سایه

سلام

 

_ هي من مي ديدم هرجا را نيگا مي كنم انگاري دور و بر اطرافيام يه هاله اي به وجود اومده  ، هي مي گفتم خداي من ، اينا چرا اينريختي شدن  ، بعد متوجه شدم مشكل از چمشامه نه بقيه  ، به خودم گفتم بيا ، هي بهت ميگم اينقدر نشين پاي اين مانيتور گوش نكردي ، الانم شماره چمشت رفته بالا همه جا را تار مي بيني  ، رفتم به مامانم ميگم مامان چمشام ضعيف شده يه نيگا بهم كرده ميگه عينكت را بده ببينم ؟ دادم دستش ، ميگه چند ساله اينو نشستيي ؟  و داد دستم و رفتم ، عينكه را برداشتم نيگا مي كنم ، خدا نصيب گرگ ........ آوردن اسم گرگ قدغنه  ، خدا نصيب ........ الاغ بيابون نكنه  ، انگاري با اين عينك آبگوشت خوردن ، بعد باهاش باغچه را بيل زدن  ، اينقدر ناجور بود كه نگو ، من كف كرده بودم اين چرا اين ريختي شده يه دفعه  ، عينكه را شست و شو داديم ، دنيا از اين رو به اون رو شد .

 

_ ديشب بعد چند شب دوباره پاشديم رفتيم پشت بوم  ، حالمون كه خيلي خوب تشريف داشت  ، اون بالا هم همه جا ساكت  ، فقط صداي جاروي رفتگر محلمون مياد  _ چه رمانتيك بوده  _ كلي فيض برديم ، اين شب هم خيلي خوب چيزيه ها .

 

_ چقدر خوبه يه جاييت كه درد مي كنه هي بري باره يكي نق بزني و نك و نال كني و اعصاب ملت را بريزي بهم .

 

_ تفلده حاج آقاست  ، بروبچ خواهشا تبريك بگين يه وقت دچار خود كم بيني نشه  ، عقده بارش پيش بياد بره بخوابه كنار لنگه دمپايي .

تبريك عرض مي كنيم حاج آقا  ، ايشالا تفلد 4000 سالگي تون .

 

_ من دلم تنگيده  ، بدجوري هم تنگيده  ، دلم باره تا صب مشاعره كردن تنگيده  ، دلم باره لباس قهوه اي خشگله تنگيده  ، دلم باره پيتزا و كله پاچه تنگيده  ، دلم باره اون جالباسي گوشه اتاق تنگيده  ، دلم باره مچ دشمن را باز كردن و از نت انداختنش بيرون تنگيده  ، دلم باره غصه خوردن باره مودم سوخته تنگيده  ، دلم باره دل تنگيام تنگيده  ، دلم باره شكلكاي آخر تنگيده  ، دلم باره غلط حرف زدن تنيگده  ، دلم باره زمين و زمان را به حدس بستن تنگيده  ، دلم باره ............... ، بدجوري هم تنگيده ، ...............

هي روزگار  ، چه زود گذشت ها  ، يه جورايي فكر مي كنم بزرگ شديم ، نميدونم چرا اين طوري فكر مي كنم .

منظورمون شكوه نيست ، مرور خاطراته ، همين .

 

_ نميدونم چرا باره فاطي اينقدر بدقولم  ، قبل عيد قرار بود دوتا سي دي بارش بزنم ، هنوز كه هنوزه سي دي ها را نزدم  ، فكر كنم ديگه سي دي ها به كارش نياد اصلا  ، يه عكس داده بود بارش اسكن كنم اونم هنوز كه هنوزه رو ميزم افتاده و اسكن نكردم  ، قرار بود يه آدرسي را براش آف بذارم شونصد روز بعد از قرارمون تازه گذاشتم كه اونم به دستش نرسيد  ، من اوصولا اصلا بدقول نيستم ، اگه چيزي ازم خواستن تا جايي كه تونستم انجامش را سريع كردم  ، اما نميدونم چرا باره فاطي بيچاره اينقدر بدقولم  ، دست خودم نيست اصلا ، هي ميگه اسكن كردي ، ميگم مي كنم ، ميگه امروز بكن ، ميگم باشه اما نميدونم چرا ميفته به فردا ، فردا ميفته به پس فردا ، پس فردا ميفته به پس پسون فردا  ، همين جور الي ماشالا  ، نميدونم چرا اين ريختيه ، اصلا تو خونه كاري ندارم ها ولي نميدونم چرا نميرسم .

 

_ روز مامان هم داره مياد  ( اين شكلك اصلا چه ربطي داره ؟  ) ، اين كادو خريدن هم خيلي مصيبته ها ، آدم ميمونه چي بره بخره  ، از يه ماه قبل بايد بشينه بفكره بفكره بفكره كه بره يه كادو بخره  ، امسال هم مثل هر سال موندم كه چي بخرم  ، البته كادو خريدن باره خانم ها خيلي راحت تر از كادو خريدن باره آقايونه ، من موقع خريد كادو باره آقايون واقعا ديوونه ميشم ، چون نميدونم برم بارشون چي بگيرم ، حالا مامان را ميشه يه كاري كرد ، فوق فوقش كه ديگه فكرت كار نكرد كه به چي احتياج داره يه چي از وسايل خونه هم بخري خوشحال ميشه  ، درسته كه خوب نيست يه همچي چيزي بخري _ از نظر من خوب نيست  _ اما مامانا اغلب دوست دارن بارشون اين چيزا خريداري بشه  ، حالا ما الان گير كرديم بدجور كه مامان امسال به چي احتياج داره ، سه هفته است دارم فكر مي كنم هنوز به نتيجه نرسيدم ، شما چي ؟ هنوز فكري نكردين شايدم مثل بعضيا همتتون زياد بوده و خريدتون را كرده باشين ، من يه چيزايي به فكرم رسيده كه به چي احتياج داره ، اينجا هم نمي گم كه فكرم دست بابايي و جينگيلي نيفته نامردا برن زودتر اقدام كنن .

 

_ بچه ها مي دونيد غير از اثر انگشت يا دي ان اي ديگه چيه آدما منحصر به فرده ؟

 

_ هي مي خواستيم فيلم بي خوابي را ببينيم ، ميسر نمي شد  ، تا امشب ، خيلي فيلم جالبي بود  ، ما خيلي خوشمان آمد ، اما چون حسش نبود ديگه بررسي فيلم را ولش كرديم .

اگه نديديد بريد ببينيد ، فيلم قشنگيه .

 

_ اينجانب در پي اعتراضات شديد شما  ، مخصوصا اين اميرووو آهنگ اينجا را برداشتم  ، حالا همگي مي تونيد يه نفس راحت بكشيد .

 

_ اميرووو ؟  يعني تو خودتم نميدوني تو وبلاگت چه كلمه اي تكرار ميشه ؟

 

_ عزيزان بياين در مورد قالب نظر بدين زودتر بديم كاكتوسي بسازه تا سرش شلوغ نشده .

زود باشين ديگه بگين چه شكلي باشه بهتره .

 

بريم يه خورده پهلو كامنتاتون :

 

هدي : قبل از هر چيز من يه چيزي بگم : واي به حالت اگه بيام ببينم يه شب مطلبي ننوشتي ! اين حرفا يعني چي ؟ بي ادب ... چرا فحش ميدي؟ اين جمله ات خيلي خلاف بود: مي خواستم اصلا پست نذارم ، اما بعد پشيمون شدم ، غرغرهاي شما را هيچ جوره نميشه تحمل كرد به خدا... – اين حرفاي غير اخلاقي و ضد ارزشو نزني ها! آدم بده تو وبلاگش فحش بده الهامي ، خوبيت نداره!! از ما گفتن بود!!!!

 

بيا حرفشم ميزني ميخوان آدم را بخورن  ، بابا من از ترس شما جرات نمي كنم توي ورد كه دارم مي نويسم نوشته هام از 4 صحفه كمتر بشه ، اينو خداوكيلي راست ميگم .

 

هدي : الهامي مطمئني كه اونا عوامل جاسوسي و نفوذي نبودن؟ ولي خداييش اونجايي كه نوشته بيدي كه توپ زير پام رفت و ولو شدم ، اينجا يه اوخ بلند گفتم و چشمامو بستم!!! انگار كه واقعا ديدم چه فجيع خوردي زمين!!!! دختر جون مواظب خودت باش خب!!!! اون ناخنتم زيادي دست كاري نكن ، خودش خوب ميشه ! فقط بيشتر مواظب باش!!!ولي خب رييس سازمان شدن اين دردسر ها رو هم داره ديگه ، تازه شعار ما اينه: " همه چيز فداي جوسفند"

 

والا مطمئن نيستم ، دادم زير نظر بگيرنشون ، هويتشون معلوم بشه .

واي چه باحال ، اگه اون جا حضور داشتي چي كار مي كردي ؟

اون ناخنم هم پيش خودمون بمونه همچي بلايي هم سرش نيومده  ، بيشتر داشتم ننه من غريبم بازي در مياوردم  ، جات خالي كلي اعصاب همه را ريختم بهم بسكي نق و نوق كردم .

همه چي فداي جوسفند ، ما همه چي مون را پاي جوسفند مي بازيم .

 

هدي : اتفاقا من پخش زنده ي برنامه تو ديدم از شبكه ""three Hajat ""،آقا دستت درست! دهنت طلا ! كولاك كردي! بعد سخنراني ات همه ريخته بودن تو خيابون شعارهاي خفن خفن ميدادن! همه ميگفتن : الي الي حماييت مي كنيم و ... . يه عده عرب هم بودم كه به زبون خودشون شعار ميدادن كه : "بالّروح ، بالدّم ، تبريك يا جوسفند .... ( هار هار هار ) " . ايول بابا هيچ نمي دونستم سازمانت بين الملليه !!!!!!!

 

بابا سازمان من الان ديگه فراتر از اين حرفاست  ، يه سازمانه و يه دنيا  ، ديروز از سي ان ان و بي بي سي و الجزيره و نيويورك تايمز و ........ تماس گرفته بودن باهام قرار ملاقات داشته باشن و من بارشون از سازمان بگم  ، گفتم مشاورم نيست نمي تونم صحبت بكنم  _ بيا مشاور جان ببين من چقدر تو را دارم تحويل مي گيرم  _ گفتن خواهشا يه قراري بذاريد و اينا گفتم حالا تا چه پيش آيد  ، من اول با مشاورم مشورت كنم بعد .

 

هدي : ميگم منم همينطورم ! حرف نميزنم نميزنم ! وقتي هم ميزنم همه به حرفام ميخندن!!!! نميدونم شايد براشون جك ميگم!!!؟ ولي از نظر خودم اصلا خنده دار نيستن حرفام!!!( تعجب!). بعدشم خوب كاري ميكني كه با بچه ها اخت ميشي . خيلي خوبه ! اينجوري بهتره...

 

چرا من و تو روز به روز داره تفاهماتمون زيادتر ميشه ؟  ميگم چيزه ....... مممممممم ، آدرس بده باره امر خير خدمت برسيم .

من مديريت يه سازمان جهاني كه دارم ، خونه و ماشين هم كه لب تر كني ، ديگه چي ميخواي ؟ .........

 

هدي : به جمع ما خوش آمدي!!!! ( يعني به جمع ديوانه ها.!!!)

 

من تو جمع ديوونه ها بودم  ، تو كجاي كاري ؟ من مدال جهاني هم دارم بابا .

 

اميرخان : والا ما که با هر جفتش ، یعنی هم سازمان و هم به قدرت رسیدن تو مخالفیم (نیش تا بنا گوش باز است) ولی خوب ! اینا عوامل ما نبودن ، چون عوامل ما به این لطافت برخورد نمیکنند ! آنها رحم نخواهند کرد ... آنها قوی هستند ... آنها همه را در یک آن نابود خواهند کرد !!!!

 

كه چي ؟ من كه ميدونم آدماي تو نبودن چون آدمات اينقدر جربزه ندارن كه يه انگشت به من بزنن چه برسه اين كه اون كارايي كه گفتم را انجام بدن  ، بعدشم مثلا كي را مي ترسوني هان ؟ فكر كردي من از آدمات مي ترسم ؟ آدمات هيچ پخي نيستن .

 

اميرخان : حالا میگم منم که میخوام سازمان "حاتومچ" (حمایت از تولیدکنندگان و مصرف کننده گان چت) رو بزنم . میگم چطوره کدورتها رو بذاریم کنار و با دوستی و صفا و صمیمیت در کنار هم به فعالیت خودمون ادامه بدیم !؟ هان ؟ سازمان حاتومچ میتونه از سازمان حاجت یه حمایتهایی بکنه ... مخصوصا هم که ما توسط قدرت های مافیای شدیدا حمایت میشیم ... و راستی ! اینکه من از در دوستی وارد شدم میتونه از شانس خوبه تو باشه

 

چي ؟ يه بار ديگه تكرار كن ؟ برو برو ، اين حرفا را جاي ديگه بزن ، سازمان بين المللي من بايد بياد و از تو سازمانت حمايت كنه كه يه وقتي زمين نخوره  ، حالا تو ميخواي از من حمايت كني ؟ شانسمه ؟ بابا بي خيال ، برو دعا كن من تا الان كاري بهت نداشتم  ، برو نذر كن تصميم بگيرم از تو سازمانت هدايت كنم كه يه وقتي با مخ نياد زمين  ، برو داداش من ، من هنوز كارم به جايي نرسيده و نخواهد رسيد كه سازمان تو حمايتم كنه ، استقلال من هيچ جوره خدشه دار نميشه .

مافيا را هم دوسوته قورت ميدم ، همين ديروز اومدن سازمان با من مذاكره كنن ، فعلا هم مذاكره به جايي نرسيده .

 

اميرخان : آهای ! برا چی فامیلیه ما رو گذاشتی رو خودت !؟ البته من بعید میدونم با علی کریمی فامیل نزدیک باشیم ! ولی بلاخره هم اسم فامیلی که هستیم ! خودتو با ما قاطی نکن .

 

من رو خودم نذاشتم اولا اون دوستات كه هي ازشون حمايت مي كني و پشتيشوني گذاشتن  ، دوما فاميلي خودم خيلي بهتر از باقي فاميلياست  ، آهويي تكه ، هيچ جاي دنيا آهويي نيست  ، حتي اهالي آهو هم آهويي ندارن ، جز تعداد اندكيشون ، كه اونا هم آهويي نميگن به خودشون ، فاميلي اولشون را ميگن .

با اين تفاسير آهويي فقط ماييم .

 

اميرخان : راستی ! چی جوری تنها میری یه دوری میزنی !؟ من اصلا نمیتونم تنها برم یه دور بزنم ! هر چند دوست دارم تنهایی برم بیرون ولی نمیتونم ! حتما باید واسه یه هدف خاص برم ...

 

ولي من اگه باره بيرون رفتن هدف داشته باشم بايد شونصد نفر را با خودم ببرم  ، ولي وقتي ميزنه به سرم و هوس مي كنم بزنم بيرون ترجيح ميدم تنهايي برم .

 

اميرخان : من دیگه فهمیدم درآمد سازمان از کجا تهیه میشه ! از کمکهای مردمی ؟؟ آره ؟ درست حدس زدم !؟ (نیش خند(

 

يه بار ديگه كسي بگي سازمان من از طريق كمك هاي مردمي اداره ميشه بروبچ ميان احوال پرسي  ، با هيچ كس هم شوخي ندارم .

 

اميرخان : راستی ! اینایی که میتینگ رو پایه نیستن راه ندید تو هزار دستان ها !؟ اونجا یا جای منه یا جای کسایی که پایه نیستن

 

پس نيا اونجا ، چون هدي را بارش فرش قرمز انداختيم .

( هدي حال مي كني اينقدر دارم پشتيت را مي كنم ؟  )

 

فاطي : الی از بابت بچه های باشگاه ناراحت نشو خوب آخه دیدن یه جوسفند تازه گیرشون اومده بعد چوسفندام چون تقریبا" همشون مظلومن بعد اذیتت کردن

 

فكر كردي من الكي سازمان زدم ؟ سازمان زدم كه به جوسفندا بگم تو دوره اي كه همه عالم و آدم گرگن ، مظلوميت را بذارن كنار  ، بعدشم از تمامشون حمايت كنم كه از مظلوميتشون سوءاستفاده نشه .

 

فاطي : حالا من یه روز باهات میام تا خودم حالشونو بگیرم

 

فاطي بي خيال ، من خودم نخواستم اقدام كنم _ باره شخص مديريت زشته كه خودش اقدام به دعوا و كتك كاري بكنه ، از حالا به بعد آدمام بايد از اين كارا بكنن  _  اگرنه منو كه مي شناسي ؟ در يك آن نابودشون مي كردم .

 

فاطي : الی خودمونیما خوب صحبت میکنی البته در مواقعی که جو گیر میشی

 

ممممممممم ، جوگير نميشم ، من عصبي كه ميشم و مي بينم يكي داره هي حرف الكي ميزنه و قاتي مي كنم بارش خوب حرف ميزنم  ، دعوام كه ميشه و مي بينم يكي داره پرت و پلا ميگه باره قانع كردنش خوب حرف ميزنم  ، دچار جسوف كه ميشم خزعبل ميگم .

 

فاطي : دیروزم که عابرو برا من نزاشتی خیلی بدیا خیلی حالا لازم بود همه جا جار بزنی عابرو مار ببری که من از چی میترسم خوب اگشالی نداره

 

من عابروي كسي را نبردم ، آبرو بردم  ، در ضمن تو با اين ديكته ي افتضاحت خودت آبروت را بر باد ميدي ، ديگه اگه من كاري هم نكنم فايده نداره ، تو خودت آبروت را از دست ميدي .

ببين باره من بهونه نيار كه تند مي نويسم و فلان كلمه بغل فلان كلمه است و قاتي مي كنم و اين چرت و پرتا ، تو ديكته ات فوق العاده ضعيفه ، حرف هم توش نيار ، تو مخت ايراد داره ، نمي خواد حرفاي منو تصحيح كني ، برو مخت را درست كن .

الان بچه ي كلاس اول هم ميدونه آبرو با ‹‹ الف ›› نه با ‹‹ ع ›› ، اما تو ، توي پلانكتون هنوز هم نميدوني .

تايپ فارسيت هم خيلي افتضاح كنده ، موقع تايپ هم اصلا دقت نداري و مثلا گ را جاي ك ميزني و اسپيس نميزني و .....

برو ، آبروت را بيشتر از اين نمي برم .

 

ملينا : بادیگاردت اومد .

 

باديگارد ؟ خيلي وقته عوضش كردم .

 

ملينا : کی تو رو اذیت کرده ؟

 

اذيت ؟ خبري نيست .

 

ملينا : دیگه نمیرم سر کار

 

حالا كه سر كار نميري ........ هيچي .

 

ملينا : منو خانوم پناهی پایه ایم جفتمونو حساب کن.

 

گروهمونو از هم پاشيدي ، از سه پايه فقط يه پايه نصفه نيمه مونده كه اونم فقط به اين درد ميخوره زمستون بندازي تو آتيش كه حداقل گرما بهت بده .

 

ملينا : راستی ما چیکاره سازمانیم؟

 

بايد يه چيزايي را اعلام كني كه رات بديم تو .

 

ملينا : میومدی منم یه تشت با یه ماهی میگرفتم دستم میرفتیم بیرون میدونی که از من بعید نیس جالب این بود میرفتیم امیر سالار .

 

چقدر دلم باره خل بازي هامون تنگ شده ، حالا روزا ميشينم و همش فكر مي كنم كه فلان روز را يادته ؟ مسابقه پرتاب آب دهن را يادته ؟ بستني خوردنمون را يادته ؟ كله ات را كوبيدم به ديوار يادته ؟ لواشك خوردنمون را يادته ؟ ابو را اذيت كردن را يادته ؟ بارش از غضي گفتن را يادته ؟ تو راه بچه دبستاني ها را زدن يادته ؟ املت درست كردن را يادته ؟ شلوار لي خريدن را يادته ؟ اتاق پرو مانتو فروشي را يادته ؟ سوژه امير سالار را يادته ؟ دختر خرسه كه افتاده بود رو ميز را يادته ؟ تو بارون پارك رفتن را يادته ؟ اتو مرسيه را يادته ؟ ميلاد نور رفتن را يادته ؟ تو ماشين تا حد مرگ خندوندن و خراب كردن آرايشت را يادته ؟ هي جلو دوستات اذيت كردن را يادته ؟ پيرن را يادته ؟ شلوار را يادته ؟  خانم خط ش آستينت ........ را يادته ؟ عينك خريدنمون را يادته ؟ اون دوتا پيرزنه تو شهرك غرب را يادته ؟ بشير را يادته ؟ لطيف را يادته ؟ شاپرك را يادته ؟ منو يادته ؟ يادته ؟ يادته ؟ يادته ؟ ...........

دلتنگي خيلي بد چيزيه .............

 

مموشي : الهام.... منم این مدت حالم خیلی گرفتست گفتم بذار روش تو را امتحان کنم... آخه یادم بود اون بار گفتی رفتم بیرون حالم خوب شد.....منم یاد حرف تو افتادم.... ولی رفتم بیرون هیچ فرقی نکردم.. یعنی بدتر شدم... آخه میدونی چیه... این گرفتگی من باره اینه که.......... نه ولش کن.

 

مشكوك شدي ؟ بيا بگو چته ، شايد كمكي از دستمون براومد ، تو از دلتنگي در اومدي كه ما هم غصه نخوريم .

 

مموشي : اه.... از دست تو الهام.... تو حرف زدن روزانه هر موقع به این کلمه< برای > میرسم هی میخوام بگم باره .. یه کم مکث میکنم... بعد درستش را میگم......

 

بابا همون بگو باره ، به اين خوبي .

 

اميرووو : بنده سوگند یاد میکنم که بهد از الی راهش را ادامه میدم و مثل الی باره اهدافمون میجنگم و به هیچ قیمتی سازمان را نمی ولم !

 

خب جوسفندان عزيز ؟ خيالتون راحت شد ؟ اينم اعلام ، حالا اميرووو خودمونيم ها ، اگه به جاي الي مي گفتي خانم آهويي بهتر بود ، با من كه حرف نميزدي ، با جوسفندا بودي ، جلو اينا ديگه اينقدر خودموني نشو ، بابا خير سرم مديرم .

 

اميرووو : من به جای فاطی بودما عمرا بات نمیومدم بیرون ! از این ضابلوتر نمیشه آخه !

 

ضابلو خودتي ، درست صحبت كن ، تو بگي ضابلو بقيه چي ميگن ؟ 

 

اميرووو : میبینم که شیرین زبونم شدی..به به..از کی تا حالا ؟

 

شيرين زبون ؟  من ؟  كي ؟  كجا ؟  چرا ؟

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ايول خداجوني خودممممممممم  ، خيلي باحالي آقا  ، تشكرات ما را دسته دسته پذيرا باش .

راستي يه چي ، شبا نمي خواد باره اين كه ما را بلند كني بياييم اونجا هي دي سي كني  ، حداقل يه بار دي سي كن ديگه  ، ديشب شونصد بار ما را پرت كردي بيرون  ، خب عزيزم خدافظي كه بايد بكنم .

بابا اين سفارش عقلمون چي شد پس ؟  خيلي سرويس دهي تون كنده ها .

اونجوري نيگام نكن  ، خب من غر نزنم چي كار كنم ؟ كار ديگه اي هم از اين بنده ي خلت برمياد جز اين كه روز و شب غر بزنه ؟

 

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Fri 22 Jul 2005ساعت 3:58 AM  توسط   | 

سلام

 

امروز به طرز فجيعي حالم گرفته بود ، و خيلي متعجبم چه طوري تونستم اينا را بنويسم .

 

_ گزارشي از يكي از نشست ها و سخنراني هاي شخص مديريت  با اعضا و كاركنان سازمان حاجت  :

امروز تو باشگاه همه قصد جون منو كرده بودن  ، اول كه تو بازي چند بار توپ را كوبيدن دقيقا تو فك ما ، فك ما را پياده كردن از بس بهش توپ زدن  ، بعدش هم كه من داشتم وسط زمين عقب عقب ميومدم كه توپ را فرستادن پشت سر من  ، من بدون اين كه ببينم رفتم روي توپ و شپلق ولو شدم كف سالن  ، بعدش هم داشتيم بازي مي كرديم يكي از بچه ها اينگاري من شلغمم اومده پاش را گذاشته رو پام و رد شده  ، من نمي فهمم اين پاش را چه جوري گذاشت و رفت كه ما وقتي كفشمون را درآورديم ديديم يه تيكه جلوي جوراب قرمزيش بيشتر شده  ، جوراب را كه درآورديم ديديم به به ، چه شده  ، ناخن شصتمون به طور افقي از وسط ترك خورده و كلي خون و خون ريزي شده و جلوي ناخن يه خورده اومده بالا   _ اين باديگراد من كجا بود كه اين چيزا را ببينه ؟  _  اينقدر درد مي كرد كه راه رفتن هم ديگه زوري شده بود .

من كه مي دونم اينا از كجا آب مي خوره ، من كه مي دونم كي به اينا خط ميده ، از روزي كه من شدم مدير حاجت اين بساط راه افتاده همه مي خوان ما را از پا دربيارن  ، بعضياشون اصلا با فلسفه ي سازمان مخالف هستن و مي خوان تخريبش كنن و در سازمان را تخته كنن ، بعضيا هم با من مخالفن ، يعني نمي خوان من بر مسند قدرت باشم .

اون گروه اول صاحبان كشتارگاه ها و قصابي ها و رستوران ها و .... هستن  ، گروه دوم هم از دشمنان تشنه به خون من هستن .

اما من همين جا ، از همين تريبون ، با صداي بلند اعلام مي كنم كه همه اعم از مخالف و موافق بدونن كه من هيچ جوري جا نميزنم و سازمان را به خاطر نجات جون خودم هم ول نمي كنم  و اينم بدونيد و آگاه باشيد كه تا من باديگارد دارم هيچ احدي نمي تونه بلايي سرم بياره  ، و اينم بدونيد كه حتي اگه اين سوءقصد ها به جون من با موفقيت رو به رو بشه و خدايي نكرده ، خدايي نكرده ، زبونم لال ، روم به ديفار ، گلاب به روتون ...... نه اين آخري نبود  ، آره خدايي نكرده ، من نباشم سازمان هرگز نمي خوابه ، اين مشاور و مش رجب با اقتدار كامل راه منو دنبال مي كنن و تا به سرانجام رسوندن اهداف سازمان از پاي نمي نشي ........  ( ببخشيد حضار گرامي ، در اينجا شخص مديريت به دليل احساساتي شدن نتونستن باقي جمله شون را تموم كنن ، برن يه آبي به سر و صورت بزنن تا شما يه خورده اين كليپ هايي كه از اين مانيتور گنده هه پخش مي كنن را نيگا كنيد بر مي گردن .  )

اههمم ........ ، ببخشيد دوستان عزيز  ، اين سخنراني به قدري كوبنده و عاطفي شد كه من واقعا منقلب شدم  ( صداي كف و سوت و دست و هلهله ي جوسفندان و برخي از حضار داخل سالن  ) ..... واقعا ممنونم ، من از اين كه در مقابل شما ايستادم و صحبت مي كنم واقعا به خودم افتخار مي كنم  ، من از خود شما هستم  اين عنوان مديريت هم فقط باره اينه كه بتونم باهاش يه كمكي در احياي حقوق از دست رفته ي شما عزيزان بكنم اگرنه من خاك پاي شمام  ( صداي مقام مديريت در ميون دست و سوت و هلهله و شعار هاي جورواجور حضار گم ميشه ، اين بار سر و صدا و ابراز احساسات سالن را به مرز انفجار ميرسونه  ) ......... اينقدر منو شرمنده نكنين عزيزان ، من سزاوار اين همه توجه نيستم ، اين ابراز احساسات منو شرمنده مي كنه و در عين حال در راه رسيدن به اهدافمون پايدارتر  ، من قول ميدم و قسم ياد مي كنم كه تا آخرين نفس براي رسيدن به اهداف والاي سازمان و احقاق حقوق پايمال شدمون تلاش بكنم و از هيچ تلاشي فروگذار نباشم .  

( اينجا ديگه ابراز احساسات حضار اون قدر زياد و پرحرارت ميشه كه ادامه ي جلسه به يه روز ديگه محول ميشه .  )

 

_ اين مشاور من كو ؟  بگيد بياد اعلام بكنه كه بعد از من راهم را ادامه ميده و مثل من باره اهدافمون مي جنگه و به هيچ قيمتي سازمان را ول نمي كنه ، ااا اينجايي ؟ نديدمت  ، ببين بيا اينجا اعلام كن اينا را ، اين جوسفندا منو كشتن ميگن اگه شما نباشين كي ما را حمايت مي كنه ، بيا بوگو تو با تمام قدرت هستي كه اينا خيالشون راحت بشه  ، آفرين بيا .

 

_ حميد هم مثل من ميره فوتسال  ، آهو كه بوديم داشتم لباساش را ميديم ديدم شماره 10 منچستر را تنش مي كنه  ، گفتم حميد تو خجالت نمي كشي ؟  ميگه باره چي ؟  ميگم من اين همه دنبال شماره 10 گشتم انگاري اون شب آب شده بود و رفته بود تو زمين ، اما تو اينجا باره من شماره 10 مي پوشي ؟  ميگه خب به من چه ربطي داره ؟  ميگم بايد لباست را بدي من ببرم  ، ميگه عجب خلي هستي تو ها  ، اين لباس به منم يه خورده گشاده ، گشاد گرفتمش ، چه جوري به تو بخوره ؟  ميگم من اين حرفا حاليم نيست من شماره 10 ميخوام  ، ميگه تو چندي ؟ ميگم 8 ، ميگه بابا خوبه كه ، ميشيم زوج طلايي  ، نيستلروي و وين روني اونجا بازي كنن ، من و تو هم اينجا كولاك مي كنيم  ، گفتم ( با لحن بچه ي نق نقويي بخونيد كه داره زار ميزنه  ) ن م ي خ و ا م ، نميخواااااااااااام ، من 10 را ميخوام  ، ميگه بابا بي خيال مگه وين روني چي از نيستلروي كمتر داره ؟ خوبه كه ، بعد از كلي حرف زدن كه ديد من گوش نميدم  ، گفت بشر هي شلوغ نكن ، رفتي تهران ميري اولين مغازه ورزشي فروشي يكي ديگه ميخري ، تخم شماره 10 را كه ملخ نخورده  ، بازم آوردن ، ديدم حق با اونه ، ساكت شديم .

ولي ما برگشتيم به دليل اينه كه ديگه ما را با شماره 8 الي كريمي صدا ميزدن  نرفتيم دنبال شماره ي 10 گفتيم همون وين روني خيلي بهتره  ، نيستلروي هم عقشوليمونه .

 

_ امروز مي خواستم تنها برم بيرون  _ معمولا وقتي تنها بيرون ميرم اگه حالم بد باشه بهتر ميشم  _ اما فاطي اومد خونمون ديگه گفتيم فاطي پاشو بريم بيرون  ، فاطي عين چي از جوجه ميترسه  ، جوجه هاي عطي هم تو حياط ول بودن اين با كلي جيغ و داد و مصيبت دو قدم حياط را طي كرد به در برسه  ، اين شد كه منم مسخره بازيم گل كرد  ، يكي از جوجه ها را برداشتم از در زدم بيرون  ، فاطي تا جوجه را ديد شروع كرد جيغ و داد كه اينا باره چي برداشتي ؟  گفتم برداشتم ببرمش گردش يه هوايي بخوره  ، گفت ببر بذار خونه اينا دنبال خودت نيار  ، گفتم ميارم خوب هم ميارم  ، گفت باره آبروت هم شده نمياري  ، گفتم ملت سگ ميگيرن دستشون تو خيابون راه ميرن كسي ميگه چرا ؟  اين كه از سگ كوچيكتر و ماماني تره  ، گفت الي من آبرو دارم ببر بذارش خونه  ، گفتم همينه كه هست  ، مي خواي بيا نمي خواي نيا  ، هيچي ديگه من خل اينو برداشتم دنبال خودم آوردم فاطي هم كلي حرص و جوش خورد  ، تو راه هرچي بچه مچه هم بود دور خودمون جمع مي كرديم .

 

_ تو باشگاه تازه امروز من با بچه ها اخت شدم و باهاشون حرف ميزنم  ، حالا عجيب اينجاست من هرچي ميگم بچه ها هرهر ميزنن زير خنده  ، اصلا نمي فهمم باره چي مي خندن آخه  ، مربيه ميگه الي من بي خود گفتم تو حرف بزن ، با حرف زدنت كلاس را به هم ميزني  ، گفتم بابا به من چه آخه ، من به خدا دارم با اينا جدي حرف ميزنم ، اينا ميزنن زير خنده  ، من نميدونم آخه حرف جدي هم مگه خنده داره  ، ميگه تو اصلا حرف جدي و شوخيت هم مگه با هم فرقي داره ؟  گفتم بابا من همه چي را جدي ميگم شما چرا فرقشون را نمي فهمين ؟

مصيبتي شده باره ما .

 

_ امروز با اين كه حالم از صب گرفته بود تا شب فقط خنديدم  ، يعني صب كه چمشام را باز كردم نميدونم چرا يه دفعه اي گفتم اي واي من ، چه روزيه امروز  ، خودمم نفهميدم اين حرف چه جوري از دهنم دراومد  ، خيلي هم حالم گرفته بود ، اما تا شب فقط خنديدم  ، والا خودمم مونده بودم چه جوري دارم مي خندم ، اونم اينقدر زياد ، فكر كنم از دست ناراحتي جنون پيدا كرده بودم  ، ديوونه شدم .

 

_ اين وبلاگ هزاردستان را بارش يه سري قوانين در مياريم ، كاكتوسي هم لطف كرد گفت باره قالب روش حساب كنيم  ، من قالب هاي ساده و در عين حال جذاب را دوست دارم ، درست عين قالب هاي خود كاكتوس .

 

_ مي خواستم اصلا پست نذارم ، اما بعد پشيمون شدم ، غرغرهاي شما را هيچ جوره نميشه تحمل كرد به خدا .

 

بريم كامنتا :

 

اميرخان : راستی ! من بلاخره کوله پشتی رو دیدم ... ولی همونطور که فکر میکردم ! خیلی تعریفی نداشت ! هر چند از بقیه برنامه ها سطحش یه ذره بالاتره ...

 

چه جالب منم كه دوبار نيگا كردم همين به ذهنم رسيد ......

 

اميرخان : حتما باید یه سری قوانین و مقررات و استاندارد ، به صورت مستند (مثلا در قالب سند word) در مورد نوشتن مطلب و چگونگی استفاده از اون بلاگ و مسائل مدیریتی و ... نوشته بشه و فقط در اختیار کاربران اون وبلاگ قرار بگیره . تا از هرکی هرکی شدن جلو گیری بشه .

 

قانون كه حتمي بارش مي سازيم ، نميشه كه كلا هركي به هركي باشه ، بايد همه چي دقيق و حساب شده انجام بشه كه يه چيز آبرومند از آب دربياد .

 

كاكتوسي : در مورد قالبش هم اگه يه چيز جمع و جور بخوايم، من ميسازم.

 

كاكتوسي جونم مثل اين كه ما بايد مزاحم تو بشيم ، خيلي شرمنده .

 

هدي : الهامي واييييييييي چه با تفاهم !!! منم خيلي به جهانگير الماسي ارادت دارم ، خيلي خيلي دوستش دارم . ماهه ماه!!! ولي حيف كه برنامه اي رو كه تو گفتي نديدم! اما هر فيلمي توش الماسي باشه از زير دست من رد نميشه!( لپ قرمزه!)

 

من و تو روز به روز تفاهممون داره زياد ميشه ، ايول .

فقط بگم اگه عشق الماسي داري و اون برنامه را نديدي واقعا از دستت رفته ، چون الماسي واقعا قشنگ حرف زد .

 

هدي : در ضمن من ميدونم كه شما هزينه ي سازمان رو از كجا آوردين و ميارين! بابا جون خب از محل كمكهاي مردمي ديگه! تازه من صندوقهاي سازمان رو با آرم سازمان "حاجت " تو سطح شهر ديدم ! تابلوتر از اين كه ديگه نميشه كار كرد.

 

نخير  ، من به عنوان مدريت سازمان همه ي اين شايعات را تكذيب مي كنم ، طي اين چند روز هم اين شايعات به گوشم مي خورد و حتي چند بار با چمشاي خودم ديدم  ، ولي همش كذب محضه ، اين ها يه سري شياد هستن كه مي خوان با استفاده از نام پرافتخار سازمان ما كيسه شون را پر كنن و من همين ديروز اقدام قانوني كردم تا جمعشون كنن  ، سازمان حاجت همين جا اعلام مي كنه به جز دعوت معنوي از هيچ بني بشري دعوت مالي نكرده و نخواهد كرد  ، درآمد سازمان هم از يه جاي ديگه تامين ميشه  ، خواهشا اين شايعات را هم ديگه باور نكنين  ، اين مشاور ما وكيل هم هست بايد بفرستيم بره وكالت سازمان را بر عهده بگيره  ، حقمون را پس بگيريم .

 

هدي : به همه بگي از كله شون استفاده كنن بعد هر كس يه آرم طراحي كنه بعد يكي رو از بينش انتخاب كنيم ! چطوره؟ ها؟

 

شنيدين ؟ كله ها را به كار بندازين آرم درست كنين .

 

هدي : يه چيز ديگه حدودا دو هفته پيش يه جايي رو گير آوردم قالبهاي خفن داشت ! اما الان آدرسش يادم نمياد ، اما اگه دوباره پيدا كردم حتما ميام ميگم.

 

دستت درست هدي جون ، فعلا كه داديم كاكتوسي يكي بسازه .

 

هدي : راستي خيلي نامردين! حالا اينكه من ميتينگ نميام دليل شد كه واسه ي من دعوت نامه نفرستين ؟ اي نامردا ...
حالا من بايد بيام از وبلاگ اينو واون اينو بفهمم؟ تازه اسم هم واسش انتخاب كردن، البته اسمش حرف نداره ، ولي اگه دوست ندارين منم با شما ها شريك باشم خيالي نيست

 

ميتينگ نمياي ديگه ؟ خيلي نامردي .

تو را شريك نكنيم پس كي را شريك كنيم هان ؟  باره تو فرش قرمز مي ندازيم عزيز  ، اين اميرووو مسئول پخش دعوت نامه ها بود ، مثل اين كه تو را جا انداخته ، بارت مي فرستيم عزيز ، شرمنده ، خيلي ببخشيد .

بابا شعر ، بابا ترانه ، بابا اين كاره ، خوشمان آمد ، حالا ما هم مي تونيم پز بديم تو وبلاگمون يه ترانه سرا داريم ، ايول .

 

هدي : تو وبلاگ پروازامير؟ بابا من هر چي بالا پايين كردم و اينور اونور كردم چيزي نديدم!( شاخ تعجب!!!) . همين " باره " نيستش؟ ( هوار تا هم علامت سئوال!! )

 

نچ باره نيست ، بازم بگرديد .

اميرووو ؟ تو خودت ميگي كدوم كلمه است ؟

 

بابايي : ببین بابایی اگه مطمئنی جایی که نشستی مال خودته دل نگرانی نداره .......... سپاه سلم و تور هم نمیتونه از جا بلندت کنه ....... دسته صندلی رو چرا چسبیدی ......... نترس ......... به خدا توکل کن به من اطمینان .......... من که حرف بیخودی نمیزنم ...........

 

_ باشه بابايي من سفت مي شينم سرجام ، به هيشكي هم راه نميدم .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خدايا من بهت ايمان كامل دارم  ، ميدونم نميذاري من دلم بشكنه  ، ولي مي ترسم  ، نميدونم چرا ، كمكم كن ، خب ؟  كمكم كن همه چي را درست بكنم .

ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Thu 21 Jul 2005ساعت 3:36 AM  توسط   | 

سلام

 

اينو من اسمش را نميذارم نوشتن ، پس به نظر من خيلي كمه .

 

_ معذرت مي خوام ، معذرت مي خوام ، معذرت مي خوام ، هزار بار معذرت مي خوام .

 

_ ديشب پاشدم رفتم پشت بوم ، دريغ از يه ستاره ، حتي ماه هم تو آسمون پيدا نبود ، اينقدر آسمون گرفته بود كه گرفتگي حال خودمون را يادمون رفت .

 

_ امروز يخ در بهشت را ديديد ؟  من داشتم تلويزيون را مي چرخوندم اين ور اون ور ، يه دفعه جهانگير الماسي اومد تو قاب تلويزيون  ، من اين جهانگير الماسي را خيلي دوست دارم ، حرفاش را خيلي بيشتر  ، امروزم كلي حرف قشنگ و جالب زد ما فيض برديم  ، برنامه بدي به نظر نمي رسيد ، من اولين بار بود كه مي ديدمش .

 

_ من مي ترسم ، از عادت شدنش بارمون مي ترسم ، از خراب شدنش هم مي ترسم ، خيلي هم مي ترسم ، تو هم به اين ترس دامن ميزني ، ...............

 

_ راستي هدي ؟ اگه ميتينگ گذاشته بشه تو نمياي ؟ نامرد نمي خواي بياي من ببينمت ؟

 

_ از همتون بابت اين كه اومدين گفتين كه جايگاهم محفوظه محفوظه يا گفتين ميرين بارم پسش مي گيرين ممنون ، آدم اين جور مواقع كلي حال مي كنه كه رفقايي به اين خوبي داره .

 

_ من مي خوام در جهت روشن نميدون افكار عمومي تصميم گرفتم كه اون افرادي كه درون عكسي كه توي وبلاگ پدره را بارتون معرفي كنم  ، اون نقش اول و خوشتيپ و خكشل و باحال و جيگر و ...... كه وسط عكس وايساده همه ميدونن بنده هستم  ، اون خانم كوچولويي كه اون كنار وايساده عطي جينگيلي خودمونه  ، اون پسره كه بغله عطيه معينه كه مثل باديگارد عطي ميمونه  ، اون بروبچ بي تربيتي هم كه من دارم باهاشون دعوا مي كنم و خون منو به جوش آوردن بچه هاي كوچه هستن  ، اوني كه جلو من وايساده ياسينه ، بغليش مجيده ، پشتيش عرفانه و اوني هم كه تو دروازه است احسان  ، اوني هم كه از بالاي نرده ها داره نيگا مي كنه  ، باهادره _ از بهادر بدم مياد باهادر قشنگ تره  _ مثل هميشه داره جاسوسي ما را مي كنه كه بازيگوشي نكنيم و مواظبه  ، مامور مخفي حاكم بزرگ ، باهادر خان  ، تو اين عكس هم غافلگير شد و مشتش باز شد  ، ايول به عكاس ، روشن شديد ؟

چي اون جوسفند خانومه با بچه اش ؟ هيييييييي روزگار  ، اون خانوم شوهرش را برده بودن كشتارگاه و با بي رحمي تمام كشته بودن  ، حالا هم كوچولوش يتيم شده و خيلي اوضاعشون خيطه  ، اي من بميرم و اين روزا را نبينم و ......  ، اينا اومدن سازمان كه من يه كاري بارشون بكنم ، منم يه حقوقي بارشون گذاشتم ، پولش از كجا مياد ؟ به شما چه ؟ من مديريت سازمانم و تشخيص ميدم بايد بهشون حقوق بدم ، تنها كسي هم كه تو سازمان بايد تصميم بگيره منم  ، اين مشاور من كو ؟  مشاور جان شوما موافقي اين مادر و فرزند حقوق بگيرن ؟  از كجا ؟ از ممممم بيار گوشت را جلو ........ ، خوبه ؟  بديم ؟

آقا حله ، مشاوره هم كرديم و ميديم  ، مشاور جان شوما برو مبلغي كه گفتم را بذار تو پاكت بده دست مش رجب بوگو ببره به آدرسشون .

( حالا كه اين همه حرفيديم اينم بگيم كه اين كاريكاتور مال مجله ي بچه ها گل آقاست . )

 

_ دلت هي شور يه نفر را ميزنه  ، بعد هي داري پيش خودت ميگي حالش اصلا بد بود ؟ خب اگه بد بود الان يعني خوب شده ؟  بعد ميري كامنتاش را اينور و اونور مي خوني ، مي بيني حالش ظاهرا خوبه ، بعد خيالت كلي راحت ميشه .

اسم اينو چي ميذارن ؟

 

_ چند روز پيش يكي از اقوام دور رسيده بود به مامان ما و بهش گفته بود دختر بزرگت چند سالشه ، ماماني گفته بود امسال ميره سوم دبيرستان  ، اونم برداشته بود گفته بود پس دختر دم بخت تو خونه داري  كه خواستگار بفرستم  ، من وقتي مامانم بارم تعريف كرد از يه طرف غش كردم از خنده ، از طرف ديگه تعجب كردم ، از طرف ديگه شاكي شدم ، و از كلي جهات ديگه كلي چيز ديگه شدم  ، مامان ما هم گفته بود حالا وقت اين حرفا نيست ، خيلي زوده باره الي .

من اگه عقلم دراومده بود نميومدم اينجا خزعبل تعريف كنم ، اگه عقل داشتم الان اين ريختي نبودم ، يه چيزايي ميگن آدم ميمونه توش ، انگاري عهد شا وزوزكه كه دختر را هنوز تو شكم مامانشه شوهر بدن .

 

_ نميشه نوشت ، باور كنين نميشه ، تمام سعي خودم را كردم كه بنويسم ، اما نميشه ، تا الان كلي متن نوشتم و همه شون را پاك كردم ، اين روزا نوشتن از هركاري سخت تره .

 

اينم كامنتا :

 

كاكتوسي : انگار اصلا حوصله نداشتي. يا شايد حوصله ي منو نداشتي. يه جوري اخمالو به كامنتام جواب دادي كه دلم گرفت.

 

باور كن كاكتوسي جونم اصلا اينجوري نيست ، من خودم با خودم مشكل داشتم ، شرمنده ، به خودم قول دادم از اين به بعد هر وقت حالم خوب نبود جواب كامنتا را ندم چون درست نمي تونم جواب بدم ، خواهش مي كنم از دستم ناراحت نشو ، معذرت مي خوام .

 

كاكتوسي : يه خواهش هم داشتم: مثل همون موقع كه صفمون ميكردي تو رديف تنبلا و زرنگا، اين نوشته هات رو هم تقسيم بندي كن. كجاش مال خودته، كجاش مال دلته، كجاش مال مخاطبته؟ داريم ميخونيم، يهو ميرسه به جاي خصوصي اش. چشممونو ميبنديم و يه ياا... ميگيم و رد ميشيم. دوباره مشغول خوندن ميشيم كه يهو دوباره ميزني اون كانال...

 

آخه بدبختي اينجاست كه خودمم نمي دونم الان كجاش مال چيه .

 

هدي : ميگم چه جورياست تو هميشه آلبوم همراته ! حتما واسه اين كه تا كسي ، دوستي ، آشنايي رو ديدي يه چيزي واسه سورپرايز داشته باشي ،نه؟!!!!

 

نه بابا ، اون آلبوم را از فاطي دودر كرده بودم ، چون نگاتيو اون عكسا گم شده همون يه آلبوم ازش هست ، حالا هم قصد دارم بپيچونمش  ، حالا فاطي بياد ببينه اينجوري نوشته ام ، كله ام كنده است  ، اما من ديگه آلبومه را پس نميدم ، همينجا دارم اعلام مي كنم .

 

هدي : يه چيز ديگه : چرا اخر جمله هاي جواب به كامنتا فقط اون شكلك دهن بسته هه رو انتخاب كردي؟ به نظر من اون يعني كه خيلي ناراحتي ،آره؟

 

......................... بي خيال .

 

هدي : اگه خواستي ام پي تري پلير بگيري حتما يه چيزي بگير كه حجمش زياد باشه كه بتوني گاهي به عنوان كول ديسك هم ازش استفاده كني.

 

بابا من خودم نشستم باره خودم نقشه كشيدم ، اين وبكمه تا اجازه فروشش صادر نشه من نميتونم بفروشمش ، اجازه اش كه دست من نيست .

 

هدي : ولي خداييش تو يكي حتما خيلي خيلي خيلي خفن و دهشتناك چش غره ميري نه؟

 

بابا من فقط نيگا مي كنم ، چمش غره ام كجا بود ؟ اصلا جور خاصي نيگا نمي كنيم .

 

هدي : راستي من با اون وبلاگ موافقم ، منتها بايد روش برنامه ريزي كرد، هر روز از هفته رو داد دست يكي. اينجوري فكر كنم عمرا روزي بياد و اون وبلاگه آپ نشه، اگه خواستي بگو آستينامونو بالا بزنيم!

 

آره بايد يه برنامه ريزي بشه ، ولي مي زنيمش ، بروبچ هم كه همه پايه ان ، فقط بايد ببينيم چند نفر هستن .

 

امير خان : تازه حال نوشتن نداشتی انقدر شد ؟؟؟ اگه حال داشتی چقدر میشد ؟

 

همه عالم و آدم اومدن گفتن كمه شما ميگي زياده ؟ شما پست هاي اسفناك منو يادت رفته ؟

 

امير خان : نمیخوام منفی بازی در بیارما ! ولی هر کی که میگه : منو رفاقت ؟! منو عاشق شدن ؟! منو ... !؟ مطمئن باش از همه بدتر گرفتار این چیزا میشه ... یه مثال میزنم حالشو ببری : وقتی من رفتم دانشگاه تو دانشگاه حدود 50-60 نفر رو شناختم که همگی تنها بودن و اکثرشون هم منو نصیحت میکردن که یه موقعه جفت نشی ها !! ولی بعد از 2 سال ! همه شون جفت شدن ! البته بیشتر از جفت هم شده بودن ! مثلا سه تایی چهارتایی و بشتر ... منتها ! من که هیچ کس رو نصیحت نکردم و خودمم اصلا مخالف جفت شدن نبودم ! و حتی بعضی اوقات بقیه رو به جفت شدن تشویق میکردم ... در کمال آرامش و آسایش و اطمینان و اعتبار و آبرو ... تک موندم ...

 

من كسي را منع نكردم ، اصلا من كي گفتم كسي را منع كردم ؟ من هميشه گفتم بريد رفيق بشيد فقط مواظب باشيد ، احتياط كنيد ، گول حرفا را نخوريد ، فقط اين كارا به گروه خوني من نميخوره .

 

امير خان : راستی ! این قضیه بلاگ هشتصد نفری چیه !؟ حال میده ها !؟! نه ؟ چیزه باحالی میشه ! راش بنداز آقا ما پایه ایم ...

 

باشه در دست اقدامه ، به زودي راش مي ندازيم ، فقط به قول هدي بايد يه برنامه ريزي درست بارش بكنيم .

 

امير خان : راستی میتینگ رو چه کنیم ؟ هان ؟

 

ميتينگ را هم كه من از همه جا بي خبرم ، اصلا چند نفر حاضرن شركت كنن ؟ چند نفر قطعي ميان و مسخره بازي در نميارن ؟ تا يه جاهاييش هم كه با هم صحبت كرديم ، بذار با بقيه حرف بزنيم ، ببينيم چي ميشه .

 

فاطي : الی به جون خودم تو خالی میبندی که حسو حال نداری تو اگه حسو حال نداشتی این همه نمینوشتی

 

تو از خنج هم يه چي اون ور تري ها ، وقتي سال به دوازده ماه اين طرفا آفتابي نشي همين ميشه كه بگي كم نوشتي .

 

بابايي : اینم مطمئن باش اگه هر کی درست سرجای خودش نشسته باشه هیچکس نمیتونه عمرا جاشو بگیره

 

بابايي به خدا من سر جاي خودم نشستم ، اما بقيه ميخوان باز زور بلندم كنن .

 

بابايي : در مورد وبلاگ هر کی به هرکی هم بوگو یه آن جرقه اش تو ذهن جفتمون با هم زد

 

شنفتين ؟ يه دفعه من و بابايي با هم به فكرمون رسيد ، بدون اين كه با هم اصلا در موردش حرف بزنيم ، چقدر فكرا به هم نزديكه ، ايول .

 

مموشي : ناااازی.....درکت میکنم ... چه قد دلتنگی بده.... ***************( این جه یه چیزی نوشته بودم بعد نمیدونم چی شد پاکش کردم... فعلا بمون تو خماریش (نیش) )

 

بيا بگو چي مي خواستي بگي ، زود باش ، يا نمي گفتي يا حالا كه حس فوضولي منو تحريك كردي بايد بگي .

 

مموشي : الهامی.... تو گلی..... اولا که اصلا آدم بداخلاق و اخمو و اینا نیستی( یه بار دیگه این صفات را به خودت نسبت دادی اونوقته که ... که........ که... یه بوس سفتت کنم ) ... بعدشم هر چی هم غرغر و بد اخلاقی کنی که نمیکنی ولی به فرض..... باره من که عزیز تر میشی......

 

بابا ما را اينقدر تحويل نگيرين ، فردا پس فردا باورمون ميشه گليم ها .

 

فاطي : این جوسفند ما همه چیزش قزیه داره تنها این نست

 

اين كامنت هيچ ربطي به من و وبلاگم نداره ، از كامنت هاي باباييه ، ولي آورديم كه يه چيزي عرض كنيم .

فاطي ؟ شما رشته ات چيه عزيزم ؟  درسته انساني ، خجالت نمي كشي ، اين ديكته است تو داري ؟ تو سوادت اندازه ي نصف نصف نصفه يه نخود فرنگي پخته هم نيست  ، واقعا وا مصيبتاست ، منم كه خانم غلط غولوط بودم  ديگه اينقدر اخمخ نبودم به جان خودم  _ ميگي نه ؟ برو از لاك غلط گير بپرس  _ غلطايي كه تو داري به جان خودم يه بچه ي كلاس اولي نداره  ، اصلا اين ديكته ي تو به خدا حرص منو درمياره ناجور  ، فاطي به يه شرط تو اون هزار دستان رات ميديم كه بشيني ديكته ات را درست كني ، شد ؟

 

_ خداوكيلي چه دعوت نامه اي هم درست كرده بود اين اميرووو ها  ، خيلي خيلي خوشمان آمد  ، اسمش را هم كه خودش اعلام كرد و ديديد ، اين بچه ترشي نخوره  و اينقدر منو اذيت نكنه  يه چي ميشه .

 

_ هي بيا و بگو سازمان ما بي خاصيته  ، بيا اينم خاصيتش  ، يه فضاي باحال باره فوران فروغ و استعدادهاي نهفته ي شما  _ كه من يكي اصلا بعيد ميدونم داشته باشيد  _ اينجا بابت دعوت نامه جا داره يه دست مريزاد به مشاور مخصوصمون بگيم .

 

_ فقط يه چيزي بچه ها ، اگه يه قالب به درد بخور هم گير بياريم بد نيست ، از همون اول كار عين آدميزاد باشيم بهتره ، حالا بگرديم ، گير اومد كه اومد ، نيومد هم با همين معمولي ها سر مي كنيم .

 

_ اون حرفي را هم كه بهتون گفته بودم يادتون رفته ها  ، مگه نگفتم بريد بگرديد ببينيد تو وبلاگ اميرووو كدوم كلمه است كه زياد تكرار ميشه ؟ خيلي تنبليد به خدا .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خدا جونم مي ترسم  ، اصلا اوني كه ديروز خواستم را فراموش كن  ، نمي خوام  ، فقط همه چي درست بشه .

ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Wed 20 Jul 2005ساعت 2:55 AM  توسط   | 

سلام 

 

امروز حس نوشتنم اصلا نميومد ، باره همين كم شده ، به نفع شما .

 

_ بعضي از دوستان زنگ زدن كه ما دلمون بارت تنگ شده ، اونم به مقادير خيلي زيادي ، من اصلا متوجه نميشم ، آدم بداخلاق و اخمويي كه تمام مدت غرغر مي كنه و نميشه باهاش حرف زد و با هرچي كه بگن مخالفت مي كنه و يه ذره احساسات آدم را درك نمي كنه هم دل تنگي داره ؟ نه خداوكيلي داره ؟

 

_ بچه ها مي دونيد كدوم كلمه است كه تو وبلاگ اميرووو زياد تكرار ميشه ؟ عين همين خزعبل من ، بريد فكر كنيد ، بياييد بگيد .

 

_ من نمي دونم جديدا چرا اين ريختي شدم ، من قبلا خيلي بي تفاوت بودم ، اما حالا اينقدر حسود شدم كه نگو ، كافيه بگيد فلاني فلان ، ديگه هيچي ...........

 

_ آي اس پيت بازي دربياره ، نتوني بياي نت ، به زمين و زمان فحش بدي ، بعد در اوج نااميدي يه دفعه سر عقل بياد و كار بكنه ، كلي ذوق كني و آن بشي ، بعد تمام ذوق و شوقت خراب بشه رو سرت .

ميدوني مشكل از كجاست ؟ از اونجايي كه نميتونم يه ديقه ناراحتيت را ببينم ، بعد با سوالاي مزخرفم خسته ات مي كنم ، خب چي كار كنم يه زماني يه قولي دادم ،  هنوزم محكم روش وايسادم .

همش نميدونم چرا فكر مي كردم من كاري كردم كه باعث ناراحتيت شده .

آدم به شك ميفته و هي فكر ميكنه با خودش كه نكنه من حرفي زدم يا كاري كردم كه ناراحتش كرده .

اگه اذيتت كردم شرمنده ، دست خودم نبود .

 

_ امروزم پاشدم رفتم خونه ي سفيده اينا ، ادامه ي آموزش ، كلي خوش گذشت و خنديديم ، جالب اينجاست كه سفيده اين دفعه ديگه مثل قديما روش كاملا باز شده و كلي مسخره بازي درآورديم .

آلبوم عكس بچه ها كه هميشه با هم بوديم تو كيفم بود درآوردم به سفيده نشون بدم ، بعد دوباره كلي نشستم بارش توضيح دادم كه كي با كي رفيق شده ، سفيده ميگه ااااااا الي ببين ، تو اين جمع 15 ، 16 نفري ، فقط من و تو سرمون بي كلاه موندها ، گفتم بهتر عزيز ، اين كلاها به درد كله ي من و تو نميخوره ، خنديد گفت آره راست ميگي .

ميگه الي من با دوستام خوشم نمياد برم بيرون ، اونا با رفقاشون ميان من تنها ميشم ، گفتم يكي عين منو با خودت ببر عين هم تك باشين .

البته سفيده جديدا انگاري تو رفت و آمدهاش با دوستاش يكي را ديده از ريخت و قيافه اش همچي بفهمي نفهمي خوشش اومده ، بهش ميگم سفيده رفيق نشي من بمونم تك و تنها ، ميگه نه بابا ، رفيق اونجوري كه خودت ميدوني من نميشم .

خوشم مياد هنوزم نظر من و سفيده راجع به اين جور رفاقت ها و كلا پسرا عين همه .

سفيده موقع برگشتن بهم ميگه الي خيلي خوب شد من دوباره تو را پيدا كردم  ، شماره تلفنت را اشتباه حفظ كرده بودم ، باور كن به هركي هم مي رسيدم سراغ تو را مي گرفتم .

سفيده علاوه بر اين كه خيلي خانمه و اخلاقش عاليه  ، از نظر من خيلي هم خكشل و تو دل برو است  ، از نظر من كه اين طوريه ، باقي را نميدونم .

 

_ اين روزا همش اين احساس را دارم كه دارن جايگاهي كه اونجا دارم را ازم ميگيرن ، فكر مي كنم كم كم دارم از رده خارج ميشم ، كم كم دارم بارشون كهنه ميشم ، كم كم دارم اون جذابيت هاي قبلي را از دست ميدم ، كم كم دارم از گود بيرون ميفتم ، دارم ميشم تماشاچي ، همش تو اين فكرم كه دارن جام را ميگيرن ، نمي خوام ، كسي حق نداره جاي منو بگيره ، اونجا فقط مال منه ، فقط منم كه ........ چي كار بايد بكنم ؟

 

_ اين قضيه چمشاي من داره باره خودم هم سوال برانگيز ميشه ، امروز داشتم تو خيابون مي رفتم ، يه ماشين پيچيد تو كوچه ، باره اذيت كردن مي خواست راه منو ببنده ، برگشتم يارو رو نيگا كردم ، نمي دونم چي دوباره تو چمشام اومد كه يارو سرش را انداخت پايين زد رو ترمز ، اين قضيه تا به حال چندين بار تكرار شده ، واقعا بايد برم يه هيئت علمي از بهتريم متخصصان جهاني چمش پزشكي درست كنم ، ببينم اين چمشاي من مشكلش چيه .

 

_ دلم باره يكي خيلي تنگه ، خب چيكار كنم دست من نيست ، دله ديگه ، كاريش نميشه كرد .

 

_ جينگيلي هم به روز شد .

 

 

ديگه حس نوشتن نيست ، بريم كامنت جواب بديم :

 

كاكتوسي : من از اين داستان كپي رايت سر در نياوردم. يه بار هم اميرو براي من در موردش يه كامنت گذاشت، هر چي خوندم (از سر به ته – از ته به سر – از وسط به اول ...)، متوجه نشدم. يكي منو روشن كنه.

 

_ منظورم از كپي رايت اين بود كه اين ‹‹ اميرووو ›› را كسي تكرار نكنه همين .

منظور اميرووو را هم ميدونم چي بوده اما حوصله توضيح نيست ، از خودش بپرسين .

 

كاكتوسي : من اگه بفهمم دارن سرمو شيره ميمالن و باقي قضايا، ميرم بهشون ميگم: زياد به خودتون زحمت نديد و فشار نياريد. و در حاليكه به جايي غير از صورت طرف نگاه ميكنم و سرم رو به شكل عمودي تكون ميدم ميگم من متوجه هستم.

 

_ منم همين كار را مي خواستم بكنم ، اما بنا به دلايلي پشيمون شدم ، بي خيال ، بذار تو خيال خودشون فكر كنن ما را پيچوندن ، وللش .

 

كاكتوسي : ميدوني چه جوري بايد يار تنهايي كسي بشي؟ تنها راهش جلب اطمينانشه. البته بشرطي كه تو هي بزور خودت رو معتمد جلوه ندي ها! وقتي خودش حس كرد ميتونه بهت اطمينان كنه، همه ي تنهايي و همه ي دلشو باهات تقسيم ميكنه.

 

_ بابا اون قضيه ي يار تنهايي را چرت نوشتم ، اصلا به من مياد از اين كارا بخوام بكنم ؟

 

كاكتوسي : مگه اشكالي داره يه دوست (چه مونث و چه مذكر) واسه آدم عزيز باشه. همين كه ميشينه و به درد دل آدم گوش ميكنه كلي واسه آدم عزيز ميشه ديگه.

 

_ اينو من ميدونم ، اون آدم نمي دونست .

 

كاكتوسي : جايزه ي اين كامنت برتر چي هست حالا؟ اصلا معيارت براي انتخاب چيه؟

 

_ جايزه ؟ بي خيال ، معيار ؟ بي خيال ، معيارمان خوشمان آمدن است .

 

كاكتوسي : من نفهميدم چرا اون پايين نوشته "توسط يكي بابايي"؟!؟!؟!

 

_ اون پست مال بابايي بود ، باره همين زيرش اونو نوشته بود .

 

امير خان : راستی !؟ امیرووو راست میگه ها ! این چند وقت که نبودی کی آپ میکرد ؟خیلی باحال بود ! هر کی بوده خیلی چاکریم ... آقا مخلصیم ! بگو بازم بیاد اینورا ! من که نمیدونم کیه ! ولی هرکی هست ! بازم خیلی چاکریم ... من اوچیکتم !!! چرا همه میگن بد رفتار میکرده ؟ اون که خیلی مهربون بود ؟!؟!

 

_ خوب اين اميرها هواي همو دارن ها .

 

امير خان : چچچیییییی داداششش ؟! منو تحدید میکنی ؟ سازمانتو به رخ من میکشی ؟ فقط اگه یه باره دیگه ! فقط یه بار (الان چشمامو ریز کردم ، انگشت سبابه ام رو هم به نشانه تحدید دارم تکون میدم خون هم جلو چشامو گرفته) ... داشتم میگفتم اگه یه باره دیگه تکرار بشه ! فکر کنم با ایندفعه میشه 2 دفعه ! حالا به سومیش که رسید یه کاری میکنیم ! بعدشم ! ما خودمون داریم مافیا رو گسترش میدیم ... گفتم که حواسا جمع باشه .

 

_ اولندش تحديد نكردم ، تهديد كردم ، اگه تكرار بشه عواقبشم مي بيني ، مافيات را هم به رخ ما نكش كه سوسكه .

 

هدي : ادب ، قانون اجتماعي و ... همه رو بذار كنار ، بعدش به اون طرفت بگو يه پنه بكنه تو گوشش ، بعدش هر چي ( فحش البته!) خواستي نثارش كن!!!!!!!!! روشش بدك نيستا!

 

_ اگه مي شد بهش گفت پنبه بذار تو گوشت كه غمي نبود عزيز من .

 

هدي : هري پاتر؟!!!! من يه مدت كارم با اين پاتر اينا به جايي رسيده بود كه تمام ورداشونو حفظ بودم!!! ( مخ بي كار رو ميبيني؟ ) ولي يهو ازش بدم اومد! نميدونم چرا ولي ازش برگشتم! يعني نه اونجوريا ولي اينجوري نيست كه تا يكي از كتاباش بياد برم فرتي بخرم . البته من تا كتاب چهارمشو خوندم از بقيه اش هم خبر ندارم! ولي با نظرت در موردش موافقم!همه يه روزي به اين نتيجه ميرسن!!!!

 

_ بابا تو كه شبيه مني ، منم اول مثل تو بودم ، بعد يه دفعه اي زده شدم ، حالا هم ديگه مثل اون موقع ها شوق و ذوق ندارم ، نميدونم مشكل از منه يا از جاي ديگه آب مي خوره .

 

Mp3player؟؟؟؟؟؟؟ فكر نمكيني قيمت يه دونه ازاينا اصلا با قيمت يه وب كم جور نيست؟ والا تا جايي كه من ميدونم يه دستگاه خوبش حدود صد تا صد و بيست قيمت داره( البته بستگي داره به حجمش و ماركش و ... ) با اين اوصاف بعيد ميدونم بتوني با پول فروش وبكم يه دونه از اين دستگاها بخري!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

_ عزيز من ، وب كم بدبختم را صد تومن پاش پول دادم ، بيچاره فقط وب كم نيست كه شونصد تا كار مي كنه ، ولي چون بيشترين استفاده اش باره ما وب كم بوده اسمش هم همون شده ، حالا مي فروشمش ببيني ميشه يا نه .

 

هدي : الهامي من با اين نظرت موافقم! با اين كه يه وبلاگ بزنيم هشتصد نفري هر كي يه شب آپ كنه! فكر كنم خيلي حال بده! تو كه شوخي كردي ! ولي من جدي جدي رو اين قضيه فكر كردم!!!!! ميگم اگه شود چه شودااااااااااا( حالا يكي نيست بگه تو اول برو وبلاگ خودتو آپ كن بعد بيا ارد بده  !!! )

 

_ كجاي كاري كه دارم همچي وبلاگي ميزنم ، مياي كمك ؟

 

هدي : راستي تو چرا سر اين قضيه ي" گسپند" با من كل كل ميكني؟ بابا جون اگه تو بدون تو فاميل مااين لفظه چقده كاربرد داره عمرا از من نميخواستي كه به جوسفند تغييرش بدم! اينا همه اش داستان داره ، ايشالا سر فرصت واست رووشن ميكنمش!

 

_ هرجايي دوست داري بگو گسپند اينجا نگو ، هي من نبايد بگم كه .

 

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

والا خودت ميدوني چي ميخوام  ، بلند نميشه گفت  ، گوشت را بيار جلو ، ................................... ، خب ؟

مرسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Tue 19 Jul 2005ساعت 4:22 AM  توسط   | 

سلام

 

مي دونم خيلي خيلي خيلي خيلي زياد شده  ، تازه اينم فهميدم كه زياد نوشتن باره خواننده بدبخت چقدر زجرآوره  _ بس كه نشستم پست هاي اميرووو را تو اين يه هفته خوندم  _ ولي خب بخوانيد و هي خودتون را لوس نكنين ، همينه كه هست .

ما نمي خواستيم به روز بكنيم ، هي اصرار بروبچ را ديديم ، گفتيم بده ، زشته ، هي بگن بيا و بحرف ، ما امتناع كنيم .

 

_ من بالاخره برگشتم  ، اين كليد ما را برداشته بودن ديگه دست به دست مي چرخوندن پس نمي دادن  ، مي خواستم برم يه وبلاگ بزنم ، ‹‹ آواره ي بلاگفا ››  ، حالا كه همه ميان اينجا به روز مي كنن بكنيمش وبلاگ همگاني يه دستگاه بذاريم دم در پول بدن بيان به روز كنن و برن .

 

_ اين اميرووو هم اينجا خوب ملت را گذاشته بود سركارها ، چقدر هم تو سر و كله همديگه زديد ، باهاتون بداخلاقي كرد ؟ بهتر ، تا شما باشيد قدر منو بدونيد .

 

_ بابايي يه پست جديد گذاشته ديدني ، بريد تماشا ، منو ببينيد ، فيض ببريد .

 

_ كسي مموشي را نديده اين طرفا ؟  دلمون بارش تنگيده  ، اميرووو ؟ تو كاريش نكردي ؟

( ما تا اينو نوشتيم مموشي سر و كله اش پيدا شد .  )

 

_ كلي حرف داشتم باره زدن ، ولي خب ديگه وقتش گذشت ، بي خيال شديم .

 

_ ببخشيد ، من اصلا نمي خوام اون مسئله را دوباره وسط بكشم ، فقط يه ابهامي اين وسط هست ، خيلي مي خوام روشن بشه ، چون واقعيت نداره و من اصلا ازش سر در نميارم .

ميشه اين جمله را باره من بازش كنين ؟

برداشتی که تو از من کردی را تا ابد فراموش نمیکنم .

 

_ خيلي خوب شد كه ديشب نشد من پست بذارم ، واقعا خوب شد .

 

_ ساعت 6 فاطي اومده با هم بريم بيرون ، رفتيم دورامون را زديم ، برگشتيم رفتيم خونشون ، از ساعت 7 تا ساعت 11 من در كمال پررويي خونه فاطي اينا تشريف داشتم  ، ديگه باباش و سه تا برادراش اومده بودن و مامان بزرگش مهمونشون بود و ما بدون ذره اي خجالت هنوز اونجا پلاس بوديم  ، يه ربع به 11 از خونه تماس گرفتن كه الهام جان عزيز من پاشو بيا ، ما بدون تو شام از گلومون پايين نميره ، بيا عزيزم  _ البته به اين لطافت نگفتن ، عين اين حرفا را هم نزدن ، من ديدم بدون سانسور ممكنه دچار افسردگي روحي و رواني بشيد عوضش كردم  _ هيچي ديگه ما هم گفتيم ديگه پاشيم بريم ، حالا فاطي هي اصرار شام بمون  ، گفتم بي خيال بابا ، اين داداش و بابات اينا ميگن عجب اين بشر پرروئه ، پا نميشه بره  ، هرچي هم گفتن يكي را باهات بفرستيم گفتيم نه بابا ميريم ، شما زحمت نكشين و اينا ، حالا اومديم تو خيابون شب و سكوت و من ، ااااااا نه ببخشيد فضا اينقدر رمانتيك نبود  ، بيشتر فضا خوفناك بود  ، يه سه چهار نفري هم كه تو خيابون بودن به طرز ناجوري ما را مي نگريستند  ، ما هم به روي مبارك نياورده كه يه وقت ترس بر ما مستولي شود ، برگشتيم به آغوش خانواده .

خدا وكيلي اين خط آخر را حال كرديد ؟ ادبيات را ديديد ؟ هي بگيد گفتاري مي نويسي ، بيا اينم از نوشتاري يه چي اون ور تر .

 

_ چلچراغي ها قراره باره اواسط مرداد يه جلسه ي خداحافظي باره خاتمي بذارن ، اونايي كه مايلن شركت كنن برن چلچراغ بگيرن بيشتر اطلاعات كسب كنن .

 

_ اين قانون حق كپي رايت كي بالاخره قراره اجرا بشه ؟ ‹‹ باره ›› ما را كه گرفتن و تا خواستن استفاده كردن و دارن مي كنن  ، حالا هم شده قضيه ي ‹‹ اميرووو ››  ، نگيد عزيزان من ، نگيد .

 

_ چقدر بده ، چقدر بده بعضي وقتا به خاطر ادب و احترام و زندگي جمعي و آداب معاشرت و كلي قانون مسخره ي ديگه نتوني هر چي از دهنت در مياد را به يه نفر بزني .

 

_ اگه اين احساس را داشته باشيد كه رودست خورديد و دارن سرتون شيره ميمالن و گولتون ميزنن و به دلايل نامعلومي بارتون ظاهر سازي مي كنن و مي خوان شما از يه موضوعي چيزي نفهمين و صد و هشتاد درجه متفاوت بارتون نشونش بدن ، چي كار مي كنين ؟

 

_ خزعبل گفتن هم خيلي كار سختيه ها ، آدم بايد كلي به خودش فشار بياره دو كلوم خزعبل از خودش بگه .

 

_ بعضي وقتا اين كامنت دادن توي پرشين وبلاگ خيلي اعصاب خورد كن ميشه ، اصلا كامنت دادن با اعمال شاقه است ، من اصلا نمي تونم با اون كدهايي كه موقع كامنت دادن بايد بدي كنار بيام ، يعني چي مثلا ؟ اعصاب نميذاره باره آدم .

 

_ پس پريشب كه آهو تشريف داشتيم ، اصلا نتونستم درست بخوابم ، هي 5 ديقه يه بار از خواب مي پريدم تا دوباره خوابم بره كلي طول مي كشيد ، اينو نميشه بهش گفت خواب ، آدم تا صب زجر كش ميشه  ، پريشب هم كه تو راه اصلا نخوابيدم تا از راه رسيدم هم زارپ هوار شدم سر كامپيوتر  ، 5 ديقه نمي شد پام رسيده بود خونه ها ، روشنش كرديم و رفتيم نت  ، اون شب هم داشتم از زور خواب مي مردم  ، اما اصلا نمي تونستم بخوابم ، اصلا فكر و خيال مگه مي ذاشت چمش آدم روي هم بره ؟ ، شايد نزديكاي صب يه يكي دو ساعتي خواب بودم ، باقيش را تو جام ولو بودم و فكرم مشغول بود حسابي  ، شايد ديشب بود كه بعد دو روز عين آدميزاد شد بخوابم ، اونم كه چه خوابي ، تا صب با كلي كابوس دست و پنجه نرم مي كرديم .

بابايي بهم مي گفت قبلا شب بيدار بودي و روز مي خوابيدي ، روز و شبت را گم كرده بودي ، حالا هم كه ديگه نه شب داري و نه روز ، همش بيداري .

شيشه مصرف كردم فكر كنم .

 

_ اونجا رفته بوديم آشتيان _ اين آشتيان از وقتي دانشگاه زدن توش باره خودش يه شهري شده _ داشتيم همينجوري مي گشتيم ، پشت ويترين يه كتاب فروشي چمشم افتاد به كتاباي محمود دولت آبادي ، كلي وقت بود مي خواستم كتاباش را بگيرم ، گفتم خب من اينجام اينا هم كه اينجان بريم بگيريم .

بعد يه سري بهم گفتن عقلم كمه كه اين همه پول را يه دفعه دادم و كتاب خريدم ، اونم كجا ، آشتيان ، اما مشكل اينجاست كه اونا كرم كتاب نيستن كه بفهمن ، اگه يه خورده خوره كتاب بودن مي فهميدن هرجايي و به هرقيمتي ميشه صاحب كتاب شد ، كرماي كتاب اگه نتونن يه چيزيشون هم ميشه .

خدمت امير خان هم عرض كنيم چند وقتيه دنبال اون كتابي كه گفتيد هستم به شدت اما هنوز گيرم نيومده ، اما به زودي ميگيرمش .

حالا هم بعد از سال ها و ماه ها مي خوام برم سراغ خرمگس ، اينقدر كتاب دورم را گرفته نميدونم از كجا شروع كنم ، هي همه را ميذارم تو نوبت ، هي منتظر بوديم نوبت به اين خرمگس برسه ، حالا رسيد .

 

_ من تا چند وقت پيش فكر مي كردم خيلي هري پاتريستم ، اما حالا متوجه شدم اصلا يه بند انگشت كوچيكه خيليا هم نميشم .

اين كه باره اين كتاب كلي دم و دستگاه درست كردن و من اصلا از لزوم اين كارا سر در نميارم بماند ، همين پريشب هم باره اومدن كتاب كلي ذوق زده شده بودن ، حالا من اگه كتاب هم بياد گذاشتمش آخر آخر ، كلي كتاب بهتر باره خوندن دور و برم جمع كردم كه فكر نكنم حالا حالا ها نوبت به هري پاتر برسه .

منم هري پاتر را دوست دارم ، از خوندنش لذت مي برم و معتقدم داستان خوبيه ، اما بهترين نيست ، اين كارايي كه بعضيا مي كنن انگاري كه ديگه رو دست هري پاتر كتاب نيست ، به نظر من اگه قراره دم و دستگاهي تشكيل بديم كتابايي هست كه ارزش خيلي بيشتر داره و بهتره باره اونا از اين كارا كرد ، در حالي كه خيلي غريب افتادن ، با وجود اين كه هري پاتر را دوست دارم معتقدم اين همه بها دادن بهش يه جوراي ناجوري توي ذوق ميزنه .

حالا خواهشا هري پاتريستا نيان يقه منو بگيرن  ، اينا نظر من بود و اگه هم با نظر اونا مغاير باشه ، در نوع خودش محترمه ، همون طور كه نظر اونا باره من محترمه و هيچ وقت بهش به ديد توهين و تمسخر نيگا نكردم .

به خاطر اين ميگم تمسخر كه خيليا را ديدم كه به خاطر اين كاراشون مسخره شون مي كنن ، افراطي بودن تا اين حد خوب نيست ولي خب به تمسخر گرفتن عقايد و نظرات ديگران هم خوب نيست .

نياييد منو بزنيد ها .

 

_ شما خجالت نمي كشي ؟  شما را نمي گم ، اون را ميگم كه اونجاست ، نه بغل دستيتون ، آهان ، بله شما را ميگم ، جدي خجالت نمي كشي ؟  باره چي به باره گفتن من مي خندي ؟  نخند ، اااااااا يه خورده ادب هم خوب چيزيه ها ، به حرف زدن اين و اون كه نبايد خنديد .

 

_ مهريار از مامانش پرسيد : مامان ، دردا _ منظور گرگ هاست _ گاوها را مي خورن ؟

مامانش : نه ، گاوها شاخ دارن ، گرگا ازشون مي ترسن .

مهريار : مامان ، من كي شاخام در مياد دردا ازم بترسن ؟

 

_ ميشه در مورد اين ميتينگتون باره من توضيح بديد ؟ اصلا جديه ؟

 

_ ما آهو هم از پاي ننشستيم و در پي اهداف سازمان تلاش كرديم  ، با سران هر گله جلسه گذاشتيم و اهدافمون را بارشون تشريح كرديم و از مزيت هاي عضو فعال بودن توي سازمان بارشون گفتيم و تونستيم خيلياشون را مجاب كنيم كه بيان خودشون را به سازمان معرفي كنن .

با چوپون هر گله هم صحبت كرديم و با اين كه مي دونستيم ديگه چوپون هاي امروزي زياد به فكر جوسفنداشون نيستن  بازم رومون كم نشد و هي بارشون حرف زديم و به عبارت بهتر مخ زديم  و تونستيم بعضياشون را راضي كنيم كه به سازمان كمك كنن .

واقعا حيف بود سازمان به اين خوبي با چنين اهداف والايي سه تا عضو بيشتر نداشته باشه ها ، مش رجب بود كه دربون و باغبون و آبدارچي و نظافت چي و نامه بر و كلا همه كاره و هيچ كاره ي سازمان بود  _ جاتون خالي سازمان كه حسابي خلوت بود ميومد تو اتاق مديريت و كلي باره ما حرف مي زد و مي خنديديم ، شباي جمعه هم مي رفت هندونه اي چيزي مياورد يه زير انداز تو همون اتاق مدريت مي نداختيم و  با هم مي خورديم و هي از ايام جووني مي گفتيم و ديگه حالي به حولي و ....  _ مشاور مخصوص مديريت بود كه الكي تو سازمان مي پلكيد  ، شخص شاخص مديريت هم بود  ، حالا سازمان حسابي شلوغ شده ، ميان و ميرن و كار و بار راه افتاده و الان ميشه اسمش را گذاشت سازمان .

 

_ يه روز يه نفر به ما گفت تو وبلاگت هي نگو عزيز من  ، زشته  ، والا ما اون موقع گفتيم خب ولي بعد كه فكر كرديم ديديم مگه كي مياد اينجا ؟  هدي و گلي و كاكتوسي كه اصلا مجلي نيست خانمن و روزي هزار بار هم بگي عزيز كمه  ، مموشي هم كه عيب نداره ، امير خان هم كه جاي داداش ماست  ، اين اميرووو هم كه يه زماني بهش عزيز مي گفتيم  ، فكر كنه مال اون موقع هاست .

راستي يادته ؟

 

_ چند وقت بود رفته بودم تو مود سي دي من ، بعد پشيمون شدم ، حالا بدجوري تو كف ام پي تري پليرم ، چند شب پيش نشستم پيش خودم نقشه كشيدم كه ميرم اين وب كمم را مي فروشمش بعد به جاش ام پي تري پلير مي گيرم  ، بدجوري هوس كردم اين پروژه را اجراش كنم .

 

_ جوجه ها برگشتن  ، جوجه هاي نوشي بالاخره پيدا شدن  ، خدا جوني  ، خيلي مرسي .

 

_ مي دونيد نمي دونم چرا يه دفعه اين فكر را كردم ، شايد از اون خل بازياي هميشگيه ، از اين به بعد هر سه پست يه بار مي خوام يه كامنت را به عنوان كامنت برتر انتخاب كنم  ، ديوونه شدم نه ؟ ديوونگي هم عالمي داره .

 

_ امروز من چرا اين ريختي ام ؟  حس نوشتنم را گم كردم ، هي مامان ميگه اين كمدت را مرتب كن شتر توش گم ميشه ، بيا اينم نتيجه اش ، بچه ها كسي حس نوشتنم را نديده ؟

 

حالا بياييد يه خورده كامنت جواب بديم :

 

اميرووو : بهدشم من دیگه آپ نمیکنم اینجارو تا صاحبش بیاد !

 

تهديد بي خودي كردي ها ، تو تا وقتي من برمي گشتم موظف بودي آپ كني ، حالا شايد من رفتم دلم خواست دو ماه ديگه برگردم  ، دليل نشد كه آپ نكني .

 

اميرووو : هوممممك !

اين آفرينه باره من بودا ... ( نيش )

 

چقدر اين بچه تشويق نشده تا حالا كه اينقدر از يه آفرين ذوق كرده  ، سينا اگه مي دونست تو نوشتي كه آفرين نمي گفت .

اين باره ي من بدجوري رو اميرووو تاثير گذاشته .

 

اميرووو : بهدشم این پرده هارو هدی کند ..من چیکاره بیدم آخه ؟ اون کتابارم کاکتوس ورداشته به خدا..من این مموشی هم که قربونش برم اصن نیومد.. این امیر با هم همدست بید ولی..همش تخصیره اونه ..من بی گناه بیدم !( نیش )

 

هرچي اينجا بهم ريخته زير سر همين اميروووئه ، داره دروغ ميگه .

 

اميرووو : میبنم که الی را بستین گوشه ی حیاط.. بابا اون بیگناه بید من مخش را زدم !( نیش) بیاین من را بگیرید ببندید..حاج رسول رستگاری من بیدم !

 

من به تو چي بگم آخه ؟ نه خودت بوگو من چي بگم ؟ خوبه بابايي همون جا نوشته بود منظور از جوسفند من نبودم ، اگه ننوشته بود تو چي مي گفتي ؟ تو خجالت نمي كشي ميگي الي را بستن گوشه ديوار ؟ نه جدي نمي كشي ؟

 

اميرووو : دیگشم اینکه این چن روزه کی اینجا را آپ میکرد ؟ به به چه قذه خشنگ آپ کرده ...به به ... رنگ فونتشم اصن خیلی خشنگ تر شده ... به به ..اصن این بچه چه قذه پسر خوفی بوده..به به ... ( نیش )

 

يه خورده خودتون را تحويل بگيرين ، بعضي آدما بعضي شعرا را بعضي جاها گذاشتن خودشون را كشتن  ، حالا نوبت تو شده ؟ 

 

امير خان : حالا میگفتی یه ! گاوی جوسفندی چیزی میکشتیم جلو پات (غش غش غش)

 

امير خان ، ببين ، نذار پس فردا از طرف سازمان آدم بفرستم بياد سراغتون ها ، حالا باره چي ميان بماند ، ميان يه كم احوال پرسي و اينا ، گفته باشم .

 

كاكتوسي : اومدنت اگه فقط یه حسن داشته باشه، خلاصی ما از دست این امیر اخمو ست. آقا نمیدونی با ما چه جوری رفتار میکرد که (چغولی یا شاید هم چقولی!!!) (غش غش)

 

اميرووو ؟ تو با اينا چي كار كردي ؟  اينجا شكنجه گاه و دخمه درست كرده بودي باره من ؟ راستشو بوگو ؟ هان ؟ زود باش ، بوگو ببينم با اين بچه ها چي كار كردي ؟

تو را خدا يكي بياد بگه چقولي اين شكليه يا اين شكلي ، چغولي ؟

 

هدي : الهامي، نه، تو خجالت نميكشي . آخه بيا بيبين چي كارا ميكني؟ آقا فردا شب نوبت منه!مگه من دستم كجه يا پام؟ يا پسوردو تحويل ميدي، يا با من و آدمام طرفي! از ما گفتن بود. پس فردا نياي معترض شي

 

هدي جون ؟ تو ديگه چرا ؟ تو هم مي خواي من اينجا آواره بشم ؟ من خودم برم كجا بنويسم ؟ اصلا يه كاري تو بيا اينجا بنويس ، من برم پرواز ، بابايي بره پهلو گلي ، گلي بره جاي جينگيلي ....... ، چي ؟ اميرووو چي كار كنه ؟ چميدونم ، بره سماق بمكه ، يا كشك بسابه ، ديگه اونش با من نيست .

يه چي ديگه ، آدمات ؟ منو از آدمات مي ترسوني ؟ برو عزيز ، برو ، مگه من آدم ندارم ؟ دارم خوبشم دارم ، هوا خودت را داشته باش ، يه بار ديگه هم بگي گسپند مي فرستمشون بيان ، شد ؟

 

سروناز : اینقدر الهام الهام کردن که گفتم منم بیام اینجا یه سلام عرض کنم... موفق باشی

 

 كي رفته الهام الهام كرده ؟ هان ؟ رفتيد پشت سرم چي گفتيد ؟ شما خودت مگه خواهر مادر نداري كه هرجا مي شيني هي تو كوچه خيابون الهام الهام مي كني ؟  هي از اسم من استفاده ي ابزاري مي كني ؟

 

_ حالا بريد خدا را شكر كنيد حس نوشتنم گم شده بود ، اگرنه معلوم نبود چي قرار بود بنويسم ، تا يه ماه فقط بايد وبلاگ منو مي خونديد .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بعضي وقتا تو كارات مي مونيم بعد كه ميگذره مي بينيم بابا ايول ، كارت خيلي درسته .

مرسي از اين كه جلوش را گرفتي كه نشه ، حالا مي بينم اگه شده بود ، اي واي من ، چي مي شد .

اين نعمت را به همه بده كه بتونن تو اوج عصبانيت و ناخوشي به خودشون مسلط باشن و كنترلشون را از دست ندن ، ما را هم يادت نره .

باره جوجه ها هم ممنون ، خيلي ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Mon 18 Jul 2005ساعت 3:16 AM  توسط   | 

 

سام عليك

----------

چه خبره اينجا ....... چقد شلوغ پلوغه ..... اااااااااا اينجا چرا اين ريختي شده .... بهادر ....... بهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادر ...... ذليل مرده ....... بيا ببينم ..... كجايي تو ...... اينجا چه خبر شده ....... مگه مرده بودي تو .......... اين چند روز كه ما نبوديم تو هم رفته بودي گرگ دره ............. مگه بهت نگفتم مواظب اينجا باشي تا من برگردم......... مثل اينكه جنگ بوده ......... چه دعوايي ........ چه بزن بزني ....... اين كاسه بشقابا چرا شكسته ........ نكنه بچه آقا سيد رو نفله كردن ......... عجب دوره زمونه اي شده ؛ دو روز پامون رو از اين تهرون  .......... گذاشتيم بيرون همه چي بهم ريخت . همش تقصير اين جوسفنده ........ بهش ميگم برو كليد حجره رو بده بهادر ...... سفارش هم بكن هر روز صبح الطلوع بياد در حجره رو باز كنه ...... آب و جارو كنه ........ چراغا رو رووشن كنه ........ بعد مثل يه بچه خوب درو ببنده بره و آخره شب بياد چراغا رو خاموش كنه ........ پاشده رفته كليد حجره رو داده به اين بچه شيطون آقا سيد همسايه روبرويي .......... يه كلوم هم به ما نگفته تا خود آهو ............ راستي جاتون خالي به اين جوسفند گفته بودم هم شما ها رو دعوت كنه .......... يادش رفته از بس بازيگوشه ........

از ماشين كه پياده شديم بروبر تو چشم من نيگا ميكنه ميگه ....... بابايي ....... بابايي جونم ....... شصتم خبر شد يه فاجعه اتفاق افتاده ........ بيخود و بي جهت شيرين زبوني نميكنه اين جوسفند كه ........... ميشناسمش .......... خودم بزرگش كردم .......... ميگم چيه عزيزكم ........ ( ميخوام ويرگوللكس نشه ....... بهادر بيا ببين اينو درست نوشتم يا نه ......چيچيلكس بود؟ ....... ) ميگه بابايي جونم ......... من ...... كليد حجره رو ......... دادم ......... به پسر آقا سيد ........ .

از همون موقع ميدونستم روزي كه برگرديم يه ماه رمضون بايد در و ديوار تميز كنيم ...... بسكه اين بچه شره ......  نيگا كن ......... اين پرده رو كي كنده انداخته اينجا .......... اوهوي اميروووووووووووو ........ مگه نبينمت ......... اين چه وضعيه .......... چشمم روشن ......... باباي پير مارو مريض كردي رفت پي كارش ............. خودتو جوسفند جا ميزني .......... خجالت نميكشي ........ تو مدرك جوسفندي داري آخه .......... حالا ديگه بروبچه هاي اين محله رو ميذاري سر كار ............. بگيرمت گوشتو ميكشم ........

اين جوسفند هم تنبيه شده 24 ساعت اين دور و بر پيداش نشه ....... تا بهادر قشنگ اينجاها رو بشوره و تميز كنه ........ پس فعلا برين 24 ساعت ديگه بيايين .......... البته اگه ميخواين جوسفندو ببينين ........... بردم بستمش گوشه حياط ............. خيالتون الهامو ميگم ! .......... بابا دستتون درد نكنه ....... الهام مديريت سازمان حاجته ......... فعلا بغ كرده گوشه اتاق نشسته ......... ميگه چرا جوسفندو بردم گوشه حياط بستم .......... تازه بهادر رو هم ميخوام ببرم اونور درخت ببندم ....... تا منبعد حرفي كه بهش ميزنم خوب گوش بده ........ الهام هم فعلا علاوه بر بغ اعتصاب هم كرده .......... شعار جوسفند جوسفندش تا اونور محله ميره ......... هر كي ميخواد الهامو ببينه اونم بره 24 ساعت ديگه بياد ..........

------------------

از همه بروبچه هاي محل ممنون كه چراغ اينجا رو رووشن نيگر داشتن ......... مخصوصا : هدي ؛ امير خان ؛ ( تو نه اميروووووووووو با تو نبودم .....) كاكتوس ؛ گلي جونم ؛ دخترآريايي و مموشي و بقيه اونايي كه الان اسمشون يادم نيست اما يادشون اينجاست .......... يه وجب پائين تر از شونه سمت چپم ........ اينجا ببينين ............

 

دست اميروووو هم درد نكنه ......... با تموم ريخت و پاشي كه كرده ........ يه حال اساسي داده ........... راستش اميرووووو راجع به اون يه مورد خاص اشتباه نكن من در اون باره اصلا نه دخالت ميكنم نه چيز ديگه ..... ( بهادر اين نفت چيه ريخته اينجا .........درست نميتوني كار كني ..... )

----------------

الهام دخمرم .......

يه بار بهت گفته بودم ......... قدر رفقاتو بدون .......... ايشالا يه روز كه به سن و سال من رسيدي .......... وقتي داشتي مثل من از پله هاي اون طرف نردبون دوطرفه زندگي پائين مي اومدي.......... موقعي كه برميگردي و به گذشته نيگا ميكني ......... از يادآوري خاطرات و رفقات بايد احساس رضايت داشته باشي ..... و من مطمئنم با داشتن چنين دوستاني اون احساس شيرين را خواهي داشت ........

 

                                   بابايي صاب خونه

 

 

 اضافه شده :

الي : بچه ها باره نوشي عزيز دعا كنين ، دعا كنين زود زود زود جوجه هاش را پيدا كنه ، ديشب بعد يه هفته كه وبلاگش را خوندم نميدونيد چه حالي داشتم  ، دعا كنين بارش .

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

 كمكش مي كني مگه نه ؟

+ نوشته شده در  Sat 16 Jul 2005ساعت 6:1 PM  توسط   | 

سلام

آقای امیر و خانوم هدی ... نه می شه !!! آقا جان کپی کردم وختی میخوام پستش کنم عین نوشته هارو پست نمیکنه ! فونت معمولی با رنگ سیاه را پست میکنه ! سی و سه بار هم امتحان کردم ! نمیشه که نمیشه ! اصن میدونین شیه ؟ الی بیاد میگم تخصیر خودته... هویجوری خونه را میسپاری دست ملت نمیگی چی رو کجا گذاشتم همین میشه دیگه... بنده خودم را تبرئه میکنم . رنگ فونت هم همینیه که هست ! از راهنمایی شما هم یک دنیا ممنون .

یه مطلبی رو تو یه وبلاگ خوندم جدای از خوندنی بودنه داستانش قلم نویسندشه! قلم روانی داشته این خانومه " مرجان شیرمحمدی ". نمیدونم شاید من بسته به حالی که هنگام خوندن اون داستان داشتم باش ازش خوشم اومده باشه ...حالا شماهم بخونین از کامنتاتون مهلوم میشه دیگه...پس با اجازتون میزارمش اینجا .

فقط یه نکته بگم که من میخواستم این را تو وبلاگ خودم بزارم اول ولی دیدم نویسندش خانومه..ماجرا هم از دید یه خانوم گفته شده پس بهتره تو وبلاگ یه خانوم پست بشه ! هر چند اگر هم آقا بود ما از خود گذشتگی میکردیم بازم میزاشتیمش باره الهامی..دیگه تیریپ مهرفت و رفاقت و اینا!

داستان رو بوخونین :

 

بعد از آن شب*

امروز بعد از ظهر ، از آن خيابان رد شدم ، همان خيابان دراز چسپيده به ورزشگاه ، هماني كه همه اش ديوار است ، از اول تا آخر.
خلوت تر از هميشه بود.به خاطر اينكه امروز جمعه بود .مي داني ياد چي افتادم؟ حتما ميداني.چند تا روزنامه و مجله را لوله كرده بودي و گذاشته بودي زير بغلت و تندتند راه مي رفتي .هوا تاريك بود.من كتابي را كه براي تولدت خريده بودم از توي كيفم در آوردم ، دادم به تو .جمله اي را كه روي صفحه ي اول كتاب نوشته بودم هنوز يادم هست : « براي هميشه نقطه بي نقطه تا ابد.» تو كتاب را مثل مجله هات گذاشتي زير بغلت. ده دقيقه بيشتر فرصت نداشتيم .توي خيابان بهار ، يك نفر با ماشين منتظرت بود .اسمش را گفتي ، ولي يادم نيست.انتهاي آن خيابان ، نرسيده به بهار ، يك كوچه هست ، يك كوچه با خانه هاي قديمي و درخت هاي قديمي تر ، ولي يك طرف كوچه باز ديوار است .تا انتهاي آن كوچه هم رفتيم و برگشتيم .
به تو گفتم:« ميدوني چيه؟ احساس آدمي را دارم كه يك تنديس بلورين توي بغلشه ، يك تنديس بلورين خيلي قشنگ و اون آدم همه ش دلواپسه كه تنديس از دستش نيفته .»

تو به من گفتی:« دختر، تو شاعری.»
من گفتم :«تو شاعرم کردی.»
از همان اول، یک حسی، یک حس غریبی،به من می گفت این رابطه را تو تمام می کنی ،یک روز می آیی و می گویی«کافی یه.تمومش کنیم.» حتی یک بار این را به تو گفتم، ولی تو گفتی «مطمئنی خودت این کارو نمیکنی؟»
من گفتم:«من ؟ من از خودم و احساسم مطمئنم .»
می دانی، تو همیشه با خودت درگیر بودی .تکلیفت با خودت روشن نبود.راستش، حالا که فکر میکنم، می بینم من هم دیگر از این موش و گربه بازی ها خسته شدم.خیلی نازت را کشیدم.
به من گفتی «من تو را نابود می کنم .»
گفتم«اگر ترکم کنی ، نابودم می کنی.»
و تو قول دادی ترکم نکنی.
حالم از هر چی قول و قرار است به هم می خورد .مخصوصا از نوع مردانه اش.امروز قول دادی، هفته ی بعد زدی زیر قولت.دوباره قول دادی و دوباره زدی زیر قولت.چه قدر قولهای تو کم دوام بودند.به ظاهرت نمی خورد که این قدر بد قول باشی.
یک بار از خیابان بهار قدم زنان می آمدیم پایین.غروب بود.داشتیم درباره ی یک فیلم حرف می زدیم .مرده زنه را قال گذاشته بود.
تو گفتی«طفلی، چه قدر دختره بی گناه بود!»
من گفتم:«دختره خر بود.» چون می دانستم خر بودن چه شکلی است :یک جورهایی مثل خودم .
تو گفتی«دختره عاشق بود.»
زیر چشمی نگاهت کردم.مثل همیشه زیر بغلت پر از مجله و کتاب بود،سرت پایین بود و تند تند راه می رفتی .
بگذار از یک جای دیگر شروع کنم، از همان شبی که داشتیم یکی از طرحهام را پاکنویس می کردیم .ساعت دوازده شب بود.تو تلفن کردی.
«سلام.مخلصیم»
«سلام.حال شما چه طوره؟»
«خوبم شما چه طورید؟»
مگر می توانستم بد باشم ؟
چند تا از طرحهام را داده بودم بخوانی و نظر بدهی؟
گفتی :«من طرحهای شما رو خوندم.خوبن.فردا بعد از کلاس باهم می ریم بیرون ،درباره شون صحبت کنیم .شما که فردا می آیید کلاس؟»
«بله،فردا میام»
«پس تا فردا.»
فرداش، من کمی دیر کردم .چه قدر آن کلاس لعنتی طول کشید-به اندازه ی یک عمر.ده دفعه ساعتم را نگاه کردم تا بلاخره عقربه ی ساعت رفت روی هفت.کلاس تمام شده بود، ولی بچه ها ولت نمی کردند ،دورت حلقه زده بودندو سوال پشت سوال .من توی راهرو ایستادم .فکر میکنم ده دقیقه ای شد.
آن شب ، ماشین آورده بودی.جلوی ان همه دانشجو،سوار ماشینت شدم .
گفتم«از شایعه نمی ترسید؟»
گفتی:«نه اصلا یه جورایی دوست دارم مردم در موردم بد فکر کنن.دوست دارم بذارمشون سر کار.»
من خندیدم و نگاهت کردم .از آن نگاه های رسوا کننده شد.دست خودم نبود .ولی فکر نکن تو خیلی زرنگ بودی.نگاه تو هم حسابی لوت داد.
گفتی:«بستنی می خوری؟»
گفتم:«تو این سرما؟تو زمستون»
گفتی:«آره، همینش قشنگه.»
بعد،از خیلی چیزها گفتی،همه چیز غیر از طرحهای من.
دلم را زدم به دریا و گفتم«می دونی چیه؟»
گفتی«چیه؟»
گفتم«من عاشقت شدم»
گفتی«عجب دختری هستی تو!»بعد،ساکت شدی.شاید یک دقیقه هیچ چی نگفتی.توی یکی از خیابان های شلوغ شهر بودیم .نمی دانم کدام خیابان بود.راستش،فرقی نمیکرد .بعد،دستم را گرفتی و گفتی«خب من هم عاشقتم.»
چشمهام را بستم یک لحظه فکر کردم روی زمین نیستم .احساس بی وزنی می کردم.
یک چیزی به تو بگویم :به خاطر آن لحظه ی قشنگ از تو متشکرم.آن لحظه می ارزد به همه ی سختی ها و بکش و واکش هایی که بعدش برای من درست کردی.یک چیز دیگر هم بگویم :من از همان لحظه می دانستم که این ماجرا آخرش چی هست .من میدانستم که تو زن داری .ماه ها با خودم کلنجار رفته بودم .این را قبلا هم به تو گفتم .من نیامده بودم که زنت را بدبخت کنم.افتاده بودم توی هچل و شاید تو هم افتاده بودی .اما حالا که فکر میکنم ،می بینم تو راحت پایت را از توی این هچل کشیدی بیرون.وقتی گفتی بعد از کلاس باهم می رویم بیرون ،فهمیدم که کار دست خودمان داده ایم و وقتی توی چشمهام نگاه کردی و گفتی «بستنی میخوری،»مطمئن شدم.
اگر آن شب نمی رفتیم بیرون، اگر سر کلاس ایراد طرحهایی را که نوشته بودم می گرفتی،من به خودم اجازه نمی دادم حرفی بزنم.با خودم عهد کرده بودم توی دلم نگهش دارم،برای همیشه.ولی تو خودت نگذاشتی .تلفن کردی و بعدش سوار ماشینت شدم.کاش به روی خودم نمی آوردم، کاش به روی تو نمی آوردم .کاش وقتی گفتم عاشقت شدم ،میگفتی دخترجون، من چنین احساسی به تو ندارم.ولی تو دستت را گذاشتی روی دستم و همین طور که جلوی رویت را نگاه می کردی ،گفتی «خب ،من هم عاشقتم.»
بعد از آن شب،زندگی من عوض شد.خودت می دانی که چه می گویم.بی قرار بودم،خوشحال بودم، دلواپس بودم .همه جور احساسی با هم.تن من مگر چقدر طاقت داشت ؟یک روز می گفتی دوستت دارم،بدون تو نمی توانم زندگی کنم،یک روز می گفتی نه، من تو را نابود می کنم، این درست نیست،باید تمامش کنیم،فرداش می گفتی هر جا می رم با منی، دوباره می گفتی یک روز مجبور می شم که ترکت کنم.

امروز درست یک هفته است که از سفر بر گشته ام .یادداشتت هنوز روی تاقچه ی اتاقم است:

«ما دیگه نمی تونیم به این وضع ادامه بدیم.دیگه نمی تونیم همدیگرو ببینیم یه مسائلی
هست که حالا نمی شه گفت. اگه فرصتی شد توضیح میدم.»
من از رفتنت دلخور نیستم.باورکن.این چیزی بود که من از اول می دانستم، از همان شبی که دستت را گذاشتی روی دست من و گفتی عاشقمی .چیزی که دلخورم می کند این است که برایم یادداشت فرستادی .یک یادداشت بی سر و ته .شاید به نظرت خنده دار باشد، ولی دلم میخواست طور دیگری تمام می شد.دلم می خواست جلویم بایستی و بگویی خداحافظ.این اواخر قایم موشک بازی ات زیاد شده بود و من خودم را آماده ی خداحافظی واقعی کرده بودم، ولی آن یادداشت، آن یادداشت بی سر و ته ،همه چی را خراب کرد.

توی آن خیابان، آدم یاد خیلی چیزها می افتد، یاد شعرهای احساساتی و بی سر وته.نمی دانم، به نظرم با این که همه اش دیوار است،ولی یک جور خاصیت شاعرانه دارد.شاید هم برای من این طور است.شاید هم دارم خودم را گول می زنم که از این به بعد هر وقت دلم گرفت، جایی برای قدم زدن داشته باشم.
این روزها به این فکر می کنم که چه قدر کلماتی مثل همیشه و تا ابد ابلهانه است، چه قدر گول زنک است، چه قدر کم دوام
است- درست مثل قولهای تو.
*مرجان شیر محمدی

هوممممک ... این از این... نکته ی آخر اینکه... دلتون باره الی تنگ نشده ؟

+ نوشته شده در  Thu 14 Jul 2005ساعت 11:31 PM  توسط   | 

سلام

اول خدمت امیرخان عرض کنم که داداشی این راه هم جواب نداد . بگرد یه راه دیگه پیدا کن تا الی نیومده . رنگ فونت امروز را هم هویجوری انتخاب کردیم .خواهشا گیزر ندین .

دوم اینکه گویا من ندونسته دلمو به غریبه سپردم اون غریبه رو ساده شمردم گول چشم سیاهشو خوردم ..آخ ببخشید اینو نمیخواستم بگم ... نمیدونم یهو جسوف شد اینجا ..شرمنده..میخواستم بگم گویا من ندونسته این هدی خانوم را جدی جدی ناراحن کردم...اینو از لحن کامنتش تو پست قبلی خوندم. خدمتتون عرض کنم هدی خانوم بنده به هیچ وجه همچین قصدی نداشتم و ندارم ..حسن نیت من را میتونی تو اولین کامنتی که برای خم گذاشتم یه باردیگه ببینی . قصد معذرت خواهی هم ندارم چون کاری نکردم که بخوام بارش از کسی معذرت بخوام. این از این..حالا بریم سراغ متن کامنت شوما :

- من اون لفظ " گسپند رو از رو عصبانيت نگفتم كه بخوام برگردم ازش، پس بي خود خودتو اذيت نكن! ( هور هور هور): اين يك

ج : خب من خواستم یه فرجه ای بت داده باشم آبجی..مثل اینکه اینجوری فایده نداره بنابر این :

طبق مصوبه ی سومه چهارمین نشست رسمی هیئت مدیره سازمان حاجت در غیاب رئیس سازمان و به مدیریت معاون ایشون مسئله ی فعالیت شخصی حقیقی یا حقوقی(!) علیه سازمان و اتهام ایشان در  به کار بردن لفظ منسوخ و معیوب و من در آوردیه" گسپند " به جای واژه ی سلیس و شیوا و رسا و زیبا و جادار و مطمئنه " جوسفند" بررسی شده و حکم نامبرده بدین شرح صادر شد :

- نامبرده موظف است آرم سازمان را بر پیشانی زده درحالی که لباس فرم سازمان را بر تن دارد به مدت ۱۳ ساعت در سطح شهر تردد کرده و زیر لب جمله ی " جوسفند نه گسپند" را تکرار کند .

شایان ذکر است حکم ماخوذه سه دقیقه پس از مشاهده برای متهم لازم الاجراست در غیر این صورت حکم ماخوذه اجرا نشده است !!!

-حالا حالا ها با اين قضيه ي شما كار دارم ، پرونده اش در حال بررسي است: اين دو

ج: نتایج بررسی را متعاقبا جار بزنید..با تشکر !

-ديشب اومدم وب تو! اگه قبلا كه يه بار تو وبت اومده بودم(البته فكر كنم يه بار هم اومدم ، اما خوب دقت نكردم) وخوب دقت ميكردم ، عمرا از تو يكي رو دست نميخوردم ! آخه يه چيزهايي خيلي تابلو بود تو وبت كه اينجا هم تابلو كردي ، مثلا : الهامي هيچ وقت نميگه : تا بهد ، مي گه "تا بعد" .

ج: منم دارم از همین میسوزم دیگه نوکرتم ! من با ادبیات خودم اون پست را نوشتم( و مینویسم) بلکم که یکی پیدا شه بفهمه..اما دریغ !

- سيم اينكه : الهامي به سپيده ميگفت سفيده نه سيفيده!!!!!( تابلو حالا من دقت نميكنم يا تو؟)

ج: بارک لا ! شوما در اولین فرصت خودت را به استعدادهای درخشان معرفی کن... شوما داری حروم میشی ! خواهشا دیگه بیشتر از این اختلاف های نوشتاری من و الهام را هویدا نکن...که هر چی بیشتر بگی بیشتر خودت را نشون دادی ! نوکرتم..نکته همین جاست دیگه.. با این همه تفاوت تو بازم نفمیدی و به قول خودت "...وخوب دقت ميكردم ، عمرا از تو يكي رو دست نميخوردم !"

 

 - بعدشم الهامي اون آيكونها رو همينجوري اله بختكي نميذاره بين نوشته ها ، بلكه واي ميسته جمله هه تموم شه بعد ، ولي شما هر جا دستت رسيده هويژوري عين ارزن پخشش كردي بين كلمه ها!! اين چهار .

ج: ولی تو باز هم نفهمیدی !!!

- پنجم هم اين كه : كوله پشتي هم برنامه شد تو نيگا ميكني؟ ( منو بگو با خودم ميگفتم اين برنامه هاي آبكي رو واسه كيا پخش ميكنن؟ حالا خوب شد فهميدم واسه كيا پخش ميشه!!( ها ها ها)

ج : ببین دخملم... این جملت نشون داد هیچ میونه ای با دانش...دانش پژوه..دانشمند... انسان موفق ..ابداع..اختراع... ابتکار.. نبوغ و  خیلی چیزای دیگه از این دست نداری ! دیگه این جمله را جای دیگه نگو..بده !

-شيشم هم اينكه : ما دعايي نداريم جز شفاي عاجل شما !!! حالا خواستي اينو هي تكرار كني بهتره ! شايد يه نتيجه گرفتي نه؟

ج: یه حرف درست حسابی تو این کامنت ازت دیدیم هدایی ! خدا از دهنت بشنفه.. همین را اون پایین تکرار میکنیم به قول تو شاید شفای عاجل گرفتیم ! بازم متشکر !

- هفتم اين كه : آقا چشم هاي شما ايراد داره ، اين رنگ نوشته ها اصلا مثل رنگ نوشته هاي الهامي نيستش!!!! هاهه ها هه هه هه ...آي خدا چقدر خنديدم!

ج: چشمای من ایراد نداره خانوم... اونی که چشاش ایراد داره شومایی جسارتا".. بنده دوبار اینجا و یک بار در کامنت ها هم گفتم کد رنگ الهامی را نتونستم پیدا کنم و از شوماها هم کمک خواستم ! این جای کمکته ؟ به جای این حرفا برو بگرد ببین میتونی  کد را پیدا کنی یا نه...

هومممممک... خب این از هدی خانوم. ببینین چه قذه فعالم ...کامنت خشک نشده جوابش را میدم . اینارا به الی بگینا..باش ؟

راستی یه جمله ی خشنگ از داش امیر هم دیدم تو کامنتا که بد ندیدم اینجا هم بگم :

-"خوب حاله هدی رو میگیری ها ! هدی خانم تحویل بگیر !"

داش امیر دعات هم آبزرو شد اون پایین میزارمش تو دید باشه !

این را هم جسد خان ( جسد جون ؟ داش جسد ؟ جسدی ؟ جسدووو ؟ ) فرمودن :

بچه برو بگو بزرگترت بیاد
اینم تازه مد شده
تو وبلاگهای همدیگه مینیویسن
از فردا حتما میخوان به جای همدیگه هم غذا بخورن
عجب زمونه ای شده....!!!

ج: دقیقا ! عجب دوره زمونه ای شده !!!

خب دیگه ..اینم از این ! میمونه یه بحثی که داش امیر تو "یه جای راحت" باز کرده و اون هم ترتیب دادن یه میتینگ برای بلاگر های عزیز ( البته جمع خودمون نه غریبه !) بوده . یه چن تا نکته ای هست که اینجا باید ذکر کنم .

اصولا برگزاری میتینگ بدین شکل ... یه نکته ی خاصی داره و اون اینکه شما باید با  خودت کنار بیای که پاتو از این فضای مجازی بزاری بیرون یا نه؟ ! میدونین یه هیجان خاصی داره... یا چه طوری بگم یه جور پاسخگویی به حس کنجکاویه ! کنجاوی از اینکه این فلانی که من هر روز میرم تو وبش پستاش را میخونم با سبک نوشتنش یا بهتر بگم با شخصیتش آشنا میشم و بالعکس ..کیه ؟؟؟

خب اگر کسی تونست با خودش کنار بیاد و پذیرفت که این بار به جای آشنایی در فضای حقیقی و بعد ادامه ی اون در فضای مجازی این فر آیند رو برعکس کنه و از فضای مجازی به حقیقی قدم برداره بره توی " یه جای راحت " فقط  تو قسمت کامنتهای  پست روز چهارشنبه ۲۲ تیر اعلام آمادگی( ایمیل خودتون را حتما درج کنین ) کنه..." اگر " دقت کنین " اگر " دیدیم که اکثریت بچه ها هستن اون وقت در باره ی نحوه ی برگزاری و ادامه ی ماجرا صحبت میکنیم .

دعای امروز(الهام© ):خداجون قربون دستت اول یه شفای عاجل مارو بکن . دوم اینکه کار این داش امیر مارو درست کن زودتر از ایران بره ( امیر جون کجا داداش ؟ بودی حالا...) سوم اینکه الهامی اومدا هوای من رو داشته باش ..میترسم بزنه نفصم کنه  اگه ببینه همه دعاهاش را تموم کردم !

همین دیگه..تا بهد

+ نوشته شده در  Wed 13 Jul 2005ساعت 11:58 AM  توسط   | 

سلام

میبینم که ترکش های اون پست اول هنوز هم ادامه داره و مثل اینکه بد جوری خرده تو برجک این هدی خانوم و هی خودش را سرزنش میکنه که چرا نفهمیده ..مارو تهدید ! خب خواهر من این که قاطی کردن نداره...قبول دارم من خیلی کارم درسته و اصن انگاری خود الهام نوشته بود ولی این دلیل نمیشد که رو دست بخوری..حالا پاشو یه آبی به سرو صورتت بزن دخمل گلم یه دوش آب سرد هم بگیر اعصابت بیاد سرجاش بهدش بیا با سر صبر با هم صحبت میکنیم .راستش میخواسم بابت اون قضیه ی جوسفند کلی به حسابت برسم دیدم حالا عصبانی بودی یه چی گفتی بی خیال ماجرا شدم . دیگه چیکار کنیم کنیم دیگه..رفیق فاب الهامی هواتو نداشته باشیم چی کار کنیم .

اونایی که امروز کوله پشتی را دیدن دستشون بالا !

یک..دو..سه..تو هم دیدی ؟ ایول ..چهار..کاکتوسم دیده..پنج..خب کافیه..دستارو بندازین. میخواستم بگم خب به من چه دیدی که دیدی ...

نه حالا جدای از شوخی با این یارو مهندسه خیلی حال کردم. اصن خودش را نمیگرفت..خیلی با حال بود کلا.. مثل اینکه میخواست دخترش را بندازه به فرزاد حسنی...آخه قبلا که صحبت میکردن فرزاد حسنی ازش پرسیده چن تا بچه داری؟ اونم گفته سه تا اولیش هم دخترمه اسمش ریحانست 16 سالشه وقت عروسیشه دیگه !

این هفته نامه چلچراغ هست..دیدینش تا حالا ؟ اصن به گوشتون خورده ملت ؟ فکر میکنم حد اقل یه بار اسمش به گوشتون خورده باشه دیگه ... من این را قبلنا دوران جوونیم میخوندم ..خلاصه دیگه الان هیچی که نباشه اندازه ی جد این هدی که سن داریم دیگه..آره داشتم میگفتم امروز بابام خریده بودش آورده بود ! بهدش من یاد الهامی افتادم ..آخه این هفته نامه را اغلب میخونه . آره خلاصه ما تو این خوندیم که خود این هفته نامه پیرو پیشنهادی که یکی از خوانندگانش مطرح کرده بوده و به اصطلاح جرقه اش را تو ذهن اینا زده بوده طی یه نامه از رئیس جمهور آقای سید محمد خاتمی خواسته که برای تجلیل از ایشون یه مراسمی را برگزار کنه . و این مراسم را هم یک هفته بهد از به پایان رسیدن رسمیه کار اینشون در دولت برگزار میکنه. تیتر این مطلب هم بود "گودبای پارتی برای مردی با عبای شکلاتی " .

هومک..واقعا ایده ی جالبیه. تجلیل کردن از مردی که 8 سال در مقابل همه ی..... فقط سکوت کرد و به نظر من همین سکوت دندانشکن ترین پاسخها بود . اگر عملی بشه من یکی که میرم !

حالا اینارا باره چی اینجا گفتم ؟ عقشم کشید..حرفیه .

گفتن که من با شماها بد رفتاری میکنم ! الهام خیلی مهربون تر از این حرفا بوده... درجواب باید بگم که الهام خوشرفتاری میکرد با شما در هر کامنت ده نفر و هر نفر ده بار و هر بار سه دفعه گفتیم که آهای الهامی جون هر کی دوست داری یه کمی خلاصه تر بنویس.. بابا ما چه گناهی کردیم که ملمان را دوست داریم ؟ خوندن ملمان دیگه باره ماشده بود معضل ! همچی که میرسیدی بش باید دیسکانکت میکردی بهدش یه بقچه خرت و پرت از قبیل تخمه و پفک و نوشابه و زیر انداز و اینا تهیه میکردی ... بهد این زیر انداز را خیلی خشنگ پهن میکردی جلوی مانیتور ..در اتاق را هم میبستی ..اون وخت عینکت را میزدی... موس را در حالت چیز ( همون که خود صفحه یواش یواش میاد پایین و میخونی ) قرار میدادی که چی ؟ میخوای ملمان را بوخونی ! این اگه ظلم نیست پس چیه ؟ این خانوم اگه دیکتاتور نیست پس چیه ؟ اون وختش در اومدن میگن الهام مهربون تر بود ! من بدم میام خلاصه بارتون مینویسم که حالش رو ببرین ؟ ..هی روزگار.. بشکنه این دست که نمک نداره .

الهامی یه کتاب داشت از توش جملات قصار ! بارتون مینوشت استفاده کنین ! بنده چون اون کتابه رو ندارم ! خودمم از این جمله ها بلت نیستم ...به جاش بارتون از دکتر یه چی میزارم این کفه ( عین باره پرواز) حالی به حولی !

عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه آفرینش بدان پایان می گیرد .

معشوق من چنان لطیف است

که خود را به (( بودن )) نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود .

دیگشم اینکه همین دیگه...آهان راستی یادم رفت از داش امیر به قول خودم و امیر خان به قول الهام تشکر کنم باره پیدا کردن کد رنگ فونت الهام.. امیر جان ( به قول کی ؟ ) یه دنیا ممنون ! حال دادی داداش ! خیر از جوونیت ببینی.. یه کار توپس تو یه شرکت توپس پیدا کنی... نامزد کنی الهی..دیگه اون شرکت بهسازان بود چی بود توش کار میکردی الهی اونم گسترش بدی..دیگه چی میخوای از خدا ؟ هر چی رو از قلم انداختم بوگو فردا بگم خدا بارت سه سوت ردیف کنه ..آخه میدونی مثل اینکه این ملمان یه جورایی تو دیده.. هرچی الی اینجا میگفت  سه سوت ردیف میشد . اصن یه کاری میکنیم ! هر کی هر چی میخواد میاد لیست میکنه اینجا ( خواهشا 5 قلم بیشتر نشه - با تو ام هدی..نیای اینجا 23قلم چیز ردیف کنیا.. بقیم هستن فقط تو نیستی که-) ما از این تیریبون اعلام میکنیم.. بقیش دیگه با خدا .

الهام برگرده خفم میکنه... چمدونم والا ..یهو دیدی این دعاها محدوده ..مثلا ۰۳/۳۷ تا دونه بیشتر بر آورده نمیشه..اون وقت الهام بیاد میگه باره چی استفاده کردی همشو ؟ ما که هواتونو داریم شومام اگه همچین چیزی شد نزارین برینا..نامردی نکنینا.. باش ؟ ایول !

تا بهد...

+ نوشته شده در  Tue 12 Jul 2005ساعت 11:50 PM  توسط   | 

سلام

نچ نچ نچ...واقعا که...اسم خودتون رو گذاشتین رفیق مثلا ؟ خیلی هم ادعاتون میشه که میاید اینجا با دقت هرچه تمام تر میخونید بهدش کامنت میزارید آره ؟خوب شد من یه تست زدم شماهاروها و ولی متاسفانه همتون رد شدین.. اگه الهام ببینه ها به حال خودش تاسف میخوره ! شما چه طور رفیقایی هستین که دست خط الهام از دست خط من تشخیص نمیدین ..هان ؟ اومدن در کمال آرامش و خونسردی گفتن..اااا نرفتی آهو الهام ؟ به همین راحتی باورتون شد ؟ هدی خانوم شوما دیگه چرا ؟ شوما که هرروز میای اینجا سانتیمترها کامنت میزاری دیگه چرا؟ دلم باره الی میسوزه...اگه بفهمه چه حالی میشه...هی روزگار. ولی خدایی عجب تخیل توپسی دارما... باره جریان خونه ی سیفیده اینا این قذه به خودم  خندیدم که نگو!

 

کاکتوس جان بنده بیرمیلم که پرویز خان شاپور تو کتابشون فقط از همین جمله های خوسکل گفتن یا چیزای دیگم گفتن احیانا یا نه .. بزارالهام خودش بیادبهدش بگه  عزیز من... تازشم شوما به خودش فشار نیار... نکته را تو پاراگراف بالا گفتیم... چه قد فک کردی خزعبل را در آوردی ؟

 

بهدشم خیلی موذی هستی کاکتوس... من اگه میدونستم تو نمیخوای آخرش خودت علنا اعلام کنی که موسیو هستی یا مادام عمرا نظرم را مطرح نمیکردم کما اینکه بار اولم این کارو نکردم و فقط گفتم "کمتر کسیه که به جنسیتت پی نبرده باشه"...ولی تو گفتی بوگو... همه ی حرفهایی هم که تو " پیدا کردن عنوان هم شده مصیبت "زدی چیزیه که من عمیقا بش اعتقاد دارم... باره همین بهد از اون همه دلیلی که دختر آریایی باره آقا بودنت گفت اومدم گفتم خانومی...بهدشم چرا فکر نکنم درست برداشت کرده باشی اگر من گفتم جنس نوشته هات لطیفه نغز این نیست که آقایون نمیتونن لطیف بنویسن...فکرمیکنم اگر به جای واژه ی لطافت " دخترونه " را به کار میبردم دیگه هیچ جوره نمیتونستی این برداشت را بکنی... به هر حال اینفعه من میگم : در ضمن کاکتوس ! چه قدر خوب میشد که بهد از مطرح شدن نظرات دیگران خودت بی پرده  میگفتی که کی درست میگه! هرچند برای من روشنه... روشن شدن اذهان عمومی مهمه نه ؟!

 

میگم چه حالی میده بیای توخونه ی مردم هرچی خواستی بگی ها... حال نداشتم این همه راه را دوباره ( آخه دیشب اونجا بودم ) بکوبم برم خونه ی کاکتوس اینا..گفتم همین جا بگیم یه حسنی که میشه از توش در آورد اینه که ملتی که میان ملمان یه سری هم برن کاکتوس ببینن چه خبره...این رفت و آمدها خوبه..خیلی خووب !

 

هومممک...هدی جان مثل اینکه تو یکی از همه بیشتر باورت شد که پست دیروز مال الی بوده ..خسته نباشید ! چه قشنگم رفته باره هر پاراگراف  پنج سانت و سه میلی کامنت گذاشته ! بهدشم یهنی چی ؟ خب دایی جمشیدش وبکم را برداشته برده مهلوم نیست کجا رفته... بنده گفتم از این تریبون بگم شاید پیدا شد چیه خب ؟ که گویا پیدا شد..پس فروختتش به تو آره ؟ زنگ بزنم آقای آهویی بگم تا از مرز خارج نشده پیداش کنن دیگه آره ؟ دست شوما درد نکنه ! یه کار مثبت تو زندگیت انجام دادی . کشته منو اون نکته یابیت هدی خانوم ! 

الف ) رنگ نوشته هات عوض شده بيد!
ب) نوشته هات به طرزوحشتناكي بهم ريخته بودن( مثل وبلاگ من بود اين دفعه)!! هه
ج) آهان ، جداسازي و گروه بندي نكرده بيدي!!!!
د)از گسپند ها چيزي ننوشته بيدي!
ه )آهو هم نرفته بيدي!!!!!
 

ج الف ) خب من چی کار کنم کشتم خودم را رنگ فونت الهام را لای اون همه رنگ پیدا کنم خودم را خفه کردم نتونستم !
ج ب ) خب به من حق بده من تا حالا با بلاگفا پستی ثبت نکردم ... باره خودم هم الهام زحمتش را میکشه من فقط مینویسم . ولی مثل اینکه باید یاد بگیرم نه ؟
ج ج ) جداسازی و گروه بندی دیگه چه صیغه ای بید ؟ والا ما سر در نمیاریم زیر دیپلم صحبت کن خواهشا !
ج د ) بنده به عنوان معاون رئیس و همچنین "مشاور مخصوص مدريت با اختيارات تام و نامحدود"  تصمیم میگیرم که کی از وضعیت نابسامان جوسفندان چیزی بگم یا نه..یه بار دیگه جوسفند را گسپند تلفظ کنی خودم ور میچولمت !
ج ه ) آهو هم رفته بیدن !!!!

 

امیر خان شوما هم نتونستی درست حدس بزنی نکته ی اون پست را. ولی تلاش شما را ستایش میکنیم..باز خوبه تو خودت اعتراف کردی آی کیوتون نمیکشه ! اینا که در کمال اطمینان خاطر نکته یابی کرده بودن ! اون کتاب " چه کسی پنیر مرا دودر کرد " را هم کتاب به درد بخوری میبینم ..شک دارم الهام تا حالا نخونده باشدش !

 

دختر آریایی هم که ماشالا اصن نیمیدونه آهو کجاست !!! امیر خان زحمتش را بکش آدرس دقیق بده خدمت خانوم !

 

راستی چرا همتون فکر کردین من گفتم حال خود آقا جواد بد شده بید من گفتم باباعلی ! بابا علی پدر بزرگ محترم الهامی هستن نه بابایی که !  بهدشم خدا نکنه حالشون بد شه..من بالاخره باره اون تست باید یه بهونه ای سر هم میکردم دیگه...

 

چی چی باره خودت میبافی تو هدی ؟ کی گفته اینجا سوت و کور بید ؟ وا کن چشاتو( شایدم گوشاتو) این همه هیاهو راببین بی زحمت ! اینجا هم عمرا خاک نمیخوره شوما خودش را نگران نکن ! بهدشم به ملمان میگی فکستنی بی خجالت ؟ منتظر بودی صاحبش بره هرچی خواستی پشت سرش بگی آره ؟ بایسا الهام بیاد همچین این را بارش کپی پست کنم ! کلید درخونه را باره چی میخوای هان ؟ میخوای بری سر یخچال خالیش کنی آره ؟ یا بری اون کاکتوس را برداری بیاین اینجا خراب شین بهدش برین سر قفسه ی کتابا همه را بردارین بخونین آره ؟ کاکتوس بارش برنامه ریزی هم کرده تازه !!!

 

علی و نوشین عزیز ! کور خوندین عزیزان من ! اینجا هر روز آپ میشه ...همچنان ناراحت باشین !

 

آخی ... اینم از این . جواب همه را دادم . چه پسر خوفیم من ! هی الهامی کجایی هنوز نرفته دلمون تنگید بارت . راستی هر کی تونست کد رنگ فونت پست های الهام را پیدا کنه یه ندا بده محض رضای خدا..من الان دوباره باید بگردم دنبال رنگ فونت ! مهلوم نیست چه رنگی از آب در بیاد !

ای وای ... بعد از اینجا یه سره باید برم برای پرواز... اونجا هم آپ بشم.. چه سرم شلوغ شد !

 

دیگه حرفی نیست... برین یه فکری باره خودتون بکنین دوستان ! خواهشا پست ها را با دقت تر بوخونین.. بیشتر تو دست خط ها خورد شین که این قدر راحت به اشتباه نیفتین !

تا بهد...

+ نوشته شده در  Mon 11 Jul 2005ساعت 3:35 PM  توسط   | 

سلام

قرار بود امروز بریم آهو ولی باباعلی حالش بد شد دیگه موکول شد به فردا. دیگه مجبورید یه روز بیشتر مارو تحمل کنید . خب امروز هم دسته بندی را میذاریم به عهده ی خودتان هر کی تا هرجا نفت داشت میخونه . ببین امیرووو داره میگم هرکی تا هر جا خواست دوباره فردا دبه در نیاری بگی من را فلان جا انداختی ترش کنی. هدی خانووم شوما هم همین طور .

 

از اونجایی که ما امروز برنامه هامون را باره آهو رفتن تنظیمات کرده بودیم و یهویی قرار شد نریم کلی اینجا شلوغ شده بود . بابایی هی حرص میخورد میگفت یه روز مرخصی ام مفت مفت از دست دادم . مامانی اون تلفن را برداشته هی زنگ میزنه ی خونه علی اینا میگه آره باباعلی حالش بد شدو دیگه نشد که بیایم و ایشالا فردا میایم منتظرمون نباشید و از این جور حرفا . تو همین گیری ویری عطیه چسبیده به ما که پاشو بریم ورزشگاه فوتسالمون را بکنیم . بش میگم بچه جون تو این موقعیت بریم فوتسال چی کار آخه ؟ تازشم به خانوم مربی گفتیم امروز نمیایم از دستمون راحته بیچاره حالا پاشیم بریم بنده خدا سکته میزنه . بی خیال ...ول کن که نیست که عین کنه چبسید به ما انقذه اصرار کرد که مارو مجبور کرد امروز را هم بریم . حالا این هیچ این عطیه هر کی را میبینه میگه میای بریم فوتسال ؟ ورداشته داره به معین میگه تو هم بیا بریم ... میگم عطییییییه معین پسره ! میگه همه تو ورزشگاه خیال میکنن تو پسری مگه چیزی شده ؟ معین هم روش . من یه نگاه کردم تو چشماش دیدم راست میگه بچه سرم را انداختم پایین رفتم راسته کارم .

 

حالا وسط بازی میگه الهام الهام امروز با این دختره صحبت کردم . میگفت میخوان برن مسافرت دیگه نمیاد . اگه معین را بیاریم میزاریمش جای این . چه طوره ؟

 

این دایی جمشید ما هم نمیدونم این وبکمه مارا برداشته چی کارش کرده . تا قبل از اون هرروز خداش اینجا بودا... ازوقتی وب مارا گرفت نمیدونم چی شد . امیرووو میگفت شاید فروخته رفته خارجه ! چه میدونم والا حالا ما بدین وسیله و از همین تریبون اعلام میکنیم چنانچه کسی از نامبره خبر دارد با شماره ی مذکور تماس گرفته و با گرفتن مژدگانی خانواده ای را از نگرانی خارج کند .

امروز فاطی زنگ زده میگه الی بیا یه سر بریم خونه ی سیفیده اینا... میگم اولا دش سیفیده همکلاسی من بوده تو را سننه ؟ بعدشم حالا گیرم من دلم باره سیفیده تنگ شد خواستم برم اصن تو را ببرم نمیگه این کی بید ؟ میگه تو بیا بریم به سیفیده بوگو منو تو راه دیدی دیگه نمیگه برو این را دودر کن بهد بیا دیگه... میزاره منم بیام . میگم فاطی جان خب میخوای خودتو یه جا خراب کنی بیا خونه ی خودمون دیگه چرا سیفیده را میندازی تو زحمت . میگه بابا خونه ی شوما تکراری شده گفتم بریم اونجا که یه تنوعی شده باشه . هیچی این بچه اینقذه رو مخ ما کار کرد که دیگه مجبور شدیم حرفش را قبول کنیم . حالا پا شده اومده میگه بریم میگم اقلا صبر کن یه زنگ بزنم خونشون یه خبر بدم . میگه نمیخواد بزار یهویی بریم این طوری کیفش بیشتره . ما هم که امروز کلا عقلمون را داده بودیم دست این فاطی گفتیم باشه . هیچی حالا نشستیم تو ماشین تو راه میگه الی این رانندهه چه قذه خوشتیپه ها . یه دونه از اون نگاه های الهامی بش کردم بنده خدا اصن رنگش عوض شد سریع حرف را عوض کرد . بالاخره رسیدیم حالا هر چی زنگ میزنیم کسی در را وا نمیکنه . من که دیگه حسابی جوش آورده بودیم تو اون گرما میخواستم فاطی را بگیرم با این دستام خفه کنم . اون از پیشنهادش که بیایم اینجا اونم از اون حرفش که نمیخواد زنگ بزنی بزار غافلگیرش کنیم . هیچی دیگه دست از پا دراز تر برگشتیم من تو راه یه کلمه هم با فاطی حرف نزدم . بیچاره هی میخواست بگه حالا چیزی نشده اومدیم بیرون یه هوایی هم خوردیم ولی من خیلی جوشی بودم باره همین اصن تحویلش نگرفتم . هی با خودم میگفتم ببینا یه بار تو زندگی عقلمون را دادیم دست این ببین چیکارمون شدا....

 

گفتم داریم میریم آهو شاید شب نازکم را اونجا پیدا کردم . دلم بارش خیلی تنگ شده . هرچند من دارم با دوریش کنار میام ولی شاید اونجا دوباره پیداش کردم .دوباره برگردیم به ایام قدیم .

خب دیگه دارم مراعاتتون را میکنم که روز آخری نگید سرمون را درد آورد .من جدی جدی دیگه ایندفعه دارم میرم. سفارشام را که دیروز کردم . یادتون نره . هیچی تغییر نمیکنه . شما بر طبق روال گذشته میاین اینجا کارتون را میکنین کامنتتون را میذارید . میرید دنبال زندگی بساطتون . تو این چن روزی هم که نیستم زیاد ننویسین خواهشا من اومدم بتونم بخونم . دیگر ملالی نیست جز دوریه شما .

پست امروزم یه نکته ای داشت . هر کی تونست حدس بزنه مهلومه که الکی نمیاد اینجا بره ...شاید گلی جونم یا هدی جون یا امیرووو بفهمن ...هرکی هم غیر از اینا فهمید یه جایزه پیش من داره .

دلم بارتون تنگ میشه...

دعای امروز : خدایا شکرت به هرچی دادی و ندادی شکرت ... ما داریم میریم میایم هوای مارو داشته باش همین .

+ نوشته شده در  Sun 10 Jul 2005ساعت 2:50 AM  توسط   | 

سلام

 

هنوز دست هايش بوي خاك مي داد و زخم غربت و بوي آتش داشت ، كه باران ياس ، باريدن گرفت .

هنوز چشم هايش پشت پرده كبود بغض آلود مانده بود . مد نگاهش از آستانه ي درگاه خانه بالاتر نمي رفت ، مردي كه قلبش گره خورده بود با استانه ي آسمان .

قصه اين بار قصه ي عشق بود . دلش هنوز نرفته ، تنگ مي شد . چقدر مي باريد ، چقدر فرياد مي زد ، چقدر شكايت مي كرد ، براي رفتن ، رفتن عشقش ؟! كه علي ( ع ) ، نه فرصت باريدن داشت ، نه رخصت فرياد و نه مرد شكايت بود .

انتخاب شده بود . علي ( ع ) برانگيخته ي تنهايي بود . خدا مي خواست با (( علي )) گره خوردن تنهايي و عشق ، تنهايي و ايستادن و تنهايي و هجرت را بنماياند . كه علي ( ع ) مرد هجرت هاي تاريخي بود . چقدر مي گذشت از تاريخ هجرت رسول الله ( ص ) از مكه ؟ چقدر عبور كرده بود از لحظه هجرت رسول الله از زمين و حالا چند لحظه ، چند روز ، چند زخم از هجرت فاطمه ( س ) مي گذرد وآغاز تاريخ غربتش ، تاريخ زخم هاي پنهان به خود زدن از هجرت عشق ، تاريخ ايستادن 25 ساله در آستانه خدا . خدا انگار علي (ع) را تنها مي خواست تا مد نگاهش از آستانه خدا پايين تر نيايد .

‹‹ محبوبه حقيقي – چلچراغ ››

 

شهادت بانوي آب و آينه ، يگانه گوهر پيامبر تسليت باد .

 

 

بخش تنبلا :

 

_ بابا اين عنوان وبلاگ ما عوض شده ، خواهشا اونايي كه ما را لينك كردن هنوزم عوضش نكردن ، عوض كنن ، بذارنش ملمان ، مرسي .

 

_ تا حالا شده با يكي حرف بزنين و حرفتون صد در صد درست باشه و طرف به هيچ قيمتي نخواد قبول بكنه و حتي فكرهاي عوضي در مورد شما بكنه و يه چيزايي بگه كه عصبانيتون بكنه و شما هيچ كاري نتونين بكنين و از زور خشم و عصبانيت و درموندگي و كلافگي و خستگي و ناراحتي و حرص و جوش و كلي حس مسخره ي ديگه بخوايد همون موقع كسي را داشته باشيد كه تا مي تونيد كتكش بزنيد ؟

..........

صلاح كار خويش خسروان دانند .............

 

_ اگه واقعا ته دلت اونيه كه به منم ميگي ، تمومش كن ، به هر قيمتي ، به هر قيمتي شده تمومش كن .

فكر كن ، به آبروي خودت و به حرفايي كه من شنيدم .

اون حرفا باره من خيلي زور داشت .

اگه هم چيزي غير از اون حرفاست ، به منم بگو تا بيشتر از اين اعصاب خودم را خورد نكنم .

فقط تو يكي در مورد من و حرفام فكراي ديگه نكن .

من نمي تونم مثل تو احساسي فكر و عمل كنم ، و همينه كه باعث ميشه تو اين يه مورد نتونيم با هم كنار بياييم .

ديگه بسه ............

 

نامه ي سفيد لبريز از سكوت كتبي است .

 رازي در دل دارم كه با موجودات زبان بسته هم در ميان نمي گذارم .

 

 

بخش نفصه ها :

 

_ بچه ها به صف بشيد ، مي خوايم باره ورود رسمي دو نفر به اينجا مراسم بگيريم  ، هدي بيا اينجا پهلو من ، اميرووو برو اون ور تو ، تو بيا اينجا ، ا كاكتوسي هم هست ، كاكتوس بيا اينجا ، فاطي برو اون ور تر يه خورده ، اميرووو هي راه نرو از صف مي ندازمت بيرون ها آبروم را مي بري ، صف را بهم نريز  ، گلي تو بيا اينجا پهلو كاكتوسي ، اميرووو ؟ دست به اونا نزن ، هدي بيا اين پارچه را بگير بزنيم سر در اينجا ، يكي بره امير خان را هم صدا كنه بياد ، عطي تو برو اون ور ، اميرووو ؟ نكن ، تو چيكار به اون داري ؟ هدي بيا سر اين ميز را بگير بذاريمش اون طرف تر ، بقيه كه كمك نمي كنن ، اي بابا ، اميرووو ؟ من چند بار به تو بگم نكن ؟ نكن برادر من ، چرا اون جوري نيگام مي كني ؟ شونصد بار گفتم ويرگولكسم ميشه اگه فهميدي تو ، تو اين هيري ويري هي يه كاري بكنم من ويرگولكسم بشه خب ؟  ، ا مموشي هم اومد ، بيا بيا ، برو اون جا وايسا تو ، خب همه چي درسته ؟ ايول

از امروز ورود دو نفر رسمي شده ، يكي بابايي كه با كامنتاشون بدجوري اعلام وجود كردن  ، يكي هم الهام خانوم كه مثل تمومي الهاما گله  ، وبلاگش هم همين دختركه كه اين گوشه است .

ورود دوتاشون علي الخصوص الهام خانوم را تبريك ميگيم .

 

_ هي به خودم ميگم بابا جان اصلا به تو چه ؟ به جهنم ، مي خواي اون طرف اونجوري در موردت فكر كردن و باهات حرف زدن ، اين طرف هم همين طوري بشه ؟ از حرفات يه چي ديگه استنباط كنن ؟ اونم فكراي عوضي اعصاب خورد كن ؟ باز ميگم بابا جان پاي آبرو و حيثيته ، بابا جان نمي خوام بقيه يه جور ديگه ازش فكر كنن ، بابا جان طرف داره با حرفاش رو مخ من لي لي مي كنه ، ناز و غمزه اش را كي مي خره ؟ همچي حرف ميزنه انگاري سوفيا لورنه ، اون همه منت و ادا حال منو بهم ميزنه ، بعد دوباره ميگم جهنم ، درك ، هرچي مي خواد بشه ، بشه ؛ به من و تو ربطي نداره ، كرم از درخته اصلا ، اگرنه اين ريختي نمي شد كه ، خودشون بايد بخوان ، دوباره ميگم ..........

فعلا داريم دعوا مي كنيم ، اونم با خودمون .

 

_ هي بهتون گفتم نذاريد اميرووو اول بشه ، هي گفتم جلوش را بگيريد ، هي گفتم ازش جلو بزنيد ، بيا اين قدر دست دست كرديد كه حالا اولي افتاده دست يه آدمي كه فعلا ميگه دوره چماق داريه و حاضر به مذاكره نيست ، استبداد مي دونيد چيه ؟ اينجا الان حاكمه .

حالا هيچ جوره نمي تونيد اولي را از چنگش در بياريد ، بريد خجالت بكشيد .

هدي ، عزيز من ، درسته من شبا به هزار تهديد مي گفتم كه به روز شد ، اما تا برن و اعلام اول شدن بكنن يه ماه رمضون طول مي كشيد  ، سيستمشون ياري نمي كرد  ، شما اگه يه سر سوزن همت داشتي اول مي شدي ، بهونه نيار آبجي .

 

_ هدي جوسفند را درست تلفظ كن من خوشم نمياد چيز ديگه بهش بگن ، درثاني من خودم جوسفندم ، وقتي ميگي اونا خنگن داري به من توهين مي كني ، حواست جمع باشه  ، اين باديگاردم را مي فرستم بياد بگه خنگ كيه ها .

 

_ اينا هم يه جورايي جواب بعضي از كامنتاس :

 

الهام : تو این بیست سال موهام بلندترین حدش تا کمرم بود که اونم با وعده وعید مجبورم کردن تا اون حد برسه به محض اینکه چشمشونو دور دیدم رفتم از ته تن تن کوتاش کردم :)):))

 

_ الهام خوبه تو گذاشتي به كمرت برسه ، من كه تا موهام رسيده به شونه هام رفتم زدمش ، تنها زماني كه موهام خيلي بلند بود بچگيام بود كه اون موقع دست خودم نبود .

 

بابايي : ايها الناس داره قمپوز در ميكنه سند اينجا شيش دنگ به نام منه فعلا عقشمون كشيده بديم دست اين جوسفند  يعني يه جورايي اجاره و اينچيزا ........

 

_ بچه ها من يواشكي به شما ميگم شما هم از من نديد بگيريد اين حرف بابايي كه اينجا مال اونه اشتباهه ، من خودم اينجا بنگاه معاملات وبلاگي دارم  ، بعد مي خوايد وبلاگم به نام كس ديگه باشه ؟ شما نديد بگيريد .

 

بابايي : اوهوي جوسفند وردار يه تابلو بنويس بزن دم در ........... روش بنويس با بستني وارد نشويد .......... دوباره  تابستون شد كار ما در اومد ......... غضنفر بدو بابا ....... اون تي رو بيار اينجا رو تمييز كن الان پا ميذارن روي اين بستنيا همه جا رو كثيف ميكنن ..... ده بچه دستتو نمال به پرده ....... رجب ؛ آهاي رجب كجايي ..... بيا بينم اين بچه مال كيه

 

_ بابايي اگه بگم با بستني وارد نشويد كه خودم هم نبايد بيام تو  ، بابايي غضنفر و رجب رفتن تعطيلات تابستوني ، مرخصي ان ، خودت بردار تي بكش  ، نه چيز .... اشتب شد  ، بده من تي بكشم ، من بلد نيستم ...... ، چيزه ، اميرووو ؟ يادته قرار بود وقتي هيچكاك شدم بياي تو دفترم تي بكشي ؟ حالا بيا از همين جا شروع كن ببينم ميشه روت حساب كرد يا نه .

( اونجوري نيگام نكننننننننننننن  ، خب باديگرادا تو پارگراف ششم بند نه از ماده ي 452 قانون كاريشون نوشته ميتونن اين قبيل كارها را هم به عهده بگيرن  ، به من چه ، اصلا بيا دوتايي با هم تي بكشيم ، من كمتر خسته بشم .  )

 

بابايي : چشمم روشن ........ كل علي تو كي حقوق خوندي ما نفهميديم ............

 

_ بابايي كل علي همه چي خونده ، دست كم نگيرش .

 

ملينا : اگه دیدی درخواست کار برا بعضیها رفت بالا تو انجمنمون میتونی اونو آبدارچیش کنی (شوخی(

 

_ اگه منظورت اونيه كه من ميدونم و خودتم ميدوني بايد بگم اگه قبول بكنه و عضو سازمان بشه از حالا پستش در نظر گرفته شده ، مشاور مخصوص مدريت با اختيارات تام و نامحدود .

 

علي و نوشين : اینا رو که میبینی میگن اولا مطلابا رو نمی خونن اول میرن نظر میدن تا بگن اولا.

اول و یا اخر نداره فقط این مهمه که ادم بتونه از حرفاتون استفاده کنه .

 

_ ياد بگيريد ، ياد بگيريد ، بعد مثل اين بچه ها اول دوم بازي در نياريد ، خجالت داره ، الان شرم نكرديد شما ؟

راست ميگن خداوكيلي ، مثل اين اميرووو يه اول ميگه رفت تا پست بعدي .

 

علي و نوشين : به بابایی گلتونم سالام برسونید و قدرشو بدونید چون همه کسی این طور بابایی ندارن.

 

_ اصلا لنگه ي بابايي من تو دنيا پيدا نميشه ، تكه .

 

اميرووو : دوما اینکه بنده از همین تیریبون بنده عضو فعالیه خودم را در سازمان حاجت اعلام میدارم !

 

_ اعلام نمي داشتي به زور اعلام مي كرديم .

 

اميرووو : چهارما اینکه ..امروز خواستم یه حالی به بچز داده باشم نیومدم اول شم ..ولی شرمنده اخلاق ورزشیتون از فردا دوباره خودم اولم ! فکر نکنین خبریه !

 

_ ديگه پشت گوشت را ديدي ، اولي را هم مي بيني .

 

بخش بچه هاي خوب با همت :

 

_ من به احتمال زياد فردا عازم آهو هستم ، نميدونم تا كي نيستم .

اينجا هم تعطيل نيست ها ، يكي را گماشتيم تا ميتونه به روزش بكنه .

همينجا پيشاپيش تشكرات لازم را به جا مياريم ، دستت طلا .

شما عين بچه هاي خوب مياييد سر كارتون ، من دارم ميرم ماموريت اينجا كه نبايد بخوابه ، شما مثل هميشه مياييد هر روز كامنتتون را ميذاريد تا من برگردم .

از يه طرف اينقدر دلم باره آهو تنگ شده كه مي خوام زودتر برم ، از طرف ديگه دلم باره اين وريا و شماها و وبلاگم مي تنگه ، چه مصيبتي داريم ما .

 

_ بابايي ما ميدونيد الان شكل كياست ؟ مثل اين آبدارچي ها يا دربون هاي ادارات ، تا يكي حرف ميزنه مياد زارپ ميپره وسط ، كامنت ميده  ، خوب كاري مي كنه البته .

الان برگشته به دوران تيركمون سنگي ، اون موقع كه زور و استبداد و چماق حرف اول را ميزد ، حالا هم  با چماق مي خواد تو كامنت دوني اول بشه .

 

_ اين باره گفتن من بدجوري افتاده تو زبونا ، بايد زودتر برم دنبال اين قانون كپي رايت باره خودم .

 

_ ديشب وقتي از پشت دستگاه بلند شدم ، نميدونم چي شد كه به سرم زد برم پشت بوم  ، شايد چون اعصابم خراب بود خواستم برم هوايي بخورم  ، و اونقدر اون بالا اون موقع خوب بود كه حالمم بهتر كرد ، نسيم آروم مي وزيد و تو موهام پيچ مي خورد و مي رفت ، ستاره ها هم ديشب انگاري از همه شب پر نورتر بودن ، اينقدر اون بالا موندم و فكر كردم تا افق رنگش تغيير كرد .

اينقدر ديشب خوش گذشت ، اينقدر اون سكوت و هوا و فضا قشنگ و دلپذير بود كه دلم مي خواد هر شب اون موقع برم اون بالا .

كلي هم فكر كردم ، ولي حيف ، حيف كه به هيچ جا نرسيدم .

ولي به رفتنش خيلي مي ارزيد ، اصلا دلم نميومد بيام پايين و بگيرم بخوابم ، مي خواستم تا جايي كه ميشه آسمون را نيگا كنم .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

هیچ چیز خاصی نمیخوام ، فقط باش و نشون بده كه هستي ، به همه .

همين .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Sat 9 Jul 2005ساعت 3:58 AM  توسط   | 

سلام

 

اين پست بايد يه چيزاييش عوض بشه ، اما چون اصلا حوصله هيچي ندارم ، همينجوري بمونه .

 

بياييد اينم قسمت هاتون :

 

 

بخش تنبلا :

 

اطلاعيه

 

امروز اين بخش به دليل بروز پاره اي از مشكلات تعطيله ، بعد از حل نواقص پيش آمده دوباره راه اندازي ميشه .

افرادي هم كه تو اين قسمت عضو بودن يا برن تو قسمت هاي ديگه عضو بشن يا اصلا برن جاي ديگه .

با تشكر

مدريت بخش تنبلا 

 

 

بخش نفصه ها :

 

چيه ؟ به تنبلا مي خنديد ؟ خوشتون اومد تعطيلشون كرديم ؟ مسخره مي كني ؟

حالا كه اينجارم تعطيل كنم بري غازچروني مي فهمي نبايد به اين و اون بخندي .

كركره را بكشيد پايين بريم .

 

 

بخش بچه هاي خوب با همت :

 

_ دچار جسوف شدم ، مي خواستم اينجارم تعطيل كنم ، بروبچ جلومون را گرفتن ، گفتن بابا بي خيال ، چرا شاكي شدي ؟ ما هم يادمون افتاد جو گرفتگي اصلا چيز خوبي نيست .

اوصولا سعي كنيد اصلا دچار جسوف نشيد ، چون اگه كسي نباشه جلتون را بگيره يا درست و حسابي حاليتون كنه ، هم باره خودتون همه باره باقي ملت دردسر درست مي كنيد .

 

_ خيلي بي عرضه اي ، خيلي بي جراتي ، خيلي ترسويي ، خيلي ........... ، اعصاب منم خورد كرديد ، اه .

 

وقتي به تو مي نگرم نگاهم سرشار از زيبايي به چشمم باز مي گردد .

صاحب عمر جاودانه در فاصله ي بين در ورودي و در خروجي زندگي سرگردان است .

 

_ هدي جون من پارسال با همون نمره اي كه گفتي موهام را زدم ، هنوزم تشعشعات اون اقدام غير منتظره داره رومون ميباره ، ايندفعه ديگه حرفش را هم بزنم حسابم را ميرسن ، اگرنه من همين الان ماشين را روشنش مي كردم .

الان يه فكر ديگه باره موهام كردم كه اگه عملي بشه اول من كلي ذوق مي كنم كه كاري كه دلم خواسته را كردم ، هم ملت كه به بي عقليم شك داشتن ايمان ميارن ، ولي خدايي خيلي دوست دارم اين كار را بكنم ببينم چي ميشه ، فعلا تمام سعي ام را مي كنم ، رايزني و ها و توافقات اوليه صورت گرفته ، همه چي درسته و منتظريم ببينيم چه جوري عمليش كنيم .

نگيد چي كار ، چون تا وقتي كه عملي نشده بهتون نمي گم ، ولي من عمليش مي كنم ، بدجوري رفتم تو مودش ، خيلي دلم مي خواد كه بشه ، يعني حاضرم هركاري بكنم كه بشه ، اگه جور بشه چي ميشه .

در ضمن مجيد بيجا مي كنه تيتان و بدل بياره تو مغازه اش ، مگه من شلغمم ؟

 

_ امير خان ، خيلي هم خوبه كه برگردي ، وقتي اينجا خبري نيست ، برگردي اون ور سنگين تري ، آخه اين بازي فقط  و فقط  دو مرحله داره ، لول اين ورش را گيم اور شدم ، مي خوام برم دوباره اون مرحله را بازي كنم ، در ضمن نمي خوام سعي كنم اين لول را ببرم چون ازش خوشم نيومده ، ميرم بازيي را ادامه ميدم و به آخر مي رسونم كه بارم جالب باشه .

به بابايي هم بگم پسرفت نيست ، يه دوراهيه ، اينو نمي خواي ميزني اون يكي ، من هيچ وقت از راهي كه رفتم برنمي گردم ، فقط راه بهتر و مطمئن تر را انتخاب مي كنم ، همين .

 

_ اين امير خان مي تونه اسپيلبرگ بشه به جان خودم _ همون طوري كه من مي تونم پيمان قاسم خاني و هيچكاك بشم  _ ، تا كجاها ما را برده ، ايول ، خوشمان آمد .

 

_ ماهنامه ي گل آقاي اين ماه را ديديد ؟ صحفه ي اولش يه عكس از خاتمي چاپ كرده و زيرش اين شعر را نوشته :

دست بر سينه نهادي كه بگويي اين را :

‹‹ چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود ›› !

اي كه حاضر شده اي پاشنه را ور بكشي

تو شكر خواستي و داخل آن فلفل بود !

غزل حافظ دلسوخته را مي خوانديم

داشت يك بيت كه خيلي به نظر خوشگل بود :

‹‹ راستي خاتم فيروز بواسحاقي

خوش درخشيد ، ولي دولت مستعجل بود ›› !

 

پيشنهاد مي كنم ماهنامه را بگيريد هم اين عكس جالب را ببينيد كه يه جاهايي از شعر بهش مربوطه ، هم در مورد انتخابات مطالبش جالبه .

 

_ بچه ها به جان خودم دو دفعه ديگه اين اميرووو اينجا اول بشه درش را تخته مي كنم و ميرم ، حالا گفته باشم نگيد نگفتي .

چه معني داره آخه ؟ همتون كشيديد كنار ، اين اميرووو هي زرت و زرت مياد ميگه اول شدم ، انگاري شق القمر كرده ، يه همتي ، خجالتي ، غيرتي ، شما شرم نمي كنيد ؟ حيا نمي كنيد ؟ رگ غيرتتون را چي كار كرديد ؟ واقعا كه ، اميدم از شما كنده شد .

ولي به جان خودم ، دو دفعه ديگه اميرووو اول بشه ، به شخصه درش را گل مي گيرم تا يه خورده شماها به خودتون بياييد ، بي بخاري هم حدي داره ، وقتي اينجا درش تخته شد و خزعبل نداشتيد بخونيد و اوقات فراغتتون را پر كنيد ، مي فهميد عاقبت بي خيالي يعني چي .

حالا هي بذاريد اميرووو اول بشه .

( تو هم اون ريختي نيگا نكن ويرگولكسم ميشه ، چند دفعه بگم ؟ ميخوام اينا ترغيب بشن . )

 

_ شما چرا از فكر اون جوسفند و چوپون بيرون نمياييد ؟ بابا بي خيال ، مسئله اون دوتا يه جورايي خانوادگيه هي شما گير بده حالا .

چوپون بعد از خوندن حرف هاي من _ از وقتي اومده شهر با خيلي چيزا آشنا شده روزي دو ساعت هم ميره كافي نت _ به مقدار قابل توجهي متنبه شده و اومد و ابراز شرمندگي كرد و گفت مي خواد بره سراغ جوسفندش و كلي هم تشكر كرد كه ما كمكش كرديم كه ياد جوسفندش بيفته و حالا هم داره ميره سراغ جوسفندش .

بميرم من باره جوسفندش كه تو اين مدت اينقدر غصه خورد ، جوسفندا اوصولا موجوداتي كاملا احساساتي هستن و از دوري چوپونشون يه جوراي ناجوري ميشن ، بچه ام چقدر ناراحت بود ، مي خواست بره دره باغ خودش را به گرگ ها معرفي كنه .......

ولي اينو خداوكيلي ميگم ، جوسفندا بر خلاف ظاهر كودن و اخمخشون موجوداتي با شعور هستن ، خيلي هم چيز حاليشونه ، آدم نيگاشون كه مي كنه فكر مي كنه خيلي كند ذهن و خنج هستن _ مخصوصا وقتي دارن با اون خونسردي اعصاب خورد كن و بي حوصلگيشون علف مي خورن _ اما در واقع همه چي بر خلاف فكر آدماست .

اونا علاوه بر اين كه خيلي با عقلن ، خيلي هم احساساتي و رقيق القلب هستن ، خونسردي اعصاب خوردكنشون هم مزيد علت ميشه كه اونا را موجوداتي كودن به حساب بيارن .

البته ما در قالب يه سازمان با نام سازمان حمايت از جوسفندان تنها _ سازمان حاجت _ داريم يه طرح هاي كوتاه مدت و دراز مدت مي ريزيم كه طي اونا وضعيت فعلي جوسفندا عوض و حقوقشون رعايت بشه .

از مهمترين برنامه هاي سازمان اينه كه از نام بردن اين موجودات با اسم گوسفند جلوگيري بشه چون يه توهين بزرگه ، اسمشون جوسفنده .

بعدش هم از قرباني شدن اونا توي جشن و شادي و عزاداري و غم و خيلي جاهاي ديگه جلوگيري بشه .

بعدش هم كاري بكنيم كه جوسفنداي بزرگ و نخبه به ملت شناسونده بشن تا هي نگن جوسفندا كند ذهنن .

بعدش هم بستري را فراهم كنيم كه بتونيم شاهد فعاليت هاي هرچه بيشتر جوسفندان در مراكز صنعتي و اداري باشيم .

اين سازمان با شعارهاي جوسفندم پس مي توانم ، جوسفند يعني شعور ، حمايت از جوسفندان يعني حمايت از عقل و احساس درصدد براومده تا حقوق از دست رفته و تضعيف شده ي جوسفندان در ادوار مختلف تاريخ از آغاز خلقت تاكنون را پس گرفته و به اونا برگردونه .

سازمان فوق با مدريت اينجانب اعلام ميدارد هرگونه كمك باره رسيدن به اهداف عاليمون را ارج مينهه و دست كمك چوپون هاي عزيز و دلسوز و تمامي افرادي كه به جوسفندان عشق ميورزن را به گرمي ميفشاره _ البته سازمان ميفشاره چون مدريت خانمه ، اومديم طرفي كه دست ميده آقا بود ، اون وقت بيا و درستش كن _ .

اميرووو هم همين فردا بايد بياد سازمان خودش را به عنوان عضو فعال معرفي كنه ، گفته باشم ، شد ؟

 

_ من حالا علاوه بر اين كه باديگارد دارم همين جور كشكي و الكي و زارپ صاحب وكيل مدافع شدم ، خواستم عنوان كرده باشم كه بگم مواظب باشيد ، محض اطلاع ، همين .

 

_ كامنتاي پست قبل را ديديد ؟ نديديد بشتابيد تا از دست نرفته ، بابايي كولاك كرده .

بابايي عزمش را جزم كرده بود كامنت دونيم را ويرون كنه ، من داشتم خواجه تاجدار مي خوندم ، آقا محمد خان قاجار تنهايي از شيراز پنج روزه بدون ذره اي استراحت رسيد تهران ، كامنت دادن بابايي من تموم نشد .

همتش از خواجه قاجار بيشتره .

 

_ جينگيلي به روز شد .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خدايا ببين اينو : BUZZ!!!

بامزه بود ؟  از اين به بعد كار ياد گرفتم سرت شلوغ بود و هي جواب پي ام ها را نمي دادي بارت باز ميزنم .

نگو چه بنده ي خلي دارم من ، خودت درستش كردي عزيز .

خدايا جميع بي عقلان عالم از جمله خودم _ اين اميرووو هم بي عقله اونم يواشكي حساب كن _ را يه عنايتي كن .

خدايا ميدونم خيلي باحالي ، خواهشا اين باحاليت را به كسايي كه ميگن اونا را يادت رفته ثابت كنه ، خسته شديم از بس باهاشون سر و كله زديم كه به پير به پيغمبر اين خدا جوني خيلي توپه ، اصلا بريد نزديكش مچ مچ ميشه باهاتون ، يه چي تو مايه هاي رفيق فاب ............

دلاي شيكسته را هم يه جورايي خودت بند بزن ، باشه ؟

يه خورده جربزه و شجاعت هم بدي به بقيه چيز بدي از آب درنمياد ، حداقل حداقلش اينه كه اعصاب ما خط خطي نميشه ، همين .

ممنون .

 

( اصلا حسش نبود كه شكلك بزنم باره همين كم شد . )

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Fri 8 Jul 2005ساعت 4:17 AM  توسط   | 

سلام

 

حوصله ي قسمت قسمت كردن ندارم ، خودتون جاتون را پيدا كنيد خب ؟

 

 _ اميرووو ، وقتي آقاي لاك غلط گير اينقدر سرشون شلوغ ميشه كه وظيفه ي غلط گيريه خانم غلط غولوط را يادش ميره ، نتيجه اش ميشه توجيه ............

 

_ فكر مي كنم حق با شب نازكي بود ، آدم دلش كه ميگيره شروع مي كنه به بهونه گيري ، اين جور وقتا يه استامينيفن آي مي چسبه .

 

_ اين قسمت قسمت كردن بچه ها هم عجب مصيبتي شده ها ، هرروز يكي مياد ميگه من چرا اونجام ، اصلا خودتون خودتون را دسته بندي كنيد كه دهوا نشه .

 

_ هي نياييد گير بديد توجيح درسته نه توجيه ، از صب تا حالا شونصد نفر به ما گفتن  ، عزيزان من اين آقاي لاك غلط گير وظايفش را به خوبي انجام نميده  ، غير از اوشون هم هركي غلط ما را بگيره فايده نداره ، تنها كسي كه ميتونه ما را مجاب كنه درست بنويسيم اوشونه ، هي حالا بياييد گير بديد .

 

_ من بيكار نيستم به خدا ، چرا فكر مي كنيد چون بيكارم ميشينم زياد مي نويسم ؟ من تو خونه ، مخصوصا كه اين روزا مهمون داريم كلي كار دارم ، اصلا وقتي ندارم ، اينا را هم دوباره مجبور شدم مثل قبل يه دفعه بنويسم ، اينقدر هم تند تند مي نويسمشون كه شب بايد يه اصلاحشون هم بكنم ، من زياد مي نويسم چون حرفام زياده ، مثلا اگه بعضياشون را بذارم باره فردا ديگه فايده نداره چون بيات ميشه .

 

_ كاريكلماتورا :

 

گام هايم صداي پايت را تنها نمي گذارند .

عاشق لبخندي هستم كه در برابر غم ها رويين تن باشد .

 

_ بابا شما چرا هي چوپون چوپون مي كنيد ؟ من بخشي از روابط چوپون و جوسفند ديروز را با چوپون و جوسفند امروز بارتون مقايسه كردم  ، ديگه اين هي سوال داره ؟ والا شفاف سازي هم نمي خواد .

برداشتاتون هم مال خودتون .

 

_ هدي تو چند وقتيه آي كيوت اومده پايين  ، يه دكتري ، دوايي ، درموني ، نخسه اي ، چيزي ، اون جمله كه خيلي ساده بود ، ابهام نداشت .

ما قبلا خيلي تنها بوديم ، بعد يه ذره از تنهايي دراومديم ، بعد با به وقوع پيوستن يه سري اتفاقات حس مي كنم دوباره تنها شديم ، البته اين دفعه چون تنها نبودن زير دندونمون مزه كرده ، فكر مي كنيم از خيلي يه جورايي زيادتر تنها شديم .

ما قبلا تو تنهايي باره خودمون يه دنيا ساخته بوديم ، يه كلبه زده بوديم ، پناه برده بوديم بهش ، داشتيم زندگيمون را مي كرديم ، هيچ سختي هم تو كار نبود ، اما يه دفعه حس كرديم يواش يواش ما هم داريم از تنهايي بيرون ميايم ، يه جورايي ذوق كرديم چون خيلي مي خواستيم مزه ي تنها نبودن را بچشيم ، هيچي ديگه ، كلبه و ملبه و دنياي خودمون را ول كرديم و كوله مون را بداشتيم و اومديم بيرون ، اين ور هم داشتيم زندگيمون را مي كرديم و خوش بوديم ، گذشت و گذشت و گذشت تا چرخ گردون روزگار دوباره رسيد به جايي كه تنهايي را باره ما رقم زد ، هيچي ديگه ، حالا دارم فكر مي كنم كه ببينم اگه اون اتفاقات واقعا افتاده ، دوباره جل و جهازم را جمع كنم و برگردم به دنيايي كه خودم ساختم و فقط مال خودمه ، ولي مطمئنم اين دفعه اگه برگردم اونجا ديگه به اين سادگي ها نمي تونم ازش بيرون بيام ، چون سخته ، سخته كه با هزار اميد و آرزو بزني بيرون و بعد نتيجه ي مهاجرتت اوني نباشه كه تو فكر مي كردي .

دلم باره كلبه ام تنگ شده ، مخصوصا باره اون صندلي راحتيم كه تاب مي خورد و گذاشته بودمش جلوي در و تنگ غروب مي شستم و سرخي آسمون را تماشا مي كردم و از اون آرامش و سكوت لذت مي بردم و كلي انرژي مي گرفتم .

اصلا فكر مي كنم ترك كلبه ام حماقت بود ، مني كه اونو اينقدر دوسش داشتم به راحتي ولش كردم ، دنياي مطمئن و آروم و دوست داشتني خودم را ول كردم و اومدم جايي كه ثبات نداشت و ممكنه بود هر لحظه يه چيزي بشه .

ديگه حاضر نيستم تنهاييم را با كسي قسمت كنم .

 

_ امروز ما تا شام _ حواسم نبود ، همون شب  _ آب نداشتيم ، حالا همه ي مصيبتا يه طرف گرماي هوا هم يه طرف  ، تمام سلول هاي بدنم از شدت گرما داد ميزدن  ، رفتم آشپزخونه مامانم ميگه تا من بيام يه تخم مرغ از تو يخچال دربيار ، رفتم اون تو ، ديگه يادم رفت بايد بيام بيرون  ، داشتيم خنك مي شديم كه يخچال شروع كرد بوق زدن ، مامانم اومد و شروع كرد غرغر كه تو باز رفتي تو يخچال و در يخچال را باز گذاشتي ، چند بار به تو بايد بگم در يخچال را فوري ببند كه يادت بمونه ؟ ..........

همش تخصير اين يخچاله است ديگه ، اون يخچال قديميمون تا صب هم درش باز بود جيكش درنميومد ، از بس كه گل بود  ، اما اين جديده ، تا درش را يه خورده باز مي كني ببيني اون تو چه خبره ، انگاري دزد گرفته جيغ و داد و بوق و بگير و ببيند و سر و صدا كه آي ملت بدويد كه الي اومده در منو باز كرده  ، هرچي هم ميگيم بابا آبروريزي نكن ، كو گوش شنوا ، اصلا با ما دشمنه .

 

_ امروز تو باشگاه مربيه بهم ميگه الي تو حرف زدن بلدي ؟  ميگم والا گاهي يه چيزي ميگيم چطور ؟  ميگه آخه اين همه خواهرت با بچه ها ميگه و مي خنده اما تو فقط  نشستي و نيگا مي كني ، من نديدم اصلا با كسي زياد حرف بزني ، تنها حرفي هم كه بين بچه ها و تو رد و بدل ميشه در جريان بازيه كه احيانا اگه توپي را بخواي يا بخواي كسي را صدا كني حرف ميزني ، خنده ات هم زياد زيادش يه لبخنده .

يكي از بچه ها پريده وسط ميگه الي حرف نميزنه حرف نميزنه ، ولي بعضي اوقات يه دفعه يه تيكه هايي ميندازه كه اصلا جبران هرچي سكوتشه را مي كنه ، بدجوري ضايع ات مي كنه .

خب واقعا من نميدونم وسط زمين بايد چي بگم ، جك تعريف كنم ؟ خب وسط تمرين كه نميشه هي حرف بزني و بخندي ، آخرشم كه ديگه آدم ناي حرف زدن نداره ، اگه داشتم هم نمي دونستم بايد چي بگم .

 

_ تمرينمون تموم شده بود و نشسته بوديم كه يه دسته خانم و دختر اومدن تو سالن ، من پاشدم ديگه كم كم آماده بشم ، رفتم دست شويي يه آبي به صورتم بزنم ، ديدم دو سه نفر دارن ميان بعد صداشون از بيرون ميومد يكيشون برگشت به اون يكي گفت اون پيرهن قرمزه ، شماره هشته را ديدي ؟ اينو كه گفت من خودم انداختم تو يكي از دست شويي ها ببينم پشت سرم قراره چي بگن  ، اون يكي گفت آره ديدم ، سومي گفت پسر بود ؟ چهارمي گفت نه بابا امكان نداره ، دوباره اولي گفت سر هر چي بخواي شرط مي بندم پسر بود ، دومي گفت آخه مگه ميشه ، چهارمي گفت نميذارن بياد تو ، سومي گفت ولي پسره ، كارا و حركات و قيافه اش را مگه نديدي ؟ اولي گفت آره امكان پسر بودنش هست ها ، دومي گفت نه نميشه ، كلي كل كل كردن و رفتن  ، منم اون تو داشتم فكر مي كردم اگه همين الان بپرم بيرون قيافه هاشون چه شكلي ميشه .

تا وقتي هم كه مانتوم را نپوشيدم خيالشون راحت نشد و بروبر نيگام مي كردن .

اين دومين بار تو يه روز بود كه ملت شك كردن .

 

_ هدي ؟ بابا اينقدر كلاس كار مغازه مجيد را نيار پايين ، بدل چيه ، مجيد نقره فروشه ، نقره هم كه اين روزا انگاري خيلي طرفدار پيدا كرده ، به نظر من از طلا كه بهتره ، چيه زرد و بي ريخت ، طلا مي خواي بخري بايد طلا سفيد بخري ، اونم كه گرون و اجرتش بالا ، پس ميري نقره ميخري .

مجيد بدل بياره تو مغازه اش خودم به شخصه در مغازه اش را گل ميگيرم .

 

_ فرگي زنگ زده ميگه الي با رفيقم قرار دارم ساعت شيش ميام دنبالت  ، گفتم هوووووووي ... عمو ، كجا ؟ پياده شو با هم بريم ، باره خودت ميبري و ميدوزي ؟  ميگه اين چه وضع حرف زدنه ؟ ميگم از سرت هم زياده ، ميگه خب خل شدي ، اشكال نداره ، ساعت شيش مي بينمت  ، گفتم چي چي را ساعت شيش مي بيني ؟ از اين خبرا نيست من زندگي دارم ، نمي تونم بيام ، گفت الي لوس نشو اه ، گفتم لوس شدن بلد نيستم ، حالا هم برو رفقاي ديگه ات را خبر كن ، گفت مامانم اگه تو نباشي نميذاره برم بيرون ، گفتم اين ديگه مجل من نيست ، مجل خودته ، گفت الي من قرار گذاشتم ، گفتم بد نبود وقتي داري هماهنگي هاي لازم را با شازده مي كني فكر كني منم نياز به هماهنگي دارم ، فقط تو و اون نيستين كه ، من اينجا دست به سينه نشستم كه تو هر موقع اراده كني ببرمت بگردونمت ؟ نچ ، اين جوري نميشه ، مخصوصا تويي كه به خاطر ما يه خورده از خودت مايه نميذاري ، ديگه هرچي التماس كرد و آبروم آبروم كرد گفتم فرگي برو خدا روزيت را جاي ديگه حواله كنه من ديگه اون الي نيستم كه هركاري بخوايد بدون چون و چرا بارتون بكنم .

نگيد بي معرفتيه ، من باره هيچ كدوم از دوستام كم نذاشتم ، هميشه آماده بودم هركاري بخوان بارشون بكنم ، اما وقتي دارم مي بينم من هي از همه چيزم مايه ميذارم و اونا وقتي بهشون احتياج دارم سر سوزني نيگام نمي كنن و بعضياشون هر وقت كاري دارن ياد من ميفتن كفرم ميگيره ، ديوانه نيستم كه .

اينو بهش نميگن دوستي ميگن سواري ، مي فهمين كه ؟

 

_ بالاخره مهمونا تشريف بردن و بساط ما راه افتاد ، دوباره شب و نت و شب زنده داري و ...........

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

مثل اين كه تهديدم عمل كرد ها  ، بابت همه چي ممنون  ، ولي خداوكيلي اگه تهديد نمي كردم درست مي شد ؟  خيلي باحالي ......

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Thu 7 Jul 2005ساعت 3:23 AM  توسط   | 

سلام

 

اولا به اميرووو بگيم چمش ، شما را كشيديم بيرون ، هركجا را دوست داري بخون ، من تو را تو نفصه ها گذاشتم چون خودت تو نظرسنجي گفتي متوسط بنويس ، گذاشتمت تو گروه نفصه ها ديگه  ، اونايي هم كه تو گروه زيادا بودن به خاطر اين بود كه گفته بودن زياد بنويس ، حالا هم معذرت  ، بيا وبلاگ دربست مال شوما ، اصلا مي خواي از پايين به بالا بخون ، از بالا به پايين بخون ، از چپ به راست ، از راست به چپ ، اصلا حوصله ات نكشيد نخون  ، فقط ناراحت نباش خب ؟

اميرووو را مي كنيم مامور تقسيم بچه ها و مواظبت كه يه وقت اشتباهي تو گروه ديگه نرن  ، خوبه ؟

 

درسته زياه اما چون قسمت قسمتش كردم ديگه راحتيد .

 

هر كي بره سر قسمت خودش ، هي قاطي نشيد با هم ، شلوغ نكنيد ، نكن بچه ، تو چرا رفتي اون قسمت ؟ بيا بيرون ، جات اونجا نيست كه ، اي بابا ندو بچه ، بيا اين ور ، نكن ...........

اه ، چه مصيبتيه ها ، تا حالا جا بيفته كي مال كجاست ما دق مرگ ميشيم .

 

 

بخش تنبلا :

 

_ هي من مي خوام از اون وبلاگ چيزي نگم نميشه .......... اصلا نميگم ، به من چه .

 

_ كاكتوسي ؟ تو دلت مياد منو با اميرووو مقايسه كني ؟ باور كن كامنتت را خوندم اصلا حالم بهم خورد كلي آب قند و آب طلا و .... اينا آوردن تا سر پا شدم ، بابا ما قلبمون ضعيفه ، اصلا دچار افسردگي شدم مي خواستم برم خودم را حلق آويز كنم طناب گير نياوردم  ، هي از اين كامنتا نذار ، خونم ميفته گردنت ها .

اميرووو خان هم حواسشون باشه ديگه عين من ننويسن ، چه مهني داره ؟ ملت فكر مي كنن تو همبازي من بودي يه زماني ، نكن برادر من .

( حالا ميدونم داري تو دلت فحش ميدي ، اونجوري هم نيگام نكن  ، به قول خودت شوخو  ، شد ؟  )

 

_ اينم كاريكلماتور باره كاكتوسي :

 

وقتي كه نيستي ، لبخندهايم اشك مي ريزند .

قلبم براي شنيدن ضربان قلبت سكوت مي كند .

 

( خدمت اونايي كه در جريان نيستن عرض كنيم كه اين كاريكلماتورها از كتاب ‹‹ به نگاهم خوش آمدي ›› نوشته ي ‹‹ پرويز شاپور ›› است .

ما يه زماني از اينا تو وبلاگ مي ذاشتيم ، يه چند نفري گفتن دوباره بذار ، حالا هم كه كاكتوسي گفت و ما هم گفتيم چمش .

از امروز ، روزي دوتاش را بخونيد .  )

 

_ آرشيو وبلاگا چيز جالبيه ، آدم بيكاره ، ميره بازش مي كنه ، يه چيزايي مي خونه و بعد ميگه هي روزگار ، چه دوراني داشتيم ، كامنتاش هم كه ديگه از خودش جالب تر ، كامنتا ديگه هي روزگار ندارن ، چون آدم يه چيزايي مي خونه كه يادش ميره اصلا بايد بگه هي روزگار ............

 

_ اين مهمونداري همه چيزش خوبه ، الا شباش ، اصلا اين كه ما نمي تونيم شب وصل بشيم شبكه معضل شده ، خودمونم قاطي كرديم ، وصل هم كه ميشيم هي فكر مي كنيم خب الان بايد چي كار كنم ، كلي سايت هست مي خواستم تو اين هفته برم سر بزنم كه نميشه ، دلم باره حرف زدن با دوستام تنگيده  ، ولي از يه طرف اينقدر داره خوش ميگذره كه ميگيم نرن بهتره ، خودمونم نمي دونيم چي مي خوايم بالاخره ، نت يا مهمون ؟

......... من مهمونامون را ترجيه ميدم ، نه نت ، نه چيز ......... ، اصلا هردو با هم .

 

_ انسان فوضول بره بميره يا فوضولي كنه ؟

 

 

بخش نفصه ها :

 

_ ديشب تو همين قسمت حرفي زده شد در مورد جماعت ذكور ، اون حرف خيليا را ناراحت كرد ، همين جا از تمام دوستان مذكري كه دارم و اينجا سر ميزنن به خاطر حرفم معذرت مي خوام ، منم كلي عرض نكردم ، منظور بيشتر همون عده ي بي شعوري _ با عرض معذرت _ بود كه متاسفانه ي جمعيتشون همچين كم هم نيست .

من خودم ميدونم توي خانوما هم چيزاي ناجور مي تونيم پيدا كنيم ، اما اينم بدونيد اون حرف در اوج عصبانيت زده شده بود و خودتون بهتر مي دونيد حرفي كه در عصبانيت زده بشه چه جوريه .

بازم ميگم اگه دوستان ناراحت شدن معذرت مي خوام ، اون حرف باره همه اون بي عقلايي بود كه حال آدم را به هم ميزنن ، من خودم خوب ميدونم همه را به يه چوب نبايد زد _ ولي الان پيدا كردن كسايي كه نياز به چوب خوردن ندارن خيلي سخته _ ولي عصباني بودم و زده شد ، منظورم كلي نبود .

 

_ خيليا به ما گفتن منظور از چوپون توي پست قبل چي بود ، من براي روشن كردن اذهان عمومي سعي بر برطرف كردن ايهام هاي جمله دارم  ، اين جوري :

جمله گفته بود چوپون هم چوپون هاي قديم ، من نمي دونم كجاش گنگ و مبهمه ؟ اوصولا قديم ها چوپون ها يه فرقايي با حالا داشتن ، چه فرقايي ؟

خب قديم ها اوصولا يه رابطه ي عاطفي بين چوپون ها و جوسفندا برقرار بود _ نخند جانم ، چرا مي خندي ؟ من خودم يه زماني چوپون بودم ، آشنايان هم چوپون بودن و تصديق مي كنن ، راست ميگم  _

چوپون ها بيشتر رو جوسفنداشون حساس بودن ، طوري بود كه اصلا گرگ جرات نداشت شونصد كيلومتري گله پيداش بشه _ البته امروزه جوسفندا خودشون روزي دوتا گرگ مي خورن و شايد دليلش هم همينه  _

قديما چوپونا با جوسفنداشون كه تنها مي شدن كلي بارشون حرف ميزدن و از همه چي و از همه جا مي گفتن _ از دعواي كبلا علي با كدخدا ، لنگ شدن پاي خر مش يوسف ، خواستگاري پسر مشدي رضا از دختر كدخدا و يه كتك سير خوردنش ، مردن مرغ بي بي گلاب بگيريد تا موارد خيلي خيلي شخصي تر كه نميشه بازگو كرد ،  .......  _

 قديما چوپون ها يه ني ، فلوتي ، چيزي باره جوسفندا ميزدن _ البته الان با توجه به اومدن خواننده ها و سازهاي جديد ديگه ني افاقه نمي كنه ، ولي خب مثلا چوپون ميتونه بره كلاس موسيقي گيتار باس بزنه  _

قديما چوپون ها نمي تونستن از جوسفنداشون جدا بشن ، اما حالا چوپونه جوسفندش را ول مي كنه ميره شهر ، اصلا هم فكر نمي كنه جوسفند بدون چوپون به درد لاي جرز ديوار هم نمي خوره .

....................................

بازم چوپون هم چوپوناي قديم  ..........................

پس مي بينيم كه جمله ابهام كه نداشت هيچ ، خيلي هم گويا بود ، شما تنبلي كرده بودي بهش فكر نكرده بودي ، اگرنه هيچ مجلي نداشت .

در ضمن هيچ احدي حق نداره از اين توضيحات برداشت نامربوط بكنه ، اصلا برداشت نامربوط كه هيچ ، حق نداره برداشت مربوط هم بكنه ، همش واضح و گويا بود ، برداشت هم نمي خواد .

 

_ از اين به بعد تو نوشته ها هرجا به ابهام برخورديد بگيد من بارتون روشنش كنم ، جديدا علاقه وافري به روشن كردن مردم پيدا كردم .

 

_ مي خوام از اين به بعد دوباره بچسبم به خودم ، بي خيال تنهايي ، بازم تحملش مي كنيم ................

 

_ رفتم مغازه مجيد ، داشتم با موبايلش ور مي رفتم كه كوبوندمش زمين ، مجيد يه دفعه داد زد آااااخ ، گفتم نترس مجيد ، اصلا نترس ، قضا بلا بود ، مي خواست بخوره به من ، شپلق خورد تو سر موبايلت ، نگران نشو من حالم خوبه   ، مجيد يه جور ناجوري نيگام كرد و گفت ........ زبونش بند اومده بود نتونست چيزي بگه .

 

_ اين كتاب خواجه تاجدار من هرچي جلو ميره داره خوندني تر ميشه ، از اون كتاباييه كه برداري ديگه نميتوني زمين بذاري و اگه بذاري زمين ديگه نميشه برش داري _ بس كه گنده و كت و كلفته  _ يه عيب ماجرا اينه كه عادت من اينه كه كتابي را كه دارم مي خونم تا وقتي كه تمومش كنم هرجايي برم دستمه ، حتي اگه بخوام برم آب بخورم يا تو خونه راه برم هم دستم ميگيرمش و راه ميرم ، حالا اين كتاب گردن كلفت را نميشه باهاش همچين كرد ، اگه بخوام همش دستم بگيرمش پس فردا دستم از آرنج قطع ميشه  ، ولي خيلي كتاب باحاليه ، به اونايي كه از خوندن تاريخ لذت ميبرن توصيه ميشه بخوننش .

 

 

بخش بچه هاي خوب با همت :

 

_ اين مغازه مجيد تبديل شده به تفرجگاه من ، آي اونجا به آدم خوش ميگذره .

ديشب رفتم اونجا ، هرچي به مجيد گفتم من گشنمه برو بارم يه چي بخر بخورم ، گوش نكرد كه نكرد  ، تا آخر سر اون فروشنده مغازه رو به روييش يه پيتزا برداشت آورد  _ خدا يك در دنيا صد در آخرت بهش بده  _ مجيد خنج از منم گشنه تر بود انگار ، در عرض يه دقيقه با پيتزا و ظرفش كاري كرديم كه قوم مغول با شهر ري نكرد .

 

 _ رفيق مجيد _ آقا بودها ، دچار ابهام نشيد دوباره  _ بارش عطر نايس خريده بود ، چقدر خوشبو بود واقعا ، گفتم مجيد مطمئني آقا بوده اوني كه اينا بارت خريده ؟ داد ميزنه علي ؟ يه آقايي اومده تو مغازه _ خيلي هم آقا بود  _ ميگه اين خريده .

 

_ برداشتم از عطرش به خودم بزنم ، ميگه خله مردونه است ، گفتم خب باشه ، من تا حالا به خودم عطر زنونه نزدم _ باره همينه عطراي بابايي زود مصرف ميشه _ كلي خوشبو شديم .

خدا اين مجيد را از من نگيره واقعا ، هر دفعه ميرم مغازه اش يه انگشتري ، زنجيري ، گردنبندي ، چيزي دو در مي كنيم ، مهموني هم داشته باشيم ، بازم مجيد ميشه دايي جون .

 

_ تو خيابون داشتم با دختر عموم مي رفتم ، يه مامان ، بچه اش را گم كرده بود ، جلوي هر كي مي رسيد نشونيش را مي داد و با نگراني سراغش را مي گرفت _ خدا كنه زود پيداش كرده باشه ، نمي دونيد چه حالي داشت ، يه دنيا نگراني و دل شوره تو چشاش موج مي زد  _ دختر عموم برگشته ميگه تو هم دستت را بده به من تو اين شلوغي گمت نكنم بعد مجبور بشم جلو اين و اون را بگيرم و بگم دختر ما را نديديد ، گفتم تو بايد بگي يه ببعي اين طرفا نديديد  ، اين طوري زودتر پيدا ميشم .

( ميگم چوپون هم چوپوناي قديم هي بگيد چرا ، بيا ، آدم چوپون بالا سرش نباشه ميشه همين . )

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

فكري به حال فوضولي ما نكردي ها ، يادت باشه .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Wed 6 Jul 2005ساعت 1:16 AM  توسط   | 

سلام

 

زيادي نوشتم ، تحملم كنيد .

 

مموشي گفته بردارم اينجا را قسمت قسمت كنم ، يه قسمتش باشه باره تنبلايي كه حس و حال خوندن ندارن _ نمونه اش فاطي  _ ، يه قسمتش باشه باره اونايي كه حس و حالشون يه كم بيشتره و تا نفصه مي تونن بخونن _ نمونه اش اميرووو _ همش هم باشه مال اونايي كه تنبل كه نيستن هيچ ، همش را هم مي خونن و نظر ميدن _ مثل خود مموشي و هدي جون  _ البته تقسيم بندي افراد را اون نگفته ها ، من خودم گفتم .

دستور العمل استفاده : تنبلا همون قسمت خودشون را بخونن  ، نفصه نيمه ها بخش تنبلا به اضافه ي بخش خودشون را بخونن  ، بروبچ با همت هم همه چي را بخونن .

اگه تو قسمت ها دچار مشكل شديد و ندونستيد خودتون را تو كدوم گروه جا بديد ، بياييد بگيد من خودم دسته بنديتون مي كنم .

بريم :

 

 

بخش تنبلا :

 

_ جديدا بهم ميگن خيلي قاطي هستي ، آدم جرات نمي كنه بهت حرف بزنه ، كافيه بگي بالا چمشت ابرو ، ميپري به آدم _ خداييش اين يكي را دارن دروغ ميگن ، چون ما خونه مون آينه داره ميدونم بالا چمشام ابروئه  _ ، نمونه اش اين كه فاطي ديروز اومده خونه مون بريم بيرون ، من بلند نمي شدم لباس بپوشم ، سر صبر نشسته بودم و روزنامه مي خوندم  ، مامانم اومده به فاطي ميگه اونا از دستش بكش بلند بشه  ، فاطي مي خنده ، مامانم ميگه جرات نمي كني ؟  ميگه نه بابا ، اين قاطيه ، پاميشه ميزنه  _ جديدا ميزان شجاعت افراد خيلي پايين اومده  _ ، ولي بدانيد و آگاه باشيد اينا همش دروغه و همه ي همش در جهت خراب كردن منه  ، من كه ميدونم اين حرفا را كي بارم درست كرده ، پس فردا هم مي خوام افشاگري بكنم  _ يه مدت مد شده بود همه عالم و آدم افشاگري مي كردن ، ما در پي فرصت بوديم اين كار را بكنيم ، حالا فرصت پيش اومده  _ ، شما اين حرفا را باور نكنين .

 

_ راستي فراموشي هاتونم باره من نذاريد ، به من كه رسيد آسمون تپيد ؟ من مي خوام برم كنار دريا بايد با خودم يه كاسه آب هم ببرم _ آفتابه هم بد نيست _ جديدا هركي به من ميرسه حواس پرت ميشه .

 

_ بعضيا هم خيلي بي معرفت شدن ، اين همه باهاشون راه اومديم و باره خاطرشون از خودمون مايه گذاشتيم ، حالا باره من بهانه الكي ميارن ، من يه حالي از اينا بگيرم ، تا حالا باهاشون مهربون بودم ، خمش منو نديدن .

 

_ بعضيا ميگن چه كاري بود يه وبلاگ ديگه زدي ، خب من اون موقع تصميم نداشتم كسي بفهمه كه اونا را مي نويسم اگرنه وبلاگه را نمي زدم ، حالا هم كه بهتون گفتم دلم نمياد در اونجا را تخته كنم ، در ضمن اينجا يه جورايي شده باره حرف زدن و خنديدن و مسخره بازي ، اما اونجا ديگه مسخره بازي نيست ، همه چي جدي جديه ، به نظرم بهتره هنوزم باز باشه ، اينجا را من هركاري كنم ديگه نمي تونم مسخره بازي درنيارم ، اما اونجا ديگه جاي مسخره بازي نيست .

يه سري هم ميگن اينجا با اونجا فرقي نداره ، من نمي دونم شما فرقش را چرا نمي بينيد ؟ اينجا با اونجا زمين تا آسمون فرق داره ، يه دونه شباهت هم ندارن ، حتي نويسنده هاشونم يكي نيست ، اينجا الهامي مي نويسه و اونجا قاصدك ، اصلا جاي اون حرفا اينجا نيست .

هي هم نگيد اونجا غمگينه ، بابا من غمي نمي بينم ، باور كنين اصلا غمناك نيست .

 

_ اين آقا سامان هم به جاي اين كه تو هر پست بياد و بگه گفتاريش را كم بكن بياد بگه كيه ، من مدل نوشتنم همينه نمي تونم عوضش هم بكنم ، گير نديد ديگه .

مي خوايد يه همه پرسي ديگه هم در اين رابطه بذاريم ببينيم گفتاريش را كم كنم يا نه ؟

 

 

بخش نفصه ها :

 

_ سوار ماشين شديم ، يارو صاب ماشينيه لامصب حواسش همه جا بود جز جلو روش ، آخر سر خسته شدم ، گفتم جناب ميشه حواستون را جمع رانندگيتون كنيد ؟ با كمال پرروئي ميگه مگه حواسم كجاست ؟ گفتم هرجايي هست به رانندگي نيست .

كاش يه جور مي شد اين ماشينا آينه جلو را نداشت ، وقتي جماعت مذكر شعور ندارن خب چاره ديگه اي ميمونه ؟

 

_ خداوكيلي چوپون هم چوپون هاي قديم .................

 

_ اين مربيه منو آخر سر مي كشه  ، هرچي كاره سخته ميده به من ، هر تمريني كه دوندگيش بيشتره ميذاره پاي من ، پدر پام در اومده ، باره آدمي كه سه سال تنها كار حركتيش يه ربع راه از خونه تا مدرسه و بالعكس بوده _ اونم مثل حلزون  _ ، اين همه دوندگي يعني شكنجه .

مربيه امروز آخر تمرين به من ميگه تو ميل تهاجميت خيلي زياده ، يه خورده كمش كن .

بعد هم هرچي بازيكن تو ايران بود را به من شباهت ميده  ، ميگه تو بعضي وقتا از علي كريمي هم اعصاب خورد كن تر ميشي ، يه پاس هم بدي بد نيست  ، موقع دفاع برنمي گردي چرا ؟ علي دايي هم برمي گرده تو چرا وايميسي ؟  چرا مثل آرش برهاني اين همه موقعيت خراب مي كني ؟  ولي خب گل هم خوب ميزني  ، ................

خداوكيلي وقت _ اگه بدونين اول وقت را چه شكلي نوشته بودم ، هر چي هم فكر مي كردم يادم نميومد اصلش چه جوريه ، خجالت هم خوب چيزيه واقعا ، اين شكلي بود اول ، '' وقط ''  _ داشت مي رفت سراغ بازيكناي خارجي .

 

_ آخر تمرين بچه ها بهم ميگن الي صورتت را با لباست ست مي كني ؟ مگم چرا ؟ ميگن شدي لبو ، گفتم ديگه چه كنيم آدم بايد به لباسش بياد .

( فكر مي كنين اينجانب لباس چه تيمي تنمه ؟  )

 

_ عطي را كرده بوديم دروازه بان اينقدر با توپ زدم تو سر و صورت و شيكمش كه نگو .  _ چرا اينريختي نيگا مي كني ؟ بازيه ديگه ، فوتباله ، خاله بازي كه نمي كنيم ، پيش مياد .  _

 

_ حالا من غريبه شدم ديگه ؟ من فقط نبايد مي فهميدم ؟ ما تا امروز مگه حرف خصوصي و شخصي داشتيم كه حالا پيدا كرديم ؟ مگه تا حالا ازهرچي بود و نبود با خبر نمي شديم ؟ مگه تا حالا ته دلمون چيزي باره مخفي كردن از هم داشتيم ؟ اگه اين حرفايي كه زده ميشه راسته ، بايد يه تشكر حسابي باره به حساب نياوردنم بكنم ، خيلي ممنون .

 

_ كاكتوسي ، عزيز من ، اين چه حرفيه ميزني ؟ من لحن اميرووو را عوض كردم ؟ چه ربطي به من بدبخت داره آخه ؟

اميرووو اين پستت دفعه ي آخرت بود كه با اين لحن مي نويسي ، از اين به بعد بزرگانه مي نويسي ، شد ؟

 

_ كاكتوسي جون مي خواي بازم بارت كاريكلماتور بنويسم ؟

 

 

 بخش بچه هاي خوب پر تلاش :

 

علي دو ساعت داشت حرف ميزد و هرچي مي گفت من يه كلمه جوابش را نمي دادم  ، هي گفت الي ؟ الهام ؟ جوسفند ؟ ببعي ؟ ليلي ؟ الهان ؟ خانم آهويي ؟ هوووي ؟ عمو ؟ ديوونه ؟ ...... _ تقريبا تمامي القاب ما را صدا زد  _ منم اصلا نيگاش نكردم ، آخر سر عصباني شده ، برگشته ميگه حالا دو روز رفتي فوتبال خودت را باره من مي گيري ؟ منو يادت ميره ؟ منو تحويل نمي گيري ؟  .......... من ديگه داشتم از خنده منفجر مي شدم .

 

_ اين روزا همش در حال شك كردن و از شك بيرون اومدنم ، ديگه خودمم قاطي كردم .

 

_ چمش ديگه حالم خراب نميشه ، اگه شد هم ديگه اينجا نميگم ، خوبه ؟

 

_ اين روزا خونمون مهمون داريم ، باره همين نمي تونم تا صب بيدار باشم ، باره همين اگه كامنتي بي جواب موند _ كه سعي مي كنيم اين جوري نشه _ ديگه شرمنده ، پاي بي معرفتي نذارين .

 

_ وسط زمين دست به كمر وايساده بودم و داشتم بچه ها را نيگا مي كردم ، دوتا خانوم اومدن دم در يكيشون برگشته به اون يكي ميگه اون پسره ؟ اون يكي ميگه نميدونم والا ، مربيه اومده ميگه تو را دارن ميگن ها  ، ميگم من ؟ يعني اينقدر شبيه پسرا شدم با اين لباسا ؟ ميگه برو تو آينه خودت را ببين با اين موهاي كوتاه و لباس شدي پسر .

 

_ من تا امروز فكر مي كردم تو باشگاه از همه كوچيكترم ، اما امروز متوجه شدم در اشتباه عظيمي به سر مي بردم ، از همشون بزرگترم ، ولي همه دو برابر من ، آدم از رو هيكلاشون به اشتباه ميفته .

 

_ اين پيشنهاد مموشي خيلي خوب بود ها ، حالا ديگه آدم وقتي حرفاش زياده ديگه غصه نداره كه حالا اگه حرف بزنم غرغر و دهوام مي كنن ، هر چقدر بخواد حرف ميزنه ، كسي هم ديگه بهانه اي نداره كه بگه چرا ، حالا ديگه راحت شدم .

 

_ واي خدا امروز بعد كلي وقت هرجوري خواستم حرف زدم ، اونم با خيال راحت كه ديگه كسي نمي تونه سر زياد نوشتنم بهم گير بده ، اين مموشي خوب فكري كرد ها ، خيلي ممنون ازش .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

كلي بارت نوشته بودم ، ولي بي خيال شدم ، به من ربطي نداره ، پس گله و شكايتي هم نيست .

بازم ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Tue 5 Jul 2005ساعت 1:35 AM  توسط   | 

سلام

 

عزيزان به جاي اين كه بگين قضيه بانك چيه و معني اين جمله ها چيه و اينا ، يه خورده جرات داشته باشيد بريد اعتراف كنيد .

كه اول ما ببينيم شجاعت شوما در چه حده  ، بعد دروغ چيز بديه  ، بعد ببينيم اگه اعتراف بكنين چي پيش مياد ، كنجكاو شديم بفهميم چي ميشه .

 

_ تين ايجر تو پست قبلي بارم كامنت گذاشته بود كه شايد شب ناز رفته تا تو را امتحان كنه .

از ديروز تا حالا دارم رو حرفش فكر مي كنم ، كلي منو مشغول كرده .

مي دونيد وقتي روش خوب فكر مي كنم مي بينم احتمال اين كه حق با تين ايجر باشه خيلي زياده ، شايد شب نازي فكر كرده منو تنها بذاره تا ياد بگيرم بدون اون هم تاب تحمل داشته باشم ، تا بفهمم اگه يه روزي نبود دنيا به آخر نرسيده ، درسته جاي خاليش تو ذوق ميزنه ، اما زندگي هنوز جاريه ، با همه خوشي ها و ناخوشي هاش .

نمي دونم شب نازكي _ اگه منظورش همين بود _ به مقصودش رسيده يا نه ، چون من هنوزم دل تنگشم ، درسته ديگه حرفي نمي زنم _ چون فكر مي كنم با حرف زدن ازش فقط داغ دلم تازه ميشه _ اما هنوزم نتونستم با نبودش كنار بيام .

 

_ ديروز هدي تو كامنتش گفته بود اين گفت و گوهاي اينترنتي باعث ميشه آدم كم حرف بشه ، فكر مي كنم خيلي حق باهاشه ، آدم اينقدر به اين جور حرف زدن عادت مي كنه كه يادش ميره وسيله ي ارتباطي آدما زبونشونه نه انگشتاشون .

 

_ فكر مي كنم نفص حرفام را بايد تبديل كنم به تفسير كامنتام .

قبلا مربي حدسيات بودم ، بعد مفسر شدم ، بعد فيلمنامه نويس ، در حال حاضر هم همه كاره و هيچ كاره ام ، يه جورايي آچار فرانسه .

 

_ هركاري كردم نتونستم طاقت بيارم ، هرجوري با خودم حرف زدم نتونستم باهاش كنار بيام ، شايد به خاطر اينه كه بلد نيستم پنهون كاري كنم ، شايدم چون .... نميدونم ، حالا دليلش همچين مهم نيست مهم اينه كه اومدم بگم ، چه جوري بگم ؟ چيز ... راستش ، اي بابا چقدر سخته ها ، فكر نمي كردم اينقدر سخت باشه .

بنده يه وبلاگ ديگه زدم تا خودم را امتحان كنم ببينم مي تونم بنويسم يا نه ، مي دونم استعدادم در حد كرگردن هم نيست ، شايد بعضي هاتون هم گذارتون بهش افتاده باشه .

مي خواستم كسي نفهمه اون منم كه دارم مي نويسم ، ولي خب نشد ، حالا اگه هوس كردين بريد اونجا سربزنيد اول خوب خوب اون توضيحات وبلاگ را كه گوشه اش نوشته شده بخونيد بعد باقيش را ، يادتون باشه اونجا من الهام نيستم .

اينم آدرسش اگه خواستين قدم رو چمش صاحابش بذاريد : www.bon-bast.blogfa.com

همه چي را نديد بگيريد ، فراموش كنيد كه يه همچي چيزي هم هست ، فراموش كنيد كه اونجا من مي نويسم اينجوري راحت ترم ، يه جورايي خودتون را بزنيد به كوچه علي چپ ، انگاري كه هيچي نشده ، خب ؟

 

_ يكي اومده بود گفته بود كمتر گفتاري حرف بزن ، پس چه جوري حرف بزنم ؟ خب من دارم با شماها حرف ميزنم ديگه ، كتاب كه نمي نويسم كه نوشتاريش كنم ، دارم باهاتون حرف ميزنم ، همه ميان جلوتون ميشينن چمش تو چمش و آن باهاتون حرف ميزنن ، ولي من اين ور مي نويسم و شما با خيال راحت اون ور مي خونين ، موقع خوندن منو نمي بينيد _ كه خيلي نعمت بزرگيه  _ ، من مي نويسم و ميرم بعد شما تشريف فرما ميشين كه بخونيد .

نوشتاريش را كجاش جا بدم ؟

 

_ نتايج همه پرسي اين بود كه متوسط بنويسم .

والا من فكر كردم ديدم چه كاري بود ، من خودم صلاحيتم از همه بيشتر پس بهتره خودم بگم چه جوري بنويسم  ، من عقشم بكشه زياد مي نويسم چمش همه در بياد  ، عقشم بكشه متوسط مي نويسم كه شما خوشتون بياد و يه حالي بهتون داده باشم  ، عقشم بكشه كم مي نويسم كه چيزي باره خوندن نداشته باشيد  ، عقشم بكشه هم اصلا نمي نويسم ، همينه كه هست .

 

_ حالا چون ديروز همه پرسي بوده و بهتره فعلا به راي شما باشيم _ كه پس فردا نگين اينجا دموكراسي نيست و از اين حرفا  _ متوسطش كرديم كه حال كنيد ، بعد كم كم زيادش مي كنيم و برمي گرديم به همون وضع اسفناك _ باره شما البته _ قبلي .

 

_ امشب نميتونم كامنتام را جواب بدم ، دليلش را بعدا توضيح ميدم ، فقط شرمنده كه نميام بهتون سر بزنم ، فردا جبران مي كنم .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

عزيز ملالي نيست جز ... دوري شما هم كه نيست ، شما اين روزا خيلي به ما نزديكي .

فقط هواي ما را داشته باش ، ميدونم داري ، ولي وقتي ميگم يه جورايي بيشتر خيالم راحت ميشه .

در اون موردي هم كه خودت ميدوني يه دري را باز كن ما داريم از فوضولي مي ميريم ، تو كه آدم را فوضول درست مي كني يه فكري هم باره آروم نشستن فوضوليش بكن خب ، ملت را وسط زمين و هوا با يه احساس مسخره ول نكن .

ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Mon 4 Jul 2005ساعت 1:50 AM  توسط   | 

سلام

 

من دو روزه تو فكرم اصلا چرا اين خالي بسته شد ؟ ملت مرض دارن ؟ آخه امكان راست بودنش خيلي خيلي كمه ، نميدونم شايدم راست بود ، ولي .... هيچي وللش .

 

_ بالاخره به حول قوه الهي قسمت ما شد تو كلاسمون شركت كنيم  ، اونم چي تازه جلسه ي چهارمش  ، واقعا من همتم خيلي بلنده  ، خوب بود ، فقط بديش اين بود كه ما از دهنمون پريد گفتيم قبلا تو تيم بوديم ، ديگه تبديل شديم به دستيار مربيه  ، هي برو اون را درست كن ، اين را درست كن ، با اون كار كن ، با اين كار كن ، تا من اينو به اين بگم تو برو به اون بگو درست بزنه ................  ، شونصد بار طول زمين را رفتم و برگشتم ، ديگه نا باره ما نموند .

تازه من متوجه شدم از خنج هم يه چي اون ور ترم  ، اومديم خونه ، به مامانم ميگم مامان تي شرت من كو ؟  ميگه تنته  ، ميگم اذيت نكن ديگه اه ، ميگه بابا خوب تي شرتت تنته ، مگه نمي بيني زير لباس ورزشيته ، من يه نيگا به خودم انداختم ، تازه متوجه شدم چه كار عظيمي انجام دادم .

از اونجايي كه اينجانب تنبل ترين آدم روي زمين هستم  ، صب لباس ورزشيم را پوشيدم كه اون جا ديگه نخوام هي در بيارم و بپوشم  ، حالا من خنج صب اينقدر تو يه عالم ديگه سير مي كردم كه اصلا متوجه نشدم ، لباسم را روي تي شرتم تنم كردم .

حالا موندم من چرا از گرما نپختم ، والعجب .

 

_ آدم خودخواه تا حالا ديدين ؟ پس خوب تماشا كنين ، من نمونه ي كاملا بارزشم .

 

_ دفترچه تلفنم را گم كرده ام ، يعني شماره تلفن هيچ كس را الان ندارم ، حتي نميتونم به فاطي زنگ بزنم ، دوستان عزيزي كه مياييد اينجا شماره تلفنتون را لطف كنين يه بار ديگه مرحمت كنين ، اينجانب تماسم با همه قطع شده .

 

_ ديروز علي بهم ميگه الي يادته يه زماني تابستونا ، وقتي وحيد و حميد بچه بودن مي رفتن خوراكي مياوردن و دم در مي فروختن ؟  گفتم هوم خوب يادمه ، تو اينو يادته كه مي رفتي ازشون خوراكي بگيري مي گفتن برو از مامانت پول بگير و چون مامانت بهت پول نمي داد مثل هميشه قايمكي از تو كيفش برمي داشتي ؟ بعد وقتي من مي رفتم ازشون خوراكي بگيرم اصلا حرف پول نمياوردن و هرچي مي خواستم بهم ميدادن ؟  ميگه از اون اولم تو پارتيت كلفت بود ، بدجوري تو را مي خواستن ، كلي تحويلت مي گرفتن ، همش هم مي گفتن الي مثل عروسكه ، با اون موهاي وزوزيت  ، گفتم هوووووووي ديگه تند نرو ، به من چه ربطي داره تو از اون اول خواستني نبودي ؟ به من چه بقيه منو دوست داشتن ؟ به من چه كوكچولو ترين دخمل فاميل بودم ؟ ...................

 

_ تو خيابون وايساده بودم ، يه بچه دويد سمت مامانش و با هيجان شروع كرد بالا و پايين پريدن و گفت مامان ، مامان ببعي ديدم ، مامانش لبخندي زد و گفت كجا عزيزم ؟ بچه گفت اونو و دستش را بلند كرد و با دستش منو نشون مامانش داد .

 

_ رفتيم خونه عموم اينا ، همين جور كه همه داشتيم حرف ميزديم ، يه موبايل روي ميز بود ، برش داشتم و شروع كردم باز و بسته اش كردن _ از اينا بود كه موقع باز و بسته شدن دلنگ دلنگ مي كنه  _ حالا هي غش غش مي خندم و ميگم صداش را تو را خدا ، چه حالي ميده  ، علي هم با من همراهي مي كنه ، بعد از كلي باز و بسته كردنش هم ديگه بارم جذابيتي نداشت هم اين كه گفتم الان ميزنم درش را مي كنم  _ سابقه منم خراب  _ گذاشتمش رو ميز ، چند دقيقه بعد صحبت موبايل شد ، پسر عموم موبايل مذكور را كه من كلي باهاش بازي كردم را از رو ميز برداشته شروع كرده در موردش حرف زدن ، اينجا بود كه تازه من فهميدم ديگه سكه اي نيست و كارتي شده .

موبايله مال پسرعموي گرام بود و من به خيال اين كه موبايله مال دخترعمومه و چون نيست مي تونم هرجوري دوست دارم باهاش بازي كنم ، هي درش را باز و بسته كردم .

حالا مي فهمم چرا وقتي من داشتم هرهر مي خنديدم و هي دلنگ دلنگش را در مي آوردم پسرعموم اونجوري نيگام مي كرد و مي خنديد .

 

_ من به كدوم سازتون برقصم ؟ كم مي نويسم مي گيد چرا كمه ؟ زياد مي نويسم ميگيد چرا زياده .

اصلا يه همه پرسي مي ذاريم ، آقا جان تكليف منو روشن كنيد ، كم بنويسم يا زياد ؟

اگه بيشتريا گفتن كم ، كم و اگه بيشتريا گفتن زياد ، زياد مي نويسيم .

بريد حال كنيد دارم تحويلتون ميگرم و ازتون مي پرسم .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بدجوري حال كردم ، مرسي خيلي زياد .

هنوزم بعضي بچه ها حالشون خرابه ، مگه قول ندادي درست بشه همه چي ؟

راستش به ما گفتن اينجا باره صادق خان دعا كنيم ، البته من ميدونم اون كارش از اين حرفا گذشته  ، ولي خب بازم ميگيم ، بارخدايا جميع بي عقلان عالم از جمله اين علي خودمون و صادق اونا را عنايتي بكن .

مرسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Sun 3 Jul 2005ساعت 3:58 AM  توسط   | 

سلام

 

 

حوصله ندارم .

 

 

تا بعد

 

 

اين متني بود كه قرار بود امروز تو وبلاگ بذارم ، مي بينيد صب چقدر بي حوصله بودم ؟

 

_ قرار بود با فرگي بريم بيرون رفتم در خونشون ، ميگه الي شرمنده ام ، من نميتونم بيام ؟  ميگم باره چي ؟ ميگه مهمون داريم  ، ميگم شما بيجا مي كني وقتي مهمون داري قرار مي ذاري كه من اينجوري علاف بشم ، ميگه اون موقع كه با تو قرار گذاشتم كه نيومده بودن  ، گفتم من حاليم نيست ، بايد بياي بريم ، من بيكار نيستم كه ، به خاطر تو از خونه دراومدم ، ميگه شرمنده نمي تونم ، گفتم فرگي حاضر شدي بريم شدي ، نشدي ديگه آخرين باري بود كه اومدم كه ببرمت بيرون ، با كمال پررويي ميگه خب نيا با يكي ديگه ميرم  ، گفتم باشه با يكي ديگه برو .

تو دلم هم گفتم آره جون عمت ، مامان تو تحريمت كرده كه نري بيرون مگر اين كه منم باهات باشم ، من نباشم دم در هم نمي توني بياي ، فكر مي كنه من نميدونم اينا را  ، اومدم برگردم خونه ديديم خيلي ضابلوئه  ، گفتم خودم تنهايي ميرم يه دوري ميزنم شايد از اين حال و هوا هم دراومدم .

رفتيم يه خورده ول گشتيم ، خداوكيلي هم بارمون خوب بود ، اينقدر حالم خوب شد كه حد نداره  ، الان من حس مي كنم چقدر دنيا قشنگ شده ، الان همتون را دوست دارم  ، الان حتي مي تونم عاشق شلمن _ معلم شيمي مون كه در طول سال تحصيلي تنها آرزوم اين بود كه بگيرم با ناخن گير ريز ريزش كنم  _ باشم  ، حتي ميتونم برم بگيرم بغلش كنم و تازه ماچشم كنم  _ بنده در طول سال تحصيلي از شعاع دو كيلومتري ايشون با هزار زور و اجبار رد مي شدم  _ حالم بدجوري خوب شده .

اتفاقي نيفتاده ، اگه هم افتاده نه به من مربوطه نه تخصير منه ، من باره چي حالم بد بشه ؟ زندگيت را بكن بابا .

( اي بابا ، انگاري بازم انقدر بلند بلند فكر كردم كه به گوش شما هم رسيده ، ببخشيد .  )

حالا همتون بريد يه راهي پيدا كنيد حالتون خوب بشه ، منم حالم خوب شده ، شما هم بريد خوب بشيد ديگه .

 

_ كسي اميروووي منو نديده ؟ گم شده ، دل منم بارش يه ذره شده ، شما جايي نديدينش ؟

( اون موقعي كه من داشتم اينا را مي نوشتم ، اميرووو گم شده بود ، اما الان خدا را شكر پيدا شده ، صحيح و سلامت هم هست ، دنبالش نگردين .  )

 

_ تو راه كه داشتم مي رفتم يه ماشين آروم آروم كنارم راه مي رفت  ، هي يارو صاب ماشين رو اعصاب من راه مي رفت و هي يه شماره را تكرار مي كرد و مي گفت زنگ مي زني ؟  اينقدر حالم خراب بود كه اصن حوصله ي جواب دادن بهش را نداشتم  ، فقط برگشتم نيگاش بكنم ببينم حالا كي هست ، چه ريختيه ، مالي هست يا نه  ، تا برگشتم و چمشم افتاد تو چشاش ديدم سرخ شد و گفت خانم شرمنده ، خيلي عذر ميخوام ، ببخشيد ، معذرت مي خوام ، خيلي شرمنده ام ...........  ، گازش را گرفت و رفت  ، حالا من موندم مگه بدبخت تو چمشاي من چي ديد ؟ اصلا مگه من چه ريختي نيگاش كردم كه از اين رو به اون رو شد ؟

پيش خودم گفتم خب احمق جان شما يه كاري نكن كه بعدش مجبور باشي هزار جور اظهار تاسف بكني .

 

_ من وقتي تو نت حالم خوب نباشه و بچه ها حرف خنده داري بزنن و مسخره بازي در بيارن فقط از اين شكلكا مي فرستم (  ) ، اين شكلكه باره من يه جورايي خنده ي زوركي را تداعي مي كنه ، نميدونم چرا اين ريختيه .

 

_ مي بينيد صب قرار بوده چه متني را بارتون بذارم ؟ فكر مي كنم اگه بعد از ظهر بيرون نرفته بودم ، همون را هم گذاشته بودم .

 

_ داشتم اين خزعبلات را مي نوشتم  ، هيچ كس هم خونه نبود ، تموم چراغ ها هم خاموش ( یوهاهاها  ) ، تنها نوري كه تو خونه موجود بود ، نور مانيتور بود كه فقط كيبورد را روشن مي كرد ، حالا اين آهنگ با تشكر از شما را هم گذاشته و از يه طرف دارم به آهنگ گوش ميدم و از طرف ديگه هم تو فكراي خودم غرقم  _ بدجوري هم غرق بودم ، نزديك بود خفه بشم  _ يه دفعه ديدم يه شبح گنده پريد تو اتاق و اومد شروع كرد بالا و پايين پريدن  ، كپ كردم كه با كمي دقت متوجه شدم اين جسم گنده بك شبح نيست  ، عليه كه پيرهن سفيد تنشه و اومده مثل خلا جلو من مسخره بازي درمياره  ، گفتم نكبت اين چه وضع تو اومدنه يه دري ، يه سلامي ، يه يااللهي ، يه سري ، يه صدايي ، يه بوقي ، يه چيزي  ، چرا همين طوري عين جوسفند سرت را مي ندازي پايين مياي تو ؟ خجالت نمي كشي ؟ اجازه بگير بعد بيا تو نكبت .

مهمون داشتيم بعد اين كه رفتن مثل قوم مغول رفتيم سراغ ميوه هايي كه تو اتاق بود  ، تا ته هر چي بود خورديم ، علي يه خيار را كه دوبرابر يه خيار معمولي بود برداشته ميگه ميخواي اينا با كله ام نفص كنم  ، بعد محكم كوبيد تو سرش ، خياره نفص شد و گند زد به سر علي و سرش درد گرفت .

داره خيار مي خوره ، در همين حين بالاترين دكمه ي پيرهنش را هم بسته ، يه دفعه ديدم داره بال بال ميزنه  ، ميگم چته ؟  با صداي گرفته به زور ميگه اين دكمه را باز كن ، خيار گير كرد ، زود باش خفه شدم ، من غش كردم از خنده .

اين بچه ديوانه است ، دلقكه ، فقط بلده مسخره بازي دربياره ، بايد ببريمش يه نظر روان پزشك نشونش بديم .

علي اينجا كه مياد بزرگترين خوبيش اينه كه از نظر مالي و غيره كلي به ما كمك مي كنه  ، نشستيم داريم حرف ميزنيم يه دفعه كيف جيبيش را برمي دارم و يه نيگا توش مي كنم و اگه پولي توش باشه يه خورده اش را برمي دارم ، هي ميگه الي بذار سر جاش ميگم كه چي ؟ بذارم بري باره اون دوست دختر زشتت خرج كني  ؟ مگه من چمه ؟ بده من ثواب داره ، اونم ديگه خفه ميشه .

ميريم بيرون بهش ميگم علي يه چي بخر بخوريم من هوس قاقا لي لي كردم  ، ميگه تو چرا منو مي بيني هوس اين چيزا مي كني ؟ ميگم برو بخر اين همه حرف نزن ، با اون دختره ي زشت ميري بيرون چقدر خرجش مي كني ؟ بچه دوباره خفه ميشه ميره بارم خوراكي مي خره .

امشبم كه كيفش را ريختم بيرون ، گدا غير از يه صدتومني ديگه پول نداشت  ، گفت اون مال تو ، گفتم نمي خواد مال خودت برو باهاش حساب باز كن ، ديدم يه كارت تلفن تو كيفش برداشتم گفتم خب پول نداري ولي عيب نداره اينو به جاي پول قبول مي كنم  ، چقدر اعتبار داره ؟ گفت هزار و هفصد اين طورا ، گفتم خوبه ، گفت الي تو آدم را ياد اين راهزن ها و ماليات چي هاي قديم مي ندازي ، به زور پول ميگيري  ، پول نباشه هرچي پيدا كردي مي گيري  ، گفتم پسرعمو شدي كه چي ؟ كه شادي هات را با من نفص كني ، پول همون شادي مذكوره .

 

_ امشب مهموني بوديم و چيزي كه از اين مهموني نصيبمون شد اين بود كه فهميديم احمق هستيم و كم حرف شديم .

حالا چي شد كه به اين نكات مهم پي برديم ؟

وقتي فهميدن من تا حدوداي پنج صب تو نت به سر ميبرم ، متفق القول گفتن كه ديوانه و احمق و كودن و خل و بيكار و علاف و يه عالم چيز ديگه كه قابل ذكر نيست هستم .

همچنين اظهار داشتن خيلي كم حرف شدم ، روز به روز هم دارم كم حرف تر ميشم ، و ابراز نگراني كردن كه بالاخره يه روزي لال بشم .

 

_ بعضيا ميگن خيلي زياد مي نويسي رحم كن ، والا يه روزي ما زياد مي نوشتيم كلي لعن و نفرين و غر و فحش مي شنيديم ، اما حالا كم بنويسيم اين اتفاقا رخ ميده ، شرمنده حضورتون .

 

وقتی خدا به تو ميگه باشه ، به تو همون چيزی رو ميده که تو مي خوای . وقتی که خدا به تو ميگه نه ، به تو يک چيز بهتر ميده و وقتی بهت ميگه صبر کن ، در تدارک بهترين چيز برای توست .

با صبر همه چي درست ميشه ، مطمئنا ، پس زود ازش دلگير نشم و فكر نكنيم ما را يادش رفته .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

مرسي كه حال ما را خوب كردي ، خيلي خيلي ممنون .

مطمئنم صداي همه را مي شنوي ، اما به ما گفتن اينجا از طرف اونا هم دعا كنيم ، الوعده وفا ، خدايا همه و همه و همه را از اين رخوت و دل تنگي و گرفتگي اين روزا نجات بده ، اين غبار غم را كه روشون نشسته با گرد محبت و شادي خودت از بين ببر .

ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Sat 2 Jul 2005ساعت 3:47 AM  توسط   | 

سلام

 

..................................................................................

خود سانسوري مي دونيد چيه ؟ اينم همونه .

ولي من باور نمي كنم ، احتمال به وقوع پيوستن يه همچين چيزي اندازه ي احتمال اينه كه الان از بانك زنگ بزنن و بگن من برنده جايزه اولشون شدم _ اينجانب تو هيچ بانكي در حال حاضر حساب ندارم ، پس امكان برنده شدنم هم صفره _ من باور نمي كنم .

( اگه سر درنياوردين مهم نيست ، با خودم بودم ، شرمنده كه بلند بلند حرف زدم ، شما هم شنيدين .  )

 

_ اين روزا وبلاگ نويسا چشون شده ؟ انگاري رو وبلاگ همشون يه گردي از دل تنگي ريختن ، چرا همه اين شكلي شدن ؟

هدي كه يه حساي خفني بهش دست داده ، گلي كه داره غصه قشنگ الفونيش را مي خوره ، تين ايجر كه نوشتنش نمياد و روزا بارش كسل كننده شدن ، كاكتوسي كه از مشكلاتي كه هست نوشته و اين كه از ديدنشون ناراحته ، اين ني ني هم كه ما تازه پيداش كرديم اين ريختي شده ، منم كه ديگه هيچي .

چه خبر شده ؟

ولي جدي بايد يه فكري كرد ، تا خم هدي ترك برنداشته ، تا دل گلي پرپر نشده ، تا تين ايجر از اين بدتر نشده ، تا من ....... ، من چي ؟ من چه بلايي سرم مياد ؟ مهم هست اصلا ؟

 

_ اينقدر حال و روزم خرابه كه حرف زدن هم دردي ازش دوا نمي كنه ، حالا كه حرف هم چاره نيست چي كار بايد كرد ؟  

فكر مي كنم كاش مي شد شب كه سرت را ميذاري زمين ديگه ......... نه نميگم ديگه بلند نكني ، هنوز خيلي خيلي زوده باره به اون جا رسيدن ، اينقدر هم ضعيف نيستم كه بخوام زود بشكنم ، مي خوام مقاومت كنم ، مي خوام بمونم و همه چي را اونجوري كه مي خوام كنار هم بچينم .

فكر مي كنم كاش مي شد شب كه سرت را ميذاري زمين ديگه بلندش كه كردي ، ببيني تا الان همه چي رويا بوده ، شايدم كابوس ، ببيني همه چي برگشته سر جاي اولش .

 

_ مي دونيد نامحرم يعني چي ؟

خب يعني پسردايي و پسر عمو و پسر عمه و كلي پسر ديگه .

نه عزيزان من ، اين چرت و پرتا چيه ؟ اينا را نميگم كه ، نامحرم يعني كسي كه تو باهاش مچ مچي اما اينقدر بارت ارزش نداره و اعتماد نداري بهش كه راز دلت را بهش بگي ، اين يعني نامحرم .

 

_ باره اونايي كه هنوزم منتظرم پنجره اتاقشون به روم باز بشه :

 

مي گويي : مي ترسم . اين حرف ها مال عهد دقيانوس است . عشق از سكه افتاده اين روزها .

*

خيالت تخت . گرسنه نيستم كه مزاحمت شوم . من ديگر تا هميشه خواب مانده ام .

اگر هم دوست داشتم از كهف خودم به شهر تو بيايم ، به شوق پنجره ي اتاقت بود ، كه بسته شد .

‹‹ مسعود كرمي ››

 

_ دلم بدجوري هواش را كرده ، ديوونه ام نه ؟

 

_ ديشب ساعت 2 نفصه شب  ، پشت كامپيوتر نشستم ، مجيد اومده بالا سرم ميگه الي پاكن داري ؟  ميگم من مدرسه هم مي رفتم به لطف بي حد و حساب دوستان از اين وسايل مي ديدم  ، بعد تو الان از من پاكن مي خواي ؟ ميگه حالا نميدوني يه پاكن كجاست من لازم دارم ؟  ميگم من روز روشنش خبر ندارم ، چه برسه به شب تارش  ، ميگه الي پا ميشي پيدا كني ؟  لازم دارم  ، ميگم اصلا بگو ببينم تو اين موقع شب پاكن مي خواي چي كار ؟ تو به جاي خواب راه افتادي دنبال پاكن ؟ عقلت سرجاشه ؟

آخر سر به هزار زحمت يكي پيدا كرديم و داديم دستش اما نفهميديم باره چي پاكن مي خواست .

 

_ از اين آهنگ با تشكر از شماي كامران و هومن بدجوري خوشم اومده ، چرا ؟

 

_ امروز خيلي همت به خرج دادم ، تمام اين خزعبلات را يه دفعه دادم بيرون .

ميز كامپيوترم هم باره ، بار سوم عوض شد ، اين سومين ميزيه كه دارم باهاش كار مي كنم ، دو برابر اون دوتاي اوليه ، سرجا دادنش هم كلي مصيبت داشتيم ، باره همينه كه خزعبلاتم يه شكل ديگه شده ، از رو ميز جديد داره تراوش ميشه  ، تبريكات دسته دسته تون را پذيراييم .

 

_ گفتيد كم مي نويسي ، زيادش كرديم ، اما نتونستيم كاري كنيم حال و روزمون تو نوشته ها نمود پيدا نكنه ، شرمنده ، شدم مثل خودتون .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

نميدونم چي بگم ، تو شاهدي و ناظر ، من چي بگم ديگه ؟

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Fri 1 Jul 2005ساعت 3:36 AM  توسط   | 

سلام

 

حس نوشتن نيست  ، نگيد حرف تو ، حرف نيست و الان كلي مي نويسي  ، جدي جدي حسش نيست .

فقط باره تمام كنكوري هايي كه دوروبرم هستند آرزوي موفقيت مي كنم ، اميدوارم يادشون باشه اين آخر كار نيست ، زياد به خودشون سخت نگيرن ، مطمئنا خودشون هم مثل ما به خودشون ايمان دارن و مي دونن به هموني مي رسن كه دلشون مي خواد .

 

جينگيلي هم به روز شد .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

تو اين چند وقته تلاشش را ديدم و ديدي ، اون سعي خودش را كرد و بازم خواهد كرد ، حالا نوبت توئه ، بهت ايمان دارم ، به قولي اون تيرش را پرتاب مي كنه ، به هدف نشوندش ديگه با تو .

ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Thu 30 Jun 2005ساعت 2:6 AM  توسط   | 

سلام

 

هيچي نمي گم ، بارها گفتم ، اگه بخوام بگم باز بايد اونا را تكرار كنم ، فقط  ... هيچي ، ممنون .

 

_ در طي يك اعمليات انتحاري و قريب الوقوع رفتم موهام را تا جايي كه تونستم كوتاه كردم  ، ديگه انگشتام به زور لاي موهام ميره ، دوتا شيويد مو بيشتر رو سرم باقي نمونده ، دوباره پسر شدم .

الانم كلي تهديد شدم ، تازه برام حكم هم بريدن ، دوبار حلق آويز شدن ، يه تير بارون ، سه بار سر بريدن ، يه بار جوشوندن و مرگ بدون عفو ، تحت پيگردم  ، باديگارد من كو ؟  من باديگاردم را مي خوام  ، در صورت يافتنش بهش بگيد آب دستشه بذاره زمين بياد كمك  ( نه زمين نذار بچه ها رد ميشن پاشون ميخوره بهش آبش مي ريزه ، آبش را بريز تو گلدون حيفه  ) ، نه نمي خواد اينا را بگيد ، چيز كنيد ، چمشتون بهش خورد يه آدرس عوضي بديد بدتر گم و گور بشه  نخير شما بيجا مي كنيد باديگارد منو گم كنيد چه معني داره ؟ مگه خودت باديگارد نداري ؟ ( جو گرفت بي خيال  )

اين بخش كوتاه كردن موهاي من خداوكيلي اعتراف مي كنم خيلي مصيبت واره  ، هر حلقه از موهام كه از رو سرم قل مي خوره ميريزه رو زمين انگاري با خودش يه تيكه از جون منم ميكنه و مي بره  ، با افتادن هر تيكه از موهام يه تيكه از قلبم هم مي ريزه .

تو اين دنيا هيچي قشنگ تر از اونا نيست ، اون قدر بامزه هستن كه آرايشگره كه داره كوتاشون مي كنه شونصد بار هي ميگه حيف شد ، حيف  ، و اصن متوجه نيست من خودم عزا گرفتم و لازم نيست اون بيشتر دلم را بسوزونه .

 

ـ بالاخره اميرووو با سعي و تلاش و همت خستگي ناپذير و كلي چيز ديگه ( كمك هاي پنهاني اينجانبه فراموش نشه  ) تونست اول بشه ، برادر من شوما كه اول ميشي فقط  نيا بوگو اول ، يه كامنتي هم بذار ، اول شدي كه چي ؟ كسي ميگه اول كه يه چي هم بعدش بگه ، اول شدن اين ريختي كه فايده نداره .

 

_ عطيه رفته دوتا بچه خريده از يه طرف حالا سرش گرمه و از طرف ديگه هم با سروصداشون كفر ما را درآورده ، اين دوتا بچه دوتا جوجه هستن كه يه بند و بدون هيچ وقفه اي جيك جيك مي كنن .

تابستون كه ميشه بساط جوجه فروشا حسابي گرم ميشه ، بچه ها تا جوجه مي بينن پاشون را مي كنن تو يه كفش و با كلي جيغ و داد و گريه و التماس و پا به زمين كوبيدن و رو زمين غلت زدن و كلي كار ديگه صاحب جوجه مي شن .

يادش بخير ما كه بچه بوديم اين نمكي ها ميومدن تو كوچه مون و در ازاي هر چيز پلاستيكي جوجه مي دادن  ، يادمه يه بار سر ظهر بود و طبق معمول ظهرهاي تابستون چون من و علي اگه تو خونه مي مونديم نمي ذاشتيم بقيه چرت بعد از ظهرشون را بزنن ، تو حياط به سر مي برديم كه صداي نمكيه بلند شد كه ما را فرامي خوند كه بريم و يه چي بديم و جوجه بگيريم  ، علي پيشنهاد داد كه بريم و از مامانامون يه چي بگيريم اما چون اين پيشنهاد _ بيدار كردن مامانا اونم اون موقع ظهر _ به هيچ وجه عقلاني نبود و ممكن بود تبعات ناجوري دربرداشته باشه دو طرف از خيرش گذشتيم  ، همين طور كه داشتيم فكر مي كرديم چمشمون افتاد به دمپايي هاي مامان علي كه همون روز صبح خريده شده بود  ، يه لحظه دوتامون به هم نيگا كرديم و چمشاي دوتامون از ذوق برق زد  ، خودتون مي تونيد باقيش را حدس بزنيد ، نمكي صاحب يه دمپايي خكشل و نو شد ، من و علي هم صاحب دوتا جوجه كوچولو .

بماند كه چقدر بابت كارمون سرزنش شديم و اون موقع اصلا نفهميديم چرا اين قدر باهامون بداخلاقي مي كنن .

البته اعتراف مي كنم هنوزم نفهميدم  ، خوشحالي دوتا بچه در مقابل يه دمپايي چقدر مي ارزه ؟  خب اون موقع عقلشون نمي رسيد كه دارن اشتباه مي كنن ، به نظر من ذوق اون موقع شون را به خاطر انجام دادن اون كار نبايد با سرزنش از بين مي بردن ، درسته كارشون خيلي اشتباه بود ، اما كم سن و سال بودن و كم عقل ، اون موقع به تنها چيزي كه فكر مي كردن داشتن اون جوجه ها بود .

 

_ ديشب داشتم از ترس قالب تهي مي كردم  ، چرا ؟ نخندين بهتون ميگم  ، من از رعد و برق وحشت دارم  ، تا ديشب تقريبا هيچ بني بشري نمي دونست ، هر موقع يه جا بودم كه رعد و برق مي شد و دورم آدم زياد بود اصن به روي خودم نمياورد و نشون نمي دادم توي دلم دارم مثل بيد مي لرزم ، اما واقعيت اينه كه از همون بچگي مي ترسيدم ، حالا هم به جاي اين كه ترسم كمتر بشه انگاري دوبرابر شده  ، من نمي دونم چرا اين شكلي ام ، تو اين دنيا كم چيزيه كه من ازش بترسم اما خب از اين يكي وحشت دارم  ، هر آدمي بالاخره از يه چي مي ترسه ، منم از اين يكي .

ديشب بدجوري هم مي زد ، همه هم خواب ، منم تنهايي پشت كامپيوتر تا تونستم ترسيدم .

خيلي بده آدم مجبور باشه تنهايي ترس را تحمل كنه ، اين جور وقت ها نبود شب نازكي بدجوري نمود پيدا مي كنه  ، اگه بود اينقدر تنهايي نمي ترسيدم ، شب نازكي اگه بود بهم مي گفت باباجان اين كه ترس نداره ، عالم و آدم از تو مي ترسن بعد خنده دار نيست تو از اين مي ترسي ؟ بعد محكم بغلم مي كرد و مي گفت عزيز دل نترس خودم اينجام ، تا من هستم از هيچي نترس .

شب ناز ؟ كجايي ؟ كجايي ببيني از وقتي رفتي از زمين و زمان ، از عالم و آدم مي ترسم ، كسي هم نيست كه بغلم كنه و بگه غصه نخور عزيز دلم ، خودم اينجام تا تو نترسي ؟ مگه قرار نبود باشي تا نترسم ؟

 

_ چي مي شد ياد بگيرم يه خورده لوس بشم ؟ اينجوري عملا كسي اگه هم بهم مي گفت لوس حرفش درست درميومد ، دلم نمي خواد حرفات اشتباه باشه .

 

_ يه چند وقتيه بهم ميگن چرا وقتي يه اتفاق خوش حال كننده ميفته يا يه نفر يه كاري را بارت مي كنه تو اينقدر بي تفاوت و خشكي ، والا من نميدونم چه جوري بايد خوش حاليم را نشون بدم كه بقيه نگن بي احساسي ، باور كنين من نمي تونم مثل بعضيا بالا و پايين بپرم ، نمي تونم هيجان زده بشم ، نمي تونم ذوق بكنم ، نمي تونم به وضوح نشون بدم دارم از خوشحالي بال درميارم ، تنها كاري كه مي تونم بكنم و باهاش نشون بدم در اوج خوش حاليم مي دونيد چيه ؟ يه لبخند ، بيشترين حالتش همينه ، باور كنين اگه ظاهرم خيلي خشك و بي تفاوته ، توي دلم جشن گرفتم ، اگه من بلد نيستم در ظاهر بالا و پايين بپرم ، هيجان زده بشم ، ذوق بكنم ، بال در بيارم ، تو دلم همه اين كارا را مي كنم ، ولي نمي تونم اينا را نشون بدم ، باور كنن نمي تونم ، باور كنين اون لبخند خشك و خالي يعني اوج خوشحالي ، من با اون لبخند ذوق مي كنم بالا مي پرم ، هيجان زده ميشم ، بال درميارم و تا آسمون ميرم ، پس اينقدر خرده نگيرين .

خواهش مي كنم اون لبخند را به حساب قدرنشناسي و بي تفاوتيم نذارين .

به نظر من يه لبخند هم مي تونه اوج شادي باشه .

 

_ ديشب داشتم وب گردي مي كردم تو ‹‹ وبلاگ دنياي كوچك من ›› به اين متن برخوردم ، بخونيد :

 

دیدی یه نفرو خیلی دوست داری ،

_ یعنی خیلی دوست داریا ! _

بعد دیدی یه چیزی اذیتش می کنه ،

دیدی هی می خوای یه کاری کنی که حالش بهتر شه ،

بعد دیدی عملا مثل آمریکا می شی :

هیچ غلطی نمی تونی بکنی !!

بعد دیدی هی از خودت بدت میاد ،

بعد دیدی هی به خودت فحش می دی ،

بعد دیدی بازم هیچی عوض نمی شه ؟؟

 

نه، واقعا دیدی ؟

 

من دیدم !!!!

 

_ فردا اولين روز كلاسمه ، ساعت 9 صب ، كدومتون حال داريد ساعت 8 از خواب بيدار بشيد ؟ مخصوصا كه شب تا جايي كه مي شده بيدار مونده بوديد ؟

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

داشتيم صحبت مي كرديم ، يه چي گفتيم ، گفتن اينو دعاي آخر وبلاگت بنويس زودتر برآورده بشه ، اما نمي خوام اون برآورده بشه ، خودت كه مي دوني چي را دارم ميگم ؟

فقط مي خوام بگم دل تنگي و تنهايي و دلهره و .... يه وقتاي بدجوري توي ذوق ميزنه ، همين .

يه تشكر هم بابت اوني كه دادي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Wed 29 Jun 2005ساعت 3:14 AM  توسط   | 

سلام

 

امروز اصن وقت نكردم متني بنويسم ، تا بعد ظهر كه خونه سفيده اينا با كامپيوترش سروكله مي زدم ، از اونجا كه بيرون زدم چون فاطي گير داده بود بيا بريم بيرون ، رفتم ببرمش بيرون بگردونمش  _ علي ميگه دستشو گرفتي تو خيابون گم نشه ؟ _ خسته و كوفته اومدم خونه ديدم علي اومده خونه ي ما _ مامانش اينا رفتن خونه عموم اينا بعد اين پاشده اومده اينجا _ هيچي ديگه ، طبق روال هميشه كه علي مياد خونه ما نشستيم به حرف زدن و هر و كر كردن  ، باره همين اصن وقتي نموند چيزي بنويسم ، ايشالا فردا جبران مي كنيم .

 

_ چرا اين چند وقته همتون گير داديد اينجا تو كامنت دادن اول بشيد ؟ هدي كه ميگه يه دست هاي پنهاني تو كاره كه نمي ذاره اون اول بشه  ، اميرووو هم كه تهديدمون كرده اگه اول نشه يه بلايي سر خودمون و وبلاگمون مياره  ، عزيزان همتون حدوداي ساعت 3 كه من آپ مي كنم آن باشيد ، بعد تا آن شد زارپ بپريد تو ، دست من نيست كه كسي را اول كنم كه ، خودتون همت به خرج بديد ، هي غر نزنيد .

 

_ راستي دست ... سوت .... تشويق .... ( از اميرووو ياد گرفتيم  ) ، داداشي رضام همونجوري كه دلش مي خواست قبول شد  ، يه دنيا تبريك همراه با يه عالم آرزوي موفقيت  ، آرزوي بهترين ها باره داداشي خيلي عزيزم .

 

فعلا اين متن خكشل را كه من خيلي دوسش دارم داشته باشيد تا ببينيم چي ميشه :

 

آن روز

يكي از همان هفت روز زيباي خدا

وقتي خدا

ميان مردم

دل قسمت مي كرد

من

در كوچه ي پاييني

سنگريزه جمع مي كردم از روي زمين

تا مبادا

روزي

بازهاي مهاجر

تو را بيندازند

قمري كوچك دل من

‹‹ نويد محمودي ››

 

_ چرا قبلا ها خواستني تر بودم ؟ يه جور ديگه بودم بار بقيه ، من فرق كردم ؟ يا شما ؟

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

اين سواله بدجوري تو ذهنم چرخ مي خوره ، جوابش را يه جوري مي رسوني ؟

ممنون

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Tue 28 Jun 2005ساعت 2:22 AM  توسط   | 

سلام

 

اصلا حرفم نمياد ، نميدونم چم شده ، نه به اون موقع كه نمي شد جلو حرف زدنم را گرفت ، نه حالا كه نميشه به حرفم آورد ، چه خبره ؟

اصن انگاري اين مخ ما هنگ كرده ، هيچ جوري ، اصن به هيچ ضرب و زوري نمي تونم ازش حرف بكشم ، خسته شدم از بس از صب تا حالا دارم باهاش سروكله مي زنم كه بابا يه چي بده بنويسم ، ديگه خزعبلات گفتن كه اين همه ناز و غمزه نداره  ، اما انگاري مرغ اين جناب مخ فقط و فقط يه پا داره  ، هيچ جوره راضي نميشه اون خزعبلات دروني خودش را تراوش كنه .

كلي خزعبل داره توش چرخ ميزنه بعد از بذل و بخشش خودداري مي كنه ، هي روزگار .

 

_ حرفاي اين اميرووو را تو كامنتاي پست قبل اصن باور نكنين ، كار اين اميرووو فقط و فقط در تخريب من خلاصه ميشه تا به اين مهم هم دست پيدا نكنه از پاي نمي نشينه  ، همه دوست دارن ما هم دوست داريم ، همه باديگارد دارن ما هم داريم ، اي خدا .

خودش هم ميدونه ، همه هم ميدونن اگه يه آدم غريبه بهم پي ام بده تا باره من شجره نامه خانوادگيش را از زمان نادرشاه افشار به اين ور تعريف نكنه سلام هم بهش نمي كنم .

اميرووو تا بقيه در مورد ما فكراي الكي نكردن خودت با پاي خودت بيا و بوگو كه همه حرفات خالي بندي بود .

 

_ همه ي اقوام و آشنايان ما وقتي رفتن موبايل اسم نوشتن آدرس خونه ي ما را دادن  ، دليلي هم باره كارشون ندارن ، عقششون كشيده خب  ، حالا هر ماه كلي قبض مياد خونه ما ، ما هم هي زنگ مي زنيم اين ور اون ور كه عزيزان پاشيد بياييد قبضتون را بگيريد  ، من هميشه قويا گفتم و ميگم كه مخابرات بايد به ما يه خط مجاني بده ، اين همه موبايل اسم نوشتيم همش هم مياد خونه ما ، نامردي نيست هيچي بهمون نرسه ؟

 

_ امروز با فاطي رفتيم بيرون ، تو راه سپيده يكي از دوستان قديميم را ديديم ، كلي از ديدنش ذوق كردم  ، مخصوصا اين كه برخلاف همه ي دوستان قديميم كه تو خيابون اگه ببينمشون و بهشون سلام كنن اصن به روي مبارك نميارن كه يه زماني بدجوري با ما مچ بودن  ، كلي ما را تحويل گرفت و برد خونشون  و گفت تلفن منو گم كرده اگرنه زودتر باهام تماس مي گرفته  ، كلي خاطرات قديمي كه با هم داشتيم را مرور كرديم و خنديديم ، خداوكيلي خيلي دلم بارش تنگ شده بود و هميشه به يادش بودم ، من با اين به قول خودم سفيده همه كاري كردم ، سر كلاس من و اين را به هيچ صورتي نمي شد از هم جدا كرد مخصوصا سر امتحانا  ، يادمه چون خيلي برگه هامون را با هم عوض مي كرديم  ، نشستيم به شدت تمرين كرديم دست خطامون شد درست عين هم  ، خودمونم بعضي وقتا قاطي مي كرديم كه اين نوشته مال منه يا سفيده  ، يادش به خير چه دوراني بود ها ، ولي حالا ديگه شماره همديگر را داريم بيشتر از حال هم با خبر ميشيم .

صحبت از رفقاي بچه ها شد _ آخه اين رفقاي بچه ها هميشه سوژه بودن باره خنديدن به اون ها  _ و اين كه الان كي با كي رفيقه ، سپيده برگشته ميگه الي را كه خودم خوب مي شناسم اصن تو اين خطا نيست ، ميدونم اصن رفيق نداره ، تنها كسيه كه تو شماها اين طوري بود ، حالا هم ناگفته ميگم نداره .

خوشحاليم كه سفيده ي ما هنوزم فراموش نكرده ما چه آدمي بوديم .

 

_ يه زماني بعضي دوستان كلي جلو ما افه ميومدن كه چي ؟ كه وبلاگ ما ده برابر تو كامنت داره و فلانه و اين جور و اون جور  ، خب حق هم داشتن وبلاگ ما يه زماني روزي به زحمت 2 تا كامنت داشت كه يكيش مربوط مي شد به اين كامنت هاي الكي كه ميگن بياييد به ما هم سر بزنيد ، يكيش هم مال اميرووو بود  ، ولي خب ما هميشه مي گفتيم وبلاگمون مال دل خودمونه نه كامنت گذاشتن ملت .

حالا بعد اين همه مدت كامنتاي ما بهتر شده ، و خوبيش اونه كه اون دوستان اگه روزي شونصد تا كامنت هم داشته باشن تمامش از اين الكي هاست يا چيزاي نامربوط بدون اين كه مطلبشون خونده شده باشه ، اما ما اگه حالا 2 تا كامنت هم داريم ، مربوط به كسايه كه با دقت وبلاگمون را مي خونن بعد ميان كامنت ميذارن بارمون .

 

در ايران كنكور به شكل يك بازي طراحي شده است . اسم اين بازي اين است : ‹‹ سه تا خالي يكي پر ›› بازي به اين شكل انجام مي شود . روي يك كاغد تعدادي دايره خالي مي كشند . برگه را به داوطلب ورود به دانشگاه مي دهند و مي گويند ، از هر چهار تا ، يكي را پر كن ! جواب اين سرگرمي توي جيب بغل رئيس سازمان سنجش است . حالا چه جوري مي شود جواب را فهميد ؟ راه هاي زيادي دارد :

راه اول : به موسسه آموزشي ‹‹ ما ›› بياييد و در كلاس هاي ما شكت كنيد . صد در صد تضميني . 500 نفر از رتبه هاي زير 100 در هر گروه آموزشي در آموزشگاه ‹‹ ما ›› ثبت نام كرده بودند . شما فقط ثبت نام كنيد . پولش را بدهيد و بقيه اش را كاري نداشته باشيد . ‹‹ ما ›› با بقيه فرق مي كنيم . پول را بدهيد و برويد بخوابيد . كلاس ها را هم نيامديد ، نيامديد . به نشان ويژه ي ‹‹ ما ›› دقت كنيد .

راه دوم : جيب رئيس سازمان سنجش را بزنيد .

راه سوم : پيش هيچ كس نرويد ، بياييد پيش خودم . پولتان را بدهيد . جواب ها را من دارم . جواب ها پيش من است . شما چه كار داريد ؟ آن پول هاي بي زبان را از بابا بگير و بده به من ، بعد هم سوار تاكسي شو ، برو دانشگاه .

سيد محمد تقوي _ ضميمه ي نسل 3 روزنامه جام جم

 

_ همين الان سفيده زنگ زده در مورد ياهو مسنجر و اينا از ما سوال مي پرسه كه چه جوري اصن بايد آورد اون رو ، اين فاطي اونجا بهش گفت اين الي نت بازه ، سفيده هم برگشته ميگه من مي دونستم اين الي با اين كه اون موقع بين شماها از همتون پرت تر بود  _ پرت نبودم ، با بقيه زيادي تفاوت داشتم  _ از همتون بيشتر حاليش بود و سرش تو اين كارا بود  ، گفتم همچي ميگي سرم ميشه هركي ندونه فكر ميكنه كارشناس هسته اتم هاي قابل اشتعالم  ، بابا من هيچي هم سرم نميشه ، حالا راهنمايي هاي لازم را كردم ، اگه نشد قراره فردا برم بارش درست كنم .

 

_ عطيه شب مي خواد بخوابه گير داده الي بيا بارم لالايي بخون  _ نخندين ، اين بچه ما را به كجاها كه نمي رسونه  _ رفتم اون شعره گنجيشك بالا كفتر پايين را بارش مي خونم  ، وايساده هرهر بهم مي خنده ، ميگم بزمجه بخواب چرا مي خندي ؟  ميگه خب خيلي قشنگ ميخوني  ، آخر سر هم ميگه من با اين چيزا خوابم نميره برو ديگه .

تازگيا شدم دلقك _ از اين لفظ دلقك يه زماني خيلي خوشم ميومد و حالا ازش متنفرم  _ سيار عطي  ، در طول روز موظفم خانوم را به هر طريق ممكني بخندونم ، يه خورده كه بهش مي خندم و شوخي مي كنم يه دفعه روش زياد ميشه شروع مي كنه بهم ور رفتن و از سر و كولم بالا پايين پريدن  ، هي ميگم عطي بشين تا من قاطي نكردم ، نكن ، بچه ميگم بشين  _ من بدم مياد هي يكي بهم دست بزنه ، عطي هم شكر خدا اينو خوب ميدونه _ گوش نميده تا دعواش مي كنم اونم قهر مي كنه و ميره .

 

_ نميدونم چرا از انتخاب احمدي نژاد خيلي بيشتر از انتخاب هاشمي خوشحال شدم ، مي خواستم برم و بهش راي بدم اما بعد دچار ترديد شدم و نرفتم ، اما حالا از انتخاب احمدي خوشم اومد ، اصلا دوست نداشتم مملكت بيفته دست هاشمي ، احمدي نژاد تحت هر شرايطي بهتر از هاشميه .

 

_ خداوكيلي چقدر حرف زدم ، خوبه اولش گفتم حرفم نمياد اگرنه بارتون قصه حسين كرد شبستري مي نوشتم  ، خب من شروع كردم حرف زدن مخمون تحريك شد شروع كرد خزعبلات تحويل دادن .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هر چي دادي و ندادي شكرت .

يه كمكي مي كني ؟ يه خورده عقلم را زياد كن ، خيلي احتياج دارم .

مرسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Mon 27 Jun 2005ساعت 3:47 AM  توسط   | 

سلام

 

قرار بود در مورد چت كردن و اين جور مسائل خودم يه نكته اي را ذكر كنم ، راستش مي خواستم اينا را بگم كه ، من آي دي زياد ساختم اما هيچ كدوم از اين آي دي ها باره اين ساخته نشده كه من از توي چت روم هاي مختلف دوست پيدا كنم .

هر كسي توي ليست مسنجر من ادد شده ، من ازش يه پيش زمينه و شناخت قبلي داشتم يا توسط بعضي از دوستان باهاشون آشنايي داشتم ، در غير اين صورت يا اصلا با كسي صحبت نمي كنم يا اددشون نمي كنم .

من توي چت با مخاطبي كه شناخت آنچناني ازش ندارم نمي تونم حرف بزنم ، حتي بعضي اوقات با كسايي هم كه مي شناسمشون اين مشكل وجود داره .

هيچ كدوم از دوستاي من سروكله شون از توي چت روم ها پيدا نشده كه من اصلا هيچ وقت چت روم نميرم .

اين حرفا به چه دليل زده شد ؟ اين كه يه چند هفته اي هست ، شبا كه ما آن ميشيم بعضي از دوستاني كه از وبلاگ ما ديدن مي كنن ، سلام مي كنن و بعد از حرفاي متعارف و متداول علت سكوت منو مي خوان بدونن و حتي گاهي اوقات به دليل اين كه فكر مي كنن ، من اونا را مزاحم مي دونم و از چت كردن باهاشون خوشم نمياد عصباني ميشن _ اين يكي كه اصلا مهم نيست خب بشن _ اينجا خواستم بگم كه من هرچقدر اينجا روده درازي مي كنم و مخ ميزنم توي صحبت و چت كردن ساكتم ، ترجيح ميدم منتظر بمونم مخاطبم حرف بزنه شايد منم حرفي زدم .

پس يا اصلا سلام نكنيد يا انتظار برخورد گرم را نداشته باشيد ، اينجا هر چي من حرف ميزنم و چرت و پرت ميگم ، اونجا حرفي باره زدن ندارم .

اين آي دي كه اين بالا گذاشته شده باره اين نيست كه من دوست پيدا كنم و با هركسي بچتم ، فقط باره اينه كه اگه كسي كار مهمي داشت با هم در تماس باشيم .

پس هرموقع اين آي دي آن بود سلام نكنيد يا كرديد انتظار نداشته باشيد حرف بزنم و اددتون كنم ، من نمي تونم يه همچين كاري بكنم .

 

_ امروز با فرگي رفته بوديم كتابخونه ، فرگي كتاب بگيره ، اينقدر شلوغ بود كه حد نداره ، حالا كاش اون همه آدمي كه اونجا بودن دوتا كتاب درست مي گرفتن بخونن  ، يعني قشنگ عين شونصد نفري كه اونجا بودن از اين كتاباي عقشي مشقي آبكي مسخره احمقانه ي .... گرفته بودن دستشون  ، آدم حرص ميخوره كه سهم سالانه ي كتابخوني هر ايراني در كل سال 3 دقيقه است بعد بيشتر اين 3 دقيقه به خوندن چرت و پرت هايي مي گذره كه اصلا فايده نداره  ، شايد اشتباه فكر مي كنم اما عقيده من اينه كه اين كتابا توهين به شعور خواننده هاست  ، تمامشون از يه سير معمولي پيروي مي كنن با كمي دقت ميشه آخر همشون را حدس زد .

يا در مورد پسر بدبختيه كه عاشق دختر پولدار ميشه ، يا يكي از طرفين مريضه خوبم قرار نيست بشه ، يا طرف به اون يكي خيانت مي كنه .

در حالت اول نويسنده مي كوشه نشون بده پسر فقير خيلي پسر خوبيه و پول اصلا تو زندگي ملاك نيست _ خب قراره ملت هوا بخورن  _ مهم عشق و علاقه است  _ با همينا هم قراره خونه بسازن  _ و آخر ماجرا يا با پشت سر گذاشتن كلي بدبختي با هم ازدواج مي كنن يا پدر دختر _ فردي جبار ، زورگو ، فاقد تمامي حس هاي انساني  _ با ازدواجشون مخالفت مي كنه و طرفين ماجرا خودشون را مي كشن و خواننده هاي عزيز كلي غمگين ميشن و آه هاي بلند مي كشن .

 

در حالت دوم در تمام طول داستان هر دو معشوقه رو به روي هم مي شنن و آه هاي عميق مي كشن و به سرنوشت بد و بي تربيت و نامرد فحش ميدن  ، بعد معشوقه مريض به طرف ميگه _ در كمال مرام و معرفت  _ بره دنبال زندگي خودش و بذاره اون به درد خودش بميره  _ اين قسمت خيلي اشك آوره  _ طرف هم كه مي خواد ثابت كنه در عقش از هيچ چيزي فروگذار نيست ميگه بدون اون خودش را مي كشه و زندگي محاله و كلي پرت و پلاي ديگه  _ اين قسمت از اون يكي قسمت سوزناك تره  _ در اينجا بازم دو معشوقه مي شينن جلو هم و آه هاي عميق مي كشن و به سرنوشت بد و بي تربيت و نامرد فحش ميدن  ، در آخر كار هم يا با هم ازدواج مي كنن و طرف مريض مي ميره و اون يكي خودش را مي كشه  يا به لطف خداوند و دست كاري نويسنده طرف خوب ميشه  ، به همين سادگي و خواننده هاي عزيز هم يا غصه مي خورن كه دو معشوق تلف شدن يا ميرن به جون نويسنده دعا مي كنن .

 

در حالت سوم هم كه اصلا نيازي به توضيح نيست و بهتر از شرحش خودداري كنيم  ، فقط بگم آخرش طرفي كه مورد خيانت واقع شده زندگيش به خوشي ميرسه تا كور شود هر آنكه نتواند ديد  ، چمش خيانت كار هم درآد ايشالا  ، خواننده ها هم پس از كلي لعن و نفرين فرد خيانت كار و آرزوي جز جيگر زدنش كلي مسرور ميشن كه طرف با اون همه نامردي ديدن به خوبي رسيده .

بيا من خودم يه پا نويسنده ام اگه قرار به نوشتن مزخرفات باشه .

كاش ملت يه خورده سليقه خودشون را تغيير مي دادن ، كتاب باره خوندن زياده ، كتاب خوب هم زياده ، فقط ملت بايد يه خورده چمشاشون را وا كنن هر مزخرفي به خورد خودشون ندن .

يه خورده به شعور خودتون احترام بذاريد .

 

بسه ديگه ، حس حرف زدنم بازم تموم شد .

اين روزا اين كوك ما خيلي زود تموم ميشه ، فقط خدا كنه فنرش نشكنه كه ديگه واويلاست .

 

جينگيلي ما هم به روز شده .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي  دادي و ندادي شكرت .

حرف خاصي نيست ، جز اوناي كه هميشه بوده .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Sun 26 Jun 2005ساعت 3:11 AM  توسط   | 

سلام

 

امروز اصلا حس نوشتن نيست  ، نه حوصله اش را دارم نه حسش را نه مغزم ياري مي كنه باره نوشتن  ، بالاخره خزعبلات نوشتن هم الكي نيست و بايد مخ آدم كمك كنه بتوني بهم ببافيشون .

باره اين حس نوشتن نداريم كه امروز رفته بوديم نمايشگاه اله كامپ  ، چي ؟ خوش گذشت ؟ خب چون رفتنمون مصادف شد با ملاقتمون با اميرووو آره ، ميشه گفت خيلي خوب بود .

ديشب ساعت پنج و نيم خوابيدم _ البته نميشه گفت ديشب بهتره بگيم امروز صبح _ ساعت هشت و نيم بيدار شدم ، اصن نمي تونستيم سر پا وايسيم چه برسه كه تا نمايشگاهم بريم .

معتقدم آدم تا يه هفته بعد از روز تفلدش هم مي تونه هديه بگيره ، ملاقات امروز هم بعد از اون همه قرار ملاقاتي كه كنسل شد به نظرم يه جورايي مي تونست شبيه هديه باشه ، كه شد .

 

خب حق دارم حس نوشتنم نياد ؟

 

.......................

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار كه دستان من آن

اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه ..........

با تو اكنون چه فراموشي ها

با من اكنون چه نشستن ها ، خاموشي هاست

تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فراموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

 

همچنان خيل عظيم تبريكات شما به سوي ما روان است  ، از تين ايجر عزيز كه تو وبلاگش تبريك گفته تشكر مي كنيم  ، دشمنم با اين كه دشمنه و به خون ما تشنه بازم زحمت كشيده و تبريك گفته كه ما هم با اين كه دشمنيم تشكر مي كنيم  ، حاج آقا هم لطف كردن تبريك گفتن كه از ايشون هم ممنونيم .

 

مي خواستم در مورد چت كردنم يه چي را ذكر كنم مي ذارم فردا امروز حس نداريم .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

امروز يه جاهايي حال گرفتي ، يه جاهاي هم بدجور حال دادي ، خواهشا از اين به بعد روزا موضع خودت را مشخص كن ، كه بدونيم امروز روز حالگيريه يا حال دادن ، اينجوري آدم سردرگم هم نميشه .

بهتره آدم يا از اول صب روزش بد باشه يا از همون موقع كه چمش باز كرد عالي باشه .

ولي باره همه چي ممنون .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Sat 25 Jun 2005ساعت 3:5 AM  توسط   | 

سلام

 

بعد از اون تفلد ساده اي كه بارتون تعريف كردم تفلد امسالم هم بهترين تفلدم بود  ، اين همه دوست بيان تو وبلاگت ، جشن تفلدت شركت كنن و كلي بهت تبريك بگن و تو هي ذوق بكني كه خوش به حالم كه به دنيا اومدم ، خوش به حالم كه همچين دوستايي دارم .

بهدشم بري تو يه وبلاگ ، يه دفعه ببيني بارت جشن تفلد گرفتن ، وااااااااي نمي دونيد چه حالي مي كنيد ، عين اين ميمونه بياي خونه تا چراغ را بزني همه شروع كنن دست زدن كه تفلدت مبارك .

اصلا انتظار نداشتم برم تو يه وبلاگ و ببينم كه بارم جشن تفلد گرفتن اونم چه جشن تفلدي ، كلي ذوقيدم .

مرسي مموشي جونم كه اينقدر به فكرم بودي ، خيلي كادوي قشنگي بود ، حرف نداشت ، همين كه شوكه ام كردي خودش بزرگترين كادوي تفلدم بود ، يك دنيا ممنون ، هم به خاطر جشن تفلدي كه گرفتي هم كادويي كه دادي و هم اين كه به يادم بودي .

 

امسال كلي بارم جشن تفلد گرفتن ،فاطي و مموشي و بابايي هر كدوم توي وبلاگاي خودشون ، مامان هم اين ور ، كاكتوسي هم كه تو وبلاگش كلي بهم تبريك گفته بود ، هدي هم كه تو كامنتام يه تفلد بارم گرفته بود ، از همه تون ممنون ، خيلي روز تفلدم به ياد موندني شد ، تا حالا اينقدر بارم جشن تفلد نگرفته بودن ، از صب هرجا ميرم تا درو باز مي كنم يه دفعه يه عالم كاغذ رنگي و برف شادي پخش ميشه تو هوا و صداي سوت و دست و آهنگ و ..... واي چقدر امسال بهم خوش گذشت ، از صب همينجوري دارم هي پشت سر هم ذوق مي كنم و سورپرايز ميشم و قند تو دلم آب ميشه .

تا حالا روز تفلدم اينقدر بهم خوش نگذشته بود ، از همه كسايي كه بارم جشن گرفتن ، بهم تبريك گفتن و خلاصه هرطوري و به هر شكلي به يادم بودن خيلي ممنون ، تا دنيا دنياست از يادم نميره .

فاطي هم كه كلي ما را شرمنده كرد ، پاشد اومد خونمون كادو برام آورد  _ يه خرس ناز ماماني كه خيلي خيلي خكشله ، نمي دونم چرا هر سال روز تفلدم بايد خرس عروسكي جزء كادوهاي دريافتيم باشه .

از اونايي هم كه ميل زدن تفلدم را تبريك گفتن يك دنيا ممنون .

 

_ داشتيم مي رفتيم بيرون از خونه ي همسايه صداي آهنگ و اينا ميومد گفتم ببينيد باره من جشن گرفتن  ، رفتيم خونه عموم همسايه اونا هم آهنگ و دست و اينا داشتن گفتم به به اينجا هم به خاطر من جشنه  ، موقع برگشتن تو كوچه مون همسايه بالايي مون چراغوني كرده بود گفتم ايول بابا شرمنده كردن ما را كه  ، مامانم ميگه بس بچه اينا عروسي دارن امشب چرا هرچي را ربط  ميدي به جشن خودت ؟  گفتم بابا باره منه اينا ، شما چي خيال كردين ؟

 

_ رفتيم خونه عموم ، پاشدم رفتم تو حياطشون ، چند سالي بود من حياط عموم اينا اصلا نرفته بودم ، چمشم افتاد به درخت شاتوتشون كه وقتي بچه بودم عين گربه ازش مي رفتم بالا و كلي شاتوت مي خوردم  هيچ ، تمام لباس و سر و صورت خودم را قرمز مي كردم  ، مامانم هم هي مي گفت نرو بالا بچه ، ميفتي پايين  ، يادمه با عليمون كه مي رفتيم علي بدبخت چون از ارتفاع مي ترسيد بالا نميومد  ، هي زير درخت به من التماس مي كرد الي يه خورده به منم بده بخورم  ، منم درحالي كه شاتوت ها را مشت مشت مي خوردم با بدجنسي تمام مي خنديدم و اشاره مي كردم به شاتوت هاي له شده ي زير درخت و مي گفتم از همونا بخور بعد هرهر مي زدم زير خنده  ، علي هم دوباره شروع مي كرد به التماس كه الي جونم ، الي ، من كه تو را دوست دارم ، يه دونه بهم بده  ، منم غش غش مي خنديدم و يه دونه از اون ترشاش پرت مي كردم پايين  ، علي دوباره شروع مي كرد به التماس كه الي ، يه دونه خوبش را بهم بده ، از اونايي كه خودت مي خوري  ، مي گفتم اگه من بارت بچينم چي بهم ميدي ؟  مي گفت مي ذارم با ماشين كنترليم بازي كني  ، مي گفتم هلكوپترت را هم بهم ميدي ؟  مي گفت آره مي گفتم قول ؟ مي گفت قول قول ، اون وقت منم از اون بالا بارش شاتوت پرت مي كردم .

بدبخت علي هميشه اين ترس از ارتفاعش باعث مي شد بشه ملعبه دست من  ، كه نه تنها بهش بخندم و مسخره اش كنم كه تو پسري مثلا و جرات نداري و ترسويي ، اين جور مواقع هم كلي اذيتش كنم تا به پام بيفته .

همين ترس بود كه باعث مي شد هروقت جلو دوستاش شير  مي شد و اون شعر معروف نمي دونم پسرا چين دخترا