گذشت زمان همه چي را درست مي كنه ، اما اشتباه مي كنن ، اين بار با گذشت زمان همه چي داره خراب تر ميشه ، كاش زمان بر مي گشت به عقب ، تا بشه يه چيزايي را تغيير داد ، اما نه ، اونو كه نميشه تغيير داد ، كاش من تغيير مي كردم ............ اما من باره چي تغيير كنم ؟ اگه منم تغيير كنم بازم اوضاع همينه ، پس اين وسط چي بايد تغيير كنه ؟ _ من نمي دونم خواباي شما چه جوريه ، اما خواباي من به جان خودم شوخي نمي كنم تازه اينقدر واضحه تصاوير كه بعضي وقتا خودم باورم ميشه كه همه اينا داره اتفاق ميفته . دوتا خواب هم هست كه به طور يه در ميون پخش ميشه ، يعني هر شب بايد حتمي يه كدومشون را ببينم ، حالا شده پنج دقيقه ، اون خواب اصليه كه تموم ميشه ، يكي از اين دوتا را پخش مي كنن ، كمتر شبي هم اتفاق ميفته كه ما اصلا خواب نبينيم ، حتي اگه اون خواباي طولاني پخش نشه ، بايد اون دوتا خواب را ببينيم . اينا را شوخي نكردم ، همش جدي بود ، خوابام همين ريختيه ، يه برنامه مشخص داره ، حالا باره خودمونم عجيبه كه چرا اين شكليه ، ولي خب هست ، شما خواباتون اين شكلي نيست ؟ _ بالاخره قهرمان ليگم كه مشخص شد و تموم شد رفت پي كارش ، بازي استقلال را ديديد ؟ ما علاوه بر اين كه ديديم كلي هم خنديديم ، اين استقلاليا واقعا بازي هاشون آخر خنده است ، فقط حيف كه تو اين بازي رضا دماغ گل نزد حالا هر كي اينا را بخونه ، فكر مي كنه يه پرسپوليسي نوشته ، اما فكر بد نكنيد ما كافر نيستيم . _ بعد از ظهر داشتم به اين فكر مي كردم كه فاطي امروز چرا پيداش نيست ، از عجايب روزگار بود كه فاطي خونه ما نيومده بود كه هيچ زنگ هم نزده بود ، اين بشر يه روز صداي منو نشنوه روزش شب نميشه ، داشتم به اين فكر مي كردم اين صادق كجاست كه تلفن زنگ زد ، بله حدستون درست بود فاطي بود ، گفتم كه اين بچه بدون ما ميميره ، حالا زنگ زده ، يه چيزي گفت ، يا به عبارت بهتر يه كاري كرده كه ما را دوباره نارحت نمود ، اين دومين باره تو اين هفته اعصاب مصاب منو ميريزه به هم ، حالا برگشته ميگه الي ناراحتي نداره من نمي دونم تو چرا ناراحت شدي ، گفتم برو بمير ، من فاطي بسازم ، اون سرش ناپيدا ، من از اين چيزا ناراحت ميشم ، تو خنج هنوز نفهميدي . _ جناب لواشك خان عزيز كه زحمت كشيدين با پاي شيكسته اومدين كامنت دادين ، من خيلي شرمنده هستم ، آي اس پي من وبلاگ شما را باز نمي كنه ، نمي تونم وبلاگتون را ببينم ، ممنون كه سر زدين . _ دارم كتاب سانتاماريا را مي خونم ، مجموعه آثار سيد مهدي شجاعي ، خوندنش را بهتون توصيه مي كنم ، مجموعه داستاناي كوتاهه ، خيلي قشنگن ، اگه كرم كتاب هستين فكر كنم جاي اين كتاب تو قفسه كتاباتون خالي باشه . _ امروز بيشتر از هر روز ديگه اي تو اين ماه آرزو كردم شب نازكم پيشم باشه ، حاضر بودم همه چيزم را بدم تا فقط يك ساعت شب نازكم را ببينم ، دوباره همه چي داره خراب ميشه ، انگاري به من نيومده عين بقيه آدما باشم ، هر چي سعي مي كنم همه چي را فراموش كنم ، تا ميام ديوار خراب شده را بچينم دوباره ، يه زلزله مياد و ديوار را خراب مي كنه رو سرم ، همين چند وقت پيش كه حالم خراب شده بود ديوار خراب شد ، بدجوري هم خراب شد ، فكر مي كردم اين ديوار ديگه ديوار نميشه ، اما سعي كردم ، تا نصفه بالا بردمش ، اما دوباره همه چي خراب شد ، دوباره همه اون حس هاي مسخره برگشتن سر جاي اولشون ، حالا فهميدم اين احساساي بيخودم هيچ وقت از بين نميرن ، هميشه هستن ، حتي اون مواقعي كه فكر مي كنم حالم خوبه هم هستن ، اما خودشون را نشون نميدن ، تا يه خورده حالم رو به خوب شدن ميره ، يه تلنگر باعث ميشه فكرم به هم بريزه و از اون طرف همه ي احساسات و فكراي مسخره ام دوباره بريزن سرم ، همه شون منتظر يه تلنگرن ، ديگه خسته ام كردن ، اصلا ديگه نمي سازم ، به جهنم كه اين ديوار خرابه ، بذار خراب بمونه ، كي آخه اهميت ميده ؟ باره كي اهميت داره ؟ چه اين ديوار تا عرش بره چه خاك بشه رو زمين باره همه يه جوره ، هيچ فرقي نمي كنه . ديگه از ساختنش خسته شدم ، بسه ديگه ، هر چي ساختم و مايه گذاشتم و خراب شد رو سرم بسه ، ديگه بسه ، از اين به بعد همون الهام قديمم ، ديگه هيچي مهم نيست ، مي خوام به جاي اين كه زير سايه ديوار بشينم ، رو تل خاك بشينم ، مگه فرقي هم مي كنه ؟ خودم همين نصفه ديوار مونده را خراب مي كنم ، ديگه بسه . كاش شب نازكم بود ، اگه بود حداقل تو خراب كردن ديوار كه كمكم مي كرد ، اما نه ... نمي كرد ، چون مي گفت اگه نمي توني تو ساختن كمك كني ، جلوي خراب شدن را بگير ، مطمئنا اگه الان اينجا بود ، مي ذاشت يك ساعتي سرم را رو پاش بذارم و گريه كنم ، بعد مي گفت پاشو ، اگه نمي خواي بسازيش خرابشم نكن ، زير اين نصفه ديوار هم ميشه نشست ، شب نازكم اگه بود ، اينقدر احساس تنهايي بهم شبيخون نمي زد . تا بعد سلام _ امروز ملينا اومد خونه ي ما ، يعني به عبارت بهتر ميشه گفت خودش را هوار كرد سرمون ظهر برگشته ميگه مي خوام املت درست كنم ناگفته نماند ، ملينا همه جور غذايي بلده بپزه ، غذايي نيست كه بلد نباشه _ ظهر زهره زنگ زده خونه ما ، من خواب بودم ، مامانم گفته بود ، نيم ساعت ديگه زنگ بزن ، نيم ساعت ديگه كه دوباره زنگ زده بود ، اينجانب هنوزم در خواب بودم درباره خوابام يه چي به ذهنم رسيد كه ميذارمش باره فردا ، فردا ميگم . _ دوستان اومدن كلي مي پرسن كه ملمان يعني چي ؟ اگه كارتون ماداگاسكار را ديديد _ نديديد هم بريد ببينيد _ مي دونيد كه توش يه زرافه است به اسم ملمان البته پدر عقيده داره مي خواستم بزنم چلمن اشتباها ملمان زدم _ دوستان عنوان كردن خودت را توصيف كن ما بتونيم تو را مجسم كنيم من قدم بلنده ، هيكل متناسب ، موهام خيلي بلنده و فره ، چمشام خاكستري – طوسيه ، دماغم كوكچولوئه ، لبام هم همچنين ، پوست صورتمم صافه ، يه دونه لك و جوش هم توش پيدا نيست چرا اونجوي نيگام مي كني ؟ چيه ؟ البته من به نظر خودم از همه عالم خكشل ترم از همه بيشتر اين اميرووو بهم چپ چپ نيگا كرد
تابعد سلام _ امروز خونه ي جمشيد اينا دعوت داشتيم ، بعد ناهار من اومدم تو خونه كه درس بخونم بهم نخندين ، نگين اگه بر فرض مثال گم هم شده بود مي رفتي يه عينك ديگه مي خريدي ، وقتي مي نويسي بايد جوري بنويسي كه خواننده احساس فلاكت و بدبختي كنه ، تاثير نوشته بايد زياد باشه ، چه معني داشت من بنويسم خب پيدا نشد يكي ديگه ؟ اين اصلا نوشتن مي خواست ؟ بايد يه چيزي مي نوشتم كه بشه خوند . بازم بهم نخندين كه اينقدر چمشام را دوست دارم · در اينجا منظور از چمش ، عينكه عزيزمه . _ اين عطيه ما جنم داشت يه وبلاگ بزنه ، اما دشمن خوني ما نداره ( اينا را باره اين گفتيم كه امروز با پدر كلي پشت سر ما غيبت كردن و نفرين كردن و به ما دروغ و تهمت و افترا بستن _ امروز عطي دوستاش را آورده بود تو حياط بازي مي كرد ، ماماني هم تو حياط بودن ، ما با مادر كار داشتيم ، باره همين يه دفعه عين اجل معلق پريديم تو حياط موها فر ريز ، تمام كله را پوشونده حتي از كله هم بزرگتر شده ، لباس مردونه كه يه آستينش را تا كرديم تا آرنج يه آستينش با دكمه هاي باز همينجوري تو هوا تاب مي خوره ، يه طرف پيرهنه تو شلوار و يه طرفش هم روي شلوار آويزونه ، شلوار هم يه شلوار لي كهنه كه از بس هرجايي پوشيدمش و اصرار مامان مبني بر دور انداختنش را گوش نكردم پايينش جر واجره و بالاش هم از شدت گشادي داره از كمرم ميفته ، به همه اينا يه اخم كت و كلفت هم اضافه كنين . خب ، خوب باره خودتون توصيف كردين ؟ به چي رسيدين ؟ خب من با اين شكل و شمايل پريدم تو حياط خب من بهشون حق ميدم ، اولا كه عطيه به اون مرتبي و خانومي و خكشلي تا بعد سلام _ امروز ظهر حوصله ما بدجوري سر رفته بود _ امروز تو حياط دوتا قاصدك اومدن طرف ما من گرفتمشون _ ملينا اومد خونه ما ، شروع كرد به شرح ماوقع اتفاقات ديروز ، جريان بيرون رفتنش را از ب بسم الله تا ت تمته برا ما تعريف كرد _ با فاطي رفتيم بيرون ، يه دعواي حسابي كرديم ، يا به عبارت بهتر من دعواش مي كردم و اون فقط عذرخواهي مي كرد _ ما تا امروز فكر مي كرديم بي تربيت ترين فرد عالم ملينا است _ چون آخر شبه و حس نوشتنم نمياد ، همين خزعبلات را بخونيد ، ديگه شرمنده حضورتون ، امروز نشد درست و حسابي بنويسيم . _ اين متنم بخونيد با مزه است : يا رب مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم هجرش دهم زجرش دهم خوارش كنم زارش كنم از خنده هاي دل نشين و ز بوسه هاي آتشين صد شعله بر جانش زنم صد فتنه در كارش كنم گويد ميفزا قهر خود گويم بكاهم مهر خود گويد كه كمتر كن جفا گويم كه بسيارش كنم بندي به پايش افكنم گويم خداوندش منم چون بنده در سوداي زر كالاي بازارش كنم هر شامگه در خانه اي چابكتر از پروانه اي رقصم بر بيگانه اي وز خويش بيزارش كنم چون ديدم آن شيداي من فارغ شد از سوداي من منزل كنم در كوي او باشد كه ديدارش كنم گيسوي خود افشان كنم جادوي خود گريان كنم با گونه گون سوگند ها بار دگر يارش كنم چون يار شد بار دگر كوشم به آزار دگر تا اين دل ديوانه را راضي ز آزارش كنم سيمين بهبهاني تا بعد سلام سوووووووووووووووت ، دسسسسسسسسسسسسست ، تشويق ، اگه بلديد هم حركات موزون _ البته با رعايت قوانين شرعي _ يه چيز جالب ديگه هم وقتي بود كه خاتمي وارد ورزشگاه شد و درست مصادف شد با خوندن سرود بحرين ، كه يه دفعه تمام ورزشگاه شروع كردن به شلوغ كردن و ديگه صداي سرود بحرين به سختي شنيده مي شد . _ چيزي كه خيلي جالب بود اين بود كه من بعد بازي آن شدم ببينم نت چه خبره ، يه پيام تبريك كه گذاشتم ، باعث شد كسايي كه اصلا فقط يه بار باهاشون حرف زدم سلام كنن و شروع كنن به ابراز احساسات و تبريك گفتن _ اون كليپ كاريكاتوري بعد بازي را ديديد ؟ خيلي چيزي جالبي بود ، هم جالب ، هم بامزه ، هم خنده دار ، و هم كلي چيزايه ديگه . _ نصرتي اگه اون گلو نمي زد تا صبح به خاطر اون توپي كه خورد به تيرك دروازه خواب نداشت ، تو بازي قبلي رحمان رضايي گل زد و تو اين بازي جانشينش نصرتي . _ 28 سال پيش ، زمان مهاجراني ، همين موقع ها _ ما كه نبوديم اما اون طوري كه خونديم و شنيديم _ علي پروين پاس گل داده و غفور جهاني گل زده تا جواز حضور توي جام جهاني آرژانتين را پيدا كنيم . 8 سال پيش هم ، زمان وي يرا علي دايي پاس گل داد و خداد عزيزي گل زد تا جواز حضور توي جام جهاني را پيدا كنيم . امروز هم كه نوبته برانكو بود ، فري پاس گل داد و نصرتي تمومش كرد تا يه راست بريم آلمان . _ وسط بازي زهره زنگ زده خونه ي ما همون موقعي هم كه داشتم باهاش حرف مي زدم _ يا به عبارت بهتر بازي را نيگا مي كردم و چرت و پرت بهش تحويل مي دادم _ امروز فاطي غصه دار زنگ زده ميگه الي مودمم سوخت _ از ديروز تا حالا همه به ما ميگن اين مطلب هايي كه دو روزه اول پستت ميذاري قضيه اش چيه ؟ بابا هيچي به خدا ، يعني به ما نمياد يه روز به جاي خزعبلات گفتن بچسبيم به حرفاي حسابي ؟ به ما نمياد دو كلمه حرف حساب بزنيم ؟ به ما نمي خوره يه كمي هم عين آدميزاد حرف بزنيم ؟ مگه ما چيمون از بقيه كمتره ؟ تا بعد سلام ............. در ادامه ي حرفاي ديروز اينا به ذهنم رسيد كه الانه كاراي بعضيا خيلي جالب شده ، قلباشونم جالب تر ، دل نيست كه لا مصب ، كردنش كاروانسرا شاه عباس ، توش را حجره حجره كردن ، هر كي را نشوندن يه جاش ، هر چند وقت يه بار يكي مياد تو ، يكي ميره ، كسي اون تو موندگار نيست ، كه كاروانسرا جاي موندن نيست ، كاروانسرا جاي گذشتنه ، شايد يكي يه روز توش موندگار بود ، يكي يه هفته ، يكي يه ماه ، يكي هم چند سال ، اما عاقبت ميره ، كه كاروانسرا جاي موندن نيست ، اگه طرف بخواد ، كسي را تو دلش موندگار كنه ، بايد اين كاروانسراي قديمي را خراب كنه ، بايد بريزتش زمين ، بايد دلش را از نو بسازه ، ايندفعه كه خواست بسازه ، به جاي كاروانسرا ، يه اتاقي ، آلونكي ، كلبه اي ، چيزي بزنه ، كليدش را دربست بذاره در اختيار طرف ، كه اگه نكنه طرف رفته ، كه كاروانسرا جاي موندن نيست ، بايد كاري كنه كه طرف تو قلبش موندگار بشه ، آدم تو كاروانسرا كه نمي تونه بمونه ، كه كاروانسرا جاي موندن نيست ................... _ باد گرم خرداد ماه دل تنگي مي وزه يا اين كه مشكل از منه ؟ آدم وقتي اين حس بهش دست ميده كه برا ديگران خسته كننده شده چه بايد بكنه ؟ _ چند روز پيش دوست مامانم بار كاري اومده بود خونه ما ، يه لحظه مامانم از اتاقم رفت بيرون ، خانومه : خب امتحاناتونم تموم شد ديگه ، گفتم نه خيلي مونده تا 25 امتحان داريم از اين به بعد ديگه تو اولين ملاقات هام با ديگران ، اولين حرفي كه بايد بزنم اينه كه بگم من دوم دبيرستانم ها راهنمايي نيستم _ فردا بازي داريم ، اگه ببريم كه بليط جام جهاني را گذاشتيم تو جيبمون ، اگه نبريم هم كه به سختي ميشه بليطه را گرفت ، به نظر من باخت به بحرين فاجعه است ، نگيد اين حرفا چيه و فوتبال برد و باخت داره و نبايد اينقدر بزرگش كرد و اينا _ اميرووو سه روزه كم پيدا شده _ از ديروز تا حالا شونصد نفر اومدن به ما گفتن چرا اين ملينا اينقدر بي تربيته ، اينا چيه تو وبلاگش مي نويسه ؟ _ امروز چمشم خورد به اين شعره ، بار شب نازكم آن سفركرده كه صد قافله دل همراه اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارش تا بعد سلام مي دونيد ؛ شب نازكم رفت دنبال عقشولي خودش بگرده ، شب نازك معتقد بود تو اين دنيا هر كس يه نيمه گم شده اي داره كه بايد بگرده و پيداش كنه ، كاري نداريم كه حرفاش چقدر درسته ، ولي شب نازكم رفت كه عقشولي خودش را ، نيمه ي گم شده ي خودش را پيدا كنه ، تمام دنياش را گذاشت و رفت تا كسي را پيدا كنه كه قلبش براش تالاپ تولوپ بزنه ، بار اين ميگم تمام دنياش كه بهم مي گفت الي ؛ تو تمام دنياي مني ، حاضر شد تمام دنياش را بذاره و بره ، تمام دنياش را گذاشت زمين و پشت كرد بهش و رفت كه رفت . اما قلبا كه بار هميشه نميزنن ، هر قلبي بالاخره يه روزي از حركت وايميسه ، هر قلبي بالاخره يه روزي از تالاپ و تولوپ ميافته ، اون وقته كه اونايي كه دنياشون را گذاشته بودن و رفته بودن پي قلب ، تهنا ميشن و ديگه قلبي بارشون نخواهد زد ، اون وقت برمي گردن ، برمي گردن تا دنياشون را دوباره از رو زمين بردارن و با خودشون ببرن ، برمي گردن تا دوباره با دنياشون باشن ، اما ممكنه يه وقتي برگردن كه ديگه دنيايي نباشه ، وقتي كه كار از كار گذشته ، ممكنه وقتي برگشتن ببينن ، دنياشون نيست ، وقتي پرس و جو كنن ببينن ، اينقدر دنياشون تهنايي كشيده و غصه خورده كه يه رهگذر دستش را گرفته و از رو زمين بلندش كرده و با خودش برده ، ممكنه يه روزي برگردن ، كه دنياشون ديگه برا خودش دنيايي داشته باشه ، وقتي برگردن كه ديگه دنياشون نخواد برگرده ، دلش نخواد چيزايي را كه به دست آورده از دست بده . فكر مي كنين دنياشون حق داره ديگه برنگرده و به راهي كه داره ميره ادامه بده و به خاطر اونا دور نزنه ؟ اگه نه ، پس چرا اونا حق داشتن دنياشون را پشت سر بزارن و برن دنبال يه راه ديگه و حاضر نشدن به خاطر دنياشون از خودشون بگذرن ؟ اينجا حق با كيه ؟ اينجا دنياشون بايد چي كار كنه ؟ از خودش بگذره يا از اونا ؟ اگه از اونا بگذره بي معرفت نيست ؟ اگه از خودش بگذره به خودش ظلم نكرده ؟ اونا كه يه زماني از دنياشون گذشتن و رفتن بي معرفت نيستن ؟ اونا به دنياشون ظلم نكردن ؟ اينجا چي به چيه ؟ مخصوصا امروز كه ديگه عشق و عاشقيا اينقدر كشكي شده كه حد نداره ، حتي زمان ليلي و مجنون هم كشكي بود ، مجنون يه آدم احمق بود ، ديوونه نبود ، چون ديوونه بودن الكي نيست لياقت مي خواد ، اما مجنون احمق بود ، فرهادم درست عين مجنون ، حماقت كه ديگه شاخ و دم نداره ، دليلم نمي خواد ، خود عاشق شدن بهترين دليل باره حماقته ................. _ بلاگفا را دربست در اختيار گرفتيم _ جديدا بابا مي خواد كسي را بلينكه : الهام فلاني را بلينك _ امروز به طور كاملا اتفاقي دوباره گذارمون افتاد به امير سالار كه معرف حضورتون هست _ ديروز مانيتورم سوخت تا بعد سلام ......................... تا اومدم بگيرمش ، پريد ، شپلق خورد به سقف زارپ ولو شد كف اتاق ديشب دوباره سر و كله اش پيدا شد نصف داستان را اين اميرو نامرد اومد تو كامنت قبلي گذاشت گلي جونم هم خيلي خشنگ داستان را تموم كرده بود و آخرش را بامزه گفته بود ولي حيف داستان به اون خشنگي و خوب و خوشي كه اون گفت تموم نشد . داستان گلي جونم مثل فيلم هاي باليوودي با جشن و مشن و چيزاي خوب تموم شد ، فقط اينو كم داشت كه مثلا من بفهمم ملخه برادر دوقلوي منه كه بچه بودم گمش كردم اين اميرو هم اصلا نمي تونه فيلم نامه نويس بشه ، چون فيلم نامه مردم را مي دزده . _ بالاخره به اصرار زياد عطيه براش وبلاگ زديم من نمي تونم بگم براش ، هميشه خدا هم ميگم بارش يا به جاي برام ميگم بارم ، يا بارت ، پس عيب و ايراد نگيريد .
سلام ديشب حدوداي ساعت 2 نصفه شب داشتم نت گردي مي كردم ادامه دارد ............................ ( چه چيزي در انتظار ملخ بي نوا به سر مي برد ؟ چه خواهد شد ؟ آيا ملخ كشته خواهد شد ؟ آيا الهام او را خواهد بخشيد ؟ چه كسي پيروز مي شود ؟ ادامه ي اين برنامه ي مهيج را فردا ببينيد _ بالاخره با شانس و اقبال و دعا و چه و چه و چه قهرمان فوتسال آسيا هم شديم ، واقعا نقش ژاپن در اين قهرماني قابل توجه است ، سال به سال دريغ از پارسال .............
سلام دو روز غيبت داشتم ، اين دو روز كه نبودم مي خواستم به خودم ثابت كنم بدون اين دستگاه لعنتي ، صداي گوش خراش مودم ، ياهو مسنجر ، وبلاگ و وب گردي هم مي تونم زندگي كنم ، مي خواستم ببينم چقدر مي تونم كانكت نشم ، نتيجه چي شد ؟ بايد اعتراف كنم ميشه زندگي كرد ، اما اينقدر زندگي كسل و بي سوژه است كه خودتم حوصلت سر ميره ، چقدر دووم آوردم ؟ من مي تونستم بيشتر هم نت نيام ، اما امروز بابايي گفت بيا بشين لينك هاي وبلاگ منو درست كن و يه سروساموني بهشون بده ، نشستن همان و فراموشي قول و قرار همان ، دوباره برگشتيم . يه نكته اي كه مشاهده ميشه اينه كه هيچ كس نپرسيد كجايي ؟ كجا رفتي ؟ آخه وبلاگي كه هر روز خدا به روز ميشه وقتي دو روز پشت سر هم بخوابه نبايد تعجب كرد ؟ كسي متوجه شد من دو روز نبودم ؟ خيلي مسخره است كه هيچ كس نبودت را متوجه نشه ، مسخره ؟ نه مسخره نيست ، اسفناكه ، واقعا آدم بايد به حال خودش متاسف باشه كه بودنش اينقدر اهميت نداره كه با نبودش تفاوتي داشته باشه . ولي اصلا مهم نيست ، برا من يكي تو اين دنيا فقط خودم مهمم و خودم ، خودخواهم ؟ آره همه همينو ميگن ، خب آدم وقتي مي بينه كسي تحويلش نمي گيره ، خودش موظفه اين امر خطير را به عهده بگيره . چرخ اين وبلاگ مثل سابق خواهد چرخيد ، چه سراغي ازش بگيرن چه نگيرن ، چه بخوننش چه نخونن ، چه كامنت نداشته باشه و چه شونصد تا داشته باشه . _ ياد و خاطره ي بزرگ مرد تاريخ ، امام خميني گرامي باد جنگل به سينه وسركوبد با ياد روي تو آشفته دريا به ضجه تورا مي خواند ، آه اي قصيده ي ناگفته آن شب كه خاطره ات راباد از ذهن آينه مي روبيد ديدم كه عكس تو را جنگل بر لوح خاطره مي كوبيد فردا چو فصل بهار آيد ، آه اي پرنده سبز آواز بازآ ، كه با تو ، شكفتن را فصلي دوباره كنيم آغاز پيغام سبز تو را دارد اينك تمام غزل هامان با ياد سبز تو مي رويد گل هاي طبع شكوفامان از انزواي زمين رفتي تا منتهاي شكوفايي دنيا براي تو كوچك بود ، آه اي پرنده ي دريايي فاطمه راكعي اگر زمانه طوري بود كه ستم و جوري هم در مدت زندگي اش اتفاق نمي افتاد تا او در برابرش بايستد ، باز هم همين انساني بود كه بود ... كه هست . پر از خوبي هايي كه هركدام از ما مي دانيم براي داشتن هر كدامشان در وجودمان كلي عرضه بايد داشته باشيم . وسوسه هايي به سراغش آمدند و پس زده شدند كه خيلي از ما اسير آنهاييم . ( احمد جبل عاملي _ سروش جوان ) فكر مي كنم هركدوم از خوبي هاش براي اين كه دوستش داشته باشم دليل قرص و محكميه . سوال : _ فرشته برگشته ميگه : ايل داره ، در اينجا منظور از ايل چيست ؟ الف . ايلات و عشاير و اينا ب . مي خواسته بگه بيل ج . فرشته يه چرتي گفته به ما چه د . گزينه ج صحيح است فعلا روش فكر كنين تا بهش جواب بديم . برد : _ بازي را هم كه حتما همتون ديديد ، همچين بازي دل چسبي نبود ، يعني ميشه گفت بچسب نبود ، ولي خب مهم اينه كه برديم ، حالا بازي روز چهارشنبه مهمه اونم ببريم ديگه همه چي تمومه .
پاسخ نامه : _ هنوزم نتونستين حدس بزنين منظورش چي بوده ؟ اون چهارتا گزينه را ول كنين انحرافي ان ، با اين وضعيتي كه شما دارين عمرا تا شونصد سال ديگه هم نمي تونين حدس بزنين . فرشته مي خواست بگه مرض داره برگشته ميگه ايل داره ، حال كرديد ؟ اين بچه داره از همين الان خودش را آماده مي كنه برا امتحان آخر كه زبان خارجكي باشه ، فرشته جان خدا قوت . تذكر نامه : _ شومايي كه مي خواي الميك حدسيات شركت كني ، بايد از اين حدسا كار كني ، اگرنه فكر مدال طلا را از سرت بيرون كن . تشكر نامه : _ از همه كساني كه تفلد ماماني را تبريك گفتن و نگفتن متشكريم ، از اونايي كه نگفتن چرا متشكريم ؟ خب مي خواستن بگن يادشون رفته
