| Home - Email - Archive - Link - RSS |
|
سلام _ هي من مي ديدم هرجا را نيگا مي كنم انگاري دور و بر اطرافيام يه هاله اي به وجود اومده _ ديشب بعد چند شب دوباره پاشديم رفتيم پشت بوم _ چقدر خوبه يه جاييت كه درد مي كنه هي بري باره يكي نق بزني و نك و نال كني و اعصاب ملت را بريزي بهم . _ تفلده حاج آقاست تبريك عرض مي كنيم حاج آقا _ من دلم تنگيده هي روزگار منظورمون شكوه نيست ، مرور خاطراته ، همين . _ نميدونم چرا باره فاطي اينقدر بدقولم _ روز مامان هم داره مياد
_ بچه ها مي دونيد غير از اثر انگشت يا دي ان اي ديگه چيه آدما منحصر به فرده ؟ _ هي مي خواستيم فيلم بي خوابي را ببينيم ، ميسر نمي شد اگه نديديد بريد ببينيد ، فيلم قشنگيه . _ اينجانب در پي اعتراضات شديد شما _ اميرووو ؟ _ عزيزان بياين در مورد قالب نظر بدين زودتر بديم كاكتوسي بسازه تا سرش شلوغ نشده . زود باشين ديگه بگين چه شكلي باشه بهتره . بريم يه خورده پهلو كامنتاتون : هدي : قبل از هر چيز من يه چيزي بگم : واي به حالت اگه بيام ببينم يه شب مطلبي ننوشتي ! اين حرفا يعني چي ؟ بي ادب ... چرا فحش ميدي؟ اين جمله ات خيلي خلاف بود: مي خواستم اصلا پست نذارم ، اما بعد پشيمون شدم ، غرغرهاي شما را هيچ جوره نميشه تحمل كرد به خدا... – اين حرفاي غير اخلاقي و ضد ارزشو نزني ها! آدم بده تو وبلاگش فحش بده الهامي ، خوبيت نداره!! از ما گفتن بود!!!! بيا حرفشم ميزني ميخوان آدم را بخورن هدي : الهامي مطمئني كه اونا عوامل جاسوسي و نفوذي نبودن؟ ولي خداييش اونجايي كه نوشته بيدي كه توپ زير پام رفت و ولو شدم ، اينجا يه اوخ بلند گفتم و چشمامو بستم!!! انگار كه واقعا ديدم چه فجيع خوردي زمين!!!! دختر جون مواظب خودت باش خب!!!! اون ناخنتم زيادي دست كاري نكن ، خودش خوب ميشه ! فقط بيشتر مواظب باش!!!ولي خب رييس سازمان شدن اين دردسر ها رو هم داره ديگه ، تازه شعار ما اينه: " همه چيز فداي جوسفند" والا مطمئن نيستم ، دادم زير نظر بگيرنشون ، هويتشون معلوم بشه . واي چه باحال ، اگه اون جا حضور داشتي چي كار مي كردي ؟ اون ناخنم هم پيش خودمون بمونه همچي بلايي هم سرش نيومده همه چي فداي جوسفند ، ما همه چي مون را پاي جوسفند مي بازيم . هدي : اتفاقا من پخش زنده ي برنامه تو ديدم از شبكه ""three Hajat ""،آقا دستت درست! دهنت طلا ! كولاك كردي! بعد سخنراني ات همه ريخته بودن تو خيابون شعارهاي خفن خفن ميدادن! همه ميگفتن : الي الي حماييت مي كنيم و ... . يه عده عرب هم بودم كه به زبون خودشون شعار ميدادن كه : "بالّروح ، بالدّم ، تبريك يا جوسفند .... ( هار هار هار ) " . ايول بابا هيچ نمي دونستم سازمانت بين الملليه !!!!!!! بابا سازمان من الان ديگه فراتر از اين حرفاست هدي : ميگم منم همينطورم ! حرف نميزنم نميزنم ! وقتي هم ميزنم همه به حرفام ميخندن!!!! نميدونم شايد براشون جك ميگم!!!؟ ولي از نظر خودم اصلا خنده دار نيستن حرفام!!!( تعجب!). بعدشم خوب كاري ميكني كه با بچه ها اخت ميشي . خيلي خوبه ! اينجوري بهتره... چرا من و تو روز به روز داره تفاهماتمون زيادتر ميشه ؟ من مديريت يه سازمان جهاني كه دارم ، خونه و ماشين هم كه لب تر كني ، ديگه چي ميخواي ؟ ......... هدي : به جمع ما خوش آمدي!!!! ( يعني به جمع ديوانه ها.!!!) من تو جمع ديوونه ها بودم اميرخان : والا ما که با هر جفتش ، یعنی هم سازمان و هم به قدرت رسیدن تو مخالفیم (نیش تا بنا گوش باز است) ولی خوب ! اینا عوامل ما نبودن ، چون عوامل ما به این لطافت برخورد نمیکنند ! آنها رحم نخواهند کرد ... آنها قوی هستند ... آنها همه را در یک آن نابود خواهند کرد !!!! كه چي ؟ من كه ميدونم آدماي تو نبودن چون آدمات اينقدر جربزه ندارن كه يه انگشت به من بزنن چه برسه اين كه اون كارايي كه گفتم را انجام بدن
اميرخان : حالا میگم منم که میخوام سازمان "حاتومچ" (حمایت از تولیدکنندگان و مصرف کننده گان چت) رو بزنم . میگم چطوره کدورتها رو بذاریم کنار و با دوستی و صفا و صمیمیت در کنار هم به فعالیت خودمون ادامه بدیم !؟ هان ؟ سازمان حاتومچ میتونه از سازمان حاجت یه حمایتهایی بکنه ... مخصوصا هم که ما توسط قدرت های مافیای شدیدا حمایت میشیم ... و راستی ! اینکه من از در دوستی وارد شدم میتونه از شانس خوبه تو باشه چي ؟ يه بار ديگه تكرار كن ؟ برو برو ، اين حرفا را جاي ديگه بزن ، سازمان بين المللي من بايد بياد و از تو سازمانت حمايت كنه كه يه وقتي زمين نخوره مافيا را هم دوسوته قورت ميدم ، همين ديروز اومدن سازمان با من مذاكره كنن ، فعلا هم مذاكره به جايي نرسيده . اميرخان : آهای ! برا چی فامیلیه ما رو گذاشتی رو خودت !؟ البته من بعید میدونم با علی کریمی فامیل نزدیک باشیم ! ولی بلاخره هم اسم فامیلی که هستیم ! خودتو با ما قاطی نکن . من رو خودم نذاشتم اولا اون دوستات كه هي ازشون حمايت مي كني و پشتيشوني گذاشتن با اين تفاسير آهويي فقط ماييم . اميرخان : راستی ! چی جوری تنها میری یه دوری میزنی !؟ من اصلا نمیتونم تنها برم یه دور بزنم ! هر چند دوست دارم تنهایی برم بیرون ولی نمیتونم ! حتما باید واسه یه هدف خاص برم ... ولي من اگه باره بيرون رفتن هدف داشته باشم بايد شونصد نفر را با خودم ببرم اميرخان : من دیگه فهمیدم درآمد سازمان از کجا تهیه میشه ! از کمکهای مردمی ؟؟ آره ؟ درست حدس زدم !؟ (نیش خند( يه بار ديگه كسي بگي سازمان من از طريق كمك هاي مردمي اداره ميشه بروبچ ميان احوال پرسي اميرخان : راستی ! اینایی که میتینگ رو پایه نیستن راه ندید تو هزار دستان ها !؟ اونجا یا جای منه یا جای کسایی که پایه نیستن پس نيا اونجا ، چون هدي را بارش فرش قرمز انداختيم . ( هدي حال مي كني اينقدر دارم پشتيت را مي كنم ؟ فاطي : الی از بابت بچه های باشگاه ناراحت نشو خوب آخه دیدن یه جوسفند تازه گیرشون اومده بعد چوسفندام چون تقریبا" همشون مظلومن بعد اذیتت کردن فكر كردي من الكي سازمان زدم ؟ سازمان زدم كه به جوسفندا بگم تو دوره اي كه همه عالم و آدم گرگن ، مظلوميت را بذارن كنار فاطي : حالا من یه روز باهات میام تا خودم حالشونو بگیرم فاطي بي خيال ، من خودم نخواستم اقدام كنم _ باره شخص مديريت زشته كه خودش اقدام به دعوا و كتك كاري بكنه ، از حالا به بعد آدمام بايد از اين كارا بكنن فاطي : الی خودمونیما خوب صحبت میکنی البته در مواقعی که جو گیر میشی ممممممممم ، جوگير نميشم ، من عصبي كه ميشم و مي بينم يكي داره هي حرف الكي ميزنه و قاتي مي كنم بارش خوب حرف ميزنم
فاطي : دیروزم که عابرو برا من نزاشتی خیلی بدیا خیلی حالا لازم بود همه جا جار بزنی عابرو مار ببری که من از چی میترسم خوب اگشالی نداره من عابروي كسي را نبردم ، آبرو بردم ببين باره من بهونه نيار كه تند مي نويسم و فلان كلمه بغل فلان كلمه است و قاتي مي كنم و اين چرت و پرتا ، تو ديكته ات فوق العاده ضعيفه ، حرف هم توش نيار ، تو مخت ايراد داره ، نمي خواد حرفاي منو تصحيح كني ، برو مخت را درست كن . الان بچه ي كلاس اول هم ميدونه آبرو با ‹‹ الف ›› نه با ‹‹ ع ›› ، اما تو ، توي پلانكتون هنوز هم نميدوني . تايپ فارسيت هم خيلي افتضاح كنده ، موقع تايپ هم اصلا دقت نداري و مثلا گ را جاي ك ميزني و اسپيس نميزني و ..... برو ، آبروت را بيشتر از اين نمي برم . ملينا : بادیگاردت اومد . باديگارد ؟ خيلي وقته عوضش كردم . ملينا : کی تو رو اذیت کرده ؟ اذيت ؟ خبري نيست . ملينا : دیگه نمیرم سر کار حالا كه سر كار نميري ........ هيچي . ملينا : منو خانوم پناهی پایه ایم جفتمونو حساب کن. گروهمونو از هم پاشيدي ، از سه پايه فقط يه پايه نصفه نيمه مونده كه اونم فقط به اين درد ميخوره زمستون بندازي تو آتيش كه حداقل گرما بهت بده . ملينا : راستی ما چیکاره سازمانیم؟ بايد يه چيزايي را اعلام كني كه رات بديم تو . ملينا : میومدی منم یه تشت با یه ماهی میگرفتم دستم میرفتیم بیرون میدونی که از من بعید نیس جالب این بود میرفتیم امیر سالار . چقدر دلم باره خل بازي هامون تنگ شده ، حالا روزا ميشينم و همش فكر مي كنم كه فلان روز را يادته ؟ مسابقه پرتاب آب دهن را يادته ؟ بستني خوردنمون را يادته ؟ كله ات را كوبيدم به ديوار يادته ؟ لواشك خوردنمون را يادته ؟ ابو را اذيت كردن را يادته ؟ بارش از غضي گفتن را يادته ؟ تو راه بچه دبستاني ها را زدن يادته ؟ املت درست كردن را يادته ؟ شلوار لي خريدن را يادته ؟ اتاق پرو مانتو فروشي را يادته ؟ سوژه امير سالار را يادته ؟ دختر خرسه كه افتاده بود رو ميز را يادته ؟ تو بارون پارك رفتن را يادته ؟ اتو مرسيه را يادته ؟ ميلاد نور رفتن را يادته ؟ تو ماشين تا حد مرگ خندوندن و خراب كردن آرايشت را يادته ؟ هي جلو دوستات اذيت كردن را يادته ؟ پيرن را يادته ؟ شلوار را يادته ؟ خانم خط ش آستينت ........ را يادته ؟ عينك خريدنمون را يادته ؟ اون دوتا پيرزنه تو شهرك غرب را يادته ؟ بشير را يادته ؟ لطيف را يادته ؟ شاپرك را يادته ؟ منو يادته ؟ يادته ؟ يادته ؟ يادته ؟ ........... دلتنگي خيلي بد چيزيه ............. مموشي : الهام.... منم این مدت حالم خیلی گرفتست گفتم بذار روش تو را امتحان کنم... آخه یادم بود اون بار گفتی رفتم بیرون حالم خوب شد.....منم یاد حرف تو افتادم.... ولی رفتم بیرون هیچ فرقی نکردم.. یعنی بدتر شدم... آخه میدونی چیه... این گرفتگی من باره اینه که.......... نه ولش کن. مشكوك شدي ؟ بيا بگو چته ، شايد كمكي از دستمون براومد ، تو از دلتنگي در اومدي كه ما هم غصه نخوريم . مموشي : اه.... از دست تو الهام.... تو حرف زدن روزانه هر موقع به این کلمه< برای > میرسم هی میخوام بگم باره .. یه کم مکث میکنم... بعد درستش را میگم...... بابا همون بگو باره ، به اين خوبي . اميرووو : بنده سوگند یاد میکنم که بهد از الی راهش را ادامه میدم و مثل الی باره اهدافمون میجنگم و به هیچ قیمتی سازمان را نمی ولم ! خب جوسفندان عزيز ؟ خيالتون راحت شد ؟ اينم اعلام ، حالا اميرووو خودمونيم ها ، اگه به جاي الي مي گفتي خانم آهويي بهتر بود ، با من كه حرف نميزدي ، با جوسفندا بودي ، جلو اينا ديگه اينقدر خودموني نشو ، بابا خير سرم مديرم . اميرووو : من به جای فاطی بودما عمرا بات نمیومدم بیرون ! از این ضابلوتر نمیشه آخه ! ضابلو خودتي ، درست صحبت كن ، تو بگي ضابلو بقيه چي ميگن ؟ اميرووو : میبینم که شیرین زبونم شدی..به به..از کی تا حالا ؟ شيرين زبون ؟ _ دعاي امروز ايول خداجوني خودممممممممم راستي يه چي ، شبا نمي خواد باره اين كه ما را بلند كني بياييم اونجا هي دي سي كني بابا اين سفارش عقلمون چي شد پس ؟ اونجوري نيگام نكن
