تبليغاتX
سایه
Home - Email - Archive - Link - RSS




سلام

 

امروز به روايتي شهادت بانوي آب هاست ، سالروز شهادت بانوي رازها و آب ها ، حضرت فاطمه زهرا ( س ) تسليت باد .

 

فصل كوچ بود . فصل هجرت ، فصل پريدن . مرد ايستاده بود و تاريخ هجرت را مرور مي كرد .

چند بار هجرت كرده بود تا آن روز ؟ چند هجرت ديده بود تا آن روز ؟ براي هر هجرت چقدر خطر مي كرد ؟ ...

هجرت از مكه به مدينه ... از جهل به اسلام ... هجرت رسول الله از زمين به سرزمين وصل و حالا بوي هجرت آخرين مي آمد . بوي بال پرواز ، اتاقك كاهگلي خانه اش را پر كرده بود ، صداي قدم هاي ترنم باران و صداي زمزمه ي بغض آسمان در اتاق مي پيچيد ، اتاق بوي بازمانده گلپرك هاي ياس مي داد و بوي امتداد قالو ربنا الله ...

اين هجرت آخرين ، هجرت خطركردن نبود .

علي ديگر ناي خطر كردن نداشت ، علي با فاطمه حرف از خطر كردن نمي زد ... با بانوي او ، با بانوي آبي آب هاي آسمان ، قصه علي ، فقط نقل عاشقي بود . قصه ي رازهايي كه فاطمه مي دانستش . راز اين كه خداوند شمشير چگونه در خانه او رب النوع عشق مي شد ...

علي تنها مانده بود . بر سر دو راهي امشب را ، خداوندگار شمشير بودن يا رب النوع عاشقي را به اثبات رساندن . امشب كه دست هاي بزرگ و مردانه اش گلپرك هاي ياس را در بغل گرفت ، كه برخاست ، كه گذشت از كوچه پس كوچه هاي خلوت و تاريكي كه حالا چشم انتظار پيچيدن پيچك هاي بغض آلود از كوچه هايش حذف مي شد . قدم ها كه ناگريز از سكوت بودند ، گام به گام همراه علي چشم دوخته بودند به ان الله بصير العباد ... حتي بدون شيون و ناله و باريدن ، سكوت ، راز بزرگ هجرت فاطمه بود .

علي آخرين انتخاب عاشقانه اش را كرد . بين ايستادن و تاراندن ته مانده هاي جاهليت و وداع غرق سكوت ، غرق تنهايي و غرق عشق با بانوي آبي آب هاي آسمان . علي از تلاقي مرد و خطر عبور كرد براي بدرقه فاصله در آغاز هجرت آسمانيش ...

شمشير را كنار گذاشت و باريد . انگار هنوز فاطمه ، در بستر خاك هم تنها كسي بود كه مي دانست چگونه خداوندگار شمشير ، رب النوع عشق مي شود .

محبوبه حقيقي _ چلچراغ

 

_ ليگم كه پرونده اش بسته شد ، اين پرسپوليسيا چقدر كلنگ بودن ، بيل از اونا بيشتر استفاده داره والا ، يه چيزي كه فكر كنم خيلي حائز اهميته _ غر نزنين ، غلط نگيرين ديكته اش را بلد نيستم _ اينه كه از فصل بعد اين رضا دماغ يا بايد غرغراش را كم كنه _ هر وقت دوربين روي صورت ايشون زوم مي كنه داره به طرز فجيعي غر ميزنه _ يا صورتش را به دست يه جراح زيبايي ماهر بسپره .

 

_ چرا به نظر من وقتي آدما بدجنسي مي كنن و سر به سرت ميذارن ، خواستني تر ميشن ؟

 

_ تا حالا دقت كردين وقتي تو اينترنت از دست كسي عصباني هستيد و داريد باهاش حرف مي زنيد _ يا به عبارت بهتر مي چتيد _ و يا حتي وقتي داريد بارش آف مي ذاريد ، شدت عصبانيت تون باعث ميشه ، كليد هاي كيبورد را با شدت بيشتري فشار بديد ، مخصوصا كليد اينتر ، همچين مي زنيد تو سر بيچاره انگار مي خوايد تمام عصبانيتي كه از طرف داريد را اينجوري خالي كنيد ، انگاري با اين كارا سر طرف داد مي زنيد ، انگاري طرف مي فهمه شما عصبي هستيد ، انگار اين دستا و كلمه ها مي تونن نشان دهنده ي فرياد و خشم و دل گيري شما باشن .

اينجا دستان كه حرف مي زنن ، باره كسايي مثل من كه تو حرف زدن رو به رو مشكل دارن ، اين جور حرف زدن خيلي لذت بخشه ، اينجا لازم نيست زبان توانمندي داشه باشي ، فقط نياز به دست هاي سريع داري ، اگه تو حرف زدن مشكل داري و هيچ وقت نتونستي موقع حرف زدن اونچه تو دلت هست را به زبون بياري ، حالا دستات مي تونن كمكت كنن ، اين انگشت ها مي تونن حرفايي را از طرف تو بزنن كه زبون با اون همه كيا و بياش از زدنش عاجزه ، اين انگشتا مي تونن كاري بكنن كه اون زبون با اون همه ادعا نمي تونه و نخواهد تونست .

شايد باره همينه كه اينجا و گفتگوي هاي اينترنتي و انگشتام را خيلي دوست دارم .

چون زبونم حرف دلم را نمي زنه از گفتن اونچه كه بايد عاجزه ، اما انگشتام ، اين ده تاي دوست داشتني اينجا كاري مي كنن كه بايد ، اينجا حرفي را مي زنن كه رو دلم مونده ، اينه كه دوست داشتني ترشون كرده از زبون .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هر چي دادي و ندادي شكرت ، بالخص به اين كه اين لطف را به ما كردي كه احمق و نادان از دنيا نريم و معني خيلي چيزا را از جمله شرم بفهميم .

از اين كه اون چيزي هم كه قرار بود به دستم برسه رسيد ممنون .

 

پ.ن : تو اين چند روز اينقدر به خاطر حماقت خودم و ديگران ، از بقيه عذرخواهي كردم و خجالت كشيدم و شرمنده شدم و معذرت خواستم كه حالم از خودم بهم مي خوره .

اينقدر پيش دوستام و اطرافيانم كه دوستم دارن شرمنده شدم كه تنفرم از خودم به حد فوق العاده خطرناك رسيده .

اين منم ؟ سرم بدجوري درد مي كنه .

 

تا بعد



+ Tue 21 Jun 2005 - 3:3 AM -   - 






سلام

 

امشب به قول خودتون نفس گير نوشتم ، البته نفس گير كه چه عرض كنم ، از نفس گير يه چيزي اون ور تر ، خيلي خيلي زياده ، تا حالا هيچ شبي اينقدر زياد ننوشته بودم ، ركورد شيكستم ، پس دوستان ديسكانكت را استادش كنيد .

 

اول در مورد اون حرفام در مورد اذيت و آزار بگم كه هيچ منظور خاصي نداشت ، همينجوري به ذهنم رسيده بود ، اوصولا من براي اين جور حرفا دليل خاصي ندارم ، به سرم ميزنه ، ميگم ، كسي عرضه نداره ما را اذيت كنه كه مياييد ميگيد كي اذيتت كرده .

 

يه چيزي هم كه خيليا ازم مي پرسن دليل كم نويسي اين چند روزمه ، پريشب كه گفتم حس نوشتنم نميومد ، اما ديشب .

ديشب كلي حرف داشتم باره زدن ، ديشب مي خواستم يه متن بلند بالا بذارم ، اما اتفاقاتي كه آخر شب افتاد منجر به اين شد كه اصلا نتونم چيزي بنويسم ، اگه اون پستي كه ديروز گذاشتم را ظهر ننوشته بودم و آماده نبود ، ديروز وبلاگم اصلا به روز نمي شد .

ديشب اونقدر شرمنده بودم ، اونقدر خجالت زده بودم كه اصلا نمي تونستم چيزي بنويسم ، از شرم نمي تونستم حرف بزنم .

يه دوست در قالب دفاع از من و خودش چنان اهانت هايي به چنتا دوست ديگه كرده بود ، كه من خشكم زده بود ، اصلا فكرم به كل خوابيده بود ، اونقدر حرفايي كه زده شده بود زشت بود و لجام گسيخته كه اصلا نمي دونستم چي كار بايد بكنم .

تو اين وضعيت بعضيا مي گفتن تقصير از منه كه چنين اهانتي صورت گرفته ، و اين باعث مي شد من بيشتر خودم را سرزنش كنم و از خودم بدم بياد .

تا آخر شب منتظر موندم كه اون دوستايي كه مورد بي مهري واقع شدن بيان و وقتي هم اومدن من اينقدر حالم بد بود كه نمي دونستم چه جوري باهاشون حرف بزنم و بارشون توضيح بدم ، اما اينقدر اين دوستان شعورشون زياد بود و اينقدر منطق سرشون مي شد و اينقدر به من لطف داشتن كه اين چيزا را از چشم من نبينن و منو مقصر قلمداد نكنن .

وقتي خيالم راحت شد كه بخشيده شدم _ به خاطر گناهي كه نكردم _ و منو كسي مقصر قلمداد نمي كنه ، تونستم يه خورده فكرام را جمع و جور بكنم و حالم يه خورده بهتر بشه .

فكر كنم حالا يه چيزايي بايد بگم ، باره اون دوست نيست ، باره هركسيه كه به شخصيت خودش به ديده ي احترام مي نگره :

_ كاش ياد بگيريم دفاع اين نيست كه در قالب كلماتي لجام گسيخته ، با دريدگي و بددهني ، تحت قلدري بيش از حد ، ديگران را مورد تمسخر و توهين قرار بديم .

_ كاش ياد بگيريم دفاع از خود و ديگران را چماقي نكنيم تا باهاش بر سر اين و اون بكوبيم ، و بدتر از اون منت هم بر سر ديگران بگذاريم .

_ كاش ياد بگيريم دفاع از ديگران را ميداني باره حال گيري از اين و اون و عرصه تاخت و تازهامون قرار نديم .

_ كاش ياد بگيريم منطقي فكر بكنيم ، منطقي تصميم بگيريم و منطقي عمل كنيم ، بدور از هرگونه ترمز بريدگي و تند روي .

_ كاش ياد بگيريم به ديگران احترام بگذاريم تا مورد احترام واقع بشيم .

_ كاش ياد بگيريم كه اگه با منطق جلو بريم موفق خواهيم شد .

_ كاش ياد بگيريم اگه حرفامون منطقي باشه مطمئنن افراد طرفداريمون را خواهند كرد .

_ كاش ياد بگيريم اگه توهين نكنيم و به جاش منطقي فكر كنيم و بعد حرف بزنيم صد در صد همه حق را به ما ميدن .

_ كاش ياد بگيريم كه دفاع را با دريدگي و بددهني اشتباه نگيريم .

_ كاش ياد بگيريم تذكر دوستانه ي افراد را نامردي اونا تلقي نكنيم .

_ كاش ياد بگيريم حقيقت تلخ شخصيت خودمون را به پاي بي معرفتي و دهن بيني افراد ننويسيم .

_ كاش ياد بگيريم شخصيت خودمون اينقدر قابل احترام هست كه با زدن حرفاي نامربوط سعي در تخريبش برنياييم .

_ كاش ياد بگيريم شخصيت ديگران باره خودشون اينقدر قابل احترام هست كه اين طور نكوبيمش .

_ كاش ياد بگيريم وجودمون اينقدر ارزشمنده كه اونو آلوده به حرفايي كه شايسته نيست نكنيم .

_ كاش ياد بگيريم وجود يه دختر اينقدر لطيف و ظريف و زيباست كه سزاوار بيان ناسزا و حرف هاي ناشايست نيست .

_ كاش ياد بگيريم يه دختر اينقدر وجودش زيباست كه شايسته نيست به لاتي و قلدري و دريدگي و بددهني آلوده بشه .

_ كاش ياد بگيريم اصلا قشنگ نيست روح يه دختر به وسيله ي حرف هاي ناشايست تيره بشه .

_ كاش ياد بگيريم بيان حرف هايي كه از دهن يه مشت لات قربتي بي همه چيز كثيف در مياد از طرف يه دختر قشنگ نيست .

_ كاش ياد بگيريم ............

_ كاش ياد بگيريم آدم باشيم ، اين جور كارا براي انسان كه ادعاي عقل كل بودن تو موجودات و اشرف مخلوقات بودن و فكر داشتن را يدك مي كشه ، ناشايسته .

 

_ كاش ياد بگيريم آدم باشيم .

 

( يه چيزي كه به نظرم اين آخر شايان ذكره اينه كه ، از اين به بعد اين دوست ما هركاري انجام بده ، مسئولش خودشه و خودش ، من هيچ دخالتي توي كاراش ندارم ، جلوش را هم نخواهم گرفت ، به من هيچ ارتباطي نداره ، نه ازش طرفداري مي كنم ، نه از كارش ايراد مي گيرم ، من حرفام را بهش زدم ، چيزايي كه بايد مي گفتم گفتم ، اگه عاقل باشه سعي در اصلاح خودش مي كنه ، اما اگه به نظر ديگران در مورد خودش اهميتي نده همچنان راه خودش را ادامه ميده كه در هر دو صورت من هيچ كاره ام وظيفه من تذكر دادن و اعتراض به اون اهانت ها بود كه صورت گرفت ، از اين جا به بعد من ديگه نيستم . )

 

 

_ سالروز درگذشت دكتر شريعتي را به همه ي دوست دارانش تسليت ميگم .

 

خدا را سپاس مي گذارم كه عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم كه بهترين ‹‹ شغل ›› را در زندگي ، مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يك آدم خوب معلمي است و نويسندگي و من از 18 سالگي كارم اين هردو و عزيزترين و گرانترين ثروتي كه مي توان به دست آورد محبوب بودن و محبتي زاده ايمان و من تنها اندوخته ام اين و نسبت به كارم و شايستگي ام ثروتمند و جز اين هيچ ندارم و اميدوارم اين ميراث را فرزندانم نگاه دارند و اين پول را به ربح دهند و رباي آن را بخورند كه حلال ترين لقمه است و حماسه ام اين كه كارم گفتن و نوشتن بود و يك كلمه را در پاي خوكان نريختم . يك جمله را براي مصلحتي حرام نكردم و قلمم هميشه ميان ‹‹ من ›› و ‹‹ مردم ›› در كار بود و جز دلم يا دماغم كسي را و چيزي را نمي شناخت و فخرم اين كه در برابر هر مقتدر از خودم متكبرترين بودم و در برابر هر ضعيف ترين از خودم متواضع ترين و آخرين وصيتم به نسل جواني كه وابسته آنم و از آن ميان بخصوص روشنفكران و از اين ميان بالخص شاگردانم كه : (( هيچ وقت جوانان روشنفكر امروز نمي توانسته اند به سادگي مقامات حساس و موقعيت هاي سنگين به دست آورند ، اما آنچه را در اين معامله از دست مي دهند سيار گرانبهاتر از آن چيزي است كه به دست مي آورند . ))

وديگر اين كه نخستين رسالت ما كشف بزرگترين مجهول غامضي است كه از آن كمترين خبري نداريم و آن ‹‹ متن مردم ›› است و پيش از آن كه به هر مكتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اكنون گنگيم . ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده ايم و اين بيگانگي قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث كننده همه  تلاش هاي ماست .

اي جوان :

تو مي داني و همه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من و از برانگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .

تو مي داني و همه مي دانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو ، زنداني كشيدن به خاطر تو و رنج بردن به پاي تو تنها لذت زندگي من است .

از شادي توست كه من در دلم مي خندم . از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم .

نمي توانم خوب حرف بزنم ، نيروي شگرفي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام درياب ! درياب ! من تو را دوست دارم ، همه زندگي ام و همه روزها و شب هاي زندگي ام ، هر لحظه از زندگي ام بر اين دوستي شهادت مي دهند ، شاهد بوده اند و شاهد هستند .

آزادي تو مذهب من است ،

خوشبختي تو عشق من است و

آينده ي تو تنها آروزي من .

 

_ امروز ظهر مجيد اومد خونه ي ما اصلا اومدنش اون موقع روز خونه ي ما به جاي خود جاي تعجب داشت ، از در اومد تو لنگ مي زد رنگش هم شده بود گچ  ، ما كلي ترسيديم كه بابا چي شده ؟  گفت تو پاساژ دم مغازه وايساده بودم يه دفعه حالم بد شد افتادم زمين  ، بچه ها بردنم دكتر سرم و آپول اينا داد گفت مسموم شدي  ، حالش خيلي خراب بود حتي نمي تونست راه بره ، به زحمت حرف مي زد ، كلي دلم بارش سوخت  ، مجيد خيلي آدم دوست داشتنيه  ، اينقدر پسر خوبيه كه همه دوسش دارن  ، هيچ كس من نديدم تا حالا ازش بد بگه ، من يكي كه خيلي خيلي دوسش دارم .

 

_ فاطي اومده بود خونه ي ما  ، دختر خاله ي كوكچولوش را هم آورده بود  ، اينقدر به اين بچه ور رفتم و طرفش اخم كردم كه گريه افتاد  ، تا اومد شروع بكنه به گريه دعواش كردم گفتم بچه ساكت  ، تا آخر كه بخوان برن ، بغض كرده بود اما جرات گريه نداشت  ، خدايا ما را ببخش كه اينقدر پستيم و بچه مردم را اذيت مي كنيم  ، اما دست خودم نيست ، بچه ها را خوشم مياد اذيت كنم ، بترسن ديگه صداشون درنياد .

 

_ فاطي بالاخره مودم خريد ، حالا بياد نت ، اي واي من ، بره وبلاگش واي بر من ، كله ام را مي كنه ، رفتم اونجا را پر چرت و پرت كردم .

 

_ حالا هي بگيد چرا كم مي نويسي ، بيا اينم زياد ، حالا شروع كنيد به غر زدن كه چرا زياده ، تنها كسي كه زياد باشه غر ميزنه كم باشه هم ميگه اين درسته اميروووئه ، بقيه كم باشه ميگن چرا ، زيادم باشه بازم ميگن چرا ، آدم نمي دونه به كدوم سازشون برقصه ، تازه مشكل اصلي اينجاست كه اصلا رقصيدن بلد نيست .

 

تا بعد



+ Mon 20 Jun 2005 - 1:33 AM -   - 






سلام

 

اگه يه نفر كسي را دوست داشته باشه ، آزارش ميده ؟ چه با اراده و چه بي اراده اشك توي چشاش مياره ؟ آره هستن كسايي كه رواني ان و ساديسم دارن ، خواسته يا ناخواسته طرفشون را آزار ميدن ، اما من از اونا حرف نمي زنم ، كسايي را ميگم كه در عين سلامت ، دانسته يا نادانسته طرف را مي شكنند .

فكر مي كنين ميشه گفت اينا طرف را دوست دارن ؟

 

_ ماماني ديشب گفت شستن ظرف هاي شب از اين به بعد با توئه ، منم چون خواستم يه حالي به بروبچ داده باشم قبول كردم .

عطي وقتي مي خواد ظرف بشوره ، عين يه خانوم ميره سر ظرف شويي ، دستكش را دستش مي كنه ، پيشبند آشپزخونه را تنش مي كنه ،  بشقاب ها را اول قشنگ تميز مي كنه ، بعد شروع به كار مي كنه و با لطافت و تامل ظرفا را مي شوره ، آخر كار هم همه چي قشنگ مرتبه .

حالا ما ، زارپ ميريم سر ظرف شويي ، آب مي بنديم روي ظرف ها ، مايع ظرف شويي را هربه _اين هربه يه جور حالت خاصه كه زبان از توصيفش عاجزه ، تلفضش اين شكلكيه : فتحه به ‹‹ ه ›› ، ‹‹ ر ›› ، ‹‹ ب ›› _ مي ريزيم روي اسكاچ و ظرفا ، بعد تند تند اين ظرفا را مي شوريم ، بعد از اتمام كار علاوه بر اين كه خودمون يه حموم درست و حسابي كرديم ، آشپزخونه را هم شستيم .

مامانم هر چي ميگه دستكش دستت كن ، من يكي تو كتم نميره ، آخه مگه با دستكش هم ميشه ظرف شست ، مامانم ميگه الان پسرا هم مي خوان ظرف بشورن دستكش دستشون مي كنن چه برسه به تو كه دختري ، ميگم مادر من ملت عقلشون كمه ، آخه ظرف شستن با دستكش خيلي مسخره است ، خدا وكيلي به نظر من خيلي مسخره است كه با دستكش ظرف بشوري .

حالا نگيد چقدر شلخته ام كه اونجوري ظرف مي شورم ، آدم بايد از كاري كه مي كنه لذت ببره ، اگرنه اون كار بارش زجرآور و يه جور شكنجه ميشه ، مگه نه ؟ خب منم اينجوري با ظرف شستن حال مي كنم ، موقع ظرف شستن به هم بريزم ، سروصدا كنم ، همه جا را خيس كنم ، خودم دوش بگيرم ، ....... ، اينم يه جورشه .

 

_ به اين نتيجه رسيدم اگه نميشه چيزي را تغيير داد ، يا با تغييرش به هيچ نتيجه اي نرسيديم ، بهتر اونه كه با شرايط كنار بياييم ، خودمون را با اونا وقف بديم ، حتما يه راهي هست كه همه چي دوباره درست بشه ، شايد صبر و تحمل كمترين كاري باشه كه بايد كرد ، وقتي درها بسته است ، تا پيدا شدن كليد كه ميشه صبر كرد ، اگه ديديم كليدي نيست _ خب همه درا كه كليد نداره كليد بعضياش را گم و گور كردن _ مي زنيم در را مي شكنيم .

 

با  من  از سفره  برگا

سينه     زخمي    پاييز

ترس گنجشكاي  عاشق

از  مترسك هاي  جاليز

سر  موندن   و   نرفتن

بوته  با  گلاش  گلاويز

پر پرهاي شكسته است

قفساي      زرد     پاييز

بگو

بگو با هميم

ولي از دوريت نگو

منو نترسون

‹‹ محمد صالح علاء ››

 

تا بعد



+ Sun 19 Jun 2005 - 3:38 AM -   - 






سلام

 

شده تا حالا در اوج عصبانيت و ناراحتي يه حرفي بزنين _ منظورم فحش و نفرين نيست _ درست دو دقيقه بعد پشيمون بشين و بگيد خدا بي خي بابا ، ما يه چي گفتيم ، تو چرا جدي گرفتي ؟ شوخي كرديم ديگه .

 

_ امروز دست باباعلي را گرفتيم كه چي ؟ پاشو بابا بريم راي بديم ، با هم رفتيم و البته يه ساعتي هم تو راه بوديم _ اين باباعلي ما به خاطر پاهاش خيلي آهسته راه ميره باره همين طول كشيد _ رفتيم راي داديم و باره باباعلي را هم خودمون نوشتيم _ پدربزرگ سواد نداره _ چقدر هم شلوغ بود ، ملت آخر شب تازه يادشون افتاده بود يا شايدم هوس كرده بودن بيان راي بدن ، كلي از بچه هاي مدرسه را هم اونجا زيارت كرديم ، البته فرصت نشد ببينيم به كي مي خوان راي بدن ، ولي خب مهم اينه كه خيليا را كه فكرشو نمي كرديم ديديم تو صف راي وايسادن .

جالب اينجاست صف آقايون تند تند مي رفت تو و ميومد بيرون ، اما صف خانوما تكون نمي خورد ، من نمي دونم اين خانوما مي رفتن تو اتاق چي كار مي كردن ؟ موقع نوشتن تمرين خط مي كردن طولش مي دادن ؟ يا مي رفتن اون تو كنفرانس و جلسه شور مي ذاشتن كه به كي راي بدن ؟ ، حتي ما يه خانومي را هم ديديم كه وقتي ليست اسامي كانديدا ها را ديد ، برگشت به كنار دستيش گفت ، اااااااا اينم نامزد شده ؟  بابا ما از يه ماه پيش داريم اين در اون در مي زنيم كه نامزد ها را از همه حيص _ درسته ؟ _ بشناسيم ، بعد شما تازه نامزد مورد نظر را ديدي ؟

بماند كه باباعلي بيچاره چقدر تو حياط منتظر وايساد كه ما راي مون را بديم و با هم بريم خونه .

 

_ امشبم باز دلم هواي شب ناز را كرده ، ياد شباي تابستون و شب نازكم كه ميفتم دلم بدجوري مي گيره ، اگه قرار باشه تابستون بدون شب نازكم سپري بشه ، بدترين تابستون عمرم ميشه .

 

از ترانه ها

بودنم

اين آمدن هاي هميشگي ام

بوي بهشت نيامد

نيامدي .

.......... مي روم .

اين _ به جهنم _ گفتنت را اما

‹‹ دوست دارم ››

مسعود كرمي

 

_ ديگه تا صبح بيدار موندنم مزه ي گذشته ها را نداره ، چه زود همه چي تغيير مي كنه ، به اين زودي همه چي عوض شد ؟ نمي خوام ، دوست ندارم اون مزه ي شيرين ، به گسي برسه ، نمي ذارم ، ............. ، سعي مي كنم كه نذارم ، دست تنها فكر مي كنيد بشه ؟

 

_ امروز رفتم سراغ قفسه كتابام ، چمشم افتاد به يه كتاب كه هميشه خدا دوست داشتم بشينم و بخونمش اما همين كه مشغول شدم ، بنا به هر دليلي نفصه نيمه رهاش كردم ، حالا فكر كنم فرصت مناسبي باشه باره تموم كردن كتاب چهارصد و خورده اي صحفه ايه ‹‹ خواجه تاجدار ›› نوشته ي ژان گور _ به كسر گاف و سكون ‹‹ و ›› و ‹‹ ر ››  _ كه دربردارنده ي قسمت هايي از تاريخ ايرانه .

هميشه عاشق كتاباي تاريخي بودم و اين كتاب را به خاطر قسمت هايي كه توش اومده دوست داشتم اما حالا فرصتش پيش اومده كه بخونمش .

 

امشبم حس نوشتنم نمياد ، اگرنه منو كه مي شناسيد از نوشتن خسته نميشم .

تا بعد  



+ Sat 18 Jun 2005 - 2:32 AM -   - 






سلام

 

امروز ماشالا هزار ماشالا كولاك كردم  ، دوباره زياد نوشتم  ، قبل از نوشتن ميگم امروز ديگه كم مي نويسم ، اما شروع به نوشتن كه مي كنم نمي دونم چي ميشه كه ترمز مي برم  ، اصلا نمي دونم چه طور ميشه كه اين طور ميشه ، اينقدر حرف را من از كجام در ميارم تو ورد مي نويسم خدا عالمه  ، خوبه خودم خسته نميشم از اين همه نوشتن ، دستم درد نمي گيره ، حالا كه من اين همه همتم زياده و نه دستم درد مي گيره و نه خسته ميشم واسه نوشتن ، شما هم لطف كنين و بدون غرغر بخونين چي ميشه مگه ؟ اين همه من زحمت كشيدم ، خوندنش كه نصف نوشتنش هم انرژي مصرف نمي كنه ، پس يا علي .

 

_ اول از همه بريد وبلاگ هدي ، ببينيد من برنده جايزه شدم به چه گشنگي  ، بريد بياييد و بهم تبريك بگيد ، رفتيد و اومديد ؟ خيلي ممنون ، ديگه چه كنيم ، اي بابا ، من مي دونستم اگه از همه استعداد هام استفاده كنم يه كاره اي ميشم آخر سر  ، البته بازم اين همش نيست ، من توانايي هاي زيادي دارم كه نصفش را هم رو نكردم  ، اگه رو كنم ديگه بماند چه كارا بشود كرد .

 

_ واي اين خونه موندن عجب اسفناكه ، آدم اصلا نمي دونه بايد چي كار بكنه ، امروز ساعت 10 از خواب بيدار شدم _ من صبح ساعت 8 بيدار ميشم اما امروز چون ديدم هيچ كاري ندارم كه بخوام بيدار بمونم ، دوباره گرفتم خوابيدم  _ تا ساعت 11 رو مبل ولو بودم و به تلويزيون خاموش زل زده بودم ، ساعت 11 ديگه داشت حالم از خودم بهم مي خورد ، گفتم پاشو يه تكوني بخور ، باره اين كه به پاهامونم رحم كرده باشيم كه از يه جا نشستن خشك نشن ، پاشديم ، حالا شونصد بار مصافت بين اتاق تا آشپزخونه را رفتم و اومدم ، اينقدر رفتم و اومدم كه مامانم گفت الهام بسه اينقدر راه نرو ، گفتم خب چي كار كنم ؟ گفت دوباره تو تعطيل شدي ، پدر منو دربياري ، از صبح كه پا ميشي حوصله باره من نذاري ، گفتم من اصلا حرفي زدم ؟ من كه داشتم كار خودم را مي كردم و باره خودم راه مي رفتم ، ميگه باره خودت راه نميري رو اعصاب من راه ميري ، اومدم تو اتاق ضبط را روشن كردم و دوباره نشستم رو مبل ، مامان اومده قيافه فلك زده منو ديده ، ميگه پاشو بيكار نشين ، ميگم چي كار كنم ؟ ميگه تا من برم بيرون و برگردم برو يه سر اينترنت بزن ، گفتم ا امروز آفتاب از كدوم طرف در اومده ؟ ميگي نت برم ؟ چه خبره ؟ ميگه مگه ميشه اين قيافه ي تو را تحمل كرد ، پاشو برو .

مي بينيد ؟ اگه دو روز ديگه هم بگذره و همين بساط باشه من واقعا نمي دونم چي كار بايد بكنم ، فكر كنم فردا هم به همين منوال بگذره صداي در و ديوار هم دربياد .

مصيبت ديگه اينجاست كه تموم كتابايي كه از نمايشگاه گرفته بودم را با اين كه به خودم قول داده بودم كه تا تموم شدن درس و مقش نخونم ، همون روز اول شروع كردم به خوندن ، چي كار كنم خب ، نتونستم طاقت بيارم ، آدم يه سال باره خريدن كتابايي كه دوست داره صبر كنه ، بعد كه بخرتشون بازم مجبور باشه صبر كنه ؟ زور نيست ؟

 

_ نمي دونيد كمدم چه وضعي را داره تحمل مي كنه ، باور نمي كنيد اگه بگم از كمد آقاي هوپي هم بدتره ، اصلا خودم مي خوام يه چيزي بذارم توش ، ميرم درش را باز مي كنم اصلا توش را نيگا نمي كنم كه چمشم نيفته به اين كه چقدر نامرتبه ، بعد اون چيز را پرت مي كنم توش ، يعني روز به روز بدتر ميشه .

خدا اون روز را نياره كه بخوام چيزي از توش بردارم ، اصلا نمي خوام برم طرفش ، بعد كه ميرم درش را باز مي كنم ، همه چي از اون طبقه ي بالا پرت ميشه پايين و مي ريزه رو سرم ، حالا بايد دو ساعت بشينم از رو زمين جمعشون كنم ، بعد كه جمع شد ، حالا بايد بگردم دنبال شي مورد نظر ، شتر با بارش كه چه عرض كنم ، يه كاروان گنده و طول و دراز اون تو گم ميشه ، بعد از دو ساعت تفحص كه پيداش كردم ، نيگا به كمد كه مي كنم مي بينم اي واي من ، بدتر شد ، هي داشتم مي گشتم زدم همه چي را نامرتب تر كردم ، نمي دونم چرا اصلا حوصله ندارم كمدم را تميز كنم ، ترجيه ميدم تو اين وضعيت باشه اما تميز نشه ، آخه تميز كردن و نظم دادن بهش كار يكي دو روز نيست ، به نظر من اوني كه من مي بينم سر و سامون گرفتنش يكي دو ماه وقت مي بره .

 

_ دلم براي گذشته هايي كه زندگي نكردمشون ولي يه جورايي به من و هويتم مربوط ميشن ، تنگ ميشه .

 

_ امروز تو نسل 3 كه ضميمه ي روزنامه ي جام جمه يه مسابقه يا تست طنز بود ، اين تست را داشته باشيد :

 

به چه تيمي بايد لقب بهترين تيم ايران را داد ؟

الف _ تيمي كه هيچ وقت در ليگ برتر قهرمان نشده

ب _ تيمي كه يك بار به دسته سوم سقوط كرده با پارتي بازي برگشته

‍ج _ تيمي كه يك بازيكن در تيم ملي دارد كه روي سكو مي نشيند

د _ سورمه اي كمرنگ

 

تا دو ساعت داشتم به اين مي خنديدم ، حالا جواب تست ، به نظر شما كدومه ؟

 

در پس پنجره اي كه به كوچه باغ نم زده چشم ات باز مي شود

پسري سر به شيشه تبدار گذاشته است

و هق هق اش را مي خورد

و تمام دلواپسي اش خواب شيرين توست ، همين .

فرهاد دلواپسي

 

_ عموي پدر و دايي مادر از مكه برگشتن ، يه هفته است مامان ما گير داده كه شبي كه مي خوايم بريم تالار ديدن حاجي تو هم بايد بياي ، من نمي دونم آخه من باره چي بايد برم ، مامان ميگه تو حتما بايد باشي ، وجودت لازمه ، بدون تو نميشه ، منم به اين فكر مي كنم كه چرا هر جا كه ميل و رغبت من نيست ، من اينقدر مهمم ، وجودم چه قدر به چمش مياد ، البته هميشه به چمش مياد _ وجود يه آدمي كه مدام راه ميره و حرف ميزنه ، بهتره بگيم پرت و پلا ميگه و تو دست و پاست را فكر نمي كنم به آسوني بشه ناديده گرفت _ اما اين جور مواقع بدجوري تو چمش ميزنه ، اما خب هيچ جوره راضي نشدم كه برم ، خب جايي كه به ما مربوط نيست اصلا من برم چي كار ؟ من شب عيد خونه ي عمو و دايي خودم به زور ميرم ، بعد پاشم بيام حاجي خوري عمو بابا و دايي مامان ؟ اصولا من ترجيه ميدم هيچ جا مهموني نرم ، نمي دونم چرا ، ولي از مهموني و عروسي و مراسم و ...... رفتن متنفرم ، تا جايي هم كه بشه نميرم ، مگه اين كه ديگه بدجوري مجبور بشم .

 

_ امروز داشتم روزنامه ها را از گوشه و كنار خونه جمع مي كردم كه چمشم خورد به اين خبر بخونيد به نظرم جالب اومد :

اين خبر هم جالبه ، هم خنده دار . محققان فهميدند واژه ‹‹ دير ›› كه اين روز ها خيلي هم كاربرد دارد يعني ‹‹ چقدر دير ›› ؟ اون ها معتقدند 10 دقيقه و 17 ثانيه يعني ‹‹ دير ›› البته ذكر نكردند كه چه طوري اين جوري شده كه به اين نتيجه رسيدم اما توي اين مدت زمان در ‹‹ انگلستان و ولز ›› 12 تا بچه ممكنه به دنيا بياد ، ممكنه 8 تا تصادف در جاده ها رخ بده ، ممكنه 3804 نفر سوار هواپيما بشن و حدود 590 ميليون ايميل در سراسر جهان ، ارسال بشه . البته خب اين آمار در كشورمان متفاوته ، اما خوبه كه فهميديم حداقل 10 دقيقه و 17 ثانيه وقت اضافه تر داريم تا ‹‹ دير ›› كنيم . سعي كنيد 10 دقيقه و 16 ثانيه بعد از قرارتون ، برسيد كه ‹‹ دير ›› نكرده باشيد .

 

_ فاطي هم كه مودمش سوخته و حالا حالا ها آن نميشه ، اگه هم بياد از كافي نتي ، جايي آن ميشه ، منم كرمم گرفته مي خوام هر شب خودم وبلاگ فاطي را به روز كنم ، اونجوري نيگا نكنين دوباره قضيه ي مالك مستاجري را مي كشم وسط ها ، عقشم مي كشه برم وبلاگ فاطي را اصلا منفجر كنم ، به خود فاطي هم ربطي نداره چه برسه به بقيه .

خداوكيلي چقدر وبلاگ دور و برم هست كه مي تونم برم بخش مدريتش و بيام بيرون ، خدا وكيلي بلاگفا بايد يه فكري به حالم بكنه ، يه مزيتي ، پستي ، چيزي ، مخصوصا كه تا حالا شونصد تا وبلاگ باره اين و اون ساختم ، به ساخته و پرداخته شدن شونصد تا وبلاگ كمك كردم و شونصد تا وبلاگ هي باره خودم ساختم و هي حذف كردم .

پس عزيزان هر شب _ موقتا تا بازگشت فاطي _ بيايد وبلاگش _ لينكشم كه اين بغل هست ديگه _ در خدمت باشيم .

فاطي اگه بفهمه دارم چي كار مي كنم ، هي ميرم تو وبلاگش خودم مي نويسم ، باحاله روزي كه برگرده بياد يه نيگا به وبلاگش بندازه ، خشكش ميزنه ، بيچاره فاطي .

در ضمن حالا مي تونيد بگيد عين جوسفند سرمون را مي ندازيم پايين ميريم تو ، اون دفعه نمي شد چون داشتم با اجازه و با كليد مي رفتم تو ، اما اين دفعه دارم دزدكي و از رو ديوار و با استفاده از شاكليد و اينا ميرم تو .

 

_ من آخر سر تصميم نهاييم را گرفتم ، فردا راي خواهم داد .

ايران براي ماست و ما براي ايران .

خاكش را مي بوييم و مي بوسيم .

براي سرافرازي اش از جان مايه مي گذاريم .

هيچ وقت پشتش را خالي نمي كنيم ؛

زيرا هيچ يك از كاستي ها از او نيست .

 

تا بعد



+ Fri 17 Jun 2005 - 2:25 AM -   - 






سلام

 

اووووووووووووف ، بالاخره تموم شد ، نه ماه حرص و جوش ، دل نگراني و ترس و دلهره و درس و امتحان و دعواهاي سر كلاس و مسخره بازي بچه ها و شوخيا و قهرا و آشتي ها و شر بازيا و شيطنت ها و اذيت و آزار معلم ها و شلوغ بازيا و اتاق سايت رفتنا و تقلب ها و مخصوصا حرص دادن ملينا و .................. تموم شد ، همه چي تموم شد ، حالا من موندم و كلي خاطره ي ريز و درشت از يكي از بهترين سال هاي زندگيم ، خاطراتي كه هركدومشون باره من كلي ارزش دارن و از يادآوريشون كلي مي خندم .

 

_ امروز فكر كنم اولين نفري بودم كه امتحان را تموم كردم ، ولي اصلا نمي دونم چه طوري تونستم اينقدر خوب امتحان بدم  ، اصلا هم نمي فهمم با چه اميدي رفتم سر جلسه چون اون جور كه بايد و شايد درس نخونده بودم  ، پا شدم برم ديدم ملينا سخت مشغوله ، گفتم بشينم شايد كمكي بخواد  ، هر چي هي مي گذره مي بينم ملينا از روي برگه كنده نميشه  ، با خودم گفتم پاشو برو بابا بي خيالش  ، ولي يه نيگا به ملينا كردم ، ديدم دستش را گذاشته رو سرش و يه چين كت و كلفت انداخته به پيشوني و با غضب داره برگه را نيگا مي كنه  ، فهميدم انگاري بدجوري گيره ، منم كه حساس  ، دلم سوخت ، نشستم ببينم بالاخره اين عقل كل و خداي علم و دانش كي تصميم مي گيره به من نيگا كنه  ، بالاخره ملينا به اين نتيجه رسيد كه خودش به تنهايي از پسش بر نمياد و برگشت ما را نيگا كرد  ، ما هم هر چي مي تونستيم كمكش كرديم ، باقيش ديگه با خودشه .

 

_ هنوز يه ساعت نشده برگشتم خونه ، فكر كه مي كنم بايد از فردا تو خونه باشم و ديگه صبح نميشه با هزار ضرب و زور و تهديد مامان بلند بشيم ، بعد  با بي حوصلگي بري دست و صورتت را بشوري و هنوز كاملا خواب از سرت نپريده از خونه بزني بيرون و توي راه مدرسه هم تمام مدت بزني هي تو سر فاطي و اذيتش كني و بخندي ، اين كه ديگه از فردا كلاس در كار نيست و برگشتن هاي از مدرسه كه چهار نفري كلي مسخره بازي درمي آورديم تموم شده ، اذيتم مي كنه ، من مدرسه مي خوام ، گريهههههههههههههه

 

_ امروز عطيه راه مي رفت به من مي گفت خفيث ، ناپلئون خفيث  ، آخر سر طاقتم طاق شد گفتم ميشه بگي خفيث يعني چي ؟ حداقل بدونم داري بهم چي ميگي ؟  ميگه نمي دونم معنيش را ، ديروز خودت داشتي حرف مي زدي تو حرفات گفتي خفيث  ، بعد از كلي فكر متوجه شدم منظور عطي خبيثه نه خفيث  ، بهش ميگم درستش اينه ، ميگه همون بابا .

 

_ شب نشستم دارم تلويزيون تماشا مي كنم ، عطي جعبه ي موزيكالش را آورده و ميگه داداش ناپلئون  ، اين آهنگ ميزنه ، ميگم خب نبايد بزنه ؟  ميگه نه همش آهنگ ميزنه ، گفتم عطي خل شدي ؟ خب اسمش روشه جعبه ي موزيكال ، بايد آهنگ بزنه ديگه  ، نمي خواي بزنه ، برو گوشت كوبي ، سنگي ، آجري ، چيزي بردار بزن تو سرش ديگه نمي زنه  ، گفت ناپلئون جان منظورم اينه كه چه درش باز باشه چه بسته آهنگ ميزنه ، آهنگش اصلا قطع نميشه ، گفتم خب اينو از اول بگو  ، دوباره برگشتم طرف تلويزيون ، عطي رفت و با يه پيچ گوشتي برگشت و گفت داداش ناپلئون درستش كن  ، گفتم بابا دارم تلويزيون نيگا مي كنم ، گير داد كه نه درست كن  ، منم گرفتم از دستش و شروع كردم پيچش را باز كردن و دوباره حواسم رفت به برنامه تلويزيون  ، قريب به يك ساعت گذشت و اين پيچ هنوز باز نشده بود  ، عطي برگشته ميگه داداش ناپلئون ؟ ميگم هان ؟ ميگه داداش ناپلئون ؟ برگشتم طرفش ميگم چيه ؟ مي بينم دستش را زده زير چونه اش و زل زده به دست من كه همچنان مشغول پيچوندن پيچه است  ، با بي حالي ميگه داداش ناپلئون فكر كنم اگه از اون طرف بپيچوني بازش كنه  ، يه نيگا به دستم كردم ، مي بينم من خنچ ، تا الان داشتم برعكس مي پيچوندم و خودم متوجه نبودم  ، كلي خنده ام گرفته بود  ، بالاخره بازش كرديم و درستش كرديم و داديم دستش و گفتيم برو  ، حالا برو بگو داداش ناپلئون بده  ، گفت داداش ناپلئون شايد خنگ باشه و پيچ را برعكس بپيچونه اما بد نيست .

 

_ جديدا كلي طرفدار پيدا كردم و خودم خبر نداشتم ، كافيه يه نفر از گل كمتر بهم بگه يا يه نيگا چپ بهم بكنه ، اون وقته كه ملينا و فاطي  بريزن سرش ، البته من ازشون خيلي ممنونم كه اينقدر هوام را دارن ، اما ديگه بعضي وقتا اينقدر اين آش شور ميشه كه آدم ميگه بابا كاش مثل قبل از ما دفاع نمي كرديد كه هيچ دوتا هم مي زديد تو سرمون ، نه به اين شوري شور نه به اون بي نمكي ، اعتدال هم خوب چيزيه ، بابا يه خورده موقع دفاع از حقوق تضعيف شده ما _ البته به عقيده ي اون ها _ اينم در نظر بگيريد كه داريد در برابر كي از ما دفاع مي كنين .

ولي در كل واقعا از اين همه حس رفيق دوستانه تون تشكر مي كنم و كلي ممنون بابت دفاعياتتون .

 

تا بعد  



+ Thu 16 Jun 2005 - 2:15 AM -   - 






سلام

 

بالاخره حالمون بهتر شد  ، چقدر حرف زدن در مورد حال و روزت _ حتي اگه به نتيجه اي هم نرسه _ سبكت مي كنه ، آدم فكر مي كنه يه بار بزرگي را از رو دوشش برداشتن ، حرف زدن از احساساتت ، مثل آبيه رو آتيش ، به همون سرعت التهاب آدم را فرومي شونه .

همين جا دوباره از اوني كه خودش خوب مي دونه ، بابت گوش دادن به حال و روزم و سعي در درك كردنش كلي تشكر مي كنم  ، خدا صد در دنيا ، شونصد در آخرت بهش بده  ، خدا دلش را تنگ نكنه كه ما را از دل تنگي درآورد  ، يك دنيا ممنون . 

 

_ كاش آدما مي دونستن وجودشون چقدر لازمه تا اينقدر خودشون را دريغ نكنن .

 

_ امروز فرگي پاشده اومده اينجا من بهش زبان ياد بدم  ، بهش ميگم فرگي من خودم بايد برم يكي بهم ياد بده تو اومدي پيش من چي كار ؟  كور عصاي دست يه كور ديگه شده ؟  ميگه نه تو مخي ، اون موقع هم كه تو كلاس هم بوديم هميشه از همه ما بهتر بودي ، هرچند اصلا درس نمي خوندي ، اما خب مخت از ما بهتره  بيا يه فكري به حالم بكن  ، ميگم فرگي ؟ ميگه هان ؟ ميگم اولا هان نه بله  ، دوما منو چيز گير آوردي ؟ من به نظرت شيبه يك حيوان چهار پاي دراز گوشم ؟  ميگه به جون الي نباشه به جون خودم ، همه اش را راست گفتم ، همه مي دونن ، لازم به گفتن نيست اين چند سال كه تو يه كلاس بوديم همه ديدن كه تو درس نمي خوني و نمره هات خوب ميشه ، گفتم بسه ، بسه ديگه ، يه خورده ادامه بدي خودمم باورم ميشه  ، ميگه دروغ نميگم كه باور نكني ...........

گفتم فرگي چقدر حرف مي زني  ، باشه بيا يادت بدم ، هرچند خودم هيچي بارم نيست  ، تا الانم لاي كتاب را باز نكردم  ، تا بياد يه خورده كتاب را باز كرديم و چرت و پرتاش را مرور كرديم ، اومد نشستم از ب بسم الله تا ة تمتة همه چي را براش توضيح دادم  ، هر چي تو اون كتاب بود و بارش گفتم  ، و به اين نكته هم پي بردم كه فرگي 9 ماه تمام خورده و خوابيده ، كتابش تار عنكبوت بسته بود ، هيچي هم سر درنمياورد  ، مجبور شدم بشينم هر چي تو كتاب بود را بارش توضيح مفصل بدم ، بچه همه را هم مي نويسه ، ميگم فرگي تو اين 9 ماه اگه حرفاي معلمه را سر كلاس مي نوشتي به نظرم خيلي بهتر بود ، خوبيش اين بود كه به خودم اميدوار شدم و ديدم نه بابا ، بلدم ، اين همه بچه ها مي گفتن سخته ، ديديم اصلا چيزي نبود .

 

_ اين چند روز فرگي و فاطي و بقيه بچه هاي انساني بدجوري حرص و جوش مي خورن ، مي شينن همه چيز را به خودشون حروم مي كنن و خر مي زنن ، بعد امتحانشون اينقدر سخته كه از در كه ميان بيرون يا ناله نفرين مي كنن يا خيلي به درس و نمره اهميت بدن گريه  ، ديروز فاطي مي گفت همش داريم مصيبت مي كشيم ، يه ماهه راحتي نداريم  ، گفتم فاطي جان 9 ماه تموم ما زجر كشيديم و راحتي نداشتيم  _ خود انساني ها هم ، همشون به اين مسئله واقف بوده و هستن و بعضي اوقات حتي به حالمون دل مي سوزوندن  _ شما خورديد و خوابيديد  ، حالا يه ماه هم شماها زجر بكشيد و حرص و جوش بخوريد ، ما بخوريم و بخوابيم .

البته ما هم همچين نمي خوريم و بخوابيم ، درس مي خونيم ، اما بيشتر درس ها را چون نه ماه مدام امتحان داديم و به معلم جواب داديم و هي خونديم و خونديم و سر كلاس مرور كرديم ، ديگه زياد نيازي به حرص خوردن نيست .

 

_ امروز عطي داشت موهاش را با كش مي بست ، بهش ميگم مي دوني كي اختراع كرد كه موها را ببندي ؟  با بي خيالي يه نيگا بهم كرده و ميگه نمي دوني ؟  ميگم كي ؟  با خونسردي ميگه پلئون  ، ميگم پلئون ؟ پلئون ديگه كيه ؟  ميگه داداش ناپلئون .

ديگه از اون موقع تا مي خواد صدام كنه ميگه ناپلئون  ، ميگم حالا چرا به من ميگي ناپلئون به خودت پلئون ؟ ميگه آخه ناپلئون داداش بزرگه بود .

 

_ چقدر بده آدم درست اون زماني كه بايد يه جايي حضور داشته باشه ، نيست .

 

 

دفتر عمر مرا

دست ايام ورق ها زده است

زير بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشكست

در خيالم اما

همچنان روز نخست

تويي آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردي و با دست تهي

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند

زير خاكستر جسمم باقي است

آتش سركش و سوزنده هنوز

 

 

_ بازم ممنون به خاطر وقتي كه گذاشتي و به حرفام گوش دادي  ، نگيد چرا اينقدر تشكر مي كني ، اگه شما هم حالتون افتضاح خراب بود و يه شبه صد و هشتاد درجه تغيير مي كرد ، اونم فقط به لطف يه نفر  ، بازم فكر مي كردين هر چي ازش تشكر كنين كمه .

 

تا بعد



+ Wed 15 Jun 2005 - 1:43 AM -   - 






سلام

 

طرز استفاده : صفحه را سيو نماييد ، ديسكانكت شويد ، بعد به خواندن اين خزعبلات اقدام ورزيد .

متن امروزم زياده ، گفته باشم ، مي خوايد آف بخونيد ، مي خوايد آن بخونيد ، اصلا نمي خوايد بخونيد ، به ما ربطي نداره ، هر كاري دوست داريد بكنيد .

 

_ امتحان عربي را خوب دادم  ، سر امتحان ، شلمن مراقبمون بود ، خله ، كلاس را ول كرده رفته دم در داره با يكي از معلم ها خاله زنك بازي مي كنه  ، البته به نفع ما ، چون ته كلاس ميزگرد تشكيل داديم  ، ملينا برگشته جواب يه سوال را مي خواد ، منم بلد نبودم ، من به اون ميگم خب تو جواب اين يكي سوال را بده ، ميگه بلد نيستم ، به اين شانس نكبتم كلي فحش دادم  ، كه هر چي به پستم مي خوره بايد به پست ملينا هم بخوره  ، دوتامون مثل هم دوتا سوال را بلد نبوديم  ، حالا برگشتم به الهام ميگم ، سرير معنيش چيه ؟  ميگه نمي دونم ، اومدم پايين بهم گفت مي دونسته سرير معنيش چيه اما فكر كرده من سبيل را مي خوام  ، گفتم نكبت آخه سبيل كه خيلي تابلوئه ، البته من 99 درصد احتمال ميدم بلد بوده و نخواسته بگه چون اين از اوناييه كه نمي خواد حتي يه نقطه از معلوماتش را به كسي بده ، حالا نه فقط سر امتحان كه كلا تو كلاس هم اشكالي داري بري ازش بپرسي ميگه بلد نيستم  ، اين تنها الهاميه كه من باهاش مواجه شدم و مي بينم كه خيلي حال به هم زنه ، اصولا تمامي الهاما گلن  ، ولي خب تو هر قشري نخاله هم پيدا ميشه اين از اوناست .

ديدم الهام هم كمكي نمي كنه دست به دامن زهره شدم ، نكبت را هي بهش مي گم صحفه دوم ، صحفه سوم را باره من باز مي كنه  ، از اينم نااميد شديم  ، معني جوانمرد به عربي را هم بلد نبودم  ، جلوش نوشتم حليم و رحمان  ، زيرش هم اضافه كردم انسان جوانمرد بايد بردبار و بخشنده هم باشه از اونجايي كه حليم و رحمان زير مجموعه ي جوانمرديه ، پس ميشه گفت اين دوتا معنيش را ميده .

انگاري هندسه است ، كم مونده بود حكم و فرض بنوسم و اثباتش كنم .

شانس ما را مي بينيد تو تمام امتحانا عصاي دست بچه هاييم و هر چي بخوان بهشون ميگيم ، اما نوبت خودمون كه ميشه همه معلوماتشون ته ميكشه ، بارها به خودم گفتم ديگه به كسي كمك نمي كنم ، اما باز دلم مي سوزه ميگم بابا تو كه بلدي بذار اينا هم بنويسن چي ميشه مگه ؟

 

_ اين كلمه ي نكبت بدجوري افتاده تو دهنم  ، هر چي مي خوام بگم يه نكبت هم اضافه مي كنم تش  ، نمي دونم چرا اينجوري شده ، كمتر اتفاق ميافته من فحش تو دهنم بيفته ، حالا چرا اين شكلي شدم نمي دونم  ، بايد زودتر يه فكري بكنم ، پس فردا اومديم و جلو يه نفر كه نبايد اين فحش را داديم ، اون وقت چه خاكي تو سرمون بريزيم  ، نمونه اش همين امروز كه داشتم با بابام حرف مي زدم ، گفتم ، نه بابا ، اصلا هم اينجوري نيست نك........ ، نزديك بود تمام و كمال آبرو حيثيت خودم را برباد بدم  ، همين جا از پدر گرام معذرت خواهي مي كنيم به سبب جسارتي كه نزديك بود پيش بياد .

 

_ تو راه خونه ، سر كوچه ملينا اينا يه پسر بچه داره رد ميشه به ملي سلام كرد ، به ملي ميگم كي بود ميگه بچه همسايه مون ، ميگم چه خكشل بود برو صداش كن بياد دوباره ببينمش  ، ملي نشسته رو يه پله سر كوچه شون ميگه من حس ندارم ، خودت برو بگو بياد  ، ميگم خب اسمش چيه ؟ چي صداش كنم ؟ بگم عمو ؟  ميگه اميره ، رفتم تو كوچه صداش مي كنم ميگم بيا ، ميگه چي كارم داري ؟ گفتم بيا ملينا كارت داره ، اومدم نشستم پهلوي ملينا ، اومده ميگه بله ؟ ملينا ميگه بيا جلو دوستم مي خواد ببينتت  ، چقدرم پسر خجالتي بود ، اومده جلو ، نمي دونيد اين بچه چقدر خكشل بود ، موهاش را ژل زده بود ، خيلي بامزه درستشون كرده بود ، كلا خيلي قيافه ي جيگري داشت  ، مخصوصا وقتي مي خنديد خيلي خكشل تر مي شد  ، چقدرم خجالتي بود  ، همش يه جوري از خجالت مي خنديد ، بهش گفتم امير خان رفتي خونه به ماماني بگو بارت اسفند دود كنه .

حالا دوباره نيايين گير بدين به بچه مردم چي كار داري ، تو به بچه ها چي كار داري ، من از پسر بچه هايي كه خاكي و كثيفن ، قيافه شون هم بامزه است خيلي خوشم مياد  ، هر جا ببينمشون جلوشون را مي گيرم ، يه دل سير نيگاشون مي كنم .

 

_ همون جا رو پله نشسته بوديم ، يه دوتا بچه اومدن دويدن رفتن تو مغازه بغلي ، وقتي برگشتن هر كدوم يه بستني گرفته بودن  ، يه دفعه منو ملينا خل بازيمون گل كرد  ، توپيديم بهشون كه به شما ادب ياد ندادن داريد رد مي شيد سلام كنيد ؟  بيچاره ها كپ كردن ، گفتيم حالا چون سلام نكردين بايد بستني هاتون را بديد ما بخوريم  ، يه خورده ديگه گير داده بوديم ترسيده بودن ، بستني هاشون را مي ذاشتن و مي رفتن .

 

_ حالم اصلا خوش نيست ، از يه طرف كلي از اون حس هاي مسخره ريختن سرم و تو مغزم آتيش بازي راه انداختن و جشن گرفتن ، از طرف ديگه هم هيچ كس نيست كه باهاش حرف بزنم ، بدجوري نياز به حرف زدن دارم ، بدجوري احتياج دارم خودم را خالي كنم ، اما نميشه ، هيچ كس نيست كه بتونم پهلوش خودم را خالي كنم ، اصلا نمي دونم بايد چي كار كنم ، بدجوري احساس تنهايي مي كنم ، نگاه نكنيد كه اينقدر امروز با بچه ها خنديدم ، تمام مدت تلاش مي كردم اين مسئله كه حال و روزم به هم ريخته نمود پيدا نكنه ، تمام مدت تلاش كردم ، شوخي كردم ، با بچه ها مسخره بازي درآوردم ، سعي كردم به شوخي هاشون از ته دل بخندم ، يه خورده حالم خوش بشه ، سعي كردم بخندم تا بلكه دلم هم يادش بيفته بخنده ، اما هيچ فرقي نكردم ، هنوزم تو مغزم انگاري چند نفر بالا و پايين ميپرن ، دلم بدجوري گريه مي خواد ، اما گريه ام هم نمياد ، انقدر عادت كردم به اين كه باره اين چيزا گريه نكنم كه حالا هم كه احتياج دارم ، نمي تونم گريه بكنم ، شايد هم فكر مي كنم اشكام تنها سرمايه هامن ، نمي خوام به خاطر هر چيز بيخودي حرومشون كنم ، بدجوري تنهام ، بدجوري دلم يه نفر را مي خواد كه بشينه به حرفام گوش كنه ، بدجوري تنهام .............

 

تا بعد



+ Tue 14 Jun 2005 - 2:58 AM -   - 






سلام

 

متن امروز زياده ، اگه حوصله خوندن نداريد صحفه را ببنديد ، گفته باشم كه هي بعدا نياييد كامنت بذارين يا بگين كه متنت زياد بود و حال نداشتم بخونم و حسش نبود ، وسطاش شروع نكني به غرغر ، حوصله نداري ، به سلامت .

 

دل حسين بي تاب آمدنش است . چرا اين ساعت ها دير مي گذرد ؟ چشمش به در است كه كسي بيايد و خبري خوش بدهد ... انتظار به پايان آمد ، ام سلمه وارد اتاق شد و خبر آورد كه (( زينب )) آمد . او كه زينت پدر است و عزيز برادر . حسين كه حالا دلش لبريز شادي است مي خواهد خواهرش را ببيند ، و فاطمه اين را بهتر از هر كس مي داند . از ام سلمه خواست نوزاد را به حسين بدهد تا در آغوشش بگيرد ، ام سلمه اما مي ترسيد بچه از دستان كوچك حسين بيفتد . حسين محو تماشاي خواهر بود .

زينب عزيز برادرها بود ، هر جا كه مي خواست برود ، هر كار كه مي خواست بكند ، برادران آماده بودند تا همراهش باشند و ياري اش كنند . وقتي زينب مي خواست به خانه ي بخت برود ، همه متعجب بودند كه چگونه مي تواند از حسينش دل بكند ؟ كه خبر آمد زينب شرط كرده هر كجا حسين رفت او هم برود و داماد نيز پذيرفته است .

آخر قرار است بعدها زينب بعد از رفتن حسين ، پرستار زخم پاهاي تاول زده بچه ها باشد ، پرستار تن تب دار برادرزاده و پرستار دل كودكان يتيم و زنان داغ ديده و همه رنج ديدگان عالم .

ولادت حضرت زينب ( س )  گرامي باد .

 

بعضي وقتا اطرافيان يه كارايي مي كنن ، كه شما هر چي فكر مي كنين كه دليل كارشون را پيدا كنين به نتيجه اي نمي رسين ، از اون ور با هزار ضرب و زور باره خودتون دليل درست مي كنين ، مي بينين كه اصلا دليلش اگه اين باشه كه خيلي چرته ، بعد ذهنتون شروع مي كنه به منفي بافي ، اينقدر ميگه و ميگه كه خودتونم باورتون ميشه ، باورتون ميشه چيزايي را كه نبايد بشه ، اينجاست كه دلتون به خاطر خيلي چيزايي كه شايد واقعيت نداشته باشه مي شينه و غصه مي خوره .

اما به نظر من اين دفعه همه چي واقعيه ، اينقدر عقلم حرفاش را محكم و با دليل مستند بيان مي كنه ، كه مي بينم هيچ شكي نميشه توش آورد ، اينقدر حرفاش باور پذيره كه حتي خودمم اين دفعه كم آوردم .

دفعه هاي پيش عقلم هي مي گفت و من مي گفتم حرف نزن ، هي دليل مي آورد و مي گفتم داري اشتباه مي كني ، بعد مي رفتم پيش دلم كه غصه دار نشسته مي گفتم عقله داره پرت و پلا ميگه ، اصلا هم اونجوري نيست ، بعد بارش كلي دليل مي آوردم ، كه بنا به اين دليل و اين دليل ، عقل داره اشتباه مي كنه .

اما ايندفعه ....... اينقدر حرفاش رنگ و بوي واقعيت گرفته كه منم داره باورم ميشه ، ميگم اين دفعه ديگه منفي بافي نيست ، همه چي عين حقيقته ، اين دفعه كار به جايي رسيده كه حتي نمي تونم برم دلم را دلداري بدم كه اينقدر غصه دار نشينه ، چه برسه به اين كه بارش دليل هم بيارم كه دوباره عقل داره اشتباه مي كنه ، اصلا نميشه دليلي آورد مبني بر اشتباه عقل ، ايندفعه هيچ دليلي نيست ، دليل زياده ، اما اينقدر دلايل عقل بزرگ و تلخ و واقعيه كه دلايل من توش گمه ، چقدر دلم مي خواست همه حرفاي عقل خيال بود ، چقدر دلم مي خواست همش دروغ بود ، اما نيست ، اين دفعه ديگه مثل سابق نيست ، همه چي واقعيه ، حالا موندم اين دفعه به دلم چي بگم ؟ چه جوري بهش بگم بي خيال ، با چه كلمه هايي ميشه غم را ازش گرفت ؟ وقتي خودت گرفته اي چه جوري مي خواي التيام ديگران باشي ؟ وقتي يكي بايد خودم را دلداري بده ، من چه جوري دلم را دلداري بدم ..................

 

_ هر چي بيشتر مي گذره ، چيزايي كه دوستشون ندارم بيشتر نمود پيدا مي كنه و از دنياي مجازي ذهن من پا به دنياي واقعي ميذاره ، ميگن گذشت زمان همه چي را درست مي كنه ، اما اشتباه مي كنن ، اين بار با گذشت زمان همه چي داره خراب تر ميشه ، كاش زمان بر مي گشت به عقب ، تا بشه يه چيزايي را تغيير داد ، اما نه ، اونو كه نميشه تغيير داد ، كاش من تغيير مي كردم ............ اما من باره چي تغيير كنم ؟ اگه منم تغيير كنم بازم اوضاع همينه ، پس اين وسط چي بايد تغيير كنه ؟

 

_ من نمي دونم خواباي شما چه جوريه ، اما خواباي من رنگي ، شفاف و واضح ، صداي استريو، فلترون ، با قابليت پخش شيش تصوير همزمان ، 29 اينچ ( ااااااااااا اشتباه شد ، اين كه شد تبليغ تلويزيون ، شرمنده ، دچار جسوف شديم يه لحظه ، اونا را نديد بگيريد  ) داشتم مي گفتم ، خواباي من يه ويژگي جالبي كه داره اينه كه مثل سريال ها و فيلم هاي تلويزيون خودمونه ، يعني بعضي از خوابا ادامه دارن و ما طي چند ماه ، هر شب يه قسمتيش را مي بينيم ، بعضي ديگه شون هم مثل فيلم هي تكرار داره .

به جان خودم شوخي نمي كنم  ، خوابام همين شكليه ، بعضي وقتا اون سريالي هاش اينقدر طولاني ميشه و به آخر نميرسه كه آدم خسته ميشه از بس هر شب بايد پي گيريشون كنه ، اون فيلم سينمايي هاش هم كه از بس تكرار ميشه حوصله آدم را سر ميبره .

تازه اينقدر واضحه تصاوير كه بعضي وقتا خودم باورم ميشه كه همه اينا داره اتفاق ميفته .

دوتا خواب هم هست كه به طور يه در ميون پخش ميشه ، يعني هر شب بايد حتمي يه كدومشون را ببينم ، حالا شده پنج دقيقه ، اون خواب اصليه كه تموم ميشه ، يكي از اين دوتا را پخش مي كنن ، كمتر شبي هم اتفاق ميفته كه ما اصلا خواب نبينيم ، حتي اگه اون خواباي طولاني پخش نشه ، بايد اون دوتا خواب را ببينيم .

اينا را شوخي نكردم ، همش جدي بود ، خوابام همين ريختيه ، يه برنامه مشخص داره ، حالا باره خودمونم عجيبه كه چرا اين شكليه ، ولي خب هست ، شما خواباتون اين شكلي نيست ؟

 

_ بالاخره قهرمان ليگم كه مشخص شد و تموم شد رفت پي كارش ، بازي استقلال را ديديد ؟ ما علاوه بر اين كه ديديم كلي هم خنديديم ، اين استقلاليا واقعا بازي هاشون آخر خنده است ، فقط حيف كه تو اين بازي رضا دماغ گل نزد  ، ما يكي كه خيلي دوست داشتيم گل بزنه ، فكر كنم اشتياقمون از خودش هم بيشتر بود .

حالا هر كي اينا را بخونه ، فكر مي كنه يه پرسپوليسي نوشته ، اما فكر بد نكنيد ما كافر نيستيم .

 

_ بعد از ظهر داشتم به اين فكر مي كردم كه فاطي امروز چرا پيداش نيست ، از عجايب روزگار بود كه فاطي خونه ما نيومده بود كه هيچ زنگ هم نزده بود ، اين بشر يه روز صداي منو نشنوه روزش شب نميشه ، داشتم به اين فكر مي كردم اين صادق كجاست كه تلفن زنگ زد ، بله حدستون درست بود فاطي بود ، گفتم كه اين بچه بدون ما ميميره ، حالا زنگ زده ، يه چيزي گفت ، يا به عبارت بهتر يه كاري كرده كه ما را دوباره نارحت نمود ، اين دومين باره تو اين هفته اعصاب مصاب منو ميريزه به هم ، حالا برگشته ميگه الي ناراحتي نداره من نمي دونم تو چرا ناراحت شدي ، گفتم برو بمير ، من فاطي بسازم ، اون سرش ناپيدا ، من از اين چيزا ناراحت ميشم ، تو خنج هنوز نفهميدي .

 

_ جناب لواشك خان عزيز كه زحمت كشيدين با پاي شيكسته اومدين كامنت دادين ، من خيلي شرمنده هستم ، آي اس پي من وبلاگ شما را باز نمي كنه ، نمي تونم وبلاگتون را ببينم ، ممنون كه سر زدين .

 

_ دارم كتاب سانتاماريا را مي خونم ، مجموعه آثار سيد مهدي شجاعي ، خوندنش را بهتون توصيه مي كنم ، مجموعه داستاناي كوتاهه ، خيلي قشنگن ، اگه كرم كتاب هستين فكر كنم جاي اين كتاب تو قفسه كتاباتون خالي باشه . 

 

_ امروز بيشتر از هر روز ديگه اي تو اين ماه آرزو كردم شب نازكم پيشم باشه ، حاضر بودم همه چيزم را بدم تا فقط يك ساعت شب نازكم را ببينم ، دوباره همه چي داره خراب ميشه ، انگاري به من نيومده عين بقيه آدما باشم ، هر چي سعي مي كنم همه چي را فراموش كنم ، تا ميام ديوار خراب شده را بچينم دوباره ، يه زلزله مياد و ديوار را خراب مي كنه رو سرم ، همين چند وقت پيش كه حالم خراب شده بود ديوار خراب شد ، بدجوري هم خراب شد ، فكر مي كردم اين ديوار ديگه ديوار نميشه ، اما سعي كردم ، تا نصفه بالا بردمش ، اما دوباره همه چي خراب شد ، دوباره همه اون حس هاي مسخره برگشتن سر جاي اولشون ، حالا فهميدم اين احساساي بيخودم هيچ وقت از بين نميرن ، هميشه هستن ، حتي اون مواقعي كه فكر مي كنم حالم خوبه هم هستن ، اما خودشون را نشون نميدن ، تا يه خورده حالم رو به خوب شدن ميره ، يه تلنگر باعث ميشه فكرم به هم بريزه و از اون طرف همه ي احساسات و فكراي مسخره ام دوباره بريزن سرم ، همه شون منتظر يه تلنگرن ، ديگه خسته ام كردن ، اصلا ديگه نمي سازم ، به جهنم كه اين ديوار خرابه ، بذار خراب بمونه ، كي آخه اهميت ميده ؟ باره كي اهميت داره ؟ چه اين ديوار تا عرش بره چه خاك بشه رو زمين باره همه يه جوره ، هيچ فرقي نمي كنه .

ديگه از ساختنش خسته شدم ، بسه ديگه ، هر چي ساختم و مايه گذاشتم و خراب شد رو سرم بسه ، ديگه بسه ، از اين به بعد همون الهام قديمم ، ديگه هيچي مهم نيست ، مي خوام به جاي اين كه زير سايه ديوار بشينم ، رو تل خاك بشينم ، مگه فرقي هم مي كنه ؟ خودم همين نصفه ديوار مونده را خراب مي كنم ، ديگه بسه .

كاش شب نازكم بود ، اگه بود حداقل تو خراب كردن ديوار كه كمكم مي كرد ، اما نه ... نمي كرد ، چون مي گفت اگه نمي توني تو ساختن كمك كني ، جلوي خراب شدن را بگير ، مطمئنا اگه الان اينجا بود ، مي ذاشت يك ساعتي سرم را رو پاش بذارم و گريه كنم ، بعد مي گفت پاشو ، اگه نمي خواي بسازيش خرابشم نكن ، زير اين نصفه ديوار هم ميشه نشست ، شب نازكم اگه بود ، اينقدر احساس تنهايي بهم شبيخون نمي زد .

 

تا بعد  



+ Mon 13 Jun 2005 - 1:23 AM -   - 






سلام

 

_ امروز ملينا اومد خونه ي ما ، يعني به عبارت بهتر ميشه گفت خودش را هوار كرد سرمون  ، از صبح هي گير داده بود كه امروز مي خوام بيام خونه شما ، بهش گفتم بيجا مي كني ، شوما خونه ما نمياي شد ؟   البته چون ملينا هر چي من بگم را درست برعكسش را انجام ميده  ، اين دفعه هم از اين قاعده پيروي كرد و پاشد اومد خونه ما .

ظهر برگشته ميگه مي خوام املت درست كنم  ، گفتم برو درست كن  ، ميگه تو هم مياي كمك ، گفتم شرمنده ملينا جان ، من دست به سياه سفيد نمي زنم ، خودتي و خودت  ، گفت حالا مي بيني ، بايد كار كني ، اگه منم كه درستت مي كنم  ، تو دلم به سادگيش خنديدم و گفتم آخه بيچاره تو خودت بهتر از هركسي مي دوني هيچ احدي نمي تونه منو مجبور به انجام كاري بكنه  ، خودت را باره چي سنگ رو يخ مي كني ؟ اما ديگه بهش چيزي نگفتم ، دستم را كشيد برد آشپزخونه ، گوجه را داد دستم گفتم برو بشور ، گفتم اين يكي را واقعا واقعا شرمنده من دست به آب نمي زنم بدم مياد  ، ميگه مگه تو گربه اي ؟ گفتم حالا گربه ، سگ ، شير ، پلنگ ، زرافه ، هر چي  ، من نمي شورم ، گفت باشه خودش شست و با يه ماهيتابه گذاشت جلوم كه يعني چي ؟ يعني مشغول شو به خورد كردن  ، گفتم ميشه حالا بي خيال بشي ؟  گفت نخير زود باش ، گفتم باشه ، حالا كلي دارم بهش مي خندم كه فكر كرده مي خوام دستوراتش را اجرا كنم  ، گفتم ولش كن بذار دلش خوش باشه  ، الان كاري مي كنم كه خودش پشيمون بشه  ، اين گوجه را برداشتم ، سيب را چه جوري پوست مي كنن ؟ با همون شكل و سياق گوجه را شروع كردم خورد كردن  ، و صدم ثانيه شماري مي كردم باره اين كه جيغ ملينا در بياد  ، يه ثانيه بيشتر نشد كه دادش دراومد  ، شروع كرد به داد و بيداد كه نكبت اين چه وضعيه مگه اين جوري خورد مي كنن ؟ خرابش كردي  ، گفتم همينه كه هست ، من همينجوري بلدم  ، از دستم با حرص كشيد گفت برو گمشو خودم خورد مي كنم  ، منم از خدا خواسته ، تو دلم ريسه رفتم از خنده و بند و بساطش را دادم دست خودم و راحت نشستم .

ناگفته نماند ، ملينا همه جور غذايي بلده بپزه ، غذايي نيست كه بلد نباشه  ، درست نقطه ي مقابل من كه يه تخم مرغ بخوام نيمرو كنم ، شونصد نفر بايد پشتم باشن خرابكاري نكنم .

 

_ ظهر زهره زنگ زده خونه ما ، من خواب بودم ، مامانم گفته بود ، نيم ساعت ديگه زنگ بزن ، نيم ساعت ديگه كه دوباره زنگ زده بود ، اينجانب هنوزم در خواب بودم  _ چقدر امروز به دشمن گفتيم خرس باره اين كه صبح گرفته بود خوابيده بود ، حالا خودمون روي خرس را هم سفيد كرديم ، پدر خواب را درآورديم اصلا  _ مامانم اومده صدام كرده ميگه پاشو دوستت كارت داره  ، من همون موقع يه خواب توپي داشتم مي ديدم  ، اينقدر اين خواب خشنگ بود كه حتي اون موقع كه مامانم صدام مي كرد نمي خواستم چمشام را باز كنم بلكه باقي خواب را ببينم  ، آخر سر مجبور به تسليم شديم و گوشي را گرفتيم و يه خورده با زهره حرف زديم ، بعد كه قطع كرديم ، هرچي سعي و تلاش كرديم و تمام توان خودمون را جمع كرديم كه دوباره بخوابيم بلكه ادامه اش را ببينيم نشد كه نشد . 

درباره خوابام يه چي به ذهنم رسيد كه ميذارمش باره فردا ، فردا ميگم .

 

_ دوستان اومدن كلي مي پرسن كه ملمان يعني چي ؟  ميگم بهتون ولي به شرطي كه مثل اين اميرووو بهم نخندين  ، اصلا خنده نداره خب  ، من نمي دونم اميرووو به چيش مي خنديد .  

اگه كارتون ماداگاسكار را ديديد _ نديديد هم بريد ببينيد _ مي دونيد كه توش يه زرافه است به اسم ملمان  ، ااااااا چرا مي خندي ؟  خب من از اون زرافه خوشم اومد ، خنده نداره كه ، كجاش خنده دار بود آخه ؟  ، حالا چه خنده دار چه ندار ، من هم از زرافه و هم از اسمش خوشم اومد ، اينجا را هم گذاشتيم ملمان .

البته پدر عقيده داره مي خواستم بزنم چلمن اشتباها ملمان زدم  ، خب حالا شوما مي توني اونجوري هم فكر كني ، اصلا ايرادي توش نيست  _ البته فقط پدر مي تونه اونجوري فكر كنه ها ، باقيتون از اين فكرا نكنيد كه خودتون مي دونيد  . _

 

_ دوستان عنوان كردن خودت را توصيف كن ما بتونيم تو را مجسم كنيم  ، ما خواستيم بگيم كه شوما اگه مي دونستي من چه شكلي ام اصلا چنين خواسته اي مطرح نمي كردي  ، اما حالا خب چون شوما اصرار داري چمش :

من قدم بلنده ، هيكل متناسب ، موهام خيلي بلنده و فره ، چمشام خاكستري – طوسيه ،  دماغم كوكچولوئه ، لبام هم همچنين ، پوست صورتمم صافه ، يه دونه لك و جوش هم توش پيدا نيست  ، بازم بگم ؟

چرا اونجوي نيگام مي كني ؟ چيه ؟  خب شوما كه داري زحمت مي كشي منو مجسم مي كني ، حالا چي ميشه اين شكلي مجسم كني ؟ به كسي بر ميخوره ؟

البته من به نظر خودم از همه عالم خكشل ترم  ، نظر احدي هم بارم مهم نيست  ، بقيه هر چي دوست دارن فكر كنن ، من خشنگم خودم هم اينو مي دونم ، بقيه هم اصلا مهم نيست چي فكر مي كنن ، يعني به ما مربوطي نيست كه چه فكري دارن .

از همه بيشتر اين اميرووو بهم چپ چپ نيگا كرد  ، حق داره ، قيافه ما را اينقدر ديده ، خب مي دونه از ايني كه نوشتم خكشل ترم  ، چپ چپ نگا مي كرد كه يعني چي اينقدر خودت را دست كم مي گيري ، مگه نه ؟

 

تابعد  



+ Sun 12 Jun 2005 - 2:5 AM -   - 






سلام

 

_ امروز خونه ي جمشيد اينا دعوت داشتيم ، بعد ناهار من اومدم تو خونه كه درس بخونم  ، رسيدم خونه يه خورده تو خونه چرخ زدم بعد رفتم لباسام را عوض كنم و بشينم سر درس ، تا كتابم را برداشتم ديدم چمشام نيست  ، هر چي گشتم ، دريغ ، اصلا انگاري آب شده بود رفته بود تو زمين  ، زندگي برام تيره و تار شده بود  ( آخه بدون چمشام همه جا را تار مي بينم  ) ، داشتم غصه مي خوردم به زندگي تيره آينده ام فكر مي كردم و اين كه چه جوري خودم را با شرايط وقف بدم  ، كه حس كردم بايد آب بخورم تا يه خورده آروم بشم  ، رفتم سر يخچال آب بخورم ، ديدم چمشاي قشنگ تو يخچال تك و تهنا ، داره يخ ميزنه  ، كلي ذوق دركردم  ، برداشتم زدم ، زندگي شفاف شد اما سرد هم شد  ، دوباره برش داشتم يه خورده هاش كردم ، شد چمشاي خكشل خودم .  

بهم نخندين ، نگين اگه بر فرض مثال گم هم شده بود مي رفتي يه عينك ديگه مي خريدي ، وقتي مي نويسي بايد جوري بنويسي كه خواننده احساس فلاكت و بدبختي كنه ، تاثير نوشته بايد زياد باشه ، چه معني داشت من بنويسم خب پيدا نشد يكي ديگه ؟ اين اصلا نوشتن مي خواست ؟ بايد يه چيزي مي نوشتم كه بشه خوند .

بازم بهم نخندين كه اينقدر چمشام را دوست دارم  ، من نسبت به چمشام يه احساس خاصي هميشه داشتم ، بدون اونا همه چي كمرنگ و تاره ، برا همين وقتي نيست ، انگاري من از پشت يه پرده دارم به دنيا نيگا مي كنم ، چمشام خيلي برام عزيز هستن .  

·        در اينجا منظور از چمش ، عينكه عزيزمه .

 

_ اين عطيه ما جنم داشت يه وبلاگ بزنه ، اما دشمن خوني ما نداره  ، البته خب تقصير خودش نيست ، انسان باره هر كاري بايد جوهر و استعداد داشته باشه  ، كه اين دشمن ما نه تو اين زمينه كه تو اغلب زمينه ها هيچ استعدادي از خودش بروز نمي ده .

( اينا را باره اين گفتيم كه امروز با پدر كلي پشت سر ما غيبت كردن و نفرين كردن و به ما دروغ و تهمت و افترا بستن  ، خدا از سر تقصيراتشون نگذره  ، كه هر چي دلشون خواست به ما گفتن  ، ما هم اينا را گفتيم در راستاي اين كه مشت محكمي باشد بر دهان ياوه گويان  _ اين هيچ ربطي نداشت و اصلا آوردنش مسخره بود ، ولي خب من چون نزديك انتخاباته اين حرف را از اين ور اون ور زياد مي شنوم تصميم گرفتم هر جور شده ، حتي زوركي  ، يه جايي ازش استفاده كنم ، باره همين الكي اينجا آوردمش  _ چرا حالا باره پدر چيزي ننوشتم ؟ شوما مختون را به كار بندازين يه خورده بد نيست ها ، جدي ميگم ، باز كن استفاده كن ، ثواب داره  ، آخه عزيزان من ، اگه باره اين مي نوشتم كه خطري بود ، اين اينجا بغل دست منه _ درسته ما باديگارد داريم اما خب بازم از اين قوم هر كاري برمياد  _ اما اگه باره اون دشمن خوني مي نوشتم ، ايشون اون سر دنياست و حالا حالا ها دستش به ما نخواهد رسيد ، اون روزي هم كه برسه هيچ كاري نمي تونه بكنه  . )

 

_ امروز عطي دوستاش را آورده بود تو حياط بازي مي كرد ، ماماني هم تو حياط بودن ، ما با مادر كار داشتيم ، باره همين يه دفعه عين اجل معلق پريديم تو حياط  ، حالا قيافه من را اينجوري پيش خودتون توصيف كنين :

موها فر ريز ، تمام كله را پوشونده حتي از كله هم بزرگتر شده ، لباس مردونه كه يه آستينش را تا كرديم تا آرنج يه آستينش با دكمه هاي باز همينجوري تو هوا تاب مي خوره ، يه طرف پيرهنه تو شلوار و يه طرفش هم روي شلوار آويزونه ، شلوار هم يه شلوار لي كهنه كه از بس هرجايي پوشيدمش و اصرار مامان مبني بر دور انداختنش را گوش نكردم پايينش جر واجره و بالاش هم از شدت گشادي داره از كمرم ميفته ، به همه اينا يه اخم كت و كلفت هم اضافه كنين .

خب ، خوب باره خودتون توصيف كردين ؟ به چي رسيدين ؟  به مرده اي كه از قبر بلند شده ؟  آفرين خوبه ، شوما چي ؟  به يه قاتل جاني فراري ؟  باريكلا ، شوما چطور ؟  ديوونه اي كه از تيمارستان در رفته و خطرناكه ؟  ايول ايول ، ديگه ؟ شوما ؟  يه معتاد خيابون خواب بدبخت فلك زده كه تو جوق مي خوابه ؟  تبارك الله ، خب ديگه بسه خوب بلديد تخيلتون را به كار بگيريد ها .

خب من با اين شكل و شمايل پريدم تو حياط  ، دوستان عطيه درجا نزديك بود سنگ كوپ كنن ، بدبختا انگاري برق سه فاز بهشون وصله ، خشك شدن ، اصلا باره يه لحظه علايم حياتيشون رفت كه رفت  ، منم حالا بدون اين كه حواسم باشه دارم با اخم اينا را نيگا مي كنم  ، آخر سر يكيشون جرات تكون خوردن پيدا كرد و به عطي گفت اين كيه ؟  عطي گفت آبجيمه ديگه  ، بچه همچين عطي را نيگا كرد كه انگاري داره يه موجود فضايي مي بينه  ، اصلا باور اين كه با يه مشت آدم فضايي رو به روست بارش قابل حضم تر از اين بود كه من خواهر عطيه باشم   ، من كه رفتم تو از عطي پرسيده بود كجا رفت ؟ انگاري مي خواست مطمئن بشه ديگه برنمي گردم .

خب من بهشون حق ميدم ، اولا كه عطيه به اون مرتبي و خانومي و خكشلي  اصلا بهش نمياد همچين خواهر شلخته و بدقيافه و ناجوري داشته باشه  ، دوما كلي آدم بزرگ ما را تو اون قيافه و حالت مي ديدن _ مخصوصا كه عين اجل معلق پريدم تو حياط  _ اگه همون موقع به عالم باقي نمي شتافتند  ، مطمئنا تا آخر عمر هرگز نخواهند توانست به زندگي عاديشون ادامه بدن  ، چه برسه به چارتا بچه .

 

تا بعد  



+ Sat 11 Jun 2005 - 0:57 AM -   - 






سلام

 

_ امروز ظهر حوصله ما بدجوري سر رفته بود  ، ديگه از زور بيكاري به عطيه گفتم عطي بيا بريم گل يا پوچ بازي كنيم  ، بچم چقدر ذوق كرد  ، بيچاره روزي هزار و شونصد بار به ما التماس مي كنه كه بيا با هم بازي كنيم ، منم ميگم برو حوصله ندارم  ، برو تنهايي بازي كن يا برو دوستات را بيار بازي كن ، امروز هم كه بهش گفتم بيا بازي ، اينقدر ذوق كرد  ، گفت باشه ، يه ذره با بچه گل يا پوچ بازي كرديم .

 

_ امروز تو حياط دوتا قاصدك اومدن طرف ما من گرفتمشون  ، بهد عطيه برگشته ميگه تو كه نمي فهمي اينا چي ميگن  ، گفتم كرم ؟ _ اين كر هم مثل كره به ضم كاف ، ما را ياد همون شعاره اون سازمانه مي ندازه ، پيدا كنيد پرتغال فروش را ؟ _ يا اين كه اينا خارجكي صحبت مي كنن ؟  گفت نه چون دوتايي دارن با هم صحبت مي كنن نمي فهمي چي ميگن  ، بگو يكي يكي حرف بزنن .

 

_ ملينا اومد خونه ما ، شروع كرد به شرح ماوقع اتفاقات ديروز ، جريان بيرون رفتنش را از ب بسم الله تا ت تمته برا ما تعريف كرد  ، گفتم ملينا منو با خودت مي بردي همه را به عينه مي ديدم اينقدر زحمت نمي كشيدي .

 

_ با فاطي رفتيم بيرون ، يه دعواي حسابي كرديم ، يا به عبارت بهتر من دعواش مي كردم و اون فقط عذرخواهي مي كرد  ، نگيد دوباره اين فاطي را اينقدر اذيت نكن  ، خب وقتي يه كارايي مي كنه كه آدم كفري ميشه بايد چي كار كرد ؟  رفته چند ماه پيش يه غلطي كرده ، بعد من ، الهام ، رفيق فابش ، الان بايد بفهمم ، خب ناراحتي نداره ؟  ميگم چرا نگفتي به من ؟ ميگه ازت ترسيدم  ، اينو كه گفت مي خواستم همون جا تو خيابون بزنم بي ريختش كنم  ، اينقدر لجمان گرفت كه حد نداشت  ، گفتم فاطي خانم ، اولا دفعه آخرت باشه از اين غلطا مي كني ، بهدشم دفعه اول و آخرت هم بود كه يه چيزي به اين مهمي را من اين قدر دير فهميدم ، كلي معذرت خواست و گفت تكرار نميشه تا ما راضي شديم .

 

_ ما تا امروز فكر مي كرديم بي تربيت ترين فرد عالم ملينا است  ، اما امروز فهميديم سخت در اشتباه بوديم  ، خفن تر از ملينا نيز وجود داره ، كه ملي انگشت كوچيكشون هم نميشه ، خدا را هزاران مرتبه شكر ، ما را از اشتباه رهانيد .  

 

_ چون آخر شبه و حس نوشتنم نمياد ، همين خزعبلات را بخونيد ، ديگه شرمنده حضورتون ، امروز نشد درست و حسابي بنويسيم .

 

_ اين متنم بخونيد با مزه است :

 

يا  رب   مرا  ياري   بده  تا   خوب  آزارش  كنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش كنم زارش كنم

از  خنده هاي  دل  نشين و ز  بوسه هاي  آتشين

صد  شعله بر  جانش زنم  صد فتنه در كارش كنم

گويد  ميفزا   قهر  خود   گويم  بكاهم  مهر  خود

گويد  كه  كمتر  كن  جفا  گويم  كه  بسيارش كنم

بندي   به   پايش   افكنم   گويم   خداوندش   منم

چون  بنده  در  سوداي  زر  كالاي  بازارش  كنم

هر  شامگه  در  خانه اي  چابكتر  از پروانه اي

رقصم  بر  بيگانه اي  وز  خويش  بيزارش  كنم

چون ديدم آن شيداي من فارغ شد از سوداي من

منزل   كنم  در  كوي  او  باشد  كه  ديدارش  كنم

گيسوي  خود  افشان  كنم جادوي  خود گريان كنم

با   گونه  گون   سوگند ها  بار   دگر  يارش  كنم

چون  يار   شد   بار   دگر  كوشم   به  آزار   دگر

تا   اين  دل   ديوانه  را   راضي  ز   آزارش  كنم

سيمين بهبهاني

 

تا بعد  



+ Fri 10 Jun 2005 - 1:46 AM -   - 






سلام

 

سوووووووووووووووت ، دسسسسسسسسسسسسست ، تشويق ، اگه بلديد هم حركات موزون _ البته با رعايت قوانين شرعي  _ رفتيم جام جهانيييييييييييييييييي  ، بذاريد يه خورده ذوق در بكنم  ، خيلي باحال بود ، بازي خوبي بود ، از بازي كره _ هر وقت ميگم كره ياد شعار سازمان جهاني بهداشت در مورد ايدز ميفتم ، هموني كه ميگه من مراقبم تو چطور ؟ ، پيدا بكنيد ربطش را خودم بهتون جايزه ميدم  _ خيلي بهتر بود ، مخصوصا كه برديم و بليط جام جهاني را گذاشتيم تو جيبمون و ديگه ساكمون را بستيم كه بريم آلمان  ، اين برد را كه خيلي به ما چسبيد به همه تبريك ميگيم .

 

_ يه چيز جالب ديگه هم وقتي بود كه خاتمي وارد ورزشگاه شد و درست مصادف شد با خوندن سرود بحرين ، كه يه دفعه تمام ورزشگاه شروع كردن به شلوغ كردن و ديگه صداي سرود بحرين به سختي شنيده مي شد .

 

_ چيزي كه خيلي جالب بود اين بود كه من بعد بازي آن شدم ببينم نت چه خبره ، يه پيام تبريك كه گذاشتم ، باعث شد كسايي كه اصلا فقط يه بار باهاشون حرف زدم سلام كنن و شروع كنن به ابراز احساسات و تبريك گفتن  ، كسايي كه اصلا يادم رفته بود من از كجا اينا را ادد كردم  ، همين باعث شد كه سر صحبت باز بشه كلي حرف بزنيم و با هم بخنديم و يادمون بيفته دوستيم  ، از خير اين برد ، دوباره دوستيامون تازه شد .  

 

_ اون كليپ كاريكاتوري بعد بازي را ديديد ؟ خيلي چيزي جالبي بود ، هم جالب ، هم بامزه ، هم خنده دار ، و هم كلي چيزايه ديگه .

 

_ نصرتي اگه اون گلو نمي زد تا صبح به خاطر اون توپي كه خورد به تيرك دروازه خواب نداشت ، تو بازي قبلي رحمان رضايي گل زد و تو اين بازي جانشينش نصرتي .

 

_ 28 سال پيش ، زمان مهاجراني ، همين موقع ها _ ما كه نبوديم اما اون طوري كه خونديم و شنيديم _ علي پروين پاس گل داده و غفور جهاني گل زده تا جواز حضور توي جام جهاني آرژانتين را پيدا كنيم .

8 سال پيش هم ، زمان وي يرا علي دايي پاس گل داد و خداد عزيزي گل زد تا جواز حضور توي جام جهاني  را پيدا كنيم .

امروز هم كه نوبته برانكو بود ، فري پاس گل داد و نصرتي تمومش كرد تا يه راست بريم آلمان .

 

_ وسط بازي زهره زنگ زده خونه ي ما  ، حالا اين حرف ميزنه و من اصلا حواسم به حرفاش نيست و توي بازي سير مي كنم  ، اصلا نمي فهميدم چي ميگه فقط بعضي وقتا مي گفتم آره ، نه ، حق با توئه ، درسته ، حالا نمي دونم چي را درست اعلام كردم و با چي مخالفت كردم و در مورد چي حق را به زهره دادم  ، فردا بايد بهش زنگ بزنم بگم ، ديروز هر چي گفتم پرت و پلا بود ، يه بار ديگه بگو ديروز چي گفتي من بگم نظرم را .

همون موقعي هم كه داشتم باهاش حرف مي زدم _ يا به عبارت بهتر بازي را نيگا مي كردم و چرت و پرت بهش تحويل مي دادم  _ برگشت گفت نمره ي رياضيت نفهميدي چند شد ؟ همون موقع هم مهدوي كيا پا به تو شد و من نيم خيز شده بودم كه ببينم مهدي چي كار مي كنه ، برا همين برگشتم گفتم نه هنوز مهدوي كيا را نديدم  ، ديدم يه لحظه زهره صداش قطع شد و بعد برگشت گفت الي ؟ گفتم هان ؟ گفت كي را نديدي ؟ تازه يادم افتاد چه سوتي عظيمي دادم  و به جاي محمدي تبار معلم رياضيمون گفتم مهدوي كيا  ، گفتم هيچي بابا ، يه لحظه قاطي پاتي شد شرمنده  ، زد زير خنده گفت حالا مهدوي كيا را ديدي برا ما هم ازش امضا بگير ، من مزاحمت نميشم ، انگاري خيلي تو فوتبال غرقي ، دوباره مزاحمت ميشم ، گفتم باشه ، و خداحافظي كردم ، حالا بايد برم و بهش بگم هيچي از حرفاش سر در نياوردم تا دوباره برام توضيح بده .

 

_ امروز فاطي غصه دار زنگ زده ميگه الي مودمم سوخت  ، گفتم اولا خدا را شكر  ، دوما اين واقعه ي اسفبار و مصيبت عظيم را تسليت عرض مي كنم  ، ايشالا غم آخرت باشه ، گفت گمشو  ، گفتم ناراحتي نداره كه ، بيا مودمت را بذار بغل مانيتور من دوتايي بشينيم با هم عزاداري كنيم .

 

_ از ديروز تا حالا همه به ما ميگن اين مطلب هايي كه دو روزه اول پستت ميذاري قضيه اش چيه ؟ بابا هيچي به خدا ، يعني به ما نمياد يه روز به جاي خزعبلات گفتن بچسبيم به حرفاي حسابي ؟ به ما نمياد دو كلمه حرف حساب بزنيم ؟ به ما نمي خوره يه كمي هم عين آدميزاد حرف بزنيم ؟ مگه ما چيمون از بقيه كمتره ؟  

 

تا بعد  

 



+ Thu 9 Jun 2005 - 1:35 AM -   - 






 

سلام

 

............. در ادامه ي حرفاي ديروز اينا به ذهنم رسيد كه الانه كاراي بعضيا خيلي جالب شده ، قلباشونم جالب تر ، دل نيست كه لا مصب ، كردنش كاروانسرا شاه عباس ، توش را حجره حجره كردن ، هر كي را نشوندن يه جاش ، هر چند وقت يه بار يكي مياد تو ، يكي ميره ، كسي اون تو موندگار نيست ، كه كاروانسرا جاي موندن نيست ، كاروانسرا جاي گذشتنه ، شايد يكي يه روز توش موندگار بود ، يكي يه هفته ، يكي يه ماه ، يكي هم چند سال ، اما عاقبت ميره ، كه كاروانسرا جاي موندن نيست ، اگه طرف بخواد ، كسي را تو دلش موندگار كنه ، بايد اين كاروانسراي قديمي را خراب كنه ، بايد بريزتش زمين ، بايد دلش را از نو بسازه ، ايندفعه كه خواست بسازه ، به جاي كاروانسرا ، يه اتاقي ، آلونكي ، كلبه اي ، چيزي بزنه ، كليدش را دربست بذاره در اختيار طرف ، كه اگه نكنه طرف رفته ، كه كاروانسرا جاي موندن نيست ، بايد كاري كنه كه طرف تو قلبش موندگار بشه ، آدم تو كاروانسرا كه نمي تونه بمونه ، كه كاروانسرا جاي موندن نيست ...................

 

_ باد گرم خرداد ماه دل تنگي مي وزه يا اين كه مشكل از منه ؟ آدم وقتي اين حس بهش دست ميده كه برا ديگران خسته كننده شده چه بايد بكنه ؟

 

_ چند روز پيش دوست مامانم بار كاري اومده بود خونه ما ، يه لحظه مامانم از اتاقم رفت بيرون ، خانومه : خب امتحاناتونم تموم شد ديگه ، گفتم نه خيلي مونده تا 25 امتحان داريم  ، گفت : راهنمايي هستي ديگه ؟ گفتم نه دبيرستاني  ، گفت : پس هم سن و سال پسر مني ، مثل اون داري آماده ميشي برا تعيين رشته  ، گفتم با اجازه تون من پارسال تعيين رشته را كردم ، فكر نمي كنم ديگه امسال نيازي باشه دوباره تعيين كنيم  ، گفت : مگه تو دومي ؟ گفتم با اجازه تون  ، گفت اصلا بهت نمياد ، اول دبيرستانم به زور بهت مياد چه برسه به دوم  ، چقدر كوچولو موندي  ، گفتم چه كنيم جبر روزگاره ديگه .

از اين به بعد ديگه تو اولين ملاقات هام با ديگران ، اولين حرفي كه بايد بزنم اينه كه بگم من دوم دبيرستانم ها راهنمايي نيستم  ، خير سرم گنده شدم ، حالا فكر نكنين مثل اين دخترهايي هستم كه تا بهشون ميگي كوچولو ، بچه ، زود بهشون برمي خوره ، والا همه به ما ميگن بچه اي ، خودمونم ميگيم كوكچولوئيم ، حرفي هم نيست .

 

_ فردا بازي داريم ، اگه ببريم كه بليط جام جهاني را گذاشتيم تو جيبمون ، اگه نبريم هم كه به سختي ميشه بليطه را گرفت ، به نظر من باخت به بحرين فاجعه است ، نگيد اين حرفا چيه و فوتبال برد و باخت داره و نبايد اينقدر بزرگش كرد و اينا  ، اين حرفا به درد بعد بازي مي خوره كه باختي و مي خواي دل خودت را الكي خوش كني  ، اگه فردا بازنده ي بازي باشيم ، ژاپن به راحتي نمياد به ما امتياز بده ، اون وقت كار گره مي خوره ، پس همون ، باخت به بحرين فاجعه است .

 

_ اميرووو سه روزه كم پيدا شده  ، ديگه اينجا هم كه نمياد ، به قول گلي نمياد انگشت بكنيم تو چمشاش بهش بخنديم  ، يا زيادي انگشت زديم تو چمشاش ديگه نمي تونه بشينه پشت مانيتور  ، يا قهر كرده .

 

_ از ديروز تا حالا شونصد نفر اومدن به ما گفتن چرا اين ملينا اينقدر بي تربيته ، اينا چيه تو وبلاگش مي نويسه ؟  بابا جان من آخه چه بدونم ، ملينا همينه ، دهنش چاك و بست درست و حسابي نداره  ، مگه من سخنگو و مدير روابط عمومي ملينام آخه  ، بريد اين حرفا را به خودش بزنين ، بهش بگين چرت و پرت كمتر بنويسه ، ما هر چي بهش گفتيم گوش نداد ، خودتون بريد بگيد ، شايد به حرفتون گوش داد .

 

_ امروز چمشم خورد به اين شعره ، بار شب نازكم  خوبه :

 

آن سفركرده كه صد قافله دل همراه اوست

هر كجا  هست  خدايا  به  سلامت  دارش

 

تا بعد   



+ Wed 8 Jun 2005 - 0:45 AM -   - 






سلام

 

مي دونيد ؛ شب نازكم رفت دنبال عقشولي خودش بگرده ، شب نازك معتقد بود تو اين دنيا هر كس يه نيمه گم شده اي داره كه بايد بگرده و پيداش كنه ، كاري نداريم كه حرفاش چقدر درسته ، ولي شب نازكم رفت كه عقشولي خودش را ، نيمه ي گم شده ي خودش را پيدا كنه ، تمام دنياش را گذاشت و رفت تا كسي را پيدا كنه كه قلبش براش تالاپ تولوپ بزنه ، بار اين ميگم تمام دنياش كه بهم مي گفت الي ؛ تو تمام دنياي مني ، حاضر شد تمام دنياش را بذاره و بره ، تمام دنياش را گذاشت زمين و پشت كرد بهش و رفت كه رفت . 

اما قلبا كه بار هميشه نميزنن ، هر قلبي بالاخره يه روزي از حركت وايميسه ، هر قلبي بالاخره يه روزي از تالاپ و تولوپ ميافته ، اون وقته كه اونايي كه دنياشون را گذاشته بودن و رفته بودن پي قلب ، تهنا ميشن و ديگه قلبي بارشون نخواهد زد ، اون وقت برمي گردن ، برمي گردن تا دنياشون را دوباره از رو زمين بردارن و با خودشون ببرن ، برمي گردن تا دوباره با دنياشون باشن ، اما ممكنه يه وقتي برگردن كه ديگه دنيايي نباشه ، وقتي كه كار از كار گذشته ، ممكنه وقتي برگشتن ببينن ، دنياشون نيست ، وقتي پرس و جو كنن ببينن ، اينقدر دنياشون تهنايي كشيده و غصه خورده كه يه رهگذر دستش را گرفته و از رو زمين بلندش كرده و با خودش برده ، ممكنه يه روزي برگردن ، كه دنياشون ديگه برا خودش دنيايي داشته باشه ، وقتي برگردن كه ديگه دنياشون نخواد برگرده ، دلش نخواد چيزايي را كه به دست آورده از دست بده .

فكر مي كنين دنياشون حق داره ديگه برنگرده و به راهي كه داره ميره ادامه بده و به خاطر اونا دور نزنه ؟ اگه نه ، پس چرا اونا حق داشتن دنياشون را پشت سر بزارن و برن دنبال يه راه ديگه و حاضر نشدن به خاطر دنياشون از خودشون بگذرن ؟ اينجا حق با كيه ؟  اينجا دنياشون بايد چي كار كنه ؟ از خودش بگذره يا از اونا ؟ اگه از اونا بگذره بي معرفت نيست ؟ اگه از خودش بگذره به خودش ظلم نكرده ؟ اونا كه يه زماني از دنياشون گذشتن و رفتن بي معرفت نيستن ؟ اونا به دنياشون ظلم نكردن ؟ اينجا چي به چيه ؟

مخصوصا امروز كه ديگه عشق و عاشقيا اينقدر كشكي شده كه حد نداره ، حتي زمان ليلي و مجنون هم كشكي بود ، مجنون يه آدم احمق بود ، ديوونه نبود ، چون ديوونه بودن الكي نيست لياقت مي خواد ، اما مجنون احمق بود ، فرهادم درست عين مجنون ، حماقت كه ديگه شاخ و دم نداره ، دليلم نمي خواد ، خود عاشق شدن بهترين دليل باره حماقته .................

 

_ بلاگفا را دربست در اختيار گرفتيم  ، هر چي دوست و آشنا و فاميل و قوم و خويش داشتيم ، اينجا براشون وبلاگ زديم ، داريم ترتيبي ميديم كه هم ولايتي ها هم تو ده بتونن وصل بشن به شبكه ، بعد اونا هم بيان بلاگفا وبلاگ بزنن و ديگه بشه چار ديوار اختياري  ، شيش دونگش را به نام بزنيم ، فاميلي توش بگرديم .

 

_ جديدا بابا مي خواد كسي را بلينكه : الهام فلاني را بلينك  ، عطيه مي خواد بلينكه : الهام اون وبلاگه را برام بلينك  ، فاطي مي خواد كسي را لينك بده : ليلي ميشه فلاني را بلينكي ؟  ، اميرووو مي خواد لينك بده : الي برام فلاني را لينك كن  ، اينا را عنوان كرديم كه اگه خواستين كسي را بلينكين و حس و حالش نبود يا به هر دليل ندادين ، مي تونين با اخذ وقت قبلي عنوان كنين تا اينجانب ترتيب امر بدم .  

 

_ امروز به طور كاملا اتفاقي دوباره گذارمون افتاد به امير سالار كه معرف حضورتون هست  ، رفتيم نشستيم ، يارو اون كه اونجا كار مي كنه ، رفت به پايين در شروع كرد ور رفتن گويا ايرادي داشت ، منم اين جور مواقع خل بازيم گل مي كنه  ، گفتم ااااااااااا در را بست  ، بعد وقتي اين حرف را زدم متوجه شدم خيلي بلند تر از اوني كه فكر مي كردم حرف زدم  و يارو برگشته بروبر منو نيگا مي كنه ، حالا خندم گرفته نمي دونم چي كار كنم  ، يارو بدبخت در را ول كرد پاشد رفت پي كارش  ، گذشت ، همين جوري داشتيم حرف مي زديم و مسخره بازي مي كرديم ، يارو رفت بيرون ، در همين حين ( درسته ؟ يا با ه است ؟  ) يه مگس هي دور و بر ملينا چرخ مي زد ، يه دفعه ملينا اعصابش خورد شد و گفت اه اينجا چه مديريت ضعيفي داره ، چرا يارو نمياد اينجا اين مگسا را بپرونه  ، حالا همون موقع كه داشت اين حرفا مي زد ، يارو برگشته بود تو و داشت از بغل ميز ما رد مي شد  ، چشاش بدبخت چهارتا شده بود  ، گفتم ملينا يارو مگش كش كه نيست ، ديگه اينا به اون چه ؟

 

_ ديروز مانيتورم سوخت  ، الان با چي پس كار مي كنم ؟ با مانيتور حميد  ، چقدر هم خوفه اين مانيتور ، فلته  ، اصلا تصوير تو اين يه چي ديگه است ، من تازه دارم مي فهمم رنگ وبلاگا چه ريختيه  ، بگذريم ، ديروز اين مانيتور خودمون را گذاشته بوديم وسط اتاق ، بابايي برگشت گفت الهام اينا از اين وسط بدار بزار اون گوشه   ، اومدم بگم زورم نميرسه ( تيريپ تنبلي  ) ، نمي دونم چرا ، اصلا چه طور شد ، چه جوري شد كه به جاش گفتم روم نميشه   ، خيلي سوتي خفني بود نه ؟  اصلا هيچ ربطي هم بهم نداشتن نمي دونم چه طوري اومد تو زبونم  ، حالا ديگه از ديروز تا حالا بابام تكون ميخوره ميگه : الي روت ميشه اين كار را بكني ؟ الي روت شد اون كارا كردي ؟ چه دخمل كم رويي من دارم ، الي ............ ، الي .............. ، ديگه كشت ما را ، گفتم بابا يه سوتي خير سرمون داديم ها ، اين همه ملت شب و روز سوتي ميدن ها ، حالا من يه بار سوتي دادم .  

 

تا بعد  



+ Tue 7 Jun 2005 - 0:59 AM -   - 






سلام

 

......................... تا اومدم بگيرمش ، پريد ، شپلق خورد به سقف زارپ ولو شد كف اتاق  ، پريدم بگيرمش ، از من زرنگتر بود  ، جا خالي داد با كله خوردم زمين  ، بعد كلي كشمكش رفت يه جايي قايم شد و پيداش نكردم  ، منم پتو و متكام را برداشتم و بهش گفتم بيا اتاق دربست در اختيار جنابعالي شب خوش و از اتاق زدم بيرون  ، مامانم بلند شده منو پتو به دست ديده ميگه كجا اين موقع شب ؟ ميگم مامان من تو اين خونه با عدم استقلال رو به رو شدم ، يه ملخ زپرتي لنگ دراز اگه بتونه منو از اتاقم بيرون كنه واقعا وضعيت خرابه ، ديگه تحمل نميشه كرد ، من تو اين خونه اينقدر قدرت و استقلال ندارم كه بتونم تو اتاقم حداقل حكم فرما باشم ، اين خيلي درد بزرگيه ، اين غير قابل تحمله   .......... مامانم كه از قيافه اش معلوم بود هيچي از حرفام نفهميده كه هيچ ، تازه فكر مي كنه خل هم شدم  ، ميگه خواب ديدي ؟ دوباره چي شده ؟ گفتم مادر من ، من با عدم استقلال و ضعف قدرت مواجه شدم تو ميگي خواب ديدي ؟ كاش خواب و خيال بود ، كاش رويا بود  اينجا ديگه مامان پريد وسط حرفم و گفت الهام يا درست مثل بچه آدم بگو چته نصفه شبي يا برو يه گوشه بخواب ما را هم بدخواب نكن  ، گفتم يه ملخ به چه گندگي اومده تو اتاقم نتونستم بگيرمش اونم نرفت بيرون ، حالا هم يه جايي قايم شده  ، گفت حالا شد ، مي مردي به جاي دو ساعت پرت و پلا گفتن اينا را از اول بگي ؟  تو كه از ملخ و اين جور چيزا نمي ترسيدي چي شدي ؟ گفتم نمي ترسم ولي بدم مياد شب وقتي خوابيدم بياد تو رختخوابم وول بخوره  ، گفت خب برو يه جاي ديگه بخواب امشبه را ، رفتم بالا سر باباعلي جام را ولو كردم ، سرش را بلند كرده ميگه اينجا چي كار مي كني ؟ اومدم مثل مامان براش داستان سرايي كنم ، ديدم باباعلي گيج ميشه تا صبح بيچاره خوابش نمي بره ، خوابشم ببره كابوس مي بينه اين شد كه بي خيالش شدم  ، فقط گفتم هيچي بابا يه ملخ منو از اتاقم بيرون كرد اومدم اينجا بخوابم ، گفت تو كه نمي ترسيدي ؟ دختر من كه نبايد از يه ملخ زپرتي بترسه  ، گفتم نمي ترسم ولي خوشم نمياد شب بياد تو رختخوابم ، گفت آهان گرفت خوابيد .

ديشب دوباره سر و كله اش پيدا شد  ، ايندفعه بازم پشت كامپيوتر بودم ، كاريش نداشتم فقط هي بر مي گشتم نيگاش مي كردم كه ببينم كجا ميره ، يه دفعه سر برگردوندم ديدم سر جاش نيست  ، هي شروع كردم دنبالش چرخيدن ديدم نشسته رو تخت عطيه داره درست ميره روي دستش  ، اگه مي رفت رو دست عطيه بدبخت بوديم ، عطيه حتي از مورچه هم مي ترسه ، ديگه اگه اين ملخ احمق با اون پاهاش زشتش مي رفت رو دستش و بيدارش مي كرد تا يه ماه بچه خواب و خوراك نداشت ، منم هول شدم داد زدم آيييييييييييييييييي ، نرو ، عطيه ، با صداي داد و فرياد من يه دفعه همه اهالي خونه ريختن تو اتاق  ، جالب اينجا بود كه عطيه اصلا تكون هم نخورد  ، با تلاش هاي خستگي ناپذير باباعلي ملخه را از خونه بيرون كرديم  ، ولي چيزي كه برا من ايجاد سوال كرده اينه كه بچه كه بودم وقتي مي رفتيم آهو ، ملخ ها و جير جيرك ها و سوسك ها و .... از دست من و حميد روز خوش نداشتن ، اينقدر تر و فرز و با سرعت اينا را مي گرفتيم كه خود ملخ كه اون همه سريعه ميموند توش  ، اما حالا يه ملخ زپرتي احمق را نتونستم بگيرم ، چي به سرم اومده ؟

 

نصف داستان را اين اميرو نامرد اومد تو كامنت قبلي گذاشت  ، مثلا مي خواست تلافي محكوميتش را بكنه ، اما مهم جزئيات داستان و صحنه هاش بود كه اميرو از گفتنش عاجز بود  ، هاهاها ، تازه من داستان را خيلي خشنگ تر تعريف كردم ، اميرو بدجنس هم بلد نبود تعريف كنه .  

گلي جونم هم خيلي خشنگ داستان را تموم كرده بود و آخرش را بامزه گفته بود ولي حيف داستان به اون خشنگي و خوب و خوشي كه اون گفت تموم نشد .

داستان گلي جونم مثل فيلم هاي باليوودي با جشن و مشن و چيزاي خوب تموم شد ، فقط اينو كم داشت كه مثلا من بفهمم ملخه برادر دوقلوي منه كه بچه بودم گمش كردم  وگرنه آخر فيلم هندي بود  ، اما داستاني كه ما تمومش كرديم آخرش عين فيلم هاي هاليوودي بعد از كلي تعقيب و گريز و مصيبت يه قهرمان  _باباعلي_ پيدا شد و مردم شهر را از چنگال بدمن ماجرا _ملخ_ نجات داد .  

اين اميرو هم اصلا نمي تونه فيلم نامه نويس بشه ، چون فيلم نامه مردم را مي دزده . 

 

_ بالاخره به اصرار زياد عطيه براش وبلاگ زديم  _ همين جينگيلي كه اين بغله _ همين حالا باهاتون اتمام حجت مي كنم ميايين اينجا به عطيه هم سر مي زنين مطلبش را مي خونين ، برا من كامنت نذاشتين هم نذاشتين مکشلي نيست ولي برا عطيه حتمي حتمي كامنت مي ذارين ، بچم كامنت هاش زياد بشه ذوق كنه ، پس چي شد ؟ " بايد " بريد تو وبلاگ عطيه مطلبش را خشنگ بخونيد بهدشم بارش كامنت بذارين ، شد ؟

من نمي تونم بگم براش ، هميشه خدا هم ميگم بارش يا به جاي برام ميگم بارم ، يا بارت ، پس عيب و ايراد نگيريد .

 

تا بعد  



+ Mon 6 Jun 2005 - 0:42 AM -   - 






سلام

 

ديشب حدوداي ساعت 2 نصفه شب داشتم نت گردي مي كردم  ، همه خواب ، فقط صداي جيرجيرك ها از بيرون شنيده مي شد ، ما هم در كمال آرامش پامون را انداخته بوديم رو پامون و با خيال راحت لم داده بوديم و تو نت چرخ مي خورديم  ، تو همين گير و دار يه دفعه يه چيزي ويييييييييييييييييييييژ از جلوي چشام رد شد و خورد به ديوار و افتاد پشت ميز كامپيوتر  ، اي واي من اين ديگه چي بود نصفه شبي ؟ امنيت جونيمونم ديگه حسابي به خطر افتاده ، بايد زودتر قضيه ي اين محافظ شخصيمون را دنبال كنيم  ، اينجوري نميشه ، همينجوري كه تو فكر اين پرت و پلا ها بودم اصلا يادم رفت كه يه چيزي اومده تو اتاق و دوباره سرگرم كارام شدم  ، چند دقيقه بعد يه صداي تق اومد و شپلق يه چيزي افتاد درست جلوي من رو ميز  ، اينقدر اين حركت ناگهاني رخ داد و ما را غافلگير كرد كه نزديك بود از روي صندلي پرت شم پايين  ، با كمي دقت متوجه شديم عامل اين سر و صدا ها هم يه ملخ از خدا بي خبره  ، حالا من حسابي كفري شدم كه يه ملخ زپرتي تونسته منو تا اين حد بترسونه  ، اومدم بگيرمش كه يه دفعه پريد و رفت ته اتاق تو تاريكي قايم شد ، منم بي خيالش شدم گفتم وللش ، چند دقيقه بعد ديدم نه خير ، ملخ مزبور بناي ناسازگاري گذاشته ، ته اتاق داره برا خودش جولون ميده و هي با كوبيدن خودش به كمد صدا درست مي كنه  ، گفتم اول به وسيله ي گفت گوي تمدن ها و از طريق گفتمان مشكل را حل كنيم  خطاب به ملخ مزبور گفتيم : ملخ جان ، عزيز دلم ، بيا با زبون خوش برو بيرون ، نزار كار به جاهاي باريك بكشه  ، اما ملخ خان نه تنها بيرون نرفت كه با بي شرمي تمام سر و صداش را بيشتر كرد  ، من نيز پيشنهاد دوستانه ام را تا دو بار ديگه تكرار كردم  ، وقتي ديدم ملخه اينقدر وقيحه كه هيچ رقمه حاضر به مذاكره نيست  ، گفتم ديگه هر چي ديدي از چمش خودت ديدي  ، بهت هشدار دادم  ، پا شدم برم با كمال خشونت ملخه را بيرون كنم ،  

ادامه دارد ............................ ( چه چيزي در انتظار ملخ بي نوا به سر مي برد ؟ چه خواهد شد ؟ آيا ملخ كشته خواهد شد ؟ آيا الهام او را خواهد بخشيد ؟ چه كسي پيروز مي شود ؟ ادامه ي اين برنامه ي مهيج را فردا ببينيد  ) اينا بازار گرمي بود پاشيد بريد فردا بياييد باقيش را بخونيد

 

_ بالاخره با شانس و اقبال و دعا و چه و چه و چه قهرمان فوتسال آسيا هم شديم ، واقعا نقش ژاپن در اين قهرماني قابل توجه است ، سال به سال دريغ از پارسال .............

 

 



+ Sun 5 Jun 2005 - 1:11 AM -   - 






سلام

 

دو روز غيبت داشتم ، اين دو روز كه نبودم مي خواستم به خودم ثابت كنم بدون اين دستگاه لعنتي ، صداي گوش خراش مودم ، ياهو مسنجر ، وبلاگ و وب گردي هم مي تونم زندگي كنم ، مي خواستم ببينم چقدر مي تونم كانكت نشم ، نتيجه چي شد ؟ بايد اعتراف كنم ميشه زندگي كرد ، اما اينقدر زندگي كسل و بي سوژه است كه خودتم حوصلت سر ميره ، چقدر دووم آوردم ؟ من مي تونستم بيشتر هم نت نيام ، اما امروز بابايي گفت بيا بشين لينك هاي وبلاگ منو درست كن و يه سروساموني بهشون بده ، نشستن همان و فراموشي قول و قرار همان ، دوباره برگشتيم .

يه نكته اي كه مشاهده ميشه اينه كه هيچ كس نپرسيد كجايي ؟ كجا رفتي ؟ آخه وبلاگي كه هر روز خدا به روز ميشه وقتي دو روز پشت سر هم بخوابه نبايد تعجب كرد ؟ كسي متوجه شد من دو روز نبودم ؟

خيلي مسخره است كه هيچ كس نبودت را متوجه نشه ، مسخره ؟ نه مسخره نيست ، اسفناكه ، واقعا آدم بايد به حال خودش متاسف باشه كه بودنش اينقدر اهميت نداره كه با نبودش تفاوتي داشته باشه .

ولي اصلا مهم نيست ، برا من يكي تو اين دنيا فقط خودم مهمم و خودم ، خودخواهم ؟ آره همه همينو ميگن ، خب آدم وقتي مي بينه كسي تحويلش نمي گيره ، خودش موظفه اين امر خطير را به عهده بگيره .

چرخ اين وبلاگ مثل سابق خواهد چرخيد ، چه سراغي ازش بگيرن چه نگيرن ، چه بخوننش چه نخونن ، چه كامنت نداشته باشه و چه شونصد تا داشته باشه .

 

_ ياد و خاطره ي بزرگ مرد تاريخ ، امام خميني گرامي باد

 

جنگل به سينه وسركوبد با ياد روي تو آشفته

                   دريا به ضجه تورا مي خواند ، آه اي قصيده ي ناگفته

آن شب كه خاطره ات راباد از ذهن آينه مي روبيد

                   ديدم كه عكس تو را  جنگل بر لوح خاطره  مي كوبيد

فردا  چو  فصل  بهار  آيد ، آه اي  پرنده سبز آواز

                   بازآ ، كه با تو ، شكفتن را فصلي  دوباره كنيم آغاز

پيغام  سبز  تو  را  دارد   اينك  تمام  غزل  هامان

                   با  ياد  سبز  تو  مي رويد  گل هاي طبع  شكوفامان

از  انزواي  زمين  رفتي  تا  منتهاي  شكوفايي

                   دنيا  براي  تو  كوچك  بود ،  آه اي  پرنده ي  دريايي

فاطمه راكعي

 

اگر زمانه طوري بود كه ستم و جوري هم در مدت زندگي اش اتفاق نمي افتاد تا او در برابرش بايستد ، باز هم همين انساني بود كه بود ... كه هست . پر از خوبي هايي كه هركدام از ما مي دانيم براي داشتن هر كدامشان در وجودمان كلي عرضه بايد داشته باشيم . وسوسه هايي به سراغش آمدند و پس زده شدند كه خيلي از ما اسير آنهاييم . ( احمد جبل عاملي _ سروش جوان )

 

فكر مي كنم هركدوم از خوبي هاش براي اين كه دوستش داشته باشم دليل قرص و محكميه .

 

 

سوال : _  فرشته برگشته ميگه : ايل داره ، در اينجا منظور از ايل چيست ؟

 

الف . ايلات و عشاير و اينا

ب . مي خواسته بگه بيل

‍ج . فرشته يه چرتي گفته به ما چه

د . گزينه ج صحيح است

 

فعلا روش فكر كنين تا بهش جواب بديم .

 

برد : _ بازي را هم كه حتما همتون ديديد ، همچين بازي دل چسبي نبود ، يعني ميشه گفت بچسب نبود ، ولي خب مهم اينه كه برديم ، حالا بازي روز چهارشنبه مهمه اونم ببريم ديگه همه چي تمومه .

 

پاسخ نامه : _ هنوزم نتونستين حدس بزنين منظورش چي بوده ؟ اون چهارتا گزينه را ول كنين انحرافي ان ، با اين وضعيتي كه شما دارين عمرا تا شونصد سال ديگه هم نمي تونين حدس بزنين .

فرشته مي خواست بگه مرض داره برگشته ميگه ايل داره ، حال كرديد ؟ اين بچه داره از همين الان خودش را آماده مي كنه برا امتحان آخر كه زبان خارجكي باشه ، فرشته جان خدا قوت .

 

تذكر نامه : _ شومايي كه مي خواي الميك حدسيات شركت كني ، بايد از اين حدسا كار كني ، اگرنه فكر مدال طلا را از سرت بيرون كن .

 

 تشكر نامه : _ از همه كساني كه تفلد ماماني را تبريك گفتن و نگفتن متشكريم ، از اونايي كه نگفتن چرا متشكريم ؟ خب مي خواستن بگن يادشون رفته  ، دست و پنجه تون درد نكنه .

 

 تا بعد  



+ Sat 4 Jun 2005 - 1:29 AM -   - 






سلام

 

همه اينا را يه بار نوشتم همش پاك شد  مجبور شدم دوباره بنويسم  ، ببينيد چقدر همتم بالاست  ، پس شما هم يه خورده همت و حوصله تون را زياد كنيد و بشينيد بخونيد و بهونه نياريد كه زياده و اينا ، من كه دو بار نوشتم هيچي نگفتم شما كه فقط مي خوايد يه بار بخونيد ، من بهونه حال ندارم و زياده و حوصله نمي كنم و اينا را قبول ندارم ، مي شينيد عين بچه آدم مي خونيد ، صداتونم در نمياد ، تنبلي هم حدي داره ، اه ، آدم را كفري مي كنيد ، شد ؟

 

امروز باباعلي حالش بد شد  ، مامان زنگ زد بابايي از اداره اومد و زنگ زدن به جمشيد و برداشتن بردنش دكتر  ، من تو اتاق نشسته بودم درس مي خوندم كه ديدم يه صداي ناجوري اومد  ، فكر كردم عطيه رو تختش داره بالا و پايين مي پره و خورده به در و صدا درست كرده  ، اما ديدم مامان بزرگم هي داره داد ميزنه علي ؟ علي ؟ گفتم وا چي شده ؟ البته بازم گفتم چيزي نيست چون مامان بزرگم يه جورايي ترسو است و هر چيزي ميشه زود شلوغش مي كنه  ، فكر كردم از اون صدا ترسيده اما ديدم كار داره بيخ پيدا مي كنه ، مامان بزرگم هي داره داد ميزنه عطيه ، اعظم خانم ، گفتم اين دفعه انگاري خيلي ترسيده  ، مامانم و عطيه اومدن ببينن چي شده كه ديدن باباعلي همون جور كه داشته صبحونه مي خورده يه دفعه از حال رفته و خورده به در  ، حالا اينا همه با هم هل كردن ، مامانم هي ميگه اون تلفن را بيار زنگ بزنم به بابات ، شلوغ كرده بودن حسابي ، بابا اومد و برداشتن بردنش ، وقتي رفتن و من دوباره صحنه ها را بازسازي كردم كلي خندم گرفت ، اين جور مواقع آدم يه كارايي مي كنه و يه چيزايي ميشه كه مي ميري از خنده .

اين جور مواقع درسته كه نبايد خنديد و بده اما خب چه ميشه كرد آدم خنده اش مي گيره ديگه ، چند سال پيش هم مامان بزرگم تو خونه سكته كرد ، همه اقوام و آشنايان ريخته بودن خونه ما  ، جوري شلوغ بود كه حتي جا نبود دكتر آژانس بدبخت بره تو اتاق بالا سر مامان بزرگم  ، هي همه را از اتاق بيرون مي كردن دوباره بقيه مي رفتن تو  ، اونشب من خيلي خنديدم ، درسته كه كار درستي نبود آدم تو اون وضعيت نبايد بخنده ، اينا را خودم مي دونم اما اين جور مواقع اينقدر اتفاقاي خنده دار ميافته كه نميشه واقعا جلو خودت را بگيري ، من اون شب فقط يه گوشه وايساده بودم و به تاتري كه اينا درست كرده بودن مي خنديدم ، اصلا هم نمي تونستم جلوي خنده ام را بگيرم ، بعده ها كه نشستم و برا همين تعريف كردم كه اون شب چيا ديدم و چيا شنيدم همه از خنده غش كردن ، مي گفتن تو چه جوري اين چيزا را اون شب متوجه شدي ؟ گفتم خب همتون هل بوديد و خودتون را اين ور و اون ور مي زدين اما من فقط نيگا مي كردم .

 

امروز مامانم اينا كه رفتن زنگ زدن به زن عموم تا بياد پيش ما ، اين زن عموم اين جور مواقع كه مياد خونه ما آخ حرص منو در مياره ، از در كه مياد تو شروع مي كنه غرغر كردن ، بعد به همه چي سر ميزنه و بعضي اوقات هم فوضولي مي كنه ، امروز اومده از در كه اومده تو طبق روال هميشه شروع كرده به غرغر ، بعد رفته تو اتاق ، دنبالش رفتم مي بينم داره كتاباي من را جمع مي كنه  ، ميگم آخه تو به اونا چي كار داري ؟ ولشون كن ، ميگه اينجا نامرتبه ، ميگم باشه تو ول كن من خودم درستش مي كنم ، حالا هي گير داده مامانت چي مي خواست بزاره من درست كنم ؟ گفتم بابا جان مامان من ساعت 9 صبح خودشم هنوز تصميم نگرفته چي قراره بار ناهار بزاره ، آخه من چميدونم  ، از اين جا به بعدش شروع كرد به اظهار فضل و دكتري در مورد مريضي باباعلي ، كلي سر ما را خورد و گفت كه باباعلي چون حموم بوده گرماي حموم گرفته اش برا همين مريض شده ، دو ساعت هم داد سخنراني گذاشته ، خدا را شكر مامانم اينا زود برگشتن .

البته من اين زن عموم را خيلي دوست دارم ، با اين كه اين كارا را مي كنه و آدم را حرص ميده اما دلش صاف صافه و همه ي كاراش هم از روي نيت خيره .

اين زن عموم ما را از بيمارستان آورده ، حالا بماند كه چه كار كرده كه ما را مفتي مرخص كردن بعدا ميگيم كلي بخندين  _ برا همينه كه اينقدر مفت خوريم ، به قول فاطي طناب مفت گير بياريم خودمون را دار مي زنيم  _ ايشون موقع بيرون اومدن از در بيمارستان پاشون گير مي كنه به پل جلوي بيمارستان و نزديك بوده ما را بكوبونه زمين  ، البته من فكر مي كنم اين قسمت تاريخ مورد دستبرد و تجاوز قرار گرفته و زن عموم واقعا ما را كوبونده زمين  ، آخه من عقلم يه خورده مكشل داره و خل و چلم ، برا همين احتمال ميدم ما را كوبانده اند زمين اونم با مخ .

 

تفلد تفلد تفلدت مبارك ، مبارك مبارك تفلدت مبارك بيا شمع ها را فوت كن تا صد و بيست سال زنده باشي _ افتاده تو دهنم اين صد و بيست سال ديشب هم به يه نفر گفتم مي خوام صد و بيست سال عمر كنم ، به همه هم ميگم صد و بيست سال عمر كنين ، اينجوري فكر كنم اون سال همه ي آدماي روي كره زمين يه دفعه با هم بيافتن بميرن  _ امروز تفلد ماماني بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود  ، به زحمت يه ماهه دارم پول جمع مي كنم تا كادو بخرم ، آخر سر جمع شد و رفتم خريدم ، قربون ماماني گلم برم ، تفلدش مبارك ، خيلي ماماني خوفيه ، عقشوليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي منه .

 

فكر نكنين اين چيزا را مي نويسم شب ناز را فراموش كردم ، نخير ، اين كارا را مي كنم كه نبودش را كمتر احساس كنم و اوضاع روحيم دوباره قاراشميش نشه  ، ولي با همه اين احوال همه ي اينا ظاهره و باطن يه چيز ديگه  ، هر كاري مي كنم كارا و قيافه اش از جلو چشمم كنار نميره  ، صداش مدام تو گوشم مي پيچه ، بعضي وقتا اينقدر اين صدا واضحه كه برمي گردم و پشت سرم را نيگا مي كنم ، شك مي كنم كه واقعا شنيدم كه گفت بيا بريم بازي يا فقط خواب و خيال بوده ، جديدا هر صدايي ، صداي اونه و هر قيافه اي قيافه اون ، شده تو خيابون يه دفعه مي بينمش و فكر مي كنم داره دنبال منه ، ذوق مي كنم و ميرم طرفش اما مي فهمم اون نبوده يا اصلا كسي نبوده ، خل شدم نه ؟

 

تا بعد



+ Wed 1 Jun 2005 - 0:43 AM -   - 






سلام

 

يه جورايي ديروز تا ظهر اصلا حالم خوش نبود  ، اما ظهر به بعد نمي دونم چرا يه دفعه همه چي تغيير كرد ، حال روحيم خوب شد اما جاتون خالي زديم پامون را آش و لاش كرديم .

ظهر تو نت بودم كه يه دفعه دي سي شدم  ، قاطي كردم  ، هواس مواسم حسابي پرت شد ، اومدم صندلي را بكشم عقب ، متوجه نشدم پام كجاست ، چرخ صندلي رفت رو شصت پام  ، جاتون خاي حسابي درد گرفت  ، ناخنمون كه شيكست هيچ  ، زخم شد خون اومد هيچ  ، درد گرفت ، تا شب هم سوزش و زق زق بهش اضافه شد  ، حالا ميرم به مامانم ميگم درد مي كنه ، اينقدر بهش گفتم كه آخر سر گفت الهام بسه خودت را لوس نكن اين كه هيچي نشده ، گفتم قطع بشه اون وقت ميشه گفت چيزيش شده ؟ البته حق دارن ، اصلا به قيافه اش نمياد طوريش شده باشه ولي خب درد مي كنه .

همش تقصير اين فاطيه ، اون روز اومد خونه ما ، چپ رفت راست رفت زرت و زرت گفت امروز خيلي خكشل شدي  ، امروز خيلي خوشتيپ شدي ، امروز ال شدي ، امروز بل شدي ، امروز اينجوري شدي ، امروز اونجوري شدي ، هي گفت و گفت و گفت و ...... تا چشم خوردم  ، بس كه حسوده نمي تونه  ببينه من ازش خكشل ترم .

سر سفره داشتيم غذا مي خورديم ، به دفعه باباعلي برگشته به مامانم ميگه من تو دخترا از الهام خشگل تر نديدم  ، هيچ كدوم عين دختر من نيستن ، همشون يه عيبي دارن .  

 

امروز امتحان هندسه را عالي دادم  ، تو اين نه ماه سال تحصيلي به اين خوبي امتحان نداده بودم  ، جالب اينجاست همه از امتحانشون مي ناليدن غر از من و ملينا ، قول بهتون ميدم اگه سوالي را تو اين امتحان اشتباه نوشته باشم ، ملينا هم دقيقا مثل من همون شكلي اشتباه نوشته ، تو امتحاناي قبلي من يه سوال را بلد نبودم يه راه چرت الكي از خودم درآوردم و از اون راه رفتم ، بعد امتحان ملينا برام شرح داد كه از چه راهي رفته ديدم ايشون هم همون راه من درآوردي من را نوشته ، گفتم تو چه جوري از اون ور كلاس سوالت را مثل من غلط نوشتي ؟

 

اين كامنت هام خيلي بامزه شده فقط گلي جونم  مياد اينجا و كلي برام مي نويسه  ، اينقده هم بامزه مي نويسه كه آدم اصلا از خوندن حرفاش سير نميشه ، كلي كامنت ميذاره اونم زياد زياد ، كلي به ما حال ميده .

 

شب نازكم _ خودم سابق _ هيچ خبري ازش نيست ، ديشب كلي بهش فكر كردم ، دلم گرفت ، آخه دو شبه نيست كه موقع خواب موهام را ناز بكنه و تو گوشم برام زمزمه كنه و بگه دوست دارم گاهي اوقات هم برام قصه بگه تا كم كم خوابم بره ، شبا دلم خوابش نميره ، هي بهونه مي گيره ، هي ميگه شب ناز كي بر مي گرده ؟ نمي دونم بايد بهش چي بگم ؟ بگم كي آخه ؟ وقتي خودمم هيچ خبري ندارم ، فقط ميگم زود زود ، خيلي زود ، اينقدر بهش گفتم زود زود كه خودم هم داره باورم ميشه ، كاش زود زود برگرده ، هنوز دو روز از رفتنش نگذشته دلم داره هي غصه مي خوره و مي شينه ياد اون روزا ميافته و همش آه مي كشه ، اگه زودتر برنگرده دلكم مريض ميشه ، شب نازكم ؟ ديگه نمياي اينجا را بخوني ؟ اگه اينا را هنوزم مي خوني ، ببين كه نبودت چقدر سخته ، برگرد ، زودتر برگرد ، برگرد تا همه چي دوباره خكشل بشه .

 

زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت . خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه ام بگذارم و قلبم باشد .

حالا هر وقت كه روحم يخ مي كند ، سنگ آتشينم سرد مي شود ، و تنها سنگش باقي مي ماند ، و هر وقت كه عاشقم ، سنگ آتشينم گر مي گيرد و تنها آتش اش مي ماند .

مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش .

مرا ببخش كه در سينه ام سنگي آتشين است .

عرفان نظرآهاري _ چلچراغ

 

شب نازكم هميشه مي گفت تو قلبت از سنگه ، هر وقت بهش دست ميزنم يخ يخه ، بعد مي گرفت تو دستاش و هي بهش ها مي كرد و مي گفت كاش يه ذره گرم مي شد ، و حسرت مي خورد كه چرا گرم نميشه و همش فكر مي كرد چه جوري ميشه گرمش كرد ، بعد تميزش مي كرد و دوباره ميذاشت سر جاش ، اگه برگرده قول ميدم قلبم يه پارچه آتيش بشه براش ، فقط برگرده .

 

تا بعد  



+ Mon 30 May 2005 - 11:48 PM -   - 






سلام

 

نمي دونم چرا هم فكر مي كنن كه خودم بخشي از وجود منه ، همه به اين اشتباه افتادن كه خودم يه نيمه ي ديگه منه ، خودم از من مجزا است ، با من فرق داره ، اون برا خودشه و من برا خودم ، ولي نه ميشه ما دوتا را از هم جدا دونست ، نه به هم پيوسته ، اون از من جداست ولي اينقدر بهم نزديكه و اينقدر مثل منه و نبودش را نمي تونم تحمل كنم كه بهش ميگم خودم ، تو پست قبلي نوشتم كه بدون اون يه آدم نصفه نيمه شدم ، به خاطر اين كه حس مي كنم بدون اون يه چيزي كمه ، حس مي كنم بدون اون يه خلا وجود داره ، اما اون من نيستم .

خودم را يه بعد از ظهر بهاري پيداش كردم ، نه من پيداش نكردم ، اون منو پيدا كرد ، شش هفت ساله كه بودم ، بابابزرگم منو هرهفته مي برد پارك ، تو پارك هم تنهايي بازي مي كردم ، خيلي كم پيش ميومد برا خودم دوستي پيدا كنم ، خيلي كم پيش ميومد با كسي اخت بشم ، از بازي هاي دسته جمعي خوشم نميومد ، تنها بازي كردن برام يه مزه ي ديگه اي داشت ، استعدادي كه من تو تنها بازي كردن را داشتم هيچ بچه اي تو دنيا نداره ، خوب بلد بودم چه طوري سر خودم را گرم كنم ، خب از موضوع پرت شديم ، داشتم مي گفتم ، خودم منو يه پنج شنبه بهاري دم دماي غروب پيدا كرد ، داشتم مثل هميشه تنهايي تو پارك بازي مي كردم كه اومد طرفم ، دستم را گرفت و گفت با هم بازي كنيم ؟ ، هيچ سوالي از هم نپرسيديم ، تا موقع رفتن فقط بازي كرديم ، اين اولين بار بود كه از بازي با يه هم سن و سال خودم بي نهايت لذت مي بردم ، ، تمام اون ساعت هايي كه با هم بازي كرديم يه كلمه هم حرف نزديم ، تو سكوت بازي كرديم ، هردومون از اين سكوت و بازي لذت برديم موقع رفتن ، دلم نميومد ازش جدا بشم ، بهش نگاه كردم ، بعد اون نگاه ديگه از هم جدا نشديم .

خودم هم اسم داره مثل همه ، اينجا من بهش ميگم خودم ولي خودم من اسمش شب نازه ، از اون روز بهاري ديگه با هم بوديم ، هيچ جا تنهام نذاشت ، هر جا مي رفتم اونم باهام بود ، هركاري مي كردم اونم باهام بود ، اونقدر بهش عادت كرده بودم كه حس نمي كردم از من جداست ، با هم يكي شده بوديم .

نمي دونم از كجا اومد ، اصلا چه جوري اومد ، مال كجا هست ، اون روز تك و تهنا وسط پارك چي كار مي كرد ، هيچ وقت ازش نپرسيدم ، فقط مي دونستم ، شب ناز من ، مثل خودم تهنا بود ، اينقدر تهنايي كشيده بود كه اون روز تا منو ديده بود حس كرده بود مثل خودشم ، برا همين اومده بود سراغم .

ديروز هم كه اينقدر دلش گرفته بود كه هوس كرد دست دلش را بگيره و ببره گردش بلكه حالش خوب بشه ، رفت تا حال دلش را خوش كنه اما نفهميد منو ناخوش كرده .

حالا چشم به راه نشستم تا برگرده ، تا ديگه احساس كمبود نكنم ، تا اين خلا را پر كنه ، تا دوباره تهناييم را باهاش شريك بشم .

 

_ اينا نه داستان بود ، نه قصه ، نه افسانه و فيلم ، همش حقيقت بود ، شب ناز مجازي نيست ، واقعي واقعيه ، شب ناز تنگ غروب يه روزي بهاري اومد و حالا بعد اين همه سال درست تنگ غروب همون روز بهاري رفت ، اينا تخيلاتم نبود ، خيالبافي نبود ، شب ناز بود ، درسته كه فقط برا من بود ولي بود ، باور كنيد كه بود . _



+ Sun 29 May 2005 - 11:33 PM -   - 






سلام

 

خودم برگشت ، اول يه ساعت با هم دعوا كرديم ، كلي غر زدم سرش ، ولي هركاري كردم نگفت كجا بوده ، حالا كه بهم نگفت منم اينجا لوش مي دم كه اين چند وقته چش بوده تا ديگه از اين به بعد چيزي را از من مخفي نكنه .

اينقدر دليل ايشون براي بد بودن حالش مسخره و خنده داره كه منم روم نيمشه بگم چشه ، تمام درد ايشون اينه كه حسوديش ميشه ، به چي ؟ عرض مي كنم خدمتتون ، ايشون وقتي مي بينن كه بقيه يكي را دارن كه دوسشون داره ، عاشقشونه و نازشون حسابي پهلوي طرف خريدار داره ، حسوديشون ميشه ، يكي نيست بگه آخه آدم عاقل اينم چيزيه كه بخواي بهش حسودي كني ؟

يه زماني بود كه من دوست داشتم يه همچين كسي را داشته باشم _ برمي گرده به اون موقع هايي كه من تازه عقل درآورده بودم _ اما بعد يه مدت كوتاهي همش از سرمون پريد حالا هم به نظرم خيلي خنده داره كه يكي دوستت داشته باشه و بهت حرفاي عاشقانه بزنه ، مطمئنم اگه يكي وايسه جلوم و از اين حرفا برام بزنه ريسه برم از خنده ، يه زماني خودم ما را نصيحت مي كرد كه بابا اين فكرها را بزار كنار حالا خودش از منم بدتر شده .

بهش مي گم بابا خودم جان ، عزيز دل من ، اين چرت و پرتا چيه كه ميگي ، بيا من خودم نازت را مي خرم ، بيا خودم دوست داشته باشم ، اين پرت و پلا ها را بريز دور ، ميگه تو احساس نداري بدبخت ، از سنگ هم بدتر شدي ، ميگم اولا درست حرف بزن دوما كي بود ما را نصيحت مي كرد ، هر چه بگندد نمكش مي زنند واي به روزي كه بگندد نمك ، ميگه تو حاليت نيست آخه ، هر كي را دور و برت مي بيني با يكي هست ، يكي را داره كه دلش بهش خوش باشه ، ميگم چي چي را كسي دورت نيست كه برا خودش يه نفر را نداشته باشه ، تو منو چي حساب مي كني ؟ شلغم ؟ ميگه تو از شلغم هم بدتري آخه ، شلغم از تو احساساتي تره ، ميگم دست شما درد نكنه ديگه ، ما را پيش خودت كلنگ هم حساب نكني يه وقت ، ميگه آخه تو اگه احساس داشتي يه خورده هم تو حسوديت مي شد و دلت مي خواست كسي باشه ، گفتم برو بابا ، اين حرفا را يه جا بزن كه خريدار داشته باشه ، خودت خوب مي دوني از اين حرفا بدم مياد ، ميگه همينه ديگه اينقدر احساساتت را سركوب كردي كه اين شكلي شدي ، ميگم خيلي ديگه داري پرت و پلا ميگي ، حالا منو روانشناسي مي كني ؟ آدم مگه خله خودش را اسير و دربند يكي ديگه بكنه ؟ الان از هفتاد و دو دولت آزادم ، هيچ فكر و خيال و غمي ندارم ، حالا مرض دارم اين حال خوشم را از بين ببرم ؟ ميگه تو نمي فهمي ، كه اگه مي فهميدي اون وقت جاي سوال داشت ، مي گم ....  ميگه .... مي گم .... ميگه ..... مي گم .... ميگه ...

اين بحث و جدل ما اينقدر ادامه پيدا كرد كه ما را كلافه كرد ، آخر سر بهش گفتم باشه ، اصلا حرف تو قبول ، تو برو يكي را پيدا كن كه بتونه يه آدم بدعنق ، بداخلاق ، بي احساس ، سنگ ، پررو ، ديوونه ، خل و چل ، مغرور ، حسود ، تنبل ، بهونه گير ، غرغرو ، ........ ، تحمل كنه  من قول شرف ميدم بيام و باهاش رفيق بشم ، ميگه مسخره ي بي مزه ، گفتم ا خب راست ميگم ديگه ، دوستام منو به زور تحمل مي كنن ، طرف ديوانه كه نيست ، از جونش سير نشده كه ، تحمل كردن من ، از كشتي گرفتن با ديو دو سر سه شاخ هم سخت تره ، با من ساختن كار حضرت فيله ، برو خدا مرده هات را از بهشت نجات بده ، برو عزيز من .......

مي بينيد ؟ چي مصيبتي دارم از دست اين ، البته بعد حرفاي من ديگه كم آورد و رفت ، اما خب هنوزم از سر حرف خودش برنگشته ، هنوزم حسودي مي كنه ، من اينو درستش مي كنم ، حالا ببينيد .

 

 

امروز امتحان زبان فارسيم را فوق العاده دادم ، اين يكي را هم نمره كامل مي گيرم ، يه خبر مهم ديگه هم اين كه بايد به امير خان مژده بدم كه بالاخره زحماتشون به بار نشست و من بار اولين بار تو عمرم ديكته را كاملا درست نوشتم .

 

ملينا امروز پاشده اومده اينجا ، از در اومده تو من چشم افتاده به دامني كه با مانتوش پوشيده ، اونم چشش افتاده به موهاي من ، دوتامون ديگه ريسه رفتيم از خنده ، من به اون ميگم تو چرا اين ريختي شدي ؟ اونم به من ميگه تو چرا حيدر شدي ؟

داره از در ميره بيرون ، مامانم يه سوال درباره ي رنگ كردن مو پرسيده ، ملينا عين اين يارو كه تو ماهواره در مورد آرايشگري و اين جور چيزا حرف ميزنه ، شروع كرده به توضيحات عاليه دادن ، حالا من فرق رنگ مو با اسپري پيف پاف تشخيص نميدم ها ، بعد اين دقيقا نقطه ي برعكس من .

 

امروز تو برگه ي زبان فارسيمون يه جمله داده بود ، اين بود : انسان ذاتا از قار قار كلاغ بيزار است ، منم زيرش نوشتم اين جمله ويرايش مي خواد ، چون غلطه غلطه ، آدم اگه آدم باشه ، بايد عاشق كلاغا بشه ، عاشق آواز دسته جمعيشون كه مخصوصا موقع غروب خورشيد بدجوري به دل آدم مي شينه .

 

خودم دوباره داره ميره ، ساكش را جمع كرده و عزمش را جزم ، هر چي هم ميگم آخه كجا مي خواي بري ؟ تا كي مي خواي برنگردي ؟ چرا مي خواي بري ؟ جوابم را نميده ، تهديدش كردم ، سرش داد زدم ، كتكش زدم ، التماسش كردم ، به پاش افتادم ، جلو چشاش گريه كردم ، اما همچنان رو حرف خودش وايساده ، ميگه ميرم و برمي گردم ، ميگم آخه من بدون تو يه روزم دووم نميارم ، تو اگه رفتي و موندگار شدي چي ؟ ميگه نه برميگردم ، ميگم نرو ، من بدون تو چي كار كنم ؟ حرفام را به كي بزنم ؟ با كي درددل كنم ؟ من بدون تو وقتي كه گريه ام مي گيره ، وقتي اينقدر دلم مي تنگه كه چيزي جز گريه حالش را خوب نمي كنه ، سرم را تو بغل كي بزارم و گوله گوله اشك بريزم ؟ اشكام را نگه دارم ؟ خب حرفام را چي كار كنم ؟ اگه اونا را نگه دارم كه يه روزي خفه ميشم ، من كه به جز تو كسي را ندارم حرفام را بهش بزنم _ دوروبرم آدم زياده ، اما هيچ كس مثل خودم نيست و اگه هم هست ... هيچي ولش كن _ ، بدون تو دلم مي پوسه ، بدون تو دلم مي گيره ، بدون تو دلم همش بهونه مي گيره و ديگه حرفام را گوش نمي كنه ، بدون تو دلم پژمرده ميشه ، به قول گلي جون ، بدون تو من نصفه نيمه ميشم ، به قول گلي ، ميشم عين ماه وقتي كه هلاله ، بدون تو من تهنا ميشم ، بدون تو من چي كار كنم آخه ؟ ........... 

اما رفت ، بدون توجه به عجز و لابه هاي من رفت ، منو تهنا گذاشت و رفت ، درست همون موقع كه بهش احتياج داشتم ، دلم بودنش را مي خواست گذاشت و رفت ، اين روزا همه ميرن ، همه يه روز پشت پا ميزنن به هر چي بوده و كوله بارشون را مي بندن و ميرن ، من بدون خودم چي كار كنم ؟ يه آدم نصفه نيمه چي كار بايد بكنه ؟ از همين الان دلم برا خودم تنگ شده .

 

اينم متن امروز از كتاب (( من و نازي )) حسين پناهي :

 

در پناه كوهي

گل سرخي با ناز

خفته بر دامن سبز گل سرخي ديگر

شب ،

شبي طوفاني ست .

 

تا بعد



+ Sun 29 May 2005 - 0:52 AM -   - 






سلام

 

حالم خوب نيست ، خودم هنوز كه هنوزه برنگشته ، تا حالا نشده اين همه وقت بره و منو تنها بزاره ، اگه هم رفته ، گفته كجا داره ميره ، اما اين دفعه نگفته كجا رفته ، چقدر مي خواد اونجا بمونه ، برا چي رفته اصلا ، اگه بياد ، خودم درستش مي كنم ، كه دفعه آخرش باشه منو اينجوري اذيت ميكنه ، نميگه اين جور وقتا دل آدم هزار راه ميره ، نميگه من بدون اون مي ميرم ، نميگه من بدون اون دلم مي گيره ، اينا را ميدونه و اصلا به روي خودش نمياره .

اين روزا من خودم حالم خراب هست ايشون هم شده قوز بالا قوز ، از يه طرف بايد به فكر خودم باشم ، مواظب خودم باشم كه حالم از ايني كه هست خراب تر نشه ، از طرف ديگه هم بايد دل شوره اون را هم داشته باشم ، خودم فكر و خيال كم دارم فكر اونم شده وبال گردن ما .

بعضي اوقات ميگم ول كن بابا ، تا حالا اين ريختي بودي چي شده ؟ چه اتفاق بزرگي افتاده ، درسته اذيت ميشي ، ولي خب تا حالا كه تحمل كردي باقيشم همونجوري ، اما بازم به خودم ميگم نخير اينجوري نميشه ، آدم بالاخره بايد از بلاتكليفي دربياد ، نميشه كه هميشه اينجوري بود ، الان ميشه تحمل كرد ، الان ميشه زير سيبيلي ردش كرد ، الان ميشه محلش نذاشت ، اما پس فردا چي ؟ اون موقع كه ديگه نميشه بي خيالش شد ، اگه حالا درست نشه ، بعدا كه بايد درست بشه ، الان اگه بهش محل نزاري فقط خوب شدنش را به تعويق انداختي ، وگرنه بي محلي بهش دردي را دوا نميكنه كه .

 

ميدونم از حرفام هيچي نفهميدين ، مي دونم اصلا يك كلمه هم ازش سر درنياوردين ، يه جورايي گفتم كه فقط گفته باشم ، آدم از چيزي كه براش نگرانه و فكرش را مشغول كرده حرف بزنه ، اندازه يه بند انگشت آروم ميشه ، از احساسش بگه ، از اين كه حالش خوب نيست ، اندازه ي يه سر سوزن خيالش راحت ميشه ، آدما بدون حرف زدن از ترسا ، نگراني ها و دلشوره هاشون ميشن مرده ي متحرك ، چون همه چيز را مي ريزن تو خودشون ، اون وقته كه ديگه وضع بحراني ميشه ، بدجوري نياز دارم كه حرف بزنم ، بگم و خودم را خالي كنم ، اما ............. ، ولش كن اصلا ، بي خيال .

مشكل اصلي اينجاست كه ، خودم هم اينجا نيست تا باهاش حرف بزنم و سبك بشم ، اگه اون بود بازم از هيچي بهتر بود ، كاچي بهتر از هيچي ، اونم اينجا نيست كه بشه باهاش حرف زد ، درست همون زماني كه بهش احتياج داري نيست ، هميشه همين طوره ، همه همين طورن ، اون موقع كه بايد باشن و وجودشون لازمه نيستن ، خنده داره ، خنده دار ، هميشه هستن و اون موقع نيستن ، خنده داره ؟ يا گريه دار ؟ منم قاطي كردم ...............

چيزي كه مهمه اينه كه هنوز ازم قطع اميد نشده ، هنوزم معتقدم يه روزي همه چي درست ميشه ، يه روزي اين چيزا تموم ميشه ، هنوزم منتظرم ، منتظر چي ؟ شايد يه كمك ، از كجا ؟ نميدونم ، اصلا از كجاش مهم نيست ، فقط كمكش مهمه ، به تنهايي نمي تونم درست بشم ، هر كاري كردم ديدم تنهايي نميشه _ اين كه ميگم نشد ، اينه كه دو سال و خورده اي تلاش كردم به هر دري زدم ، اما هر چي بيشتر جلو رفتم ، كمتر اون چيزي را كه مي خواستم پيدا كردم _ ، مهم نيست ، هنوزم منتظرم ............

 

 بازم هيچي نفهميديد نه ؟ بي خيال ، اوني كه فهميد فبها ، اوني هم كه نفهميد ، مشكلي نيست ، اينا مثل هميشه برا دل خودم بود ، حالا اگه كسي فهميد كه هيچ ، نفهميدم .... بازم همون هيچ .

 

 راستي يه چند وقته كلي كلاغ بالاي خونه ما پرواز مي كنن ، انواع و اقسام ، از زاغ هاي نك قرمز تا نك سياه و حتي كلاغ چرك _ كلاغايي كه سينه سفيد دارن _ ما تو دهمون مي گيم وقتي كلاغي بشينه سر بوم يه خونه براي اهالي خونه خبري داره ، حالا اين چند روزه كلاغا نه تنها سر بوم خونه ما مي شينن و با صداي بلند قار قار مي كنن كه حتي بالاي خونه پرواز هم مي كنن ، قضيه چيه ؟

من يه سال تو دهمون يه كلاغ گرفتم ، انداختمش تو قفس ، نمي دونيد چقدر بامزه بود ، گنده با يه نك بلند سياه ، مدام هم قار قار مي كرد ، همه مي گفتن صداش گوش خراشه ، اما من از صداش خوشم ميومد ، كلي وقت مي شستم جلوي قفس و زل ميزدم به كلاغه و اونم زل ميزد به من و برام مي خوند ، از قار قارش لذت مي بردم ، آخر سر اينقدر قار قار كرد كه اهالي خونه آسي شدن مجبور شدم ببرمش و آزادش كنم ، ولي هنوزم يادمه وقتي از قفس آوردمش بيرون ، يه خورده پريد و رفت و بعد نشست رو زمين ، برگشت پشت سرش را نيگا كرد ، يه خورده برام قار قار كرد و بعدش ديگه نديدمش ، هنوزم صداي قار قارش تو گوشمه ، بقيه بهم مي گفتن همه از چه چه بلبل و آواز قناري خوششون مياد ، تو دل بستي به قار قار گوش خراش يه كلاغ ، اما آوازه كلاغه براي من يكي گوش خراش نبود كه هيچ ، تازه ازش لذت مي بردم ، هيچ كس حاضر نيست تو خونه كلاغ نگه داره ، اگه بگه هم نگه مي دارم سر دو روز كلافه ميشه و مي بره ، اما من يكي حاضرم خونم را بكنم قلمرو كلاغا ، چون هم آوازشون را دوست دارم ، هم اين كه از شكل و قيافه شون خوشم مياد ، نمي دونم چرا بقيه زياد با كلاغا ميونه ندارن ، من يكي كه خيلي دوسشون دارم .

همه ميگن كلاغا دله دزدن ، خب اگه كلاغا بتونن غذا پيدا كنن و شكم خودشون را سير نگه دارن كه ديگه نميان دله دزدي ، يا مثلا ميگن جغدا شومن ، چرا ؟ چون تو خرابه ها زندگي مي كنن ، خب اگه آدما ميزاشتن جغد ها بيان تو شهر ديگه نمي رفتن تو خرابه ها خونه بسازن ، از اين عقايد مسخره بدم مياد ، آخه مگه ميشه يه موجود شوم باشه ، اونم پرنده خكشلي مثل جغد ، مگه ميشه چيزي كه خدا درستش كرده شوم از آب دربياد ، اين حرفا همش چرت و مسخره است .

 

تا بعد



+ Fri 27 May 2005 - 11:35 PM -   - 






سلام

 

تا دو ساعت ديگه بايد برم مدرسه برا امتحان ، يه خورده دل شوره دارم  ، كه اگه نداشتم از تعجب شاخ درمي آوردم ، ديگه هر چقدر هم سيب زميني باشيم ديگه برا امتحان رياضي نميشه دل شوره نداشت .

 

باباعلي _ صد دفعه گفتم بابابزرگمه ، اگه يادتون موند  _ امروز صبح داشت مي رفت بيرون از خونه ، منو صدا زده ميگه الهام اون ملحمه را بده  ، مي گم جان ؟ چي چي را بدم ؟  ميگه زود باش ديرم شد ، حالا من دو ساعت فكر مي كنم ملحمه ديگه چه صيغه ايه  ، هر چي هم به مخم فشار مي آرم هيچي نمي فهمم  ، _ جدي شما فهميديد باباعلي چي مي خواسته ؟ ديديد شما هم نفهميديد  _ ، بعد دو ساعت كه دارم تو خونه چرخ مي خورم باباعلي ميگه بابا اونو اونجا پشت اون شيشه ، رفتم ببينم پشت شيشه چيه كه من نديدم  ، مي بينم يه پماد فقط اونجاست ميگم باباعلي اينجا فقط اين پماده است ، ميگه خب همونو ميگم ديگه ، تازه دو زاريم افتاد باباعلي داره پماد را ميگه ، اما من سردرنمياوردم  ، بعضي وقتا خيلي جالبه ، دوتامون منظورمون يه چيزه اما هيچ كدوم نمي فهميم اون يكي چي ميگه .

 

واي نمي دونيد قبل از اين كه بيام نت انگاري تو دلم رخت مي شستن ، اما الان ديگه هيچي دل شوره ندارم .

 

ببخشيد يه دفعه پاشدم رفتم ، فاطي اومد اينجا نشتيم به حرف زدن و نت گردي و با بروبچ حرف زدن ، يه دفعه نيگا كردم به ساعت ، ديدم اي واي من ، ساعت بيست دقيقه به دهه  ما ده دقيقه به ده بايد از خونه بريم بيرون ، پاشديم بدو بدو حاضر شديم ، ديگه نشد بگم من دارم ميرم و برمي گرم .

 

امتحان را داديم ، اونجوري كه فكر مي كردم و اونجوري كه بايد مي شد نشد ، من تمام تلاشم را كردم ، حتي اون روزي كه بايد ديني مي خوندم نشستم رياضي را خر زدم ، تو دو روز گذشته هم كلي خوندم و تمرين كردم ، ديروز در كل چهار يا پنج ساعت استراحت كردم ، امروز صبح هم پاشدم دوباره از اول كتاب هرچي بود و نبود را خوندم و تمرينا را دوباره و سه باره و چند باره حل كردم ، اما بازم اوني كه حقم بود نشد ، آدم دلش مي سوزه ، اين همه تلاش آخرشم به اون چه كه بايد ، نرسي ، امروز همه چي سر جاش بود ، يه ذره دلشوره نداشتم ، تمام كتاب را خر زده بودم ، وقت كم نياوردم و به نظر خودم سوالا را درست جواب دادم ، اما از سر جلسه كه پاشدم و اومدم بيرون ديدم بچه ها دارن سوالا را با هم چك مي كنن ، اومدم برم ، گفتم بزار ببينم چي به چي بوده _ من از اين كه بعد امتحان بشيني جواب سوالا را با هم مرور كني حالم به هم مي خوره ، امتحان دادن به خودي خود حال بهم زن هست ، ديگه لازم نيست بشيني سوالا را دوباره جواب بدي _، ديدم بعضي از سوالا اونجوري كه من رفتم و فكر مي كردم حل نمي شده ، ولي من بازم هر چي فكر مي كنم نمي فهمم برا چي بايد از راهي كه دوستام رفته بودن برم .

 

عطيه هنوزم مريضه ، خوب خوب نشده ، همش دلش درد مي كنه ، دكتر گفته عفونت داره ، الانم گرفته خوابيده ، .............

 

ديروز با فرگي رفتيم بيرون ، از اون طرف يه برگه سوال بود بايد مي برد مي داد به فاطي كه بخونه _ اونا امتحان عربي داشتن _ رفتيم در خونه فاطي اينا ، اولش كه فرگي مي خواست بره تو مامان فاطي هم هي مي گفت برين تو مي گفتم نه مي خوايم بريم  ، آخر سر به اجبار رفتيم تو اما چون ديگه حسش نبود كفشا را دربياريم همونجا تو راهرو گرفتيم نشستيم ، حالا اين دوتا نشستن با هم عربي كار مي كنن من اذيتشون مي كنم .

پام را كوبيدم به ديوار  ، يه جاي كفش سياه گنده رو ديوار موند  ، به فاطي گفتم اگه مامانت گفت اين چيه بگو كفش داش مصطفي است  _ داداش فاطي _ بس كه پاي من گنده است بهش مي خوره كفش داش مصطفي باشه ، حالا فرگي چپ چپ نيگا مي كنه كه يعني پاكش كن ، همون برگه اي را كه فرگي آورده بود برا فاطي و حياتي به شمار مي رفت را برداشتم گوله كردم كشيدمش به ديوار ، بعد هم گوله اش كردم از پله ها پرتش كردم پايين  ، فرگي شروع كرده فحش دادن ، فاطي هم غش كرده از خنده _ اصولا دو نفر تو اين دنيا هستن كه من حتي اگه حرفي كه دارم ميزنم يا كاري كه دارم مي كنم هم جدي جدي باشه بازم بهم مي خندن چه برسه كه مسخره بازي هم دربيارم ، يكي فاطيه اون يكي هم مهرنوش خواهر ملينا _ ديگه كلي اذيت كردم و هي به فاطي گفتم داش مصطفي چرا نمياد من اومده بودم داش مصطفي را ببينم  ، كه فرگي برگشت گفت پاشو بريم الهام مامانم الان ميگه اين كجا پاشد رفت ، حالا من نمي خوام پاشم برم ، گرفتم نشستم از جام هم تكون نمي خورم ، فرگي ميگه نه به اين كه به زور و التماس آورديمت تو نه به حالا كه اصلا از جات جم نمي خوري  ، آخر سر ما را برخلاف ميل قبلي و به زور بلند كردن كه بريم .

 

امروز تو راه كه داشتيم ميومديم ، ملينا مي خواد خير سرش بهم يه چيزي بگه كه بچه ها نفهمن ، هي لبخند ژوكوند ميزنه بعد ابروهاش را به طرز مسخره اي كج و راست مي كنه  ، قيافه اش همينجوري مضحك_ اين كلمه هم جديد افتاده تو زبونم نوشتنش را هم بلد نبودم ، ديشب بهمون گفتن چه جوري نوشته ميشه  _  هست ، مضحك تر هم ميشه ، گفتم ملينا جون عمت اون شكلي نكن خودتو ، بيا بريم جلوتر بهم بگو چي مي خواي .

 

خب ديگه چي بنويسم ؟ تصميم گرفتيم از اين به بعد زياد زياد پست بزاريم ، رفاه حال هيچ كس را هم درنظر نمي گيريم ، محكومين كه بخونين ، نمي خواين بخونين مجلي نيست ، ما مي نويسيم .

 

ديشب ملينا خونه ما بود ، بعد يه لحظه كانكت شد با آي دي خودش اومد بالا ، من ديدم يكي از دوستام آنه ، زدم تو سرش گفتم ملينا بكش كنار ، كار دارم  ، ميگه احمق مي خوام آف بزارم ، ميگم بعدا ايشالا  ، ميگه كثافتي بس كه .

 

ديشب هم كه سپاهان تر زد تو حالمون خراب  ، آخر شب هم خوابم رفت نفهميدم بازي فينال چي شد ، تا الانم اطلاعي در دست نيست دوستان از نتيجه باخبريد ، كامنت بزاريد ما را از نگراني نجات بديد  ، همين الان بهمون اطلاع دادن ليورپول بازي را برده ، من همچين از ليورپول خوشم نمياد ، اما از ميلان متنفرم ، پس همون بهتر اينگيليسيا بردن .

 

بعد ظهر با ملينا رفتيم بيرون ، رفتيم دوباره طبق معمول كافي شاپ امير سالار  _ قرار گذاشتيم هفته اي يه بار بريم اونجا خوش بذگرونيم _ رفتيم نشستيم سفارشمون را داديم و عين هميشه افتاديم دنبال سوژه كه بخنديم  ، سمت راست ما كه يه دختر پسره نشسته بودن تا آخر اصلا يه كلمه هم حرف نزدن ، فقط در و ديوار را نيگا مي كردن هر چي هم منتظر مونديم سوژه درست كنن بخنديم ، دريغ ، آخر سرم پاشدن رفتن ، همون بهتر هم كه رفتن  ، بعد چشمون افتاد به يه خانمي كه جلوي ما نشسته بود ، بعد اينقدر هم گنده و كلفت بود ، به زور خودش را پشت يه ميز كوچيك جا داده بود  ، قيافه اش را كرده بود عين آدماي مادر مرده كه يه فص گرفتن زدنش  ، به ملينا گفتم اين شكست عشقي خورده به احتمال زياد  ، ما هم شروع كرديم كلمون را گرفتن و اداش را درآوردن  ، بعد يه خورده مسخره بازي بي خيالش شديم ، هويجوري دنبال سوژه بوديم كه يه دختر خانمي وارد شدن عين پلنگ صورتي  ، همه چي صورتي ، اومد نشست رو به روي ما بعد هي به ساعتش نيگا مي كرد معلوم شد خانم قرار داره ، _ فرگي زنگ زده داره مياد خونه ما ، من برم باقيش را دوباره ميام تعريف مي كنم ............. خب اومدم كجا بوديم ؟ آهان _ به ملينا گفتم ، ملي تا رفيق اين نياد من از جام پا نميشم ، گفت چي چي را پا نميشم من بايد تا ده دقيقه به شيش خونه باشم ، گفتم بي خيال بابا ، من بايد وايسم ببينم كي مياد سر قرار  ، همينجوري تو اين بحثا بوديم كه ديدم يه پسره رفت طرف اون خانم گنده هه كه رو به رومون بود ، يه سي دي را كوبيد رو ميز ، دختره تو عالم هپروت بود يه دفعه پرت شد بيرون نزديك بود با مخ بخوره زمين كه نخورد  ، پسره را ديد پاشد دست و سلام اينا كه اگه ما نبوديم پسره را ماچ هم مي كرد  ، حالا تو اين گيرودار من هي ميگم ملي اونجا را اونجا را ، برگشته پسره را نيگا مي كنه ميگه اي بابا اينم اومد ، حالا ما داريم به اين دوتا مي خنديم كه من ديدم يه آقايه خوش تيپ و خوش بر و رويي اومدن تو  ، حالا هي نيگا مي كنم ببينم كجا مي خواد بشينه كه سوژه درست كنيم  ، ديدم رفت سر ميز پلنگ صورتي نگو اين با پلنگ صورتي قرار داشته ، ملينا همينجور سرگرم خوردن ساين شاينشه منم عين اين خلا هي ميزنم به پاش و به ميز و بال بال ميزنم و ميگم ملي اومد ملي اومد  ، حالا ملينا با تعجب منو نيگا ميكنه ميگه چي ؟ ميگم ديوونه اونجا را ، بعد با ابرو به اونا اشاره مي كنم ملينا برگشته ، به اونا نيگه مي كنه ديگه غش كرده از خنده ، مگه حالا مي تونه جلوي خنده خودش را بگيره ، حالا صاحاب رستوران _ فاميل  _ اون ور تر نشسته داره ما را نيگا مي كنه ، از بال بال زدن منو خنده ي ملي و خلاصه ، ضابلو بازي ما خنده اش گرفته ، زده زير خنده ، تا ملي نيگاش افتاد بهش خنده رو لباش ماسيد بدبخت  ، ملينا ميگه من ديدم تو يه دفعه هار شدي  ، چرا اين ريختي مي كني خب ، گفتم اينقدر كه من از اومدن پسره ذوق كردم و هيجان زده شدم ، خود دختره نشد  ، ميگه آره والا خب شد نديدن تو داري چي  كار مي كني ، و الا ديگه هيچي ، حالا ديگه اساسي قرار شد هفته اي يه بار پاشيم بريم اونجا سوژه خنده گير بياريم  ، ملينا هم كه خدا را شكر عادت كرده به اين كه آبروش توسط من بر باد بره ، و ديگه كمتر از دست خل بازي هاي من  حرص و جوش مي خوره ، و ديگه چي كار بكنم كه حرصش در بياد ، اما اون موقع كه حرص مي خورد بهتر بود چون من كه عين خيالم نبود كارم را مي كردم و با خونسردي تمام قيافه عصباني ملنا را نيگا مي كردم و مي خنديدم .

 

اوووووووووووووف خسته شدم ، چقدر حرف زدم خداوكيلي ، ولي بازم هست تحمل كنين ، حالا بيايين .

 

امروزم خودم را اصلا نديدم  ، نمي دونم كجاست  ، بي خبر گذاشته رفته  ، براش سخت نگرانم ، مي ترسم يه بلا ملايي سرش اومده باشه  ، همين چند ساعت كه نبوده كلي دلم براش تنگ شده ، وقتي اينجا نيست بيشتر احساس تنهايي مي كنم ، بيشتر فكر مي كنم دنيا بزرگه و من توش گم ، وقتي نيست بيشتر به ياد چيزايي كه نبايد مي افتم  ، بيشتر افكار هميشگي به سراغم مياد ، كاش زودتر برگرده ، بودش يه درده و نبودش هزار درد ، نه ، اصلا بودش درد نيست ، با اين كه وقتي هست كلي دعوا مي كنيم ، اما مهم اينه كه بازم يكي هست ، اما وقتي نيست ديگه هيچ كس نيست ، بدون اون ، تنها كه ميشم هيچ ، احساس بي كسي هم مي كنم  ، نگيد چرا ؟ نگيد كه دور و برم پر از دوست و آشناست ، مي دونم ، اينا را خوب مي دونم ، اما اينو نمي دونم كه چرا اينجوري فكر مي كنم .

 

خسته شديد ؟ چشاتون درد گرفت ؟ ديگه نمي تونيد بخونيد ؟ خواهش مي كنيد كه بس كنم ؟ ا خب حالا كه داريد خواهش مي كنيد باشه  _ چقدر دل رحم شدم  _ اينم مثل هميشه بوس برا خودم

 

كسي كه ما را تحويل نمي گيره خودمون ، خودمون را ماچ مي كنيم و تحويل مي گيريم .

 

تا بعد  



+ Thu 26 May 2005 - 11:48 PM -   - 






سلام

 

از صبح دارم رياضي كار مي كنم ، فردا امتحان رياضي دارم ، تا اين جا كه خوب پيش ميرم  ، مشكل اصلي كندي دستمه  ، ميگن تمرين حل كن ، ولي واقعا از اول سال مدام هم تمرين حل كردم افاقه نكرد ، سر امتحانم امكان اين كه وقت كم بيارم خيلي زياده .

 

( سر امتحان قبليش يه ربع مونده بود به آخر امتحان ، سوال چهارم بود ، برا همين از اين كه بازم وقت كم بياره ميترسه . )

 

ديروز صبح تو مدرسه خانم پازوكي _ تو مدرسه مهد كودك دست اونه و بچه هاي معلم ها را نگه ميداره _ شروع كرده برا مستخدم مدرسه از مشهد تعريف كردن و اين كه آهويي با پسرا مو نميزنه و اونجا تو اتاقشون كه مي رفتي قيافه و كاراش شبيه پسرا بود و روسريش را برداره نمي شناسيش و چه و چه و چه دو ساعت سخنراني كرده  _ اين خانم پازوكي را من يكي خيلي دوسش دارم  ، مشهد كلي باهاش خوش گذرونديم _ از اون طرف من براي رياضي معلم گرفته بودم ديروز برا دومين جلسه كه اومد خونه ما ، من چون پدر مهمون داشت روسري سرم بود ، ميگه عين دخترا شدي  ، گفتم خب بابا جان من دخترم ، بايد شبيه چي بشم آخه ؟  مي خنده ميگه منظورم اينه كه خيلي شبيه پسرايي  ، از طرف ديگه هم اين همكلاسي ها هم ما را كشتن و آبرو برا ما نذاشتن جلو هر كسي برمي گردن ميگن مواظب باشيد اين خانم آهويي مذكره  ، تا حرف ميشه ميگن تو يكي حرف نزن مذكر پست ، ميگم بابا شما انگاري جدي جدي باورتون شده من پسرم ، از بس بقيه گفتن رو شماها هم تاثير داشته ، مخصوصا خانم باقري كه از بس تو كلاس هي به ما گفت مذكر مذكر ، ديگه همه افتاد تو دهنشون و بعضي وقتا مي خواستن ما را صدا كنن داد ميزدن هو مذكر  ، هر چي هم ميگي بابا اينقدر اين چرت و پرتا را نگيد ، كو گوش شنوا ، ميگن تو اگه دختر بودي حداقل كارات به دخترا مي رفت ، ..........

 

( بعد كافيه الهام تو خونه بگه من شبيه پسرام ، مامانش شروع ميكنه دعوا كردن كه اينقدر نگو من پسرم ، تو دختري ، خب بابا جان وقتي روز شونصد و يه بار به آدم بگن مذكر و هي هرجا بره بگن شبيه پسرايي خب خود آدم هم كم كم باورش ميشه شبيه پسراست ، ديگه شونصد نفر با هم كه نميان پرت و پلا بگن . )

 

_ خب حالا ما بريم مثلثات كار كنيم ، شما هم اگه كاري دارين برين انجام بدين تا ما برگرديم  _

 

خب اومديم ، روزايي كه فرداش امتحاناي تقريبا سخت دارم ، اصلا حس و حال نوشتنم نمياد ، اين روزا همين جوري خودم حال و حوصله ندارم ، چه برسه به روزايي كه امتحان هم دارم ، كاش زودتر اين خرداد تموم بشه ، نه تيرم زودتر تموم بشه ، اين دوتا ماه چرا اينقدر كش مياد ؟  نميذگره چرا ؟ اصلا هر روزش اندازه ي يك سال طول ميكشه  ، هر روز مثل برق و باد ميذگره ، اما روزايي كه بايد بذگره اصلا انگار كش مياد  ، اي خدا زودتر اين دو ماه را تموم كن .................

 

( اگه گفتين برا چي مي خواد اين دو ماه زودتر بذگره ؟ قول ميدم اگه جوابش را بدونيد بهتون خودم جايزه بدم )

 

خب امروزم حال نوشتن نمي خواد بياد اين متن را داشته باشيد تا ببينيم چي پيش مياد :

 

خداوندگار آسمان هاي بلند و اقيانوس هاي ژرف

خداوند ستاره و ماهتاب و خداوند دل هاي تپنده بي تاب !

در بهت گنگي شناورم و راهي از آن به بيرون نيست در برابرم .

رخصت تاملي مي خواهم باري پاسخ دادن به آن چه كه از آن هيچ نمي دانم

نمي دانم آدميان چگونه در اين بيغوله ي تاريك از ميان راه هاي نادانسته پيش مي روند بي آنكه دمي چون من _ از هراس رسيدن به آن جاده ي باريك بلرزند كه (( كاش شانه اي بود امين ، براي پناه جستن به آن از شر اين بيم عظيم ! ))

پروردگارا ساده بگويم كه مي ترسم از آنچه نمي دانم و پا به راهش مي گذارم .

از اينكه نكند نادانسته فداي شفقت هاي كودكانه ي خود شوم ، آنها كه از سر ترحم و سادگي به آدم هاي اين حوالي دور هبه مي كنم !

خداوندا  امين بزرگ و پناه مستدام دلواپسي هاي من .

لحظه اي در اين كنج دودلي بمان و مرا وارهان از دست يازيدن به آنچه كه جز زيان من در آن نيست !

دستي بنه بر شانه هاي لرزان قدم هاش شتابان عمل من و راهنمايم باش تا به آنچه كه نيكي و سعادت من است دست يابم .

پروردگار روياهاي بزرگ و حقيقت پذير

خداوند آرزوهاي ممكن

چگونه است پاسخ اين پرسش اگر رهايم كني كه :

(( امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء )) ؟

پري خدامي

 

خب بسه ديگه ، ديگه حوصله نوشتنم نمياد ، برام دعا كنين فردا امتحانم را مثل آدميزاد بدم ، دعا كه مي كنين نه ؟ من خيلي مي ترسم ، دعام كنين ها قول داديد ها .  

 

خب اينم بووووووووووووس برا خودم   

 

تا بعد

 

( بر مي گرديم  )



+ Wed 25 May 2005 - 4:0 PM -   - 






سلام

 

چند روز سرخ ، چند سال ، چند ماه خونين گذشته از آزادي شهر خون كه خونين شهر بود و خرمشهر شد ؟

چند سال فراموشي گذشته از روزهاي ياد ؟ از روزهاي عطش و عشق و عاطفه ؟ چند روز ، چند ماه از ياد و بر باد ؟

حالا از سوم خرداد 61 آن قدر گذشته كه بشود گفت خيلي . آن قدر كه دل خيلي ها خيلي تنگ شده باشد براي روزهاي خوب ايمان .

روزهايي براي تمام تاريخ .

 

از آزادي خرمشهر چي بايد بگم ؟ وقتي اصلا اون موقع نبودم ، اما يه چيز ديگه هم هست ، هر سال اين موقع كه ميرسه ، وقتي تلويزيون تصاوير اون روزا را نشون ميده و اون صداي گرم كه (( شنوندگان عزيز توجه فرماييد ؛ شنوندگان عزيز توجه فرماييد ، خرمشهر ، شهر خون و قيام آزاد شد )) چه شور و شوقي پيدا مي كنم ، شايد نصف نصف ، شور كسايي كه اون موقع بودن ، و حالا پس از سال ها با يادآوري اون موقع ها ته لبخندي گوشه لبشون مي شينه ، و شايد حسرت مي خورن ، حسرت روزا ، دوستا و ... كه رفته  سوم خرداد ، روز ايمان و استقامت و ايثار ، روزي كه تا ابد ميشه بهش افتخار كرد ، مبارك .

 

صبح مي خواستم بشينم يه سري خزعبلات بنويسم اما اصلا حسش نبود گفتم ميرم امتحان ميدم برگشتم مي نويسم .

 

يه چيز جالبي كه تو اين امتحانا اتفاق افتاده اينه كه من برگشتم به اون سيب زميني كه سال سوم راهنمايي و اول دبيرستان بودم  ، يعني اصلا درس نمي خونم  ، ديروز صبح كه يه كمي رياضي كار كردم بعد تا شب اصلا كتاب ديني را باز نكردم ، مي رفتم طرفش حالم به هم مي خورد مي بستمش مي زاشتمش كنار ، شب در كل از 16 تا درس فقط  5 تا را خوندم اونم نصفه نيمه و الكي  ، صبح پاشدم يه خورده درساي آخر كه نمره هاش بيشتر بود را خوندم درسايي كه مال ترم پيش بود را كه اصلا انگار دارم كتاب داستان مي خونم رد مي كردم هي  ، گفتم اين جوري كه من دارم درس مي خونم حكما تا چند ساعت ديگه اضطراب مي گيرم خفن ، دوباره حالم بد ميشه و سر جلسه گند ميزنم   ، اما هر چي گذشت اصلا انگار نه انگار  ، رفتيم مدرسه مي بينم همه نشستن خر زدن ، گفتم من بدبختم هيچي نخوندم  ، رفتم سر جلسه حالا هميشه ي خدا يه ذره استرس دارم ها اما امروز دريغ  ، امتحانم را هم عالي دادم فقط بيست و پنج صدم كم دارم  ، بچه ها كه اون همه خونده بودن مي ناليدن ، بعد من كه اصلا اون موقع هم كه درس مي خوندم حواسم همه جا بود جز كتاب اينجوري .  

 

( اين كه ميگه پارسال سيب زميني بود ، يعني به معناي واقعي بود ، هيچ آدمي هر چقدر هم از درس بيزار باشه مثل اين نبوده ، امتحاناي كلاسي را كه اصلا نمي خوند ، بعضي اوقات هم سر كلاس يادش ميافتاد امتحان داره ، امتحاناي ترم را هم كه همه را بلا استثنا ساعت 5 صبح شروع مي كرد به خوندن ساعت 8 مي رفت امتحان مي داد ، من نمي دونم آدم تو سه ساعت چه جوري درس مي خونه ، اصلا هم مهم نيست ، مهم اينه كه با همه اين تفاصير معدلش شد 17 كه اگه فقط يه ذره بيشتر درس خونده بود 19 مي شد . )

 

برگه ي اين امتحان بد خط ترين برگه امتحانيم تو تمام سالاي تحصيلم بود ، يعني اينقدر بدخط نوشته بودم كه مجبور شدم بشينم از اول دوباره كلمه ها را واضح تر بكنم تا معلمه بتونه بخونه .  

 

( بيچاره معلمه چشاش در مياد ، وقتي خودش برگشت برگه را بخونه كه چيزي جا ننداخته باشه ، بعضي جاها اصلا نمي فهميد چي نوشته ، به قول خودش نشست دوباره كلمه ها را واضح كرد ، اينجوري مي شد خوند ولي قبلش اصلا . )

 

قرار بود تو كلاس خودمون امتحان بديم امروز ، رفتيم تو كلاس ديديم هر كي به هر كيه هر كي هر جا دوست داره مي شينه ، ديديم همه جاهاي خوب اشغال شده و همه صندلي هاي جلو خاليه  ، مستاصل _ يه كلمه جديد ياد گرفتم  _ مونده بوديم كه حالا كجا بشينيم  ، يه لحظه ديدم يكي از صندلي هاي ته كلاس يه دفعه خالي شد قبل از اين كه كسي صندلي را بگيره اشغالش كرديم  ، حالا ملينا صندليش را از اون سر كلاس آورده ته كلاس نشسته يه خورده اون ور تر من ، ناظمه اومده ميگه تو اونجا چيكار مي كني ؟ صندليت را بردار بيار جلو ، آي حال كردم مجبور شد بره جلو  ، قبل از امتحان هم كلي به مرضيه گفتم رو برگه دراز نكشه كه اگه لازم شد يه اقداماتي صورت بديم .

 

مراقبه اومده تو كلاس همچين همه را نيگا مي كنه انگار مي خواد ذهنت را بخونه ، انگاري تمام سلولاي بدنت را موشكافي مي كنه ببينه اندامكي كم نداشته باشن  ، چشاش عين چشاي جغد همه طرف مي چرخيد و ناجور نيگا مي كرد .

 

( اين مراقبه اينجوري خفن بوده بعد اينا بازم تقلب خودشون را مي كردن ، واي به حال اون مراقب بدبخت دست و پا چلفتي . )

 

ديشب بابام راه مي رفت بهم مي گفت حيدر  _ نقش اول سريال شب دهم را كه يادتونه _ كشت ديگه ما را ، البته من كه فقط موهام شبيه حيدره  ، البته آدم از خداشم باشه كه قيافه اش شبيه حسين ياري باشه ، چون خيلي خكشله ، ولي به نظر من پسر نبايد خكشل باشه بايد بامزه باشه ، پسراي خكشل همچين به دل آدم نمي شينن ولي پسرايي كه بامزه و با نمكن را ميشه تحمل كرد .  

 

ملينا يه سي دي قرار بود برام بزنه حالا بماند كه بعد دو ماه زده ، برداشته روي سي دي را پر كرده از قلب و ملب و يه عالمه چيز ميز روش نوشته ، خيلي سي ديه خنده دار شده ، مخصوصا كه برداشته بزرگ نوشته 3 پايه  ، بعدشم برداشته كلي چيز ديگه هم اين ور اون ور سي دي نوشته ، نشد تو مدرسه سي دي را نيگا كنم ، اومدم خونه يه نيگا بهش كردم زدم زير خنده  ، خيلي سي ديه خنده دار شده ، مخصوصا اين كه سي دي را فقط به خاطر يه آهنگ زده ، كه خود آهنگه و يادآوري خاطره مربوط بهش كلي ما را مي خندونه .

 

خب خيلي چيزاي ديگه مي خواستم بنويسم ، اما رعايت حال شما را مي كنم و چشماتون و ديگه تمومش مي كنم  _ اي خدا من چقدر خوبم  _ طبق معمول هم به خاطر اينكه اينقدر گلم و عسلم _ قابل توجه ملينا كه منظور عسل خوراكي است ، نه چيز ديگري  _ و ناز ، جيگر و خوبم ، سه تا ماچ برا خودم .  

 

( حال مارم بهم زد اين همه از خودش تعريف كرد .  )

 

تا بعد  

 

( برمي گردم  )



+ Tue 24 May 2005 - 3:20 PM -   - 






سلام

 

امروز از صبح دارم رياضي مي خونم  فردا امتحان ديني دارم الان دوستام كتاب را كه تموم كردن كه هيچ دارن دوره هم مي كنن ، بعد من بايد بشينم رياضي را جلو جلو بخونم  ، مشكل اصلي اينجاست كه من تمام رياضي را فول فول ميشم از بس مي خونم بعد تا مي شينم روي صندلي برگه را مي گيرم دستم نگاه مي كنم به اولين سوال مي بينم اصلا هيچي بلد نيستم  ، شروع مي كنم به نوشتن برگه را كه ميدم فكر مي كنم خيلي خوب دادم اما وقتي برگه ام را تصحيح مي كنن و ميدن مي فهمم چقدر چرت و پرت تو اون برگه نوشتم  ، نمره ي كامل را فقط از تصاعد و لگاريتم و احتمال مي گيرم _ كه هنر مي كنم چون خنگ ترين بچه هاي كلاس هم اين سه تا را مي فهمن _ از مثلثات كه خدا را شكر هيچي سر در نميارم فقط فرمولاش را حفظ مي كنم بعد اصلا نمي دونم بايد با اين فرمولا چه غلطي بكنم   ، تابع ، اصم و گويا و تعيين علامت را هم كه هميشه نصفش را درست مي نويسم نصفش را غلط ، از هيچ درسي اندازه رياضيات نمي ترسم  ، مي دونم همه ي نمره هام خوب ميشه ، همه را قبول ميشم با نمره ي بالا ، اما اين رياضيات ................  

 

عطيه ديروز حالش خوب شد  وقتي برگشت ، 5 دقيقه نشده ميگه من برم كوچه بازي كنم ؟  بابا بچه بشين سر جات تو همين الان از بيمارستان برگشتي ، پاشد رفت .

 

يك ساعت در مورد يه موضوع نوشتم بعد دوباره پاكش كردم ، حوصله ندارم به خاطر حرفام به شونصد نفر جواب پس بدم  ، تا حالا تو اين وبلاگ هر موقع حرف دلم را رك و راست نوشتم ، پس فردا مجبور شدم جواب بدم كه بنا به چه دلايلي اون حرفا را زدم ، متهم شدم به اين كه دوستام را دوست ندارم ، متهم شدم كه با دوستام بي معرفتي مي كنم   _ اون مسئله شوخي با فاطي را عرض نمي كنم _ باور كنين اينجا وبلاگ منه ، قراره هر چي دلم بخواد توش بذارم ، اما هر وقت دلم چيزي خواسته و توش گذاشتم ، پشيمون شدم ـ اين جا چرا شكلك عصباني نداره ؟ ما بخوايم عصبانيت خودمون را نشون بديم چي كار كينم ؟ ـ

 

چند وقتيه تو جمع دوستانه اصلا حواسم به حرف بچه ها نيست ، اصلا حوصله گوش دادن ندارم ، ميرم تو يه عالم ديگه ، بعد مي بينم كه يكي از بچه ها من را خطاب قرار داره و هي ميگه مگه نه الهام ؟ ، منم اصلا نمي دونم در چه موردي دارن بحث مي كنن ، مي مونم بگم نه يا آره ، آخر سر شانسي يا ميگم نه يا آره ، نمي دونم بچه ها تا حالا متوجه اين حالتاي من شدن يا نه ؟ ، هنوز كه به خودم چيزي نگفتن ولي اگه همينجوري پيش بره تا آينده اي نزديك خواهند گفت .

تقصير من نيست ، دوباره احساس چند ماه پيش را دارم ، دوباره همون حسي كه چند ماهه پيش داشتم و تو اين چند ماه كمتر ميزاشتم نمود پيدا كنه داره خودش را نشون ميده ، دوباره اون ديوار بلندي كه بين من و دوستام بود و تو اين چند ماه سعي كردم كوتاهش كنم داره برمي گرده به وضع اولش ، دوباره اين حس مسخره ي تنهايي داره مياد سراغم ، نمي دونم دوباره چرا اينجوري شدم ، اما مي دونم نياز به حرف زدن دارم ، دوباره نياز به گفتن و درك شدن دارم ، اگه زودتر يه فكري نكنم مطمئنن همه چيزايي كه سعي كردم تو اين چند ماهه بنا كنم و از نو بسازم خراب ميشه ، دوباره ميشم همون الهام قبلي كه حتي حوصله خودش را هم نداشت و دنيا و حرفاي دوستاش براش بيگانه بود ، انگار كه دوستاش از يه كره ي ديگه اومدن و به يه زبون ديگه حرف ميزنن ، بايد زودتر يه فكر بكنم ، فكر مي كنم دليل اصلي اين كه همه چي داره برمي گرده به وضع قبليش ، اينه كه دوباره حرفام رو دلم تلنبار شده ، بايد بريزمشون بيرون .

 

با اصرار زياد خودم را مجبور كردم دوباره شروع كنه به نوشتن ، مي گفت حوصله ي نوشتن نداره ، اما اينقدر بهش كليد كردم كه نوشت .

 

( يه چند وقتي نبودم ، الهام مي گفت بعضيا سراغم را مي گيرن ، به اصرار همين الهام خانوم برگشتم ، نه به زماني كه من اصرار داشتم بنويسم و اون نميزاشت ، نه به حالا كه من مي خوام سكوت اختيار كنم و الهام ، اصرار پشت اصرار كه بايد بنويسي .

اين چند وقته مي ديدم الهام داره دوباره برمي گرده به شرايط قبليش اما به روش نياوردم گفتم شايد دارم اشتباه مي كنم ، اما شد اونچه كه نبايد مي شد ، الهام دوباره شده همون الهام قبلي ، حالا كه من دلم سكوت مي خواد اون دوباره بعد چند ماه اومده و ميگه برگشتم تا دوباره باهات حرف بزنم ، دوباره رو آورده به من ، از طرف ديگه هم خودم حال و روز خوشي ندارم ، الهام براتون نوشته كه حسود شدم و حساس همون بهتر كه ننوشته بود به چي ، همين كه خودم و خودش بدونيم كافيه ، از فردا دوباره مي نويسم ، به الهام هم قول دادم موقع نوشتن حالم را فراموش كنم ، البته در ازاي اينكه الهامم موقع نوشتن تنهاييش را يادش بره و بعد بنويسه . )

 

امروز بعد از چند روز موهامون را دوباره برداشتيم ژل و مل زديم فر وايسه  ، نتيجه اين كه بلند تر شده و خفن تر  ، يه دو هفته پيش كه فرشون كرده بودم و جلوش را از اين تلاي كشي زده بودم جلوش اندازه ي يه بند انگشت صاف بود باقيش فر خورده بود ، بابام برگشته ميگه شدي مثل انفجار هيروشيما  ، الانم كه ميزارم همينجوري باشه شدم شبيه جاهل هاي فيلم فارسي ها فقط يه كلاه شاپو و يه سيبيل كم دارم .

 

حالا كه اين حرفا را نوشتيم و باعث شديم كه حال خودمون هم گرفته بشه  اين داستان را داشته باشيد از _ مادر صدايمان مي كند براي خوردن ناهار ، بروم تجديد قوا و برگرديم  ...... خب برگشتيم كجا بوديم؟ آهان _ كتاب افسانه هاي امروزي نوشته ي ابوالفضل زرويي نصرآباد ( ملانصرالدين ) :

 

حكايت پسر بي ذوق پادشاه

 

يكي بود يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود .

آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد . پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايت جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند ، به اندازه ي وزن اش به او طلا و نقره مي دهيم .

همه طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نااميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم .

او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا . وقتي رسيد به ولايت جابلقا ، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند تند زدن . شصتش خبردار شد كه پسر پادشاه ، عاشق دختري در ولايت جابلقا شده .

درويش گفت : (( برويد يك كسي را باوردي كه با تمام كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( وقتي من نبض پسر پادشاه را مي يگرم ، تو تك تك و شمرده ، نام تمام كوچه پس كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر . )) درويش نبض را گرفت و آن بنده ي خدا شروع كرد به نام از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا . وقتي رسيد به نام كوچه ي (( چهل دختران )) نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : (( حالا يك نفر را بياوريد كه همه ي اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( من وقتي نبض پسر پادشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . )) طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت . وقتي رسيد به نام (( ملك التجار )) قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : (( همين جا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده شمرده و آرام ، نام و مشخصات اهل خانه را بگو . ))

‌‌‍‌‌‌‌‌‌] توضيح : نظر به اهميت موضوع ، و از آنجا كه اهميت مساله ، كمتر از مساله ي محاكمه ي شهردار تهران نيست ، در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ ، ثبت مي شود ! [

مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد .

ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ ... تلپ ...

مرد : عاليه خانم ، همسر ملك التجار صبيه ي حاج ميرزا ابوالقاسم غربتي ] منظور اهل ولايت غربت است – توضيح مترجم ! [ ...

_ تلپ ... تلپ ...

_ اشرف السلطنه والده ي ملك التجار ، نود و هشت ساله ...

_ زق ... زوق

_ زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه ( دو قلو ) دارد ...

_ تلپ ... تلپ ...

_ اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادوكلن بيوتي فول به خود مي زند ...

_ تلپ ... تلپ

اعظم خانم ، دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند ...

_ تلپ ... تلپ ...

_ مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزارتا ( با احتساب بنده ي حقير ، هزار و يك ) خاطرخواه دارد ...

_ تلپ ... تلپ ...

_ آتوسا خانم ، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد و با دوستانش هات شكلات و پيتزا در به رد مي خورد ...

_ تلپ ... تلپ ...

_ ناتاشا خان ، دختر ششم كه كاكلش را بيرون مي گزارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و (( لئوناردو دي كاپريو )) و غيره ...

_ تلپ ... تلپ ...

_ مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست ...

_ تلپ ... تلپ ...

_ ديگر كسي باقي نماند ... آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پاكوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه ...

_ تالاپ ... تولوپ ... !

درويش : كه چي ؟

مرد : كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ويلايت مي گرداند و پزش را مي دهد ...

_ شاتالاپ ... شوتولوپ ... !

 

باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه اي از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند . پسر پادشاه هم كه سگ را ديد ، حالش خوب شد .

ما از اين داستان نتيجه مي يگريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند !

قصه ي ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد !

 

اينم از امروز ، فردا هم قول ميديم ، من و خودم ، عين ديروز كه كلي چرت و پرت نوشتم ، همون جوري باشيم . اينم دو تا ماچ مال خودم كه اينقدر دخمر گلي ام

 

تا بعد

 

( بر مي گردم )



+ Mon 23 May 2005 - 4:48 PM -   - 






سلام

 

امروز گفتم صبح يه خورده زودتر پاشم درسا را مرور كنم _ من عادت ندارم درسا را مرور كنم ، همون يه دوري كه مي خونم مي گم بسه ديگه _ ساعت را گذاشتم پنج و نيم و گذاشتمش بالا سرم صبح از خواب پريدم مي بينم هوا نيمه روشنه ، ساعت را نگاه مي كنم مي بينم چهار و ربع را نشون ميده ، يعني چي ؟ امروز خورشيد زودتر طلوع كرده ؟ ساعت مچي را كه بالا سرم بود نگاه كردم مي بينم ساعت ده دقيقه به پنجه ، اي بابا چرا امروز اينا اين ريختي ان هر كدوم هر ساعتي را مي خوان نشون ميدن ، با كلي زور از اين دنده به اون دنده شديم كه نيگا بندازيم به ساعت روي ديوار ، حالا ساعت روي ديوار توي تاريكي مطلق فرو رفته ، دو ساعت صبر كرديم چشامون به تاريكي عادت كنه ببينيم ساعت چنده ، مي بينيم اون شيش را نشون ميده ، فوري از بالاي تخت خودمان را به  زير افكنديم _ تخت ما دو طبقه است ، اينجانب طبقه بالا سكونت دارم _ هيچي ديگه نيم ساعت دير از خواب بيدار شديم نمازمون هم قضا شد .

 

صبح جلوي آينه وايسادم صورتم را بشورم _ زنگ در را زدن بزاريد ببينم كيه ..... عطيه بود امتحانش را داده و برگشته ، امروز صبح با دل درد رفت امتحان بده ، ببينيم چه كرده با امتحان ، اين بچه سالم هم كه هست ، سر امتحان قاطي ميكنه ، چه برسه به حالا ، البته نمره هاش خيلي خوبه و تو كلاس هم از همه بهتره ، اين بچه از اين لحاظ به خودم رفته   _ مي بينم قيافه ام امروز خكشل تر شده _ البته من مي دونم خيلي خكشلم اما خب امروز يه جوري بودم كه حس كردم مطمئنن خكشل تر از من تو دنيا وجود نداره _ كلي جلو آيينه قربون صدقه خودم رفتم و ماچ و بوس برا خودم فرستادم، بعد از كلي وقت تلف كردن ، صابون را برداشتيم صورت را بشوريم _ من اصلا صبح ها حال ندارم صورتم را بشورم حالا امروز چه خبر بود كه با صابون صورتم را شستم ، خدا عالمه _ كلي هي با دستم حباب درست كردم و اين ور اون ور ول كردم و خنديدم ، بعد عمليات مسواك زني كه به نظرم سخت ترين عمليات ممكنيه كه صبح زود بايد انجام داد را انجام داده و آماده درس خوندن شديم _ اي بابا اين مامان ما هم گير داده يه ورق را كه روش خط منه آورده ميگه اين چه خطيه ، عين همه كارات كه زورت مياد انجام بدي اين يكي را هم زورت مياد ، مادر من بي خيال برو به كارات برس اي بابا _

 

درسمون را خونديم ، اومديم بريم تو اتاق مداد و كاغذ برداريم ، چشمون افتاد به اين كامپيوتر لعنتي ، چشممون را انداختيم پايين و شيطونه را لعنت كرديم و رفتيم ، مداد برداشتيم اومديم برگرديم دوباره چشممون افتاد بهش ، دوباره سرمون را انداختيم پايين و يه لااله الله و استغفرالله و از اين چيزا گفتيم و راهمون را كشيديم و رفتيم ، يه دفعه يادمون افتاد كاغذ را برنداشتيم بايد دوباره برگرديم ، اين دفعه با هزار زحمت از جلو كامپيوتر رد شديم و خودمون را زديم به اون راه كه ما تو را نمي شناسيم و اصلا نديديمت و اينا اما موقع برگشتن ، چشتون روز بد نببينه ، يه دفعه يه كوچولو نگامون با چشاش تلاقي كرد ، ديگه ايمانمون را بر باد داديم .