سلام همه اينا را يه بار نوشتم همش پاك شد امروز باباعلي حالش بد شد اين جور مواقع درسته كه نبايد خنديد و بده اما خب چه ميشه كرد آدم خنده اش مي گيره ديگه ، چند سال پيش هم مامان بزرگم تو خونه سكته كرد ، همه اقوام و آشنايان ريخته بودن خونه ما امروز مامانم اينا كه رفتن زنگ زدن به زن عموم تا بياد پيش ما ، اين زن عموم اين جور مواقع كه مياد خونه ما آخ حرص منو در مياره ، از در كه مياد تو شروع مي كنه غرغر كردن ، بعد به همه چي سر ميزنه و بعضي اوقات هم فوضولي مي كنه ، امروز اومده از در كه اومده تو طبق روال هميشه شروع كرده به غرغر ، بعد رفته تو اتاق ، دنبالش رفتم مي بينم داره كتاباي من را جمع مي كنه البته من اين زن عموم را خيلي دوست دارم ، با اين كه اين كارا را مي كنه و آدم را حرص ميده اما دلش صاف صافه و همه ي كاراش هم از روي نيت خيره . اين زن عموم ما را از بيمارستان آورده ، حالا بماند كه چه كار كرده كه ما را مفتي مرخص كردن بعدا ميگيم كلي بخندين تفلد تفلد تفلدت مبارك ، مبارك مبارك تفلدت مبارك بيا شمع ها را فوت كن تا صد و بيست سال زنده باشي _ افتاده تو دهنم اين صد و بيست سال ديشب هم به يه نفر گفتم مي خوام صد و بيست سال عمر كنم ، به همه هم ميگم صد و بيست سال عمر كنين ، اينجوري فكر كنم اون سال همه ي آدماي روي كره زمين يه دفعه با هم بيافتن بميرن فكر نكنين اين چيزا را مي نويسم شب ناز را فراموش كردم ، نخير ، اين كارا را مي كنم كه نبودش را كمتر احساس كنم و اوضاع روحيم دوباره قاراشميش نشه تا بعد سلام يه جورايي ديروز تا ظهر اصلا حالم خوش نبود ظهر تو نت بودم كه يه دفعه دي سي شدم همش تقصير اين فاطيه ، اون روز اومد خونه ما ، چپ رفت راست رفت زرت و زرت گفت امروز خيلي خكشل شدي سر سفره داشتيم غذا مي خورديم ، به دفعه باباعلي برگشته به مامانم ميگه من تو دخترا از الهام خشگل تر نديدم امروز امتحان هندسه را عالي دادم اين كامنت هام خيلي بامزه شده فقط گلي جونم شب نازكم _ خودم سابق _ هيچ خبري ازش نيست ، ديشب كلي بهش فكر كردم ، دلم گرفت ، آخه دو شبه نيست كه موقع خواب موهام را ناز بكنه و تو گوشم برام زمزمه كنه و بگه دوست دارم گاهي اوقات هم برام قصه بگه تا كم كم خوابم بره ، شبا دلم خوابش نميره ، هي بهونه مي گيره ، هي ميگه شب ناز كي بر مي گرده ؟ نمي دونم بايد بهش چي بگم ؟ بگم كي آخه ؟ وقتي خودمم هيچ خبري ندارم ، فقط ميگم زود زود ، خيلي زود ، اينقدر بهش گفتم زود زود كه خودم هم داره باورم ميشه ، كاش زود زود برگرده ، هنوز دو روز از رفتنش نگذشته دلم داره هي غصه مي خوره و مي شينه ياد اون روزا ميافته و همش آه مي كشه ، اگه زودتر برنگرده دلكم مريض ميشه ، شب نازكم ؟ ديگه نمياي اينجا را بخوني ؟ اگه اينا را هنوزم مي خوني ، ببين كه نبودت چقدر سخته ، برگرد ، زودتر برگرد ، برگرد تا همه چي دوباره خكشل بشه . زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت . خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه ام بگذارم و قلبم باشد . حالا هر وقت كه روحم يخ مي كند ، سنگ آتشينم سرد مي شود ، و تنها سنگش باقي مي ماند ، و هر وقت كه عاشقم ، سنگ آتشينم گر مي گيرد و تنها آتش اش مي ماند . مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش . مرا ببخش كه در سينه ام سنگي آتشين است . عرفان نظرآهاري _ چلچراغ شب نازكم هميشه مي گفت تو قلبت از سنگه ، هر وقت بهش دست ميزنم يخ يخه ، بعد مي گرفت تو دستاش و هي بهش ها مي كرد و مي گفت كاش يه ذره گرم مي شد ، و حسرت مي خورد كه چرا گرم نميشه و همش فكر مي كرد چه جوري ميشه گرمش كرد ، بعد تميزش مي كرد و دوباره ميذاشت سر جاش ، اگه برگرده قول ميدم قلبم يه پارچه آتيش بشه براش ، فقط برگرده . تا بعد سلام نمي دونم چرا هم فكر مي كنن كه خودم بخشي از وجود منه ، همه به اين اشتباه افتادن كه خودم يه نيمه ي ديگه منه ، خودم از من مجزا است ، با من فرق داره ، اون برا خودشه و من برا خودم ، ولي نه ميشه ما دوتا را از هم جدا دونست ، نه به هم پيوسته ، اون از من جداست ولي اينقدر بهم نزديكه و اينقدر مثل منه و نبودش را نمي تونم تحمل كنم كه بهش ميگم خودم ، تو پست قبلي نوشتم كه بدون اون يه آدم نصفه نيمه شدم ، به خاطر اين كه حس مي كنم بدون اون يه چيزي كمه ، حس مي كنم بدون اون يه خلا وجود داره ، اما اون من نيستم . خودم را يه بعد از ظهر بهاري پيداش كردم ، نه من پيداش نكردم ، اون منو پيدا كرد ، شش هفت ساله كه بودم ، بابابزرگم منو هرهفته مي برد پارك ، تو پارك هم تنهايي بازي مي كردم ، خيلي كم پيش ميومد برا خودم دوستي پيدا كنم ، خيلي كم پيش ميومد با كسي اخت بشم ، از بازي هاي دسته جمعي خوشم نميومد ، تنها بازي كردن برام يه مزه ي ديگه اي داشت ، استعدادي كه من تو تنها بازي كردن را داشتم هيچ بچه اي تو دنيا نداره ، خوب بلد بودم چه طوري سر خودم را گرم كنم ، خب از موضوع پرت شديم ، داشتم مي گفتم ، خودم منو يه پنج شنبه بهاري دم دماي غروب پيدا كرد ، داشتم مثل هميشه تنهايي تو پارك بازي مي كردم كه اومد طرفم ، دستم را گرفت و گفت با هم بازي كنيم ؟ ، هيچ سوالي از هم نپرسيديم ، تا موقع رفتن فقط بازي كرديم ، اين اولين بار بود كه از بازي با يه هم سن و سال خودم بي نهايت لذت مي بردم ، ، تمام اون ساعت هايي كه با هم بازي كرديم يه كلمه هم حرف نزديم ، تو سكوت بازي كرديم ، هردومون از اين سكوت و بازي لذت برديم موقع رفتن ، دلم نميومد ازش جدا بشم ، بهش نگاه كردم ، بعد اون نگاه ديگه از هم جدا نشديم . خودم هم اسم داره مثل همه ، اينجا من بهش ميگم خودم ولي خودم من اسمش شب نازه ، از اون روز بهاري ديگه با هم بوديم ، هيچ جا تنهام نذاشت ، هر جا مي رفتم اونم باهام بود ، هركاري مي كردم اونم باهام بود ، اونقدر بهش عادت كرده بودم كه حس نمي كردم از من جداست ، با هم يكي شده بوديم . نمي دونم از كجا اومد ، اصلا چه جوري اومد ، مال كجا هست ، اون روز تك و تهنا وسط پارك چي كار مي كرد ، هيچ وقت ازش نپرسيدم ، فقط مي دونستم ، شب ناز من ، مثل خودم تهنا بود ، اينقدر تهنايي كشيده بود كه اون روز تا منو ديده بود حس كرده بود مثل خودشم ، برا همين اومده بود سراغم . ديروز هم كه اينقدر دلش گرفته بود كه هوس كرد دست دلش را بگيره و ببره گردش بلكه حالش خوب بشه ، رفت تا حال دلش را خوش كنه اما نفهميد منو ناخوش كرده . حالا چشم به راه نشستم تا برگرده ، تا ديگه احساس كمبود نكنم ، تا اين خلا را پر كنه ، تا دوباره تهناييم را باهاش شريك بشم . _ اينا نه داستان بود ، نه قصه ، نه افسانه و فيلم ، همش حقيقت بود ، شب ناز مجازي نيست ، واقعي واقعيه ، شب ناز تنگ غروب يه روزي بهاري اومد و حالا بعد اين همه سال درست تنگ غروب همون روز بهاري رفت ، اينا تخيلاتم نبود ، خيالبافي نبود ، شب ناز بود ، درسته كه فقط برا من بود ولي بود ، باور كنيد كه بود . _ سلام خودم برگشت ، اول يه ساعت با هم دعوا كرديم ، كلي غر زدم سرش ، ولي هركاري كردم نگفت كجا بوده ، حالا كه بهم نگفت منم اينجا لوش مي دم كه اين چند وقته چش بوده تا ديگه از اين به بعد چيزي را از من مخفي نكنه . اينقدر دليل ايشون براي بد بودن حالش مسخره و خنده داره كه منم روم نيمشه بگم چشه ، تمام درد ايشون اينه كه حسوديش ميشه ، به چي ؟ عرض مي كنم خدمتتون ، ايشون وقتي مي بينن كه بقيه يكي را دارن كه دوسشون داره ، عاشقشونه و نازشون حسابي پهلوي طرف خريدار داره ، حسوديشون ميشه ، يكي نيست بگه آخه آدم عاقل اينم چيزيه كه بخواي بهش حسودي كني ؟ يه زماني بود كه من دوست داشتم يه همچين كسي را داشته باشم _ برمي گرده به اون موقع هايي كه من تازه عقل درآورده بودم _ اما بعد يه مدت كوتاهي همش از سرمون پريد حالا هم به نظرم خيلي خنده داره كه يكي دوستت داشته باشه و بهت حرفاي عاشقانه بزنه ، مطمئنم اگه يكي وايسه جلوم و از اين حرفا برام بزنه ريسه برم از خنده ، يه زماني خودم ما را نصيحت مي كرد كه بابا اين فكرها را بزار كنار حالا خودش از منم بدتر شده . بهش مي گم بابا خودم جان ، عزيز دل من ، اين چرت و پرتا چيه كه ميگي ، بيا من خودم نازت را مي خرم ، بيا خودم دوست داشته باشم ، اين پرت و پلا ها را بريز دور ، ميگه تو احساس نداري بدبخت ، از سنگ هم بدتر شدي ، ميگم اولا درست حرف بزن دوما كي بود ما را نصيحت مي كرد ، هر چه بگندد نمكش مي زنند واي به روزي كه بگندد نمك ، ميگه تو حاليت نيست آخه ، هر كي را دور و برت مي بيني با يكي هست ، يكي را داره كه دلش بهش خوش باشه ، ميگم چي چي را كسي دورت نيست كه برا خودش يه نفر را نداشته باشه ، تو منو چي حساب مي كني ؟ شلغم ؟ ميگه تو از شلغم هم بدتري آخه ، شلغم از تو احساساتي تره ، ميگم دست شما درد نكنه ديگه ، ما را پيش خودت كلنگ هم حساب نكني يه وقت ، ميگه آخه تو اگه احساس داشتي يه خورده هم تو حسوديت مي شد و دلت مي خواست كسي باشه ، گفتم برو بابا ، اين حرفا را يه جا بزن كه خريدار داشته باشه ، خودت خوب مي دوني از اين حرفا بدم مياد ، ميگه همينه ديگه اينقدر احساساتت را سركوب كردي كه اين شكلي شدي ، ميگم خيلي ديگه داري پرت و پلا ميگي ، حالا منو روانشناسي مي كني ؟ آدم مگه خله خودش را اسير و دربند يكي ديگه بكنه ؟ الان از هفتاد و دو دولت آزادم ، هيچ فكر و خيال و غمي ندارم ، حالا مرض دارم اين حال خوشم را از بين ببرم ؟ ميگه تو نمي فهمي ، كه اگه مي فهميدي اون وقت جاي سوال داشت ، مي گم .... ميگه .... مي گم .... ميگه ..... مي گم .... ميگه ... اين بحث و جدل ما اينقدر ادامه پيدا كرد كه ما را كلافه كرد ، آخر سر بهش گفتم باشه ، اصلا حرف تو قبول ، تو برو يكي را پيدا كن كه بتونه يه آدم بدعنق ، بداخلاق ، بي احساس ، سنگ ، پررو ، ديوونه ، خل و چل ، مغرور ، حسود ، تنبل ، بهونه گير ، غرغرو ، ........ ، تحمل كنه من قول شرف ميدم بيام و باهاش رفيق بشم ، ميگه مسخره ي بي مزه ، گفتم ا خب راست ميگم ديگه ، دوستام منو به زور تحمل مي كنن ، طرف ديوانه كه نيست ، از جونش سير نشده كه ، تحمل كردن من ، از كشتي گرفتن با ديو دو سر سه شاخ هم سخت تره ، با من ساختن كار حضرت فيله ، برو خدا مرده هات را از بهشت نجات بده ، برو عزيز من ....... مي بينيد ؟ چي مصيبتي دارم از دست اين ، البته بعد حرفاي من ديگه كم آورد و رفت ، اما خب هنوزم از سر حرف خودش برنگشته ، هنوزم حسودي مي كنه ، من اينو درستش مي كنم ، حالا ببينيد . امروز امتحان زبان فارسيم را فوق العاده دادم ، اين يكي را هم نمره كامل مي گيرم ، يه خبر مهم ديگه هم اين كه بايد به امير خان مژده بدم كه بالاخره زحماتشون به بار نشست و من بار اولين بار تو عمرم ديكته را كاملا درست نوشتم . ملينا امروز پاشده اومده اينجا ، از در اومده تو من چشم افتاده به دامني كه با مانتوش پوشيده ، اونم چشش افتاده به موهاي من ، دوتامون ديگه ريسه رفتيم از خنده ، من به اون ميگم تو چرا اين ريختي شدي ؟ اونم به من ميگه تو چرا حيدر شدي ؟ داره از در ميره بيرون ، مامانم يه سوال درباره ي رنگ كردن مو پرسيده ، ملينا عين اين يارو كه تو ماهواره در مورد آرايشگري و اين جور چيزا حرف ميزنه ، شروع كرده به توضيحات عاليه دادن ، حالا من فرق رنگ مو با اسپري پيف پاف تشخيص نميدم ها ، بعد اين دقيقا نقطه ي برعكس من . امروز تو برگه ي زبان فارسيمون يه جمله داده بود ، اين بود : انسان ذاتا از قار قار كلاغ بيزار است ، منم زيرش نوشتم اين جمله ويرايش مي خواد ، چون غلطه غلطه ، آدم اگه آدم باشه ، بايد عاشق كلاغا بشه ، عاشق آواز دسته جمعيشون كه مخصوصا موقع غروب خورشيد بدجوري به دل آدم مي شينه . خودم دوباره داره ميره ، ساكش را جمع كرده و عزمش را جزم ، هر چي هم ميگم آخه كجا مي خواي بري ؟ تا كي مي خواي برنگردي ؟ چرا مي خواي بري ؟ جوابم را نميده ، تهديدش كردم ، سرش داد زدم ، كتكش زدم ، التماسش كردم ، به پاش افتادم ، جلو چشاش گريه كردم ، اما همچنان رو حرف خودش وايساده ، ميگه ميرم و برمي گردم ، ميگم آخه من بدون تو يه روزم دووم نميارم ، تو اگه رفتي و موندگار شدي چي ؟ ميگه نه برميگردم ، ميگم نرو ، من بدون تو چي كار كنم ؟ حرفام را به كي بزنم ؟ با كي درددل كنم ؟ من بدون تو وقتي كه گريه ام مي گيره ، وقتي اينقدر دلم مي تنگه كه چيزي جز گريه حالش را خوب نمي كنه ، سرم را تو بغل كي بزارم و گوله گوله اشك بريزم ؟ اشكام را نگه دارم ؟ خب حرفام را چي كار كنم ؟ اگه اونا را نگه دارم كه يه روزي خفه ميشم ، من كه به جز تو كسي را ندارم حرفام را بهش بزنم _ دوروبرم آدم زياده ، اما هيچ كس مثل خودم نيست و اگه هم هست ... هيچي ولش كن _ ، بدون تو دلم مي پوسه ، بدون تو دلم مي گيره ، بدون تو دلم همش بهونه مي گيره و ديگه حرفام را گوش نمي كنه ، بدون تو دلم پژمرده ميشه ، به قول گلي جون ، بدون تو من نصفه نيمه ميشم ، به قول گلي ، ميشم عين ماه وقتي كه هلاله ، بدون تو من تهنا ميشم ، بدون تو من چي كار كنم آخه ؟ ........... اما رفت ، بدون توجه به عجز و لابه هاي من رفت ، منو تهنا گذاشت و رفت ، درست همون موقع كه بهش احتياج داشتم ، دلم بودنش را مي خواست گذاشت و رفت ، اين روزا همه ميرن ، همه يه روز پشت پا ميزنن به هر چي بوده و كوله بارشون را مي بندن و ميرن ، من بدون خودم چي كار كنم ؟ يه آدم نصفه نيمه چي كار بايد بكنه ؟ از همين الان دلم برا خودم تنگ شده . اينم متن امروز از كتاب (( من و نازي )) حسين پناهي : در پناه كوهي گل سرخي با ناز خفته بر دامن سبز گل سرخي ديگر شب ، شبي طوفاني ست . تا بعد سلام حالم خوب نيست ، خودم هنوز كه هنوزه برنگشته ، تا حالا نشده اين همه وقت بره و منو تنها بزاره ، اگه هم رفته ، گفته كجا داره ميره ، اما اين دفعه نگفته كجا رفته ، چقدر مي خواد اونجا بمونه ، برا چي رفته اصلا ، اگه بياد ، خودم درستش مي كنم ، كه دفعه آخرش باشه منو اينجوري اذيت ميكنه ، نميگه اين جور وقتا دل آدم هزار راه ميره ، نميگه من بدون اون مي ميرم ، نميگه من بدون اون دلم مي گيره ، اينا را ميدونه و اصلا به روي خودش نمياره . اين روزا من خودم حالم خراب هست ايشون هم شده قوز بالا قوز ، از يه طرف بايد به فكر خودم باشم ، مواظب خودم باشم كه حالم از ايني كه هست خراب تر نشه ، از طرف ديگه هم بايد دل شوره اون را هم داشته باشم ، خودم فكر و خيال كم دارم فكر اونم شده وبال گردن ما . بعضي اوقات ميگم ول كن بابا ، تا حالا اين ريختي بودي چي شده ؟ چه اتفاق بزرگي افتاده ، درسته اذيت ميشي ، ولي خب تا حالا كه تحمل كردي باقيشم همونجوري ، اما بازم به خودم ميگم نخير اينجوري نميشه ، آدم بالاخره بايد از بلاتكليفي دربياد ، نميشه كه هميشه اينجوري بود ، الان ميشه تحمل كرد ، الان ميشه زير سيبيلي ردش كرد ، الان ميشه محلش نذاشت ، اما پس فردا چي ؟ اون موقع كه ديگه نميشه بي خيالش شد ، اگه حالا درست نشه ، بعدا كه بايد درست بشه ، الان اگه بهش محل نزاري فقط خوب شدنش را به تعويق انداختي ، وگرنه بي محلي بهش دردي را دوا نميكنه كه . ميدونم از حرفام هيچي نفهميدين ، مي دونم اصلا يك كلمه هم ازش سر درنياوردين ، يه جورايي گفتم كه فقط گفته باشم ، آدم از چيزي كه براش نگرانه و فكرش را مشغول كرده حرف بزنه ، اندازه يه بند انگشت آروم ميشه ، از احساسش بگه ، از اين كه حالش خوب نيست ، اندازه ي يه سر سوزن خيالش راحت ميشه ، آدما بدون حرف زدن از ترسا ، نگراني ها و دلشوره هاشون ميشن مرده ي متحرك ، چون همه چيز را مي ريزن تو خودشون ، اون وقته كه ديگه وضع بحراني ميشه ، بدجوري نياز دارم كه حرف بزنم ، بگم و خودم را خالي كنم ، اما ............. ، ولش كن اصلا ، بي خيال . مشكل اصلي اينجاست كه ، خودم هم اينجا نيست تا باهاش حرف بزنم و سبك بشم ، اگه اون بود بازم از هيچي بهتر بود ، كاچي بهتر از هيچي ، اونم اينجا نيست كه بشه باهاش حرف زد ، درست همون زماني كه بهش احتياج داري نيست ، هميشه همين طوره ، همه همين طورن ، اون موقع كه بايد باشن و وجودشون لازمه نيستن ، خنده داره ، خنده دار ، هميشه هستن و اون موقع نيستن ، خنده داره ؟ يا گريه دار ؟ منم قاطي كردم ............... چيزي كه مهمه اينه كه هنوز ازم قطع اميد نشده ، هنوزم معتقدم يه روزي همه چي درست ميشه ، يه روزي اين چيزا تموم ميشه ، هنوزم منتظرم ، منتظر چي ؟ شايد يه كمك ، از كجا ؟ نميدونم ، اصلا از كجاش مهم نيست ، فقط كمكش مهمه ، به تنهايي نمي تونم درست بشم ، هر كاري كردم ديدم تنهايي نميشه _ اين كه ميگم نشد ، اينه كه دو سال و خورده اي تلاش كردم به هر دري زدم ، اما هر چي بيشتر جلو رفتم ، كمتر اون چيزي را كه مي خواستم پيدا كردم _ ، مهم نيست ، هنوزم منتظرم ............ من يه سال تو دهمون يه كلاغ گرفتم ، انداختمش تو قفس ، نمي دونيد چقدر بامزه بود ، گنده با يه نك بلند سياه ، مدام هم قار قار مي كرد ، همه مي گفتن صداش گوش خراشه ، اما من از صداش خوشم ميومد ، كلي وقت مي شستم جلوي قفس و زل ميزدم به كلاغه و اونم زل ميزد به من و برام مي خوند ، از قار قارش لذت مي بردم ، آخر سر اينقدر قار قار كرد كه اهالي خونه آسي شدن مجبور شدم ببرمش و آزادش كنم ، ولي هنوزم يادمه وقتي از قفس آوردمش بيرون ، يه خورده پريد و رفت و بعد نشست رو زمين ، برگشت پشت سرش را نيگا كرد ، يه خورده برام قار قار كرد و بعدش ديگه نديدمش ، هنوزم صداي قار قارش تو گوشمه ، بقيه بهم مي گفتن همه از چه چه بلبل و آواز قناري خوششون مياد ، تو دل بستي به قار قار گوش خراش يه كلاغ ، اما آوازه كلاغه براي من يكي گوش خراش نبود كه هيچ ، تازه ازش لذت مي بردم ، هيچ كس حاضر نيست تو خونه كلاغ نگه داره ، اگه بگه هم نگه مي دارم سر دو روز كلافه ميشه و مي بره ، اما من يكي حاضرم خونم را بكنم قلمرو كلاغا ، چون هم آوازشون را دوست دارم ، هم اين كه از شكل و قيافه شون خوشم مياد ، نمي دونم چرا بقيه زياد با كلاغا ميونه ندارن ، من يكي كه خيلي دوسشون دارم . همه ميگن كلاغا دله دزدن ، خب اگه كلاغا بتونن غذا پيدا كنن و شكم خودشون را سير نگه دارن كه ديگه نميان دله دزدي ، يا مثلا ميگن جغدا شومن ، چرا ؟ چون تو خرابه ها زندگي مي كنن ، خب اگه آدما ميزاشتن جغد ها بيان تو شهر ديگه نمي رفتن تو خرابه ها خونه بسازن ، از اين عقايد مسخره بدم مياد ، آخه مگه ميشه يه موجود شوم باشه ، اونم پرنده خكشلي مثل جغد ، مگه ميشه چيزي كه خدا درستش كرده شوم از آب دربياد ، اين حرفا همش چرت و مسخره است . سلام تا دو ساعت ديگه بايد برم مدرسه برا امتحان ، يه خورده دل شوره دارم باباعلي _ صد دفعه گفتم بابابزرگمه ، اگه يادتون موند واي نمي دونيد قبل از اين كه بيام نت انگاري تو دلم رخت مي شستن ، اما الان ديگه هيچي دل شوره ندارم . ببخشيد يه دفعه پاشدم رفتم ، فاطي اومد اينجا نشتيم به حرف زدن و نت گردي و با بروبچ حرف زدن ، يه دفعه نيگا كردم به ساعت ، ديدم اي واي من ، ساعت بيست دقيقه به دهه امتحان را داديم ، اونجوري كه فكر مي كردم و اونجوري كه بايد مي شد نشد ، من تمام تلاشم را كردم ، حتي اون روزي كه بايد ديني مي خوندم نشستم رياضي را خر زدم ، تو دو روز گذشته هم كلي خوندم و تمرين كردم ، ديروز در كل چهار يا پنج ساعت استراحت كردم ، امروز صبح هم پاشدم دوباره از اول كتاب هرچي بود و نبود را خوندم و تمرينا را دوباره و سه باره و چند باره حل كردم ، اما بازم اوني كه حقم بود نشد ، آدم دلش مي سوزه ، اين همه تلاش آخرشم به اون چه كه بايد ، نرسي ، امروز همه چي سر جاش بود ، يه ذره دلشوره نداشتم ، تمام كتاب را خر زده بودم ، وقت كم نياوردم و به نظر خودم سوالا را درست جواب دادم ، اما از سر جلسه كه پاشدم و اومدم بيرون ديدم بچه ها دارن سوالا را با هم چك مي كنن ، اومدم برم ، گفتم بزار ببينم چي به چي بوده _ من از اين كه بعد امتحان بشيني جواب سوالا را با هم مرور كني حالم به هم مي خوره ، امتحان دادن به خودي خود حال بهم زن هست ، ديگه لازم نيست بشيني سوالا را دوباره جواب بدي _، ديدم بعضي از سوالا اونجوري كه من رفتم و فكر مي كردم حل نمي شده ، ولي من بازم هر چي فكر مي كنم نمي فهمم برا چي بايد از راهي كه دوستام رفته بودن برم . عطيه هنوزم مريضه ، خوب خوب نشده ، همش دلش درد مي كنه ، دكتر گفته عفونت داره ، الانم گرفته خوابيده ، ............. ديروز با فرگي رفتيم بيرون ، از اون طرف يه برگه سوال بود بايد مي برد مي داد به فاطي كه بخونه _ اونا امتحان عربي داشتن _ رفتيم در خونه فاطي اينا ، اولش كه فرگي مي خواست بره تو مامان فاطي هم هي مي گفت برين تو مي گفتم نه مي خوايم بريم پام را كوبيدم به ديوار امروز تو راه كه داشتيم ميومديم ، ملينا مي خواد خير سرش بهم يه چيزي بگه كه بچه ها نفهمن ، هي لبخند ژوكوند ميزنه بعد ابروهاش را به طرز مسخره اي كج و راست مي كنه خب ديگه چي بنويسم ؟ تصميم گرفتيم از اين به بعد زياد زياد پست بزاريم ، رفاه حال هيچ كس را هم درنظر نمي گيريم ، محكومين كه بخونين ، نمي خواين بخونين مجلي نيست ، ما مي نويسيم . ديشب ملينا خونه ما بود ، بعد يه لحظه كانكت شد با آي دي خودش اومد بالا ، من ديدم يكي از دوستام آنه ، زدم تو سرش گفتم ملينا بكش كنار ، كار دارم ديشب هم كه سپاهان تر زد تو حالمون خراب بعد ظهر با ملينا رفتيم بيرون ، رفتيم دوباره طبق معمول كافي شاپ امير سالار اوووووووووووووف خسته شدم ، چقدر حرف زدم خداوكيلي ، ولي بازم هست تحمل كنين ، حالا بيايين . امروزم خودم را اصلا نديدم خسته شديد ؟ چشاتون درد گرفت ؟ ديگه نمي تونيد بخونيد ؟ خواهش مي كنيد كه بس كنم ؟ ا خب حالا كه داريد خواهش مي كنيد باشه كسي كه ما را تحويل نمي گيره خودمون ، خودمون را ماچ مي كنيم و تحويل مي گيريم . تا بعد سلام از صبح دارم رياضي كار مي كنم ، فردا امتحان رياضي دارم ، تا اين جا كه خوب پيش ميرم ( سر امتحان قبليش يه ربع مونده بود به آخر امتحان ، سوال چهارم بود ، برا همين از اين كه بازم وقت كم بياره ميترسه . ) ديروز صبح تو مدرسه خانم پازوكي _ تو مدرسه مهد كودك دست اونه و بچه هاي معلم ها را نگه ميداره _ شروع كرده برا مستخدم مدرسه از مشهد تعريف كردن و اين كه آهويي با پسرا مو نميزنه و اونجا تو اتاقشون كه مي رفتي قيافه و كاراش شبيه پسرا بود و روسريش را برداره نمي شناسيش و چه و چه و چه دو ساعت سخنراني كرده ( بعد كافيه الهام تو خونه بگه من شبيه پسرام ، مامانش شروع ميكنه دعوا كردن كه اينقدر نگو من پسرم ، تو دختري ، خب بابا جان وقتي روز شونصد و يه بار به آدم بگن مذكر و هي هرجا بره بگن شبيه پسرايي خب خود آدم هم كم كم باورش ميشه شبيه پسراست ، ديگه شونصد نفر با هم كه نميان پرت و پلا بگن . ) _ خب حالا ما بريم مثلثات كار كنيم ، شما هم اگه كاري دارين برين انجام بدين تا ما برگرديم خب اومديم ، روزايي كه فرداش امتحاناي تقريبا سخت دارم ، اصلا حس و حال نوشتنم نمياد ، اين روزا همين جوري خودم حال و حوصله ندارم ، چه برسه به روزايي كه امتحان هم دارم ، كاش زودتر اين خرداد تموم بشه ، نه تيرم زودتر تموم بشه ، اين دوتا ماه چرا اينقدر كش مياد ؟ ( اگه گفتين برا چي مي خواد اين دو ماه زودتر بذگره ؟ قول ميدم اگه جوابش را بدونيد بهتون خودم جايزه بدم ) خب امروزم حال نوشتن نمي خواد بياد اين متن را داشته باشيد تا ببينيم چي پيش مياد : خداوندگار آسمان هاي بلند و اقيانوس هاي ژرف خداوند ستاره و ماهتاب و خداوند دل هاي تپنده بي تاب ! در بهت گنگي شناورم و راهي از آن به بيرون نيست در برابرم . رخصت تاملي مي خواهم باري پاسخ دادن به آن چه كه از آن هيچ نمي دانم نمي دانم آدميان چگونه در اين بيغوله ي تاريك از ميان راه هاي نادانسته پيش مي روند بي آنكه دمي چون من _ از هراس رسيدن به آن جاده ي باريك بلرزند كه (( كاش شانه اي بود امين ، براي پناه جستن به آن از شر اين بيم عظيم ! )) پروردگارا ساده بگويم كه مي ترسم از آنچه نمي دانم و پا به راهش مي گذارم . از اينكه نكند نادانسته فداي شفقت هاي كودكانه ي خود شوم ، آنها كه از سر ترحم و سادگي به آدم هاي اين حوالي دور هبه مي كنم ! خداوندا امين بزرگ و پناه مستدام دلواپسي هاي من . لحظه اي در اين كنج دودلي بمان و مرا وارهان از دست يازيدن به آنچه كه جز زيان من در آن نيست ! دستي بنه بر شانه هاي لرزان قدم هاش شتابان عمل من و راهنمايم باش تا به آنچه كه نيكي و سعادت من است دست يابم . پروردگار روياهاي بزرگ و حقيقت پذير خداوند آرزوهاي ممكن چگونه است پاسخ اين پرسش اگر رهايم كني كه : (( امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء )) ؟ پري خدامي خب بسه ديگه ، ديگه حوصله نوشتنم نمياد ، برام دعا كنين فردا امتحانم را مثل آدميزاد بدم ، دعا كه مي كنين نه ؟ من خيلي مي ترسم ، دعام كنين ها قول داديد ها . خب اينم بووووووووووووس برا خودم تا بعد ( بر مي گرديم سلام چند روز سرخ ، چند سال ، چند ماه خونين گذشته از آزادي شهر خون كه خونين شهر بود و خرمشهر شد ؟ چند سال فراموشي گذشته از روزهاي ياد ؟ از روزهاي عطش و عشق و عاطفه ؟ چند روز ، چند ماه از ياد و بر باد ؟ حالا از سوم خرداد 61 آن قدر گذشته كه بشود گفت خيلي . آن قدر كه دل خيلي ها خيلي تنگ شده باشد براي روزهاي خوب ايمان . روزهايي براي تمام تاريخ . از آزادي خرمشهر چي بايد بگم ؟ وقتي اصلا اون موقع نبودم ، اما يه چيز ديگه هم هست ، هر سال اين موقع كه ميرسه ، وقتي تلويزيون تصاوير اون روزا را نشون ميده و اون صداي گرم كه (( شنوندگان عزيز توجه فرماييد ؛ شنوندگان عزيز توجه فرماييد ، خرمشهر ، شهر خون و قيام آزاد شد )) چه شور و شوقي پيدا مي كنم ، شايد نصف نصف ، شور كسايي كه اون موقع بودن ، و حالا پس از سال ها با يادآوري اون موقع ها ته لبخندي گوشه لبشون مي شينه ، و شايد حسرت مي خورن ، حسرت روزا ، دوستا و ... كه رفته سوم خرداد ، روز ايمان و استقامت و ايثار ، روزي كه تا ابد ميشه بهش افتخار كرد ، مبارك . صبح مي خواستم بشينم يه سري خزعبلات بنويسم اما اصلا حسش نبود گفتم ميرم امتحان ميدم برگشتم مي نويسم . يه چيز جالبي كه تو اين امتحانا اتفاق افتاده اينه كه من برگشتم به اون سيب زميني كه سال سوم راهنمايي و اول دبيرستان بودم ( اين كه ميگه پارسال سيب زميني بود ، يعني به معناي واقعي بود ، هيچ آدمي هر چقدر هم از درس بيزار باشه مثل اين نبوده ، امتحاناي كلاسي را كه اصلا نمي خوند ، بعضي اوقات هم سر كلاس يادش ميافتاد امتحان داره ، امتحاناي ترم را هم كه همه را بلا استثنا ساعت 5 صبح شروع مي كرد به خوندن ساعت 8 مي رفت امتحان مي داد ، من نمي دونم آدم تو سه ساعت چه جوري درس مي خونه ، اصلا هم مهم نيست ، مهم اينه كه با همه اين تفاصير معدلش شد 17 كه اگه فقط يه ذره بيشتر درس خونده بود 19 مي شد . ) برگه ي اين امتحان بد خط ترين برگه امتحانيم تو تمام سالاي تحصيلم بود ، يعني اينقدر بدخط نوشته بودم كه مجبور شدم بشينم از اول دوباره كلمه ها را واضح تر بكنم تا معلمه بتونه بخونه . ( بيچاره معلمه چشاش در مياد ، وقتي خودش برگشت برگه را بخونه كه چيزي جا ننداخته باشه ، بعضي جاها اصلا نمي فهميد چي نوشته ، به قول خودش نشست دوباره كلمه ها را واضح كرد ، اينجوري مي شد خوند ولي قبلش اصلا . ) قرار بود تو كلاس خودمون امتحان بديم امروز ، رفتيم تو كلاس ديديم هر كي به هر كيه هر كي هر جا دوست داره مي شينه ، ديديم همه جاهاي خوب اشغال شده و همه صندلي هاي جلو خاليه مراقبه اومده تو كلاس همچين همه را نيگا مي كنه انگار مي خواد ذهنت را بخونه ، انگاري تمام سلولاي بدنت را موشكافي مي كنه ببينه اندامكي كم نداشته باشن ( اين مراقبه اينجوري خفن بوده بعد اينا بازم تقلب خودشون را مي كردن ، واي به حال اون مراقب بدبخت دست و پا چلفتي . ) ديشب بابام راه مي رفت بهم مي گفت حيدر ملينا يه سي دي قرار بود برام بزنه حالا بماند كه بعد دو ماه زده ، برداشته روي سي دي را پر كرده از قلب و ملب و يه عالمه چيز ميز روش نوشته ، خيلي سي ديه خنده دار شده ، مخصوصا كه برداشته بزرگ نوشته 3 پايه خب خيلي چيزاي ديگه مي خواستم بنويسم ، اما رعايت حال شما را مي كنم و چشماتون و ديگه تمومش مي كنم ( حال مارم بهم زد اين همه از خودش تعريف كرد . تا بعد ( برمي گردم سلام امروز از صبح دارم رياضي مي خونم عطيه ديروز حالش خوب شد يك ساعت در مورد يه موضوع نوشتم بعد دوباره پاكش كردم ، حوصله ندارم به خاطر حرفام به شونصد نفر جواب پس بدم چند وقتيه تو جمع دوستانه اصلا حواسم به حرف بچه ها نيست ، اصلا حوصله گوش دادن ندارم ، ميرم تو يه عالم ديگه ، بعد مي بينم كه يكي از بچه ها من را خطاب قرار داره و هي ميگه مگه نه الهام ؟ ، منم اصلا نمي دونم در چه موردي دارن بحث مي كنن ، مي مونم بگم نه يا آره ، آخر سر شانسي يا ميگم نه يا آره ، نمي دونم بچه ها تا حالا متوجه اين حالتاي من شدن يا نه ؟ ، هنوز كه به خودم چيزي نگفتن ولي اگه همينجوري پيش بره تا آينده اي نزديك خواهند گفت . تقصير من نيست ، دوباره احساس چند ماه پيش را دارم ، دوباره همون حسي كه چند ماهه پيش داشتم و تو اين چند ماه كمتر ميزاشتم نمود پيدا كنه داره خودش را نشون ميده ، دوباره اون ديوار بلندي كه بين من و دوستام بود و تو اين چند ماه سعي كردم كوتاهش كنم داره برمي گرده به وضع اولش ، دوباره اين حس مسخره ي تنهايي داره مياد سراغم ، نمي دونم دوباره چرا اينجوري شدم ، اما مي دونم نياز به حرف زدن دارم ، دوباره نياز به گفتن و درك شدن دارم ، اگه زودتر يه فكري نكنم مطمئنن همه چيزايي كه سعي كردم تو اين چند ماهه بنا كنم و از نو بسازم خراب ميشه ، دوباره ميشم همون الهام قبلي كه حتي حوصله خودش را هم نداشت و دنيا و حرفاي دوستاش براش بيگانه بود ، انگار كه دوستاش از يه كره ي ديگه اومدن و به يه زبون ديگه حرف ميزنن ، بايد زودتر يه فكر بكنم ، فكر مي كنم دليل اصلي اين كه همه چي داره برمي گرده به وضع قبليش ، اينه كه دوباره حرفام رو دلم تلنبار شده ، بايد بريزمشون بيرون . با اصرار زياد خودم را مجبور كردم دوباره شروع كنه به نوشتن ، مي گفت حوصله ي نوشتن نداره ، اما اينقدر بهش كليد كردم كه نوشت . ( يه چند وقتي نبودم ، الهام مي گفت بعضيا سراغم را مي گيرن ، به اصرار همين الهام خانوم برگشتم ، نه به زماني كه من اصرار داشتم بنويسم و اون نميزاشت ، نه به حالا كه من مي خوام سكوت اختيار كنم و الهام ، اصرار پشت اصرار كه بايد بنويسي . اين چند وقته مي ديدم الهام داره دوباره برمي گرده به شرايط قبليش اما به روش نياوردم گفتم شايد دارم اشتباه مي كنم ، اما شد اونچه كه نبايد مي شد ، الهام دوباره شده همون الهام قبلي ، حالا كه من دلم سكوت مي خواد اون دوباره بعد چند ماه اومده و ميگه برگشتم تا دوباره باهات حرف بزنم ، دوباره رو آورده به من ، از طرف ديگه هم خودم حال و روز خوشي ندارم ، الهام براتون نوشته كه حسود شدم و حساس همون بهتر كه ننوشته بود به چي ، همين كه خودم و خودش بدونيم كافيه ، از فردا دوباره مي نويسم ، به الهام هم قول دادم موقع نوشتن حالم را فراموش كنم ، البته در ازاي اينكه الهامم موقع نوشتن تنهاييش را يادش بره و بعد بنويسه . )
امروز بعد از چند روز موهامون را دوباره برداشتيم ژل و مل زديم فر وايسه حالا كه اين حرفا را نوشتيم و باعث شديم كه حال خودمون هم گرفته بشه حكايت پسر بي ذوق پادشاه يكي بود يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود . آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد . پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايت جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند ، به اندازه ي وزن اش به او طلا و نقره مي دهيم . همه طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نااميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم . او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا . وقتي رسيد به ولايت جابلقا ، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند تند زدن . شصتش خبردار شد كه پسر پادشاه ، عاشق دختري در ولايت جابلقا شده . درويش گفت : (( برويد يك كسي را باوردي كه با تمام كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( وقتي من نبض پسر پادشاه را مي يگرم ، تو تك تك و شمرده ، نام تمام كوچه پس كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر . )) درويش نبض را گرفت و آن بنده ي خدا شروع كرد به نام از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا . وقتي رسيد به نام كوچه ي (( چهل دختران )) نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن . درويش گفت : (( حالا يك نفر را بياوريد كه همه ي اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( من وقتي نبض پسر پادشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . )) طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت . وقتي رسيد به نام (( ملك التجار )) قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن . درويش گفت : (( همين جا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده شمرده و آرام ، نام و مشخصات اهل خانه را بگو . )) ] توضيح : نظر به اهميت موضوع ، و از آنجا كه اهميت مساله ، كمتر از مساله ي محاكمه ي شهردار تهران نيست ، در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ ، ثبت مي شود ! [ مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد . ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ ... تلپ ... مرد : عاليه خانم ، همسر ملك التجار صبيه ي حاج ميرزا ابوالقاسم غربتي ] منظور اهل ولايت غربت است – توضيح مترجم ! [ ... _ تلپ ... تلپ ... _ اشرف السلطنه والده ي ملك التجار ، نود و هشت ساله ... _ زق ... زوق _ زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه ( دو قلو ) دارد ... _ تلپ ... تلپ ... _ اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادوكلن بيوتي فول به خود مي زند ... _ تلپ ... تلپ اعظم خانم ، دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند ... _ تلپ ... تلپ ... _ مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزارتا ( با احتساب بنده ي حقير ، هزار و يك ) خاطرخواه دارد ... _ تلپ ... تلپ ... _ آتوسا خانم ، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد و با دوستانش هات شكلات و پيتزا در به رد مي خورد ... _ تلپ ... تلپ ... _ ناتاشا خان ، دختر ششم كه كاكلش را بيرون مي گزارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و (( لئوناردو دي كاپريو )) و غيره ... _ تلپ ... تلپ ... _ مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست ... _ تلپ ... تلپ ... _ ديگر كسي باقي نماند ... آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پاكوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه ... _ تالاپ ... تولوپ ... ! درويش : كه چي ؟ مرد : كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ويلايت مي گرداند و پزش را مي دهد ... _ شاتالاپ ... شوتولوپ ... ! باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه اي از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند . پسر پادشاه هم كه سگ را ديد ، حالش خوب شد . ما از اين داستان نتيجه مي يگريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند ! قصه ي ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد ! اينم از امروز ، فردا هم قول ميديم ، من و خودم ، عين ديروز كه كلي چرت و پرت نوشتم ، همون جوري باشيم . اينم دو تا ماچ مال خودم كه اينقدر دخمر گلي ام تا بعد ( بر مي گردم ) سلام امروز گفتم صبح يه خورده زودتر پاشم درسا را مرور كنم _ من عادت ندارم درسا را مرور كنم ، همون يه دوري كه مي خونم مي گم بسه ديگه _ ساعت را گذاشتم پنج و نيم و گذاشتمش بالا سرم صبح از خواب پريدم مي بينم هوا نيمه روشنه ، ساعت را نگاه مي كنم مي بينم چهار و ربع را نشون ميده ، يعني چي ؟ امروز خورشيد زودتر طلوع كرده ؟ صبح جلوي آينه وايسادم صورتم را بشورم _ زنگ در را زدن بزاريد ببينم كيه ..... عطيه بود امتحانش را داده و برگشته ، امروز صبح با دل درد رفت امتحان بده ، ببينيم چه كرده با امتحان ، اين بچه سالم هم كه هست ، سر امتحان قاطي ميكنه ، چه برسه به حالا ، البته نمره هاش خيلي خوبه و تو كلاس هم از همه بهتره ، اين بچه از اين لحاظ به خودم رفته درسمون را خونديم ، اومديم بريم تو اتاق مداد و كاغذ برداريم ، چشمون افتاد به اين كامپيوتر لعنتي |