تا بعد سلام امروز به طرز فجيعي حالم گرفته بود ، و خيلي متعجبم چه طوري تونستم اينا را بنويسم . _ گزارشي از يكي از نشست ها و سخنراني هاي شخص مديريت امروز تو باشگاه همه قصد جون منو كرده بودن من كه مي دونم اينا از كجا آب مي خوره ، من كه مي دونم كي به اينا خط ميده ، از روزي كه من شدم مدير حاجت اين بساط راه افتاده همه مي خوان ما را از پا دربيارن اون گروه اول صاحبان كشتارگاه ها و قصابي ها و رستوران ها و .... هستن اما من همين جا ، از همين تريبون ، با صداي بلند اعلام مي كنم كه همه اعم از مخالف و موافق بدونن كه من هيچ جوري جا نميزنم و سازمان را به خاطر نجات جون خودم هم ول نمي كنم اههمم ........ ، ببخشيد دوستان عزيز ( اينجا ديگه ابراز احساسات حضار اون قدر زياد و پرحرارت ميشه كه ادامه ي جلسه به يه روز ديگه محول ميشه . _ اين مشاور من كو ؟ _ حميد هم مثل من ميره فوتسال ولي ما برگشتيم به دليل اينه كه ديگه ما را با شماره 8 الي كريمي صدا ميزدن _ امروز مي خواستم تنها برم بيرون _ تو باشگاه تازه امروز من با بچه ها اخت شدم و باهاشون حرف ميزنم مصيبتي شده باره ما . _ امروز با اين كه حالم از صب گرفته بود تا شب فقط خنديدم _ اين وبلاگ هزاردستان را بارش يه سري قوانين در مياريم ، كاكتوسي هم لطف كرد گفت باره قالب روش حساب كنيم _ مي خواستم اصلا پست نذارم ، اما بعد پشيمون شدم ، غرغرهاي شما را هيچ جوره نميشه تحمل كرد به خدا . بريم كامنتا : اميرخان : راستی ! من بلاخره کوله پشتی رو دیدم ... ولی همونطور که فکر میکردم ! خیلی تعریفی نداشت ! هر چند از بقیه برنامه ها سطحش یه ذره بالاتره ... چه جالب منم كه دوبار نيگا كردم همين به ذهنم رسيد ...... اميرخان : حتما باید یه سری قوانین و مقررات و استاندارد ، به صورت مستند (مثلا در قالب سند word) در مورد نوشتن مطلب و چگونگی استفاده از اون بلاگ و مسائل مدیریتی و ... نوشته بشه و فقط در اختیار کاربران اون وبلاگ قرار بگیره . تا از هرکی هرکی شدن جلو گیری بشه . قانون كه حتمي بارش مي سازيم ، نميشه كه كلا هركي به هركي باشه ، بايد همه چي دقيق و حساب شده انجام بشه كه يه چيز آبرومند از آب دربياد . كاكتوسي : در مورد قالبش هم اگه يه چيز جمع و جور بخوايم، من ميسازم. كاكتوسي جونم مثل اين كه ما بايد مزاحم تو بشيم ، خيلي شرمنده . هدي : الهامي واييييييييي چه با تفاهم !!! منم خيلي به جهانگير الماسي ارادت دارم ، خيلي خيلي دوستش دارم . ماهه ماه!!! ولي حيف كه برنامه اي رو كه تو گفتي نديدم! اما هر فيلمي توش الماسي باشه از زير دست من رد نميشه!( لپ قرمزه!) من و تو روز به روز تفاهممون داره زياد ميشه ، ايول . فقط بگم اگه عشق الماسي داري و اون برنامه را نديدي واقعا از دستت رفته ، چون الماسي واقعا قشنگ حرف زد . هدي : در ضمن من ميدونم كه شما هزينه ي سازمان رو از كجا آوردين و ميارين! بابا جون خب از محل كمكهاي مردمي ديگه! تازه من صندوقهاي سازمان رو با آرم سازمان "حاجت " تو سطح شهر ديدم ! تابلوتر از اين كه ديگه نميشه كار كرد. نخير هدي : به همه بگي از كله شون استفاده كنن بعد هر كس يه آرم طراحي كنه بعد يكي رو از بينش انتخاب كنيم ! چطوره؟ ها؟ شنيدين ؟ كله ها را به كار بندازين آرم درست كنين . هدي : يه چيز ديگه حدودا دو هفته پيش يه جايي رو گير آوردم قالبهاي خفن داشت ! اما الان آدرسش يادم نمياد ، اما اگه دوباره پيدا كردم حتما ميام ميگم. دستت درست هدي جون ، فعلا كه داديم كاكتوسي يكي بسازه . هدي : راستي خيلي نامردين! حالا اينكه من ميتينگ نميام دليل شد كه واسه ي من دعوت نامه نفرستين ؟ اي نامردا ... ميتينگ نمياي ديگه ؟ خيلي نامردي . تو را شريك نكنيم پس كي را شريك كنيم هان ؟ بابا شعر ، بابا ترانه ، بابا اين كاره ، خوشمان آمد ، حالا ما هم مي تونيم پز بديم تو وبلاگمون يه ترانه سرا داريم ، ايول . هدي : تو وبلاگ پروازامير؟ بابا من هر چي بالا پايين كردم و اينور اونور كردم چيزي نديدم!( شاخ تعجب!!!) . همين " باره " نيستش؟ ( هوار تا هم علامت سئوال!! ) نچ باره نيست ، بازم بگرديد . اميرووو ؟ تو خودت ميگي كدوم كلمه است ؟ بابايي : ببین بابایی اگه مطمئنی جایی که نشستی مال خودته دل نگرانی نداره .......... سپاه سلم و تور هم نمیتونه از جا بلندت کنه ....... دسته صندلی رو چرا چسبیدی ......... نترس ......... به خدا توکل کن به من اطمینان .......... من که حرف بیخودی نمیزنم ........... _ باشه بابايي من سفت مي شينم سرجام ، به هيشكي هم راه نميدم . دعاي امروز خدايا من بهت ايمان كامل دارم ممنون .
تا بعد سلام اينو من اسمش را نميذارم نوشتن ، پس به نظر من خيلي كمه . _ معذرت مي خوام ، معذرت مي خوام ، معذرت مي خوام ، هزار بار معذرت مي خوام . _ ديشب پاشدم رفتم پشت بوم ، دريغ از يه ستاره ، حتي ماه هم تو آسمون پيدا نبود ، اينقدر آسمون گرفته بود كه گرفتگي حال خودمون را يادمون رفت . _ امروز يخ در بهشت را ديديد ؟ _ من مي ترسم ، از عادت شدنش بارمون مي ترسم ، از خراب شدنش هم مي ترسم ، خيلي هم مي ترسم ، تو هم به اين ترس دامن ميزني ، ............... _ راستي هدي ؟ اگه ميتينگ گذاشته بشه تو نمياي ؟ نامرد نمي خواي بياي من ببينمت ؟ _ از همتون بابت اين كه اومدين گفتين كه جايگاهم محفوظه محفوظه يا گفتين ميرين بارم پسش مي گيرين ممنون ، آدم اين جور مواقع كلي حال مي كنه كه رفقايي به اين خوبي داره . _ من مي خوام در جهت روشن نميدون افكار عمومي تصميم گرفتم كه اون افرادي كه درون عكسي كه توي وبلاگ پدره را بارتون معرفي كنم چي اون جوسفند خانومه با بچه اش ؟ هيييييييي روزگار آقا حله ، مشاوره هم كرديم و ميديم ( حالا كه اين همه حرفيديم اينم بگيم كه اين كاريكاتور مال مجله ي بچه ها گل آقاست . ) _ دلت هي شور يه نفر را ميزنه اسم اينو چي ميذارن ؟ _ چند روز پيش يكي از اقوام دور رسيده بود به مامان ما و بهش گفته بود دختر بزرگت چند سالشه ، ماماني گفته بود امسال ميره سوم دبيرستان من اگه عقلم دراومده بود نميومدم اينجا خزعبل تعريف كنم ، اگه عقل داشتم الان اين ريختي نبودم ، يه چيزايي ميگن آدم ميمونه توش ، انگاري عهد شا وزوزكه كه دختر را هنوز تو شكم مامانشه شوهر بدن . _ نميشه نوشت ، باور كنين نميشه ، تمام سعي خودم را كردم كه بنويسم ، اما نميشه ، تا الان كلي متن نوشتم و همه شون را پاك كردم ، اين روزا نوشتن از هركاري سخت تره . اينم كامنتا : كاكتوسي : انگار اصلا حوصله نداشتي. يا شايد حوصله ي منو نداشتي. يه جوري اخمالو به كامنتام جواب دادي كه دلم گرفت. باور كن كاكتوسي جونم اصلا اينجوري نيست ، من خودم با خودم مشكل داشتم ، شرمنده ، به خودم قول دادم از اين به بعد هر وقت حالم خوب نبود جواب كامنتا را ندم چون درست نمي تونم جواب بدم ، خواهش مي كنم از دستم ناراحت نشو ، معذرت مي خوام . كاكتوسي : يه خواهش هم داشتم: مثل همون موقع كه صفمون ميكردي تو رديف تنبلا و زرنگا، اين نوشته هات رو هم تقسيم بندي كن. كجاش مال خودته، كجاش مال دلته، كجاش مال مخاطبته؟ داريم ميخونيم، يهو ميرسه به جاي خصوصي اش. چشممونو ميبنديم و يه ياا... ميگيم و رد ميشيم. دوباره مشغول خوندن ميشيم كه يهو دوباره ميزني اون كانال... آخه بدبختي اينجاست كه خودمم نمي دونم الان كجاش مال چيه . هدي : ميگم چه جورياست تو هميشه آلبوم همراته ! حتما واسه اين كه تا كسي ، دوستي ، آشنايي رو ديدي يه چيزي واسه سورپرايز داشته باشي ،نه؟!!!! نه بابا ، اون آلبوم را از فاطي دودر كرده بودم ، چون نگاتيو اون عكسا گم شده همون يه آلبوم ازش هست ، حالا هم قصد دارم بپيچونمش هدي : يه چيز ديگه : چرا اخر جمله هاي جواب به كامنتا فقط اون شكلك دهن بسته هه رو انتخاب كردي؟ به نظر من اون يعني كه خيلي ناراحتي ،آره؟ ......................... بي خيال . هدي : اگه خواستي ام پي تري پلير بگيري حتما يه چيزي بگير كه حجمش زياد باشه كه بتوني گاهي به عنوان كول ديسك هم ازش استفاده كني. بابا من خودم نشستم باره خودم نقشه كشيدم ، اين وبكمه تا اجازه فروشش صادر نشه من نميتونم بفروشمش ، اجازه اش كه دست من نيست . هدي : ولي خداييش تو يكي حتما خيلي خيلي خيلي خفن و دهشتناك چش غره ميري نه؟ بابا من فقط نيگا مي كنم ، چمش غره ام كجا بود ؟ اصلا جور خاصي نيگا نمي كنيم . هدي : راستي من با اون وبلاگ موافقم ، منتها بايد روش برنامه ريزي كرد، هر روز از هفته رو داد دست يكي. اينجوري فكر كنم عمرا روزي بياد و اون وبلاگه آپ نشه، اگه خواستي بگو آستينامونو بالا بزنيم! آره بايد يه برنامه ريزي بشه ، ولي مي زنيمش ، بروبچ هم كه همه پايه ان ، فقط بايد ببينيم چند نفر هستن . امير خان : تازه حال نوشتن نداشتی انقدر شد ؟؟؟ اگه حال داشتی چقدر میشد ؟ همه عالم و آدم اومدن گفتن كمه شما ميگي زياده ؟ شما پست هاي اسفناك منو يادت رفته ؟ امير خان : نمیخوام منفی بازی در بیارما ! ولی هر کی که میگه : منو رفاقت ؟! منو عاشق شدن ؟! منو ... !؟ مطمئن باش از همه بدتر گرفتار این چیزا میشه ... یه مثال میزنم حالشو ببری : وقتی من رفتم دانشگاه تو دانشگاه حدود 50-60 نفر رو شناختم که همگی تنها بودن و اکثرشون هم منو نصیحت میکردن که یه موقعه جفت نشی ها !! ولی بعد از 2 سال ! همه شون جفت شدن ! البته بیشتر از جفت هم شده بودن ! مثلا سه تایی چهارتایی و بشتر ... منتها ! من که هیچ کس رو نصیحت نکردم و خودمم اصلا مخالف جفت شدن نبودم ! و حتی بعضی اوقات بقیه رو به جفت شدن تشویق میکردم ... در کمال آرامش و آسایش و اطمینان و اعتبار و آبرو ... تک موندم ... من كسي را منع نكردم ، اصلا من كي گفتم كسي را منع كردم ؟ من هميشه گفتم بريد رفيق بشيد فقط مواظب باشيد ، احتياط كنيد ، گول حرفا را نخوريد ، فقط اين كارا به گروه خوني من نميخوره . امير خان : راستی ! این قضیه بلاگ هشتصد نفری چیه !؟ حال میده ها !؟! نه ؟ چیزه باحالی میشه ! راش بنداز آقا ما پایه ایم ... باشه در دست اقدامه ، به زودي راش مي ندازيم ، فقط به قول هدي بايد يه برنامه ريزي درست بارش بكنيم . امير خان : راستی میتینگ رو چه کنیم ؟ هان ؟ ميتينگ را هم كه من از همه جا بي خبرم ، اصلا چند نفر حاضرن شركت كنن ؟ چند نفر قطعي ميان و مسخره بازي در نميارن ؟ تا يه جاهاييش هم كه با هم صحبت كرديم ، بذار با بقيه حرف بزنيم ، ببينيم چي ميشه . فاطي : الی به جون خودم تو خالی میبندی که حسو حال نداری تو اگه حسو حال نداشتی این همه نمینوشتی تو از خنج هم يه چي اون ور تري ها ، وقتي سال به دوازده ماه اين طرفا آفتابي نشي همين ميشه كه بگي كم نوشتي . بابايي : اینم مطمئن باش اگه هر کی درست سرجای خودش نشسته باشه هیچکس نمیتونه عمرا جاشو بگیره بابايي به خدا من سر جاي خودم نشستم ، اما بقيه ميخوان باز زور بلندم كنن . بابايي : در مورد وبلاگ هر کی به هرکی هم بوگو یه آن جرقه اش تو ذهن جفتمون با هم زد شنفتين ؟ يه دفعه من و بابايي با هم به فكرمون رسيد ، بدون اين كه با هم اصلا در موردش حرف بزنيم ، چقدر فكرا به هم نزديكه ، ايول . مموشي : ناااازی.....درکت میکنم ... چه قد دلتنگی بده.... ***************( این جه یه چیزی نوشته بودم بعد نمیدونم چی شد پاکش کردم... فعلا بمون تو خماریش (نیش) ) بيا بگو چي مي خواستي بگي ، زود باش ، يا نمي گفتي يا حالا كه حس فوضولي منو تحريك كردي بايد بگي . مموشي : الهامی.... تو گلی..... اولا که اصلا آدم بداخلاق و اخمو و اینا نیستی( یه بار دیگه این صفات را به خودت نسبت دادی اونوقته که ... که........ که... یه بوس سفتت کنم ) ... بعدشم هر چی هم غرغر و بد اخلاقی کنی که نمیکنی ولی به فرض..... باره من که عزیز تر میشی...... بابا ما را اينقدر تحويل نگيرين ، فردا پس فردا باورمون ميشه گليم ها . فاطي : این جوسفند ما همه چیزش قزیه داره تنها این نست اين كامنت هيچ ربطي به من و وبلاگم نداره ، از كامنت هاي باباييه ، ولي آورديم كه يه چيزي عرض كنيم . فاطي ؟ شما رشته ات چيه عزيزم ؟ _ خداوكيلي چه دعوت نامه اي هم درست كرده بود اين اميرووو ها _ هي بيا و بگو سازمان ما بي خاصيته _ فقط يه چيزي بچه ها ، اگه يه قالب به درد بخور هم گير بياريم بد نيست ، از همون اول كار عين آدميزاد باشيم بهتره ، حالا بگرديم ، گير اومد كه اومد ، نيومد هم با همين معمولي ها سر مي كنيم . _ اون حرفي را هم كه بهتون گفته بودم يادتون رفته ها _ دعاي امروز خدا جونم مي ترسم ممنون . تا بعد سلام امروز حس نوشتنم اصلا نميومد ، باره همين كم شده ، به نفع شما . _ بعضي از دوستان زنگ زدن كه ما دلمون بارت تنگ شده ، اونم به مقادير خيلي زيادي ، من اصلا متوجه نميشم ، آدم بداخلاق و اخمويي كه تمام مدت غرغر مي كنه و نميشه باهاش حرف زد و با هرچي كه بگن مخالفت مي كنه و يه ذره احساسات آدم را درك نمي كنه هم دل تنگي داره ؟ نه خداوكيلي داره ؟ _ بچه ها مي دونيد كدوم كلمه است كه تو وبلاگ اميرووو زياد تكرار ميشه ؟ عين همين خزعبل من ، بريد فكر كنيد ، بياييد بگيد . _ من نمي دونم جديدا چرا اين ريختي شدم ، من قبلا خيلي بي تفاوت بودم ، اما حالا اينقدر حسود شدم كه نگو ، كافيه بگيد فلاني فلان ، ديگه هيچي ........... _ آي اس پيت بازي دربياره ، نتوني بياي نت ، به زمين و زمان فحش بدي ، بعد در اوج نااميدي يه دفعه سر عقل بياد و كار بكنه ، كلي ذوق كني و آن بشي ، بعد تمام ذوق و شوقت خراب بشه رو سرت . ميدوني مشكل از كجاست ؟ از اونجايي كه نميتونم يه ديقه ناراحتيت را ببينم ، بعد با سوالاي مزخرفم خسته ات مي كنم ، خب چي كار كنم يه زماني يه قولي دادم ، هنوزم محكم روش وايسادم . همش نميدونم چرا فكر مي كردم من كاري كردم كه باعث ناراحتيت شده . آدم به شك ميفته و هي فكر ميكنه با خودش كه نكنه من حرفي زدم يا كاري كردم كه ناراحتش كرده . اگه اذيتت كردم شرمنده ، دست خودم نبود . _ امروزم پاشدم رفتم خونه ي سفيده اينا ، ادامه ي آموزش ، كلي خوش گذشت و خنديديم ، جالب اينجاست كه سفيده اين دفعه ديگه مثل قديما روش كاملا باز شده و كلي مسخره بازي درآورديم . آلبوم عكس بچه ها كه هميشه با هم بوديم تو كيفم بود درآوردم به سفيده نشون بدم ، بعد دوباره كلي نشستم بارش توضيح دادم كه كي با كي رفيق شده ، سفيده ميگه ااااااا الي ببين ، تو اين جمع 15 ، 16 نفري ، فقط من و تو سرمون بي كلاه موندها ، گفتم بهتر عزيز ، اين كلاها به درد كله ي من و تو نميخوره ، خنديد گفت آره راست ميگي . ميگه الي من با دوستام خوشم نمياد برم بيرون ، اونا با رفقاشون ميان من تنها ميشم ، گفتم يكي عين منو با خودت ببر عين هم تك باشين . البته سفيده جديدا انگاري تو رفت و آمدهاش با دوستاش يكي را ديده از ريخت و قيافه اش همچي بفهمي نفهمي خوشش اومده ، بهش ميگم سفيده رفيق نشي من بمونم تك و تنها ، ميگه نه بابا ، رفيق اونجوري كه خودت ميدوني من نميشم . خوشم مياد هنوزم نظر من و سفيده راجع به اين جور رفاقت ها و كلا پسرا عين همه . سفيده موقع برگشتن بهم ميگه الي خيلي خوب شد من دوباره تو را پيدا كردم سفيده علاوه بر اين كه خيلي خانمه و اخلاقش عاليه _ اين روزا همش اين احساس را دارم كه دارن جايگاهي كه اونجا دارم را ازم ميگيرن ، فكر مي كنم كم كم دارم از رده خارج ميشم ، كم كم دارم بارشون كهنه ميشم ، كم كم دارم اون جذابيت هاي قبلي را از دست ميدم ، كم كم دارم از گود بيرون ميفتم ، دارم ميشم تماشاچي ، همش تو اين فكرم كه دارن جام را ميگيرن ، نمي خوام ، كسي حق نداره جاي منو بگيره ، اونجا فقط مال منه ، فقط منم كه ........ چي كار بايد بكنم ؟ _ اين قضيه چمشاي من داره باره خودم هم سوال برانگيز ميشه ، امروز داشتم تو خيابون مي رفتم ، يه ماشين پيچيد تو كوچه ، باره اذيت كردن مي خواست راه منو ببنده ، برگشتم يارو رو نيگا كردم ، نمي دونم چي دوباره تو چمشام اومد كه يارو سرش را انداخت پايين زد رو ترمز ، اين قضيه تا به حال چندين بار تكرار شده ، واقعا بايد برم يه هيئت علمي از بهتريم متخصصان جهاني چمش پزشكي درست كنم ، ببينم اين چمشاي من مشكلش چيه . _ دلم باره يكي خيلي تنگه ، خب چيكار كنم دست من نيست ، دله ديگه ، كاريش نميشه كرد . _ جينگيلي هم به روز شد . ديگه حس نوشتن نيست ، بريم كامنت جواب بديم : كاكتوسي : من از اين داستان كپي رايت سر در نياوردم. يه بار هم اميرو براي من در موردش يه كامنت گذاشت، هر چي خوندم (از سر به ته – از ته به سر – از وسط به اول ...)، متوجه نشدم. يكي منو روشن كنه. _ منظورم از كپي رايت اين بود كه اين ‹‹ اميرووو ›› را كسي تكرار نكنه همين . منظور اميرووو را هم ميدونم چي بوده اما حوصله توضيح نيست ، از خودش بپرسين . كاكتوسي : من اگه بفهمم دارن سرمو شيره ميمالن و باقي قضايا، ميرم بهشون ميگم: زياد به خودتون زحمت نديد و فشار نياريد. و در حاليكه به جايي غير از صورت طرف نگاه ميكنم و سرم رو به شكل عمودي تكون ميدم ميگم من متوجه هستم. _ منم همين كار را مي خواستم بكنم ، اما بنا به دلايلي پشيمون شدم ، بي خيال ، بذار تو خيال خودشون فكر كنن ما را پيچوندن ، وللش . كاكتوسي : ميدوني چه جوري بايد يار تنهايي كسي بشي؟ تنها راهش جلب اطمينانشه. البته بشرطي كه تو هي بزور خودت رو معتمد جلوه ندي ها! وقتي خودش حس كرد ميتونه بهت اطمينان كنه، همه ي تنهايي و همه ي دلشو باهات تقسيم ميكنه. _ بابا اون قضيه ي يار تنهايي را چرت نوشتم ، اصلا به من مياد از اين كارا بخوام بكنم ؟ كاكتوسي : مگه اشكالي داره يه دوست (چه مونث و چه مذكر) واسه آدم عزيز باشه. همين كه ميشينه و به درد دل آدم گوش ميكنه كلي واسه آدم عزيز ميشه ديگه. _ اينو من ميدونم ، اون آدم نمي دونست . كاكتوسي : جايزه ي اين كامنت برتر چي هست حالا؟ اصلا معيارت براي انتخاب چيه؟ _ جايزه ؟ بي خيال ، معيار ؟ بي خيال ، معيارمان خوشمان آمدن است . كاكتوسي : من نفهميدم چرا اون پايين نوشته "توسط يكي بابايي"؟!؟!؟! _ اون پست مال بابايي بود ، باره همين زيرش اونو نوشته بود . امير خان : راستی !؟ امیرووو راست میگه ها ! این چند وقت که نبودی کی آپ میکرد ؟خیلی باحال بود ! هر کی بوده خیلی چاکریم ... آقا مخلصیم ! بگو بازم بیاد اینورا ! من که نمیدونم کیه ! ولی هرکی هست ! بازم خیلی چاکریم ... من اوچیکتم !!! چرا همه میگن بد رفتار میکرده ؟ اون که خیلی مهربون بود ؟!؟! _ خوب اين اميرها هواي همو دارن ها . امير خان : چچچیییییی داداششش ؟! منو تحدید میکنی ؟ سازمانتو به رخ من میکشی ؟ فقط اگه یه باره دیگه ! فقط یه بار (الان چشمامو ریز کردم ، انگشت سبابه ام رو هم به نشانه تحدید دارم تکون میدم خون هم جلو چشامو گرفته) ... داشتم میگفتم اگه یه باره دیگه تکرار بشه ! فکر کنم با ایندفعه میشه 2 دفعه ! حالا به سومیش که رسید یه کاری میکنیم ! بعدشم ! ما خودمون داریم مافیا رو گسترش میدیم ... گفتم که حواسا جمع باشه . _ اولندش تحديد نكردم ، تهديد كردم ، اگه تكرار بشه عواقبشم مي بيني ، مافيات را هم به رخ ما نكش كه سوسكه . هدي : ادب ، قانون اجتماعي و ... همه رو بذار كنار ، بعدش به اون طرفت بگو يه پنه بكنه تو گوشش ، بعدش هر چي ( فحش البته!) خواستي نثارش كن!!!!!!!!! روشش بدك نيستا! _ اگه مي شد بهش گفت پنبه بذار تو گوشت كه غمي نبود عزيز من . هدي : هري پاتر؟!!!! من يه مدت كارم با اين پاتر اينا به جايي رسيده بود كه تمام ورداشونو حفظ بودم!!! ( مخ بي كار رو ميبيني؟ ) ولي يهو ازش بدم اومد! نميدونم چرا ولي ازش برگشتم! يعني نه اونجوريا ولي اينجوري نيست كه تا يكي از كتاباش بياد برم فرتي بخرم . البته من تا كتاب چهارمشو خوندم از بقيه اش هم خبر ندارم! ولي با نظرت در موردش موافقم!همه يه روزي به اين نتيجه ميرسن!!!! _ بابا تو كه شبيه مني ، منم اول مثل تو بودم ، بعد يه دفعه اي زده شدم ، حالا هم ديگه مثل اون موقع ها شوق و ذوق ندارم ، نميدونم مشكل از منه يا از جاي ديگه آب مي خوره . Mp3player؟؟؟؟؟؟؟ فكر نمكيني قيمت يه دونه ازاينا اصلا با قيمت يه وب كم جور نيست؟ والا تا جايي كه من ميدونم يه دستگاه خوبش حدود صد تا صد و بيست قيمت داره( البته بستگي داره به حجمش و ماركش و ... ) با اين اوصاف بعيد ميدونم بتوني با پول فروش وبكم يه دونه از اين دستگاها بخري!!!!!!!!!!!!!!!!!! _ عزيز من ، وب كم بدبختم را صد تومن پاش پول دادم ، بيچاره فقط وب كم نيست كه شونصد تا كار مي كنه ، ولي چون بيشترين استفاده اش باره ما وب كم بوده اسمش هم همون شده ، حالا مي فروشمش ببيني ميشه يا نه . هدي : الهامي من با اين نظرت موافقم! با اين كه يه وبلاگ بزنيم هشتصد نفري هر كي يه شب آپ كنه! فكر كنم خيلي حال بده! تو كه شوخي كردي ! ولي من جدي جدي رو اين قضيه فكر كردم!!!!! ميگم اگه شود چه شودااااااااااا( حالا يكي نيست بگه تو اول برو وبلاگ خودتو آپ كن بعد بيا ارد بده !!! ) _ كجاي كاري كه دارم همچي وبلاگي ميزنم ، مياي كمك ؟ هدي : راستي تو چرا سر اين قضيه ي" گسپند" با من كل كل ميكني؟ بابا جون اگه تو بدون تو فاميل مااين لفظه چقده كاربرد داره عمرا از من نميخواستي كه به جوسفند تغييرش بدم! اينا همه اش داستان داره ، ايشالا سر فرصت واست رووشن ميكنمش! _ هرجايي دوست داري بگو گسپند اينجا نگو ، هي من نبايد بگم كه . دعاي امروز والا خودت ميدوني چي ميخوام مرسي . تا بعد سلام مي دونم خيلي خيلي خيلي خيلي زياد شده ما نمي خواستيم به روز بكنيم ، هي اصرار بروبچ را ديديم ، گفتيم بده ، زشته ، هي بگن بيا و بحرف ، ما امتناع كنيم . _ من بالاخره برگشتم _ اين اميرووو هم اينجا خوب ملت را گذاشته بود سركارها ، چقدر هم تو سر و كله همديگه زديد ، باهاتون بداخلاقي كرد ؟ بهتر ، تا شما باشيد قدر منو بدونيد . _ بابايي يه پست جديد گذاشته ديدني ، بريد تماشا ، منو ببينيد ، فيض ببريد . _ كسي مموشي را نديده اين طرفا ؟ ( ما تا اينو نوشتيم مموشي سر و كله اش پيدا شد . _ كلي حرف داشتم باره زدن ، ولي خب ديگه وقتش گذشت ، بي خيال شديم . _ ببخشيد ، من اصلا نمي خوام اون مسئله را دوباره وسط بكشم ، فقط يه ابهامي اين وسط هست ، خيلي مي خوام روشن بشه ، چون واقعيت نداره و من اصلا ازش سر در نميارم . ميشه اين جمله را باره من بازش كنين ؟ برداشتی که تو از من کردی را تا ابد فراموش نمیکنم . _ خيلي خوب شد كه ديشب نشد من پست بذارم ، واقعا خوب شد . _ ساعت 6 فاطي اومده با هم بريم بيرون ، رفتيم دورامون را زديم ، برگشتيم رفتيم خونشون ، از ساعت 7 تا ساعت 11 من در كمال پررويي خونه فاطي اينا تشريف داشتم خدا وكيلي اين خط آخر را حال كرديد ؟ ادبيات را ديديد ؟ هي بگيد گفتاري مي نويسي ، بيا اينم از نوشتاري يه چي اون ور تر . _ چلچراغي ها قراره باره اواسط مرداد يه جلسه ي خداحافظي باره خاتمي بذارن ، اونايي كه مايلن شركت كنن برن چلچراغ بگيرن بيشتر اطلاعات كسب كنن . _ اين قانون حق كپي رايت كي بالاخره قراره اجرا بشه ؟ ‹‹ باره ›› ما را كه گرفتن و تا خواستن استفاده كردن و دارن مي كنن _ چقدر بده ، چقدر بده بعضي وقتا به خاطر ادب و احترام و زندگي جمعي و آداب معاشرت و كلي قانون مسخره ي ديگه نتوني هر چي از دهنت در مياد را به يه نفر بزني . _ اگه اين احساس را داشته باشيد كه رودست خورديد و دارن سرتون شيره ميمالن و گولتون ميزنن و به دلايل نامعلومي بارتون ظاهر سازي مي كنن و مي خوان شما از يه موضوعي چيزي نفهمين و صد و هشتاد درجه متفاوت بارتون نشونش بدن ، چي كار مي كنين ؟ _ خزعبل گفتن هم خيلي كار سختيه ها ، آدم بايد كلي به خودش فشار بياره دو كلوم خزعبل از خودش بگه . _ بعضي وقتا اين كامنت دادن توي پرشين وبلاگ خيلي اعصاب خورد كن ميشه ، اصلا كامنت دادن با اعمال شاقه است ، من اصلا نمي تونم با اون كدهايي كه موقع كامنت دادن بايد بدي كنار بيام ، يعني چي مثلا ؟ اعصاب نميذاره باره آدم . _ پس پريشب كه آهو تشريف داشتيم ، اصلا نتونستم درست بخوابم ، هي 5 ديقه يه بار از خواب مي پريدم تا دوباره خوابم بره كلي طول مي كشيد ، اينو نميشه بهش گفت خواب ، آدم تا صب زجر كش ميشه بابايي بهم مي گفت قبلا شب بيدار بودي و روز مي خوابيدي ، روز و شبت را گم كرده بودي ، حالا هم كه ديگه نه شب داري و نه روز ، همش بيداري . شيشه مصرف كردم فكر كنم . _ اونجا رفته بوديم آشتيان _ اين آشتيان از وقتي دانشگاه زدن توش باره خودش يه شهري شده _ داشتيم همينجوري مي گشتيم ، پشت ويترين يه كتاب فروشي چمشم افتاد به كتاباي محمود دولت آبادي ، كلي وقت بود مي خواستم كتاباش را بگيرم ، گفتم خب من اينجام اينا هم كه اينجان بريم بگيريم . بعد يه سري بهم گفتن عقلم كمه كه اين همه پول را يه دفعه دادم و كتاب خريدم ، اونم كجا ، آشتيان ، اما مشكل اينجاست كه اونا كرم كتاب نيستن كه بفهمن ، اگه يه خورده خوره كتاب بودن مي فهميدن هرجايي و به هرقيمتي ميشه صاحب كتاب شد ، كرماي كتاب اگه نتونن يه چيزيشون هم ميشه . خدمت امير خان هم عرض كنيم چند وقتيه دنبال اون كتابي كه گفتيد هستم به شدت اما هنوز گيرم نيومده ، اما به زودي ميگيرمش . حالا هم بعد از سال ها و ماه ها مي خوام برم سراغ خرمگس ، اينقدر كتاب دورم را گرفته نميدونم از كجا شروع كنم ، هي همه را ميذارم تو نوبت ، هي منتظر بوديم نوبت به اين خرمگس برسه ، حالا رسيد . _ من تا چند وقت پيش فكر مي كردم خيلي هري پاتريستم ، اما حالا متوجه شدم اصلا يه بند انگشت كوچيكه خيليا هم نميشم . اين كه باره اين كتاب كلي دم و دستگاه درست كردن و من اصلا از لزوم اين كارا سر در نميارم بماند ، همين پريشب هم باره اومدن كتاب كلي ذوق زده شده بودن ، حالا من اگه كتاب هم بياد گذاشتمش آخر آخر ، كلي كتاب بهتر باره خوندن دور و برم جمع كردم كه فكر نكنم حالا حالا ها نوبت به هري پاتر برسه . منم هري پاتر را دوست دارم ، از خوندنش لذت مي برم و معتقدم داستان خوبيه ، اما بهترين نيست ، اين كارايي كه بعضيا مي كنن انگاري كه ديگه رو دست هري پاتر كتاب نيست ، به نظر من اگه قراره دم و دستگاهي تشكيل بديم كتابايي هست كه ارزش خيلي بيشتر داره و بهتره باره اونا از اين كارا كرد ، در حالي كه خيلي غريب افتادن ، با وجود اين كه هري پاتر را دوست دارم معتقدم اين همه بها دادن بهش يه جوراي ناجوري توي ذوق ميزنه . حالا خواهشا هري پاتريستا نيان يقه منو بگيرن به خاطر اين ميگم تمسخر كه خيليا را ديدم كه به خاطر اين كاراشون مسخره شون مي كنن ، افراطي بودن تا اين حد خوب نيست ولي خب به تمسخر گرفتن عقايد و نظرات ديگران هم خوب نيست . نياييد منو بزنيد ها . _ شما خجالت نمي كشي ؟ _ مهريار از مامانش پرسيد : مامان ، دردا _ منظور گرگ هاست _ گاوها را مي خورن ؟ مامانش : نه ، گاوها شاخ دارن ، گرگا ازشون مي ترسن . مهريار : مامان ، من كي شاخام در مياد دردا ازم بترسن ؟ _ ميشه در مورد اين ميتينگتون باره من توضيح بديد ؟ اصلا جديه ؟ _ ما آهو هم از پاي ننشستيم و در پي اهداف سازمان تلاش كرديم با چوپون هر گله هم صحبت كرديم و با اين كه مي دونستيم ديگه چوپون هاي امروزي زياد به فكر جوسفنداشون نيستن واقعا حيف بود سازمان به اين خوبي با چنين اهداف والايي سه تا عضو بيشتر نداشته باشه ها ، مش رجب بود كه دربون و باغبون و آبدارچي و نظافت چي و نامه بر و كلا همه كاره و هيچ كاره ي سازمان بود _ يه روز يه نفر به ما گفت تو وبلاگت هي نگو عزيز من راستي يادته ؟ _ چند وقت بود رفته بودم تو مود سي دي من ، بعد پشيمون شدم ، حالا بدجوري تو كف ام پي تري پليرم ، چند شب پيش نشستم پيش خودم نقشه كشيدم كه ميرم اين وب كمم را مي فروشمش بعد به جاش ام پي تري پلير مي گيرم _ جوجه ها برگشتن _ مي دونيد نمي دونم چرا يه دفعه اين فكر را كردم ، شايد از اون خل بازياي هميشگيه ، از اين به بعد هر سه پست يه بار مي خوام يه كامنت را به عنوان كامنت برتر انتخاب كنم _ امروز من چرا اين ريختي ام ؟ حالا بياييد يه خورده كامنت جواب بديم : اميرووو : بهدشم من دیگه آپ نمیکنم اینجارو تا صاحبش بیاد !
اميرووو : هوممممك ! اين آفرينه باره من بودا ... ( نيش )
اين باره ي من بدجوري رو اميرووو تاثير گذاشته . اميرووو : بهدشم این پرده هارو هدی کند ..من چیکاره بیدم آخه ؟ اون کتابارم کاکتوس ورداشته به خدا..من این مموشی هم که قربونش برم اصن نیومد.. این امیر با هم همدست بید ولی..همش تخصیره اونه ..من بی گناه بیدم !( نیش )
اميرووو : میبنم که الی را بستین گوشه ی حیاط.. بابا اون بیگناه بید من مخش را زدم !( نیش) بیاین من را بگیرید ببندید..حاج رسول رستگاری من بیدم !
من به تو چي بگم آخه ؟ نه خودت بوگو من چي بگم ؟ خوبه بابايي همون جا نوشته بود منظور از جوسفند من نبودم ، اگه ننوشته بود تو چي مي گفتي ؟ تو خجالت نمي كشي ميگي الي را بستن گوشه ديوار ؟ نه جدي نمي كشي ؟
اميرووو : دیگشم اینکه این چن روزه کی اینجا را آپ میکرد ؟ به به چه قذه خشنگ آپ کرده ...به به ... رنگ فونتشم اصن خیلی خشنگ تر شده ... به به ..اصن این بچه چه قذه پسر خوفی بوده..به به ... ( نیش )
يه خورده خودتون را تحويل بگيرين ، بعضي آدما بعضي شعرا را بعضي جاها گذاشتن خودشون را كشتن
امير خان : حالا میگفتی یه ! گاوی جوسفندی چیزی میکشتیم جلو پات (غش غش غش)
امير خان ، ببين ، نذار پس فردا از طرف سازمان آدم بفرستم بياد سراغتون ها ، حالا باره چي ميان بماند ، ميان يه كم احوال پرسي و اينا ، گفته باشم . كاكتوسي : اومدنت اگه فقط یه حسن داشته باشه، خلاصی ما از دست این امیر اخمو ست. آقا نمیدونی با ما چه جوری رفتار میکرد که (چغولی یا شاید هم چقولی!!!) (غش غش)
تو را خدا يكي بياد بگه چقولي اين شكليه يا اين شكلي ، چغولي ؟ هدي : الهامي، نه، تو خجالت نميكشي . آخه بيا بيبين چي كارا ميكني؟ آقا فردا شب نوبت منه!مگه من دستم كجه يا پام؟ يا پسوردو تحويل ميدي، يا با من و آدمام طرفي! از ما گفتن بود. پس فردا نياي معترض شي
يه چي ديگه ، آدمات ؟ منو از آدمات مي ترسوني ؟ برو عزيز ، برو ، مگه من آدم ندارم ؟ دارم خوبشم دارم ، هوا خودت را داشته باش ، يه بار ديگه هم بگي گسپند مي فرستمشون بيان ، شد ؟
سروناز : اینقدر الهام الهام کردن که گفتم منم بیام اینجا یه سلام عرض کنم... موفق باشی
كي رفته الهام الهام كرده ؟ هان ؟ رفتيد پشت سرم چي گفتيد ؟ شما خودت مگه خواهر مادر نداري كه هرجا مي شيني هي تو كوچه خيابون الهام الهام مي كني ؟ _ حالا بريد خدا را شكر كنيد حس نوشتنم گم شده بود ، اگرنه معلوم نبود چي قرار بود بنويسم ، تا يه ماه فقط بايد وبلاگ منو مي خونديد . _ دعاي امروز بعضي وقتا تو كارات مي مونيم بعد كه ميگذره مي بينيم بابا ايول ، كارت خيلي درسته . مرسي از اين كه جلوش را گرفتي كه نشه ، حالا مي بينم اگه شده بود ، اي واي من ، چي مي شد . اين نعمت را به همه بده كه بتونن تو اوج عصبانيت و ناخوشي به خودشون مسلط باشن و كنترلشون را از دست ندن ، ما را هم يادت نره . باره جوجه ها هم ممنون ، خيلي ممنون . تا بعد سام عليك ---------- چه خبره اينجا ....... چقد شلوغ پلوغه ..... اااااااااا اينجا چرا اين ريختي شده .... بهادر ....... بهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادر ...... ذليل مرده ....... بيا ببينم ..... كجايي تو ...... اينجا چه خبر شده ....... مگه مرده بودي تو .......... اين چند روز كه ما نبوديم تو هم رفته بودي گرگ دره ............. مگه بهت نگفتم مواظب اينجا باشي تا من برگردم......... مثل اينكه جنگ بوده ......... چه دعوايي ........ چه بزن بزني ....... اين كاسه بشقابا چرا شكسته ........ نكنه بچه آقا سيد رو نفله كردن ......... عجب دوره زمونه اي شده ؛ دو روز پامون رو از اين تهرون .......... گذاشتيم بيرون همه چي بهم ريخت . همش تقصير اين جوسفنده ........ بهش ميگم برو كليد حجره رو بده بهادر ...... سفارش هم بكن هر روز صبح الطلوع بياد در حجره رو باز كنه ...... آب و جارو كنه ........ چراغا رو رووشن كنه ........ بعد مثل يه بچه خوب درو ببنده بره و آخره شب بياد چراغا رو خاموش كنه ........ پاشده رفته كليد حجره رو داده به اين بچه شيطون آقا سيد همسايه روبرويي .......... يه كلوم هم به ما نگفته تا خود آهو ............ راستي جاتون خالي به اين جوسفند گفته بودم هم شما ها رو دعوت كنه .......... يادش رفته از بس بازيگوشه ........ از ماشين كه پياده شديم بروبر تو چشم من نيگا ميكنه ميگه ....... بابايي ....... بابايي جونم ....... شصتم خبر شد يه فاجعه اتفاق افتاده ........ بيخود و بي جهت شيرين زبوني نميكنه اين جوسفند كه ........... ميشناسمش .......... خودم بزرگش كردم .......... ميگم چيه عزيزكم ........ ( ميخوام ويرگوللكس نشه ....... بهادر بيا ببين اينو درست نوشتم يا نه ......چيچيلكس بود؟ ....... ) ميگه بابايي جونم ......... من ...... كليد حجره رو ......... دادم ......... به پسر آقا سيد ........ . از همون موقع ميدونستم روزي كه برگرديم يه ماه رمضون بايد در و ديوار تميز كنيم ...... بسكه اين بچه شره ...... نيگا كن ......... اين پرده رو كي كنده انداخته اينجا .......... اوهوي اميروووووووووووو ........ مگه نبينمت ......... اين چه وضعيه .......... چشمم روشن ......... باباي پير مارو مريض كردي رفت پي كارش ............. خودتو جوسفند جا ميزني .......... خجالت نميكشي ........ تو مدرك جوسفندي داري آخه .......... حالا ديگه بروبچه هاي اين محله رو ميذاري سر كار ............. بگيرمت گوشتو ميكشم ........ اين جوسفند هم تنبيه شده 24 ساعت اين دور و بر پيداش نشه ....... تا بهادر قشنگ اينجاها رو بشوره و تميز كنه ........ پس فعلا برين 24 ساعت ديگه بيايين .......... البته اگه ميخواين جوسفندو ببينين ........... بردم بستمش گوشه حياط ............. خيالتون الهامو ميگم ! .......... بابا دستتون درد نكنه ....... الهام مديريت سازمان حاجته ......... فعلا بغ كرده گوشه اتاق نشسته ......... ميگه چرا جوسفندو بردم گوشه حياط بستم .......... تازه بهادر رو هم ميخوام ببرم اونور درخت ببندم ....... تا منبعد حرفي كه بهش ميزنم خوب گوش بده ........ الهام هم فعلا علاوه بر بغ اعتصاب هم كرده .......... شعار جوسفند جوسفندش تا اونور محله ميره ......... هر كي ميخواد الهامو ببينه اونم بره 24 ساعت ديگه بياد .......... ------------------ از همه بروبچه هاي محل ممنون كه چراغ اينجا رو رووشن نيگر داشتن ......... مخصوصا : هدي ؛ امير خان ؛ ( تو نه اميروووووووووو با تو نبودم .....) كاكتوس ؛ گلي جونم ؛ دخترآريايي و مموشي و بقيه اونايي كه الان اسمشون يادم نيست اما يادشون اينجاست .......... يه وجب پائين تر از شونه سمت چپم ........ اينجا ببينين ............ دست اميروووو هم درد نكنه ......... با تموم ريخت و پاشي كه كرده ........ يه حال اساسي داده ........... راستش اميرووووو راجع به اون يه مورد خاص اشتباه نكن من در اون باره اصلا نه دخالت ميكنم نه چيز ديگه ..... ( بهادر اين نفت چيه ريخته اينجا .........درست نميتوني كار كني ..... ) ---------------- الهام دخمرم ....... يه بار بهت گفته بودم ......... قدر رفقاتو بدون .......... ايشالا يه روز كه به سن و سال من رسيدي .......... وقتي داشتي مثل من از پله هاي اون طرف نردبون دوطرفه زندگي پائين مي اومدي.......... موقعي كه برميگردي و به گذشته نيگا ميكني ......... از يادآوري خاطرات و رفقات بايد احساس رضايت داشته باشي ..... و من مطمئنم با داشتن چنين دوستاني اون احساس شيرين را خواهي داشت ........ بابايي صاب خونه
اضافه شده : الي : بچه ها باره نوشي عزيز دعا كنين ، دعا كنين زود زود زود جوجه هاش را پيدا كنه ، ديشب بعد يه هفته كه وبلاگش را خوندم نميدونيد چه حالي داشتم دعاي امروز كمكش مي كني مگه نه ؟ سلام آقای امیر و خانوم هدی ... نه می شه یه مطلبی رو تو یه وبلاگ خوندم جدای از خوندنی بودنه داستانش قلم نویسندشه! قلم روانی داشته این خانومه " مرجان شیرمحمدی ". نمیدونم شاید من بسته به حالی که هنگام خوندن اون داستان داشتم باش ازش خوشم اومده باشه فقط یه نکته بگم که من میخواستم این را تو وبلاگ خودم بزارم اول ولی دیدم نویسندش خانومه..ماجرا هم از دید یه خانوم گفته شده پس بهتره تو وبلاگ یه خانوم پست بشه ! هر چند اگر هم آقا بود ما از خود گذشتگی میکردیم بازم میزاشتیمش باره الهامی..دیگه تیریپ مهرفت و رفاقت و اینا! داستان رو بوخونین :
بعد از آن شب* امروز بعد از ظهر ، از آن خيابان رد شدم ، همان خيابان دراز چسپيده به ورزشگاه ، هماني كه همه اش ديوار است ، از اول تا آخر. تو به من گفتی:« دختر، تو شاعری.» امروز درست یک هفته است که از سفر بر گشته ام .یادداشتت هنوز روی تاقچه ی اتاقم است: «ما دیگه نمی تونیم به این وضع ادامه بدیم.دیگه نمی تونیم همدیگرو ببینیم یه مسائلی توی آن خیابان، آدم یاد خیلی چیزها می افتد، یاد شعرهای احساساتی و بی سر وته.نمی دانم، به نظرم با این که همه اش دیوار است،ولی یک جور خاصیت شاعرانه دارد.شاید هم برای من این طور است.شاید هم دارم خودم را گول می زنم که از این به بعد هر وقت دلم گرفت، جایی برای قدم زدن داشته باشم. هوممممک ... این از این... نکته ی آخر اینکه... دلتون باره الی تنگ نشده ؟ سلام اول خدمت امیرخان عرض کنم که داداشی این راه هم جواب نداد دوم اینکه گویا من ندونسته دلمو به غریبه سپردم اون غریبه رو ساده شمردم گول چشم سیاهشو خوردم - من اون لفظ " گسپند رو از رو عصبانيت نگفتم كه بخوام برگردم ازش، پس بي خود خودتو اذيت نكن! ( هور هور هور): اين يك ج : خب من خواستم یه فرجه ای بت داده باشم آبجی..مثل اینکه اینجوری فایده نداره بنابر این : طبق مصوبه ی سومه چهارمین نشست رسمی هیئت مدیره سازمان حاجت در غیاب رئیس سازمان و به مدیریت معاون ایشون - نامبرده موظف است آرم سازمان را بر پیشانی زده شایان ذکر است حکم ماخوذه سه دقیقه پس از مشاهده برای متهم لازم الاجراست در غیر این صورت حکم ماخوذه اجرا نشده است -حالا حالا ها با اين قضيه ي شما كار دارم ، پرونده اش در حال بررسي است: اين دو ج: نتایج بررسی را متعاقبا جار بزنید..با تشکر -ديشب اومدم وب تو! اگه قبلا كه يه بار تو وبت اومده بودم(البته فكر كنم يه بار هم اومدم ، اما خوب دقت نكردم) وخوب دقت ميكردم ، عمرا از تو يكي رو دست نميخوردم ! آخه يه چيزهايي خيلي تابلو بود تو وبت كه اينجا هم تابلو كردي ، مثلا : الهامي هيچ وقت نميگه : تا بهد ، مي گه "تا بعد" . ج: منم دارم از همین میسوزم دیگه - سيم اينكه : الهامي به سپيده ميگفت سفيده نه سيفيده!!!!!( تابلو حالا من دقت نميكنم يا تو؟) ج: بارک لا ! شوما در اولین فرصت خودت را به استعدادهای درخشان معرفی کن... شوما داری حروم میشی ! خواهشا دیگه بیشتر از این اختلاف های نوشتاری من و الهام را هویدا نکن...که هر چی بیشتر بگی بیشتر خودت را نشون دادی ! نوکرتم..نکته همین جاست دیگه.. با این همه تفاوت تو بازم نفمیدی و به قول خودت "...وخوب دقت ميكردم ، عمرا از تو يكي رو دست نميخوردم !"
- بعدشم الهامي اون آيكونها رو همينجوري اله بختكي نميذاره بين نوشته ها ، بلكه واي ميسته جمله هه تموم شه بعد ، ولي شما هر جا دستت رسيده هويژوري عين ارزن پخشش كردي بين كلمه ها!! اين چهار . ج: ولی تو باز هم نفهمیدی - پنجم هم اين كه : كوله پشتي هم برنامه شد تو نيگا ميكني؟ ( منو بگو با خودم ميگفتم اين برنامه هاي آبكي رو واسه كيا پخش ميكنن؟ حالا خوب شد فهميدم واسه كيا پخش ميشه!!( ها ها ها) ج : ببین دخملم... این جملت نشون داد هیچ میونه ای با دانش...دانش پژوه..دانشمند... انسان موفق ..ابداع..اختراع... ابتکار.. نبوغ و خیلی چیزای دیگه از این دست نداری ! دیگه این جمله را جای دیگه نگو -شيشم هم اينكه : ما دعايي نداريم جز شفاي عاجل شما !!! حالا خواستي اينو هي تكرار كني بهتره ! شايد يه نتيجه گرفتي نه؟ ج: یه حرف درست حسابی تو این کامنت ازت دیدیم هدایی ! خدا از دهنت بشنفه.. همین را اون پایین تکرار میکنیم به قول تو شاید شفای عاجل گرفتیم ! بازم متشکر - هفتم اين كه : آقا چشم هاي شما ايراد داره ، اين رنگ نوشته ها اصلا مثل رنگ نوشته هاي الهامي نيستش!!!! هاهه ها هه هه هه ...آي خدا چقدر خنديدم! ج: چشمای من ایراد نداره خانوم... اونی که چشاش ایراد داره شومایی جسارتا".. بنده دوبار اینجا و یک بار در کامنت ها هم گفتم کد رنگ الهامی را نتونستم پیدا کنم و از شوماها هم کمک خواستم ! این جای کمکته ؟ به جای این حرفا برو بگرد ببین میتونی کد را پیدا کنی یا نه هومممممک... خب این از هدی خانوم. ببینین چه قذه فعالم ...کامنت خشک نشده جوابش را میدم راستی یه جمله ی خشنگ از داش امیر هم دیدم تو کامنتا که بد ندیدم اینجا هم بگم : -"خوب حاله هدی رو میگیری ها ! هدی خانم تحویل بگیر !" داش امیر دعات هم آبزرو شد اون پایین میزارمش تو دید باشه این را هم جسد خان ( جسد جون ؟ داش جسد ؟ جسدی ؟ جسدووو ؟ ) فرمودن : بچه برو بگو بزرگترت بیاد ج: دقیقا ! عجب دوره زمونه ای شده !!! خب دیگه ..اینم از این ! میمونه یه بحثی که داش امیر تو "یه جای راحت" باز کرده و اون هم ترتیب دادن یه میتینگ برای بلاگر های عزیز ( البته جمع خودمون نه غریبه !) بوده . یه چن تا نکته ای هست که اینجا باید ذکر کنم اصولا برگزاری میتینگ بدین شکل ... یه نکته ی خاصی داره و اون اینکه شما باید با خودت کنار بیای که پاتو از این فضای مجازی بزاری بیرون یا نه؟ ! میدونین یه هیجان خاصی داره... یا چه طوری بگم یه جور پاسخگویی به حس کنجکاویه ! کنجاوی از اینکه این فلانی که من هر روز میرم تو وبش پستاش را میخونم با سبک نوشتنش یا بهتر بگم با شخصیتش آشنا میشم و بالعکس ..کیه ؟؟؟ خب اگر کسی تونست با خودش کنار بیاد و پذیرفت که این بار به جای آشنایی در فضای حقیقی و بعد ادامه ی اون در فضای مجازی این فر آیند رو برعکس کنه و از فضای مجازی به حقیقی قدم برداره بره توی " یه جای راحت " فقط تو قسمت کامنتهای پست روز چهارشنبه ۲۲ تیر اعلام آمادگی( ایمیل خودتون را حتما درج کنین ) کنه..." اگر " دقت کنین " اگر " دیدیم که اکثریت بچه ها هستن اون وقت در باره ی نحوه ی برگزاری و ادامه ی ماجرا صحبت میکنیم . دعای امروز همین دیگه..تا بهد سلام میبینم که ترکش های اون پست اول هنوز هم ادامه داره
اونایی که امروز کوله پشتی را دیدن دستشون بالا ! یک..دو..سه..تو هم دیدی ؟ ایول ..چهار..کاکتوسم دیده..پنج..خب کافیه..دستارو بندازین. میخواستم بگم خب به من چه دیدی که دیدی نه حالا جدای از شوخی
این هفته نامه چلچراغ هست..دیدینش تا حالا ؟ اصن به گوشتون خورده ملت ؟ فکر میکنم حد اقل یه بار اسمش به گوشتون خورده باشه دیگه ... من این را قبلنا دوران جوونیم میخوندم ..خلاصه دیگه الان هیچی که نباشه اندازه ی جد این هدی که سن داریم دیگه هومک..واقعا ایده ی جالبیه. تجلیل کردن از مردی که 8 سال در مقابل همه ی..... فقط سکوت کرد و به نظر من همین سکوت دندانشکن ترین پاسخها بود . اگر عملی بشه من یکی که میرم ! حالا اینارا باره چی اینجا گفتم ؟ عقشم کشید گفتن که من با شماها بد رفتاری میکنم ! الهام خیلی مهربون تر از این حرفا بوده... درجواب باید بگم که الهام خوشرفتاری میکرد با شما
الهامی یه کتاب داشت از توش جملات قصار ! بارتون مینوشت استفاده کنین ! بنده چون اون کتابه رو ندارم ! خودمم از این جمله ها بلت نیستم ...به جاش بارتون از دکتر یه چی میزارم این کفه ( عین باره پرواز) حالی به حولی ! عشق تنها کار بی چرای عالم است چه آفرینش بدان پایان می گیرد . معشوق من چنان لطیف است که خود را به (( بودن )) نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود .
دیگشم اینکه همین دیگه...آهان راستی یادم رفت از داش امیر به قول خودم و امیر خان به قول الهام تشکر کنم باره پیدا کردن کد رنگ فونت الهام.. امیر جان ( به قول کی ؟ ) یه دنیا ممنون ! حال دادی داداش ! خیر از جوونیت ببینی.. یه کار توپس تو یه شرکت توپس پیدا کنی... نامزد کنی الهی الهام برگرده خفم میکنه
تا بهد سلام نچ نچ نچ...واقعا که...اسم خودتون رو گذاشتین رفیق مثلا ؟
کاکتوس جان بنده بیرمیلم که پرویز خان شاپور تو کتابشون فقط از همین جمله های خوسکل گفتن یا چیزای دیگم گفتن احیانا یا نه
بهدشم خیلی موذی هستی کاکتوس
میگم چه حالی میده بیای توخونه ی مردم هرچی خواستی بگی ها
هومممک...هدی جان مثل اینکه تو یکی از همه بیشتر باورت شد که پست دیروز مال الی بوده ..خسته نباشید ! چه قشنگم رفته باره هر پاراگراف پنج سانت و سه میلی کامنت گذاشته ! بهدشم یهنی چی ؟ خب دایی جمشیدش وبکم را برداشته برده مهلوم نیست کجا رفته... بنده گفتم از این تریبون بگم شاید پیدا شد چیه خب ؟ الف ) رنگ نوشته هات عوض شده بيد! ج الف ) خب من چی کار کنم کشتم خودم را رنگ فونت الهام را لای اون همه رنگ پیدا کنم خودم را خفه کردم نتونستم !
امیر خان شوما هم نتونستی درست حدس بزنی نکته ی اون پست را. ولی تلاش شما را ستایش میکنیم..باز خوبه تو خودت اعتراف کردی آی کیوتون نمیکشه
دختر آریایی هم که ماشالا اصن نیمیدونه آهو کجاست !!! امیر خان زحمتش را بکش آدرس دقیق بده خدمت خانوم !
راستی چرا همتون فکر کردین من گفتم حال خود آقا جواد بد شده بید
چی چی باره خودت میبافی تو هدی ؟ کی گفته اینجا سوت و کور بید ؟ وا کن چشاتو( شایدم گوشاتو) این همه هیاهو راببین بی زحمت
علی و نوشین عزیز ! کور خوندین عزیزان من ! اینجا هر روز آپ میشه ...همچنان ناراحت باشین
آخی ... اینم از این . جواب همه را دادم . چه پسر خوفیم من ای وای ... بعد از اینجا یه سره باید برم برای پرواز... اونجا هم آپ بشم.. چه سرم شلوغ شد !
دیگه حرفی نیست... برین یه فکری باره خودتون بکنین دوستان ! خواهشا پست ها را با دقت تر بوخونین.. بیشتر تو دست خط ها خورد شین که این قدر راحت به اشتباه نیفتین تا بهد...
قرار بود امروز بریم آهو ولی باباعلی حالش بد شد
از اونجایی که ما امروز برنامه هامون را باره آهو رفتن تنظیمات کرده بودیم
حالا وسط بازی میگه الهام الهام امروز با این دختره صحبت کردم . میگفت میخوان برن مسافرت دیگه نمیاد . اگه معین را بیاریم میزاریمش جای این . چه طوره
این دایی جمشید ما هم نمیدونم این وبکمه مارا برداشته چی کارش کرده امروز فاطی زنگ زده میگه الی بیا یه سر بریم خونه ی سیفیده اینا
گفتم داریم میریم آهو شاید شب نازکم خب دیگه دارم مراعاتتون را میکنم که روز آخری نگید سرمون را درد آورد پست امروزم یه نکته ای داشت دلم بارتون تنگ میشه دعای امروز سلام هنوز دست هايش بوي خاك مي داد و زخم غربت و بوي آتش داشت ، كه باران ياس ، باريدن گرفت . هنوز چشم هايش پشت پرده كبود بغض آلود مانده بود . مد نگاهش از آستانه ي درگاه خانه بالاتر نمي رفت ، مردي كه قلبش گره خورده بود با استانه ي آسمان . قصه اين بار قصه ي عشق بود . دلش هنوز نرفته ، تنگ مي شد . چقدر مي باريد ، چقدر فرياد مي زد ، چقدر شكايت مي كرد ، براي رفتن ، رفتن عشقش ؟! كه علي ( ع ) ، نه فرصت باريدن داشت ، نه رخصت فرياد و نه مرد شكايت بود . انتخاب شده بود . علي ( ع ) برانگيخته ي تنهايي بود . خدا مي خواست با (( علي )) گره خوردن تنهايي و عشق ، تنهايي و ايستادن و تنهايي و هجرت را بنماياند . كه علي ( ع ) مرد هجرت هاي تاريخي بود . چقدر مي گذشت از تاريخ هجرت رسول الله ( ص ) از مكه ؟ چقدر عبور كرده بود از لحظه هجرت رسول الله از زمين و حالا چند لحظه ، چند روز ، چند زخم از هجرت فاطمه ( س ) مي گذرد وآغاز تاريخ غربتش ، تاريخ زخم هاي پنهان به خود زدن از هجرت عشق ، تاريخ ايستادن 25 ساله در آستانه خدا . خدا انگار علي (ع) را تنها مي خواست تا مد نگاهش از آستانه خدا پايين تر نيايد . ‹‹ محبوبه حقيقي – چلچراغ ›› شهادت بانوي آب و آينه ، يگانه گوهر پيامبر تسليت باد . بخش تنبلا : _ بابا اين عنوان وبلاگ ما عوض شده ، خواهشا اونايي كه ما را لينك كردن هنوزم عوضش نكردن ، عوض كنن ، بذارنش ملمان ، مرسي . _ تا حالا شده با يكي حرف بزنين و حرفتون صد در صد درست باشه و طرف به هيچ قيمتي نخواد قبول بكنه و حتي فكرهاي عوضي در مورد شما بكنه و يه چيزايي بگه كه عصبانيتون بكنه و شما هيچ كاري نتونين بكنين و از زور خشم و عصبانيت و درموندگي و كلافگي و خستگي و ناراحتي و حرص و جوش و كلي حس مسخره ي ديگه بخوايد همون موقع كسي را داشته باشيد كه تا مي تونيد كتكش بزنيد ؟ .......... صلاح كار خويش خسروان دانند ............. _ اگه واقعا ته دلت اونيه كه به منم ميگي ، تمومش كن ، به هر قيمتي ، به هر قيمتي شده تمومش كن . فكر كن ، به آبروي خودت و به حرفايي كه من شنيدم . اون حرفا باره من خيلي زور داشت . اگه هم چيزي غير از اون حرفاست ، به منم بگو تا بيشتر از اين اعصاب خودم را خورد نكنم . فقط تو يكي در مورد من و حرفام فكراي ديگه نكن . من نمي تونم مثل تو احساسي فكر و عمل كنم ، و همينه كه باعث ميشه تو اين يه مورد نتونيم با هم كنار بياييم . ديگه بسه ............ نامه ي سفيد لبريز از سكوت كتبي است . رازي در دل دارم كه با موجودات زبان بسته هم در ميان نمي گذارم . بخش نفصه ها : _ بچه ها به صف بشيد ، مي خوايم باره ورود رسمي دو نفر به اينجا مراسم بگيريم از امروز ورود دو نفر رسمي شده ، يكي بابايي كه با كامنتاشون بدجوري اعلام وجود كردن ورود دوتاشون علي الخصوص الهام خانوم را تبريك ميگيم . _ هي به خودم ميگم بابا جان اصلا به تو چه ؟ به جهنم ، مي خواي اون طرف اونجوري در موردت فكر كردن و باهات حرف زدن ، اين طرف هم همين طوري بشه ؟ از حرفات يه چي ديگه استنباط كنن ؟ اونم فكراي عوضي اعصاب خورد كن ؟ باز ميگم بابا جان پاي آبرو و حيثيته ، بابا جان نمي خوام بقيه يه جور ديگه ازش فكر كنن ، بابا جان طرف داره با حرفاش رو مخ من لي لي مي كنه ، ناز و غمزه اش را كي مي خره ؟ همچي حرف ميزنه انگاري سوفيا لورنه ، اون همه منت و ادا حال منو بهم ميزنه ، بعد دوباره ميگم جهنم ، درك ، هرچي مي خواد بشه ، بشه ؛ به من و تو ربطي نداره ، كرم از درخته اصلا ، اگرنه اين ريختي نمي شد كه ، خودشون بايد بخوان ، دوباره ميگم .......... فعلا داريم دعوا مي كنيم ، اونم با خودمون . _ هي بهتون گفتم نذاريد اميرووو اول بشه ، هي گفتم جلوش را بگيريد ، هي گفتم ازش جلو بزنيد ، بيا اين قدر دست دست كرديد كه حالا اولي افتاده دست يه آدمي كه فعلا ميگه دوره چماق داريه و حاضر به مذاكره نيست ، استبداد مي دونيد چيه ؟ اينجا الان حاكمه . حالا هيچ جوره نمي تونيد اولي را از چنگش در بياريد ، بريد خجالت بكشيد . هدي ، عزيز من ، درسته من شبا به هزار تهديد مي گفتم كه به روز شد ، اما تا برن و اعلام اول شدن بكنن يه ماه رمضون طول مي كشيد _ هدي جوسفند را درست تلفظ كن من خوشم نمياد چيز ديگه بهش بگن ، درثاني من خودم جوسفندم ، وقتي ميگي اونا خنگن داري به من توهين مي كني ، حواست جمع باشه _ اينا هم يه جورايي جواب بعضي از كامنتاس : الهام : تو این بیست سال موهام بلندترین حدش تا کمرم بود که اونم با وعده وعید مجبورم کردن تا اون حد برسه به محض اینکه چشمشونو دور دیدم رفتم از ته تن تن کوتاش کردم :)):)) _ الهام خوبه تو گذاشتي به كمرت برسه ، من كه تا موهام رسيده به شونه هام رفتم زدمش ، تنها زماني كه موهام خيلي بلند بود بچگيام بود كه اون موقع دست خودم نبود . بابايي : ايها الناس داره قمپوز در ميكنه سند اينجا شيش دنگ به نام منه فعلا عقشمون كشيده بديم دست اين جوسفند يعني يه جورايي اجاره و اينچيزا ........ _ بچه ها من يواشكي به شما ميگم شما هم از من نديد بگيريد اين حرف بابايي كه اينجا مال اونه اشتباهه ، من خودم اينجا بنگاه معاملات وبلاگي دارم بابايي : اوهوي جوسفند وردار يه تابلو بنويس بزن دم در ........... روش بنويس با بستني وارد نشويد .......... دوباره تابستون شد كار ما در اومد ......... غضنفر بدو بابا ....... اون تي رو بيار اينجا رو تمييز كن الان پا ميذارن روي اين بستنيا همه جا رو كثيف ميكنن ..... ده بچه دستتو نمال به پرده ....... رجب ؛ آهاي رجب كجايي ..... بيا بينم اين بچه مال كيه _ بابايي اگه بگم با بستني وارد نشويد كه خودم هم نبايد بيام تو ( اونجوري نيگام نكننننننننننننن بابايي : چشمم روشن ........ كل علي تو كي حقوق خوندي ما نفهميديم ............ _ بابايي كل علي همه چي خونده ، دست كم نگيرش . ملينا : اگه دیدی درخواست کار برا بعضیها رفت بالا تو انجمنمون میتونی اونو آبدارچیش کنی (شوخی( _ اگه منظورت اونيه كه من ميدونم و خودتم ميدوني بايد بگم اگه قبول بكنه و عضو سازمان بشه از حالا پستش در نظر گرفته شده ، مشاور مخصوص مدريت با اختيارات تام و نامحدود . علي و نوشين : اینا رو که میبینی میگن اولا مطلابا رو نمی خونن اول میرن نظر میدن تا بگن اولا. اول و یا اخر نداره فقط این مهمه که ادم بتونه از حرفاتون استفاده کنه . _ ياد بگيريد ، ياد بگيريد ، بعد مثل اين بچه ها اول دوم بازي در نياريد ، خجالت داره ، الان شرم نكرديد شما ؟ راست ميگن خداوكيلي ، مثل اين اميرووو يه اول ميگه رفت تا پست بعدي . علي و نوشين : به بابایی گلتونم سالام برسونید و قدرشو بدونید چون همه کسی این طور بابایی ندارن. _ اصلا لنگه ي بابايي من تو دنيا پيدا نميشه ، تكه . اميرووو : دوما اینکه بنده از همین تیریبون بنده عضو فعالیه خودم را در سازمان حاجت اعلام میدارم ! _ اعلام نمي داشتي به زور اعلام مي كرديم . اميرووو : چهارما اینکه ..امروز خواستم یه حالی به بچز داده باشم نیومدم اول شم ..ولی شرمنده اخلاق ورزشیتون از فردا دوباره خودم اولم ! فکر نکنین خبریه ! _ ديگه پشت گوشت را ديدي ، اولي را هم مي بيني . بخش بچه هاي خوب با همت : _ من به احتمال زياد فردا عازم آهو هستم ، نميدونم تا كي نيستم . اينجا هم تعطيل نيست ها ، يكي را گماشتيم تا ميتونه به روزش بكنه . همينجا پيشاپيش تشكرات لازم را به جا مياريم ، دستت طلا . شما عين بچه هاي خوب مياييد سر كارتون ، من دارم ميرم ماموريت اينجا كه نبايد بخوابه ، شما مثل هميشه مياييد هر روز كامنتتون را ميذاريد تا من برگردم . از يه طرف اينقدر دلم باره آهو تنگ شده كه مي خوام زودتر برم ، از طرف ديگه دلم باره اين وريا و شماها و وبلاگم مي تنگه ، چه مصيبتي داريم ما . _ بابايي ما ميدونيد الان شكل كياست ؟ مثل اين آبدارچي ها يا دربون هاي ادارات ، تا يكي حرف ميزنه مياد زارپ ميپره وسط ، كامنت ميده الان برگشته به دوران تيركمون سنگي ، اون موقع كه زور و استبداد و چماق حرف اول را ميزد ، حالا هم با چماق مي خواد تو كامنت دوني اول بشه . _ اين باره گفتن من بدجوري افتاده تو زبونا ، بايد زودتر برم دنبال اين قانون كپي رايت باره خودم . _ ديشب وقتي از پشت دستگاه بلند شدم ، نميدونم چي شد كه به سرم زد برم پشت بوم اينقدر ديشب خوش گذشت ، اينقدر اون سكوت و هوا و فضا قشنگ و دلپذير بود كه دلم مي خواد هر شب اون موقع برم اون بالا . كلي هم فكر كردم ، ولي حيف ، حيف كه به هيچ جا نرسيدم . ولي به رفتنش خيلي مي ارزيد ، اصلا دلم نميومد بيام پايين و بگيرم بخوابم ، مي خواستم تا جايي كه ميشه آسمون را نيگا كنم . _ دعاي امروز هیچ چیز خاصی نمیخوام ، فقط باش و نشون بده كه هستي ، به همه . همين . تا بعد سلام اين پست بايد يه چيزاييش عوض بشه ، اما چون اصلا حوصله هيچي ندارم ، همينجوري بمونه . بياييد اينم قسمت هاتون : بخش تنبلا : اطلاعيه امروز اين بخش به دليل بروز پاره اي از مشكلات تعطيله ، بعد از حل نواقص پيش آمده دوباره راه اندازي ميشه . افرادي هم كه تو اين قسمت عضو بودن يا برن تو قسمت هاي ديگه عضو بشن يا اصلا برن جاي ديگه . با تشكر مدريت بخش تنبلا بخش نفصه ها : چيه ؟ به تنبلا مي خنديد ؟ خوشتون اومد تعطيلشون كرديم ؟ مسخره مي كني ؟ حالا كه اينجارم تعطيل كنم بري غازچروني مي فهمي نبايد به اين و اون بخندي . كركره را بكشيد پايين بريم . بخش بچه هاي خوب با همت : _ دچار جسوف شدم ، مي خواستم اينجارم تعطيل كنم ، بروبچ جلومون را گرفتن ، گفتن بابا بي خيال ، چرا شاكي شدي ؟ ما هم يادمون افتاد جو گرفتگي اصلا چيز خوبي نيست . اوصولا سعي كنيد اصلا دچار جسوف نشيد ، چون اگه كسي نباشه جلتون را بگيره يا درست و حسابي حاليتون كنه ، هم باره خودتون همه باره باقي ملت دردسر درست مي كنيد . _ خيلي بي عرضه اي ، خيلي بي جراتي ، خيلي ترسويي ، خيلي ........... ، اعصاب منم خورد كرديد ، اه . وقتي به تو مي نگرم نگاهم سرشار از زيبايي به چشمم باز مي گردد . صاحب عمر جاودانه در فاصله ي بين در ورودي و در خروجي زندگي سرگردان است . _ هدي جون من پارسال با همون نمره اي كه گفتي موهام را زدم ، هنوزم تشعشعات اون اقدام غير منتظره داره رومون ميباره ، ايندفعه ديگه حرفش را هم بزنم حسابم را ميرسن ، اگرنه من همين الان ماشين را روشنش مي كردم . الان يه فكر ديگه باره موهام كردم كه اگه عملي بشه اول من كلي ذوق مي كنم كه كاري كه دلم خواسته را كردم ، هم ملت كه به بي عقليم شك داشتن ايمان ميارن ، ولي خدايي خيلي دوست دارم اين كار را بكنم ببينم چي ميشه ، فعلا تمام سعي ام را مي كنم ، رايزني و ها و توافقات اوليه صورت گرفته ، همه چي درسته و منتظريم ببينيم چه جوري عمليش كنيم . نگيد چي كار ، چون تا وقتي كه عملي نشده بهتون نمي گم ، ولي من عمليش مي كنم ، بدجوري رفتم تو مودش ، خيلي دلم مي خواد كه بشه ، يعني حاضرم هركاري بكنم كه بشه ، اگه جور بشه چي ميشه . در ضمن مجيد بيجا مي كنه تيتان و بدل بياره تو مغازه اش ، مگه من شلغمم ؟ _ امير خان ، خيلي هم خوبه كه برگردي ، وقتي اينجا خبري نيست ، برگردي اون ور سنگين تري ، آخه اين بازي فقط و فقط دو مرحله داره ، لول اين ورش را گيم اور شدم ، مي خوام برم دوباره اون مرحله را بازي كنم ، در ضمن نمي خوام سعي كنم اين لول را ببرم چون ازش خوشم نيومده ، ميرم بازيي را ادامه ميدم و به آخر مي رسونم كه بارم جالب باشه . به بابايي هم بگم پسرفت نيست ، يه دوراهيه ، اينو نمي خواي ميزني اون يكي ، من هيچ وقت از راهي كه رفتم برنمي گردم ، فقط راه بهتر و مطمئن تر را انتخاب مي كنم ، همين . _ اين امير خان مي تونه اسپيلبرگ بشه به جان خودم _ همون طوري كه من مي تونم پيمان قاسم خاني و هيچكاك بشم _ ماهنامه ي گل آقاي اين ماه را ديديد ؟ صحفه ي اولش يه عكس از خاتمي چاپ كرده و زيرش اين شعر را نوشته : دست بر سينه نهادي كه بگويي اين را : ‹‹ چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود ›› ! اي كه حاضر شده اي پاشنه را ور بكشي تو شكر خواستي و داخل آن فلفل بود ! غزل حافظ دلسوخته را مي خوانديم داشت يك بيت كه خيلي به نظر خوشگل بود : ‹‹ راستي خاتم فيروز بواسحاقي خوش درخشيد ، ولي دولت مستعجل بود ›› ! پيشنهاد مي كنم ماهنامه را بگيريد هم اين عكس جالب را ببينيد كه يه جاهايي از شعر بهش مربوطه ، هم در مورد انتخابات مطالبش جالبه . _ بچه ها به جان خودم دو دفعه ديگه اين اميرووو اينجا اول بشه درش را تخته مي كنم و ميرم ، حالا گفته باشم نگيد نگفتي . چه معني داره آخه ؟ همتون كشيديد كنار ، اين اميرووو هي زرت و زرت مياد ميگه اول شدم ، انگاري شق القمر كرده ، يه همتي ، خجالتي ، غيرتي ، شما شرم نمي كنيد ؟ حيا نمي كنيد ؟ رگ غيرتتون را چي كار كرديد ؟ واقعا كه ، اميدم از شما كنده شد . ولي به جان خودم ، دو دفعه ديگه اميرووو اول بشه ، به شخصه درش را گل مي گيرم تا يه خورده شماها به خودتون بياييد ، بي بخاري هم حدي داره ، وقتي اينجا درش تخته شد و خزعبل نداشتيد بخونيد و اوقات فراغتتون را پر كنيد ، مي فهميد عاقبت بي خيالي يعني چي . حالا هي بذاريد اميرووو اول بشه . _ شما چرا از فكر اون جوسفند و چوپون بيرون نمياييد ؟ بابا بي خيال ، مسئله اون دوتا يه جورايي خانوادگيه هي شما گير بده حالا . چوپون بعد از خوندن حرف هاي من _ از وقتي اومده شهر با خيلي چيزا آشنا شده روزي دو ساعت هم ميره كافي نت _ به مقدار قابل توجهي متنبه شده و اومد و ابراز شرمندگي كرد و گفت مي خواد بره سراغ جوسفندش و كلي هم تشكر كرد كه ما كمكش كرديم كه ياد جوسفندش بيفته و حالا هم داره ميره سراغ جوسفندش . بميرم من باره جوسفندش كه تو اين مدت اينقدر غصه خورد ، جوسفندا اوصولا موجوداتي كاملا احساساتي هستن و از دوري چوپونشون يه جوراي ناجوري ميشن ، بچه ام چقدر ناراحت بود ، مي خواست بره دره باغ خودش را به گرگ ها معرفي كنه ....... ولي اينو خداوكيلي ميگم ، جوسفندا بر خلاف ظاهر كودن و اخمخشون موجوداتي با شعور هستن ، خيلي هم چيز حاليشونه ، آدم نيگاشون كه مي كنه فكر مي كنه خيلي كند ذهن و خنج هستن _ مخصوصا وقتي دارن با اون خونسردي اعصاب خورد كن و بي حوصلگيشون علف مي خورن _ اما در واقع همه چي بر خلاف فكر آدماست . اونا علاوه بر اين كه خيلي با عقلن ، خيلي هم احساساتي و رقيق القلب هستن ، خونسردي اعصاب خوردكنشون هم مزيد علت ميشه كه اونا را موجوداتي كودن به حساب بيارن . البته ما در قالب يه سازمان با نام سازمان حمايت از جوسفندان تنها _ سازمان حاجت _ داريم يه طرح هاي كوتاه مدت و دراز مدت مي ريزيم كه طي اونا وضعيت فعلي جوسفندا عوض و حقوقشون رعايت بشه . از مهمترين برنامه هاي سازمان اينه كه از نام بردن اين موجودات با اسم گوسفند جلوگيري بشه چون يه توهين بزرگه ، اسمشون جوسفنده . بعدش هم از قرباني شدن اونا توي جشن و شادي و عزاداري و غم و خيلي جاهاي ديگه جلوگيري بشه . بعدش هم كاري بكنيم كه جوسفنداي بزرگ و نخبه به ملت شناسونده بشن تا هي نگن جوسفندا كند ذهنن . بعدش هم بستري را فراهم كنيم كه بتونيم شاهد فعاليت هاي هرچه بيشتر جوسفندان در مراكز صنعتي و اداري باشيم . اين سازمان با شعارهاي جوسفندم پس مي توانم ، جوسفند يعني شعور ، حمايت از جوسفندان يعني حمايت از عقل و احساس درصدد براومده تا حقوق از دست رفته و تضعيف شده ي جوسفندان در ادوار مختلف تاريخ از آغاز خلقت تاكنون را پس گرفته و به اونا برگردونه . سازمان فوق با مدريت اينجانب اعلام ميدارد هرگونه كمك باره رسيدن به اهداف عاليمون را ارج مينهه و دست كمك چوپون هاي عزيز و دلسوز و تمامي افرادي كه به جوسفندان عشق ميورزن را به گرمي ميفشاره _ البته سازمان ميفشاره چون مدريت خانمه ، اومديم طرفي كه دست ميده آقا بود ، اون وقت بيا و درستش كن _ . اميرووو هم همين فردا بايد بياد سازمان خودش را به عنوان عضو فعال معرفي كنه ، گفته باشم ، شد ؟ _ من حالا علاوه بر اين كه باديگارد دارم همين جور كشكي و الكي و زارپ صاحب وكيل مدافع شدم ، خواستم عنوان كرده باشم كه بگم مواظب باشيد ، محض اطلاع ، همين . _ كامنتاي پست قبل را ديديد ؟ نديديد بشتابيد تا از دست نرفته ، بابايي كولاك كرده . بابايي عزمش را جزم كرده بود كامنت دونيم را ويرون كنه ، من داشتم خواجه تاجدار مي خوندم ، آقا محمد خان قاجار تنهايي از شيراز پنج روزه بدون ذره اي استراحت رسيد تهران ، كامنت دادن بابايي من تموم نشد . همتش از خواجه قاجار بيشتره . _ جينگيلي به روز شد . _ دعاي امروز خدايا ببين اينو : BUZZ!!! بامزه بود ؟ نگو چه بنده ي خلي دارم من ، خودت درستش كردي عزيز . خدايا جميع بي عقلان عالم از جمله خودم _ اين اميرووو هم بي عقله اونم يواشكي حساب كن _ را يه عنايتي كن . خدايا ميدونم خيلي باحالي ، خواهشا اين باحاليت را به كسايي كه ميگن اونا را يادت رفته ثابت كنه ، خسته شديم از بس باهاشون سر و كله زديم كه به پير به پيغمبر اين خدا جوني خيلي توپه ، اصلا بريد نزديكش مچ مچ ميشه باهاتون ، يه چي تو مايه هاي رفيق فاب ............ دلاي شيكسته را هم يه جورايي خودت بند بزن ، باشه ؟ يه خورده جربزه و شجاعت هم بدي به بقيه چيز بدي از آب درنمياد ، حداقل حداقلش اينه كه اعصاب ما خط خطي نميشه ، همين . ممنون .
( اصلا حسش نبود كه شكلك بزنم باره همين كم شد . ) تا بعد سلام حوصله ي قسمت قسمت كردن ندارم ، خودتون جاتون را پيدا كنيد خب ؟
_ فكر مي كنم حق با شب نازكي بود ، آدم دلش كه ميگيره شروع مي كنه به بهونه گيري ، اين جور وقتا يه استامينيفن آي مي چسبه . _ اين قسمت قسمت كردن بچه ها هم عجب مصيبتي شده ها ، هرروز يكي مياد ميگه من چرا اونجام ، اصلا خودتون خودتون را دسته بندي كنيد كه دهوا نشه . _ هي نياييد گير بديد توجيح درسته نه توجيه ، از صب تا حالا شونصد نفر به ما گفتن _ من بيكار نيستم به خدا ، چرا فكر مي كنيد چون بيكارم ميشينم زياد مي نويسم ؟ من تو خونه ، مخصوصا كه اين روزا مهمون داريم كلي كار دارم ، اصلا وقتي ندارم ، اينا را هم دوباره مجبور شدم مثل قبل يه دفعه بنويسم ، اينقدر هم تند تند مي نويسمشون كه شب بايد يه اصلاحشون هم بكنم ، من زياد مي نويسم چون حرفام زياده ، مثلا اگه بعضياشون را بذارم باره فردا ديگه فايده نداره چون بيات ميشه . _ كاريكلماتورا :
گام هايم صداي پايت را تنها نمي گذارند . عاشق لبخندي هستم كه در برابر غم ها رويين تن باشد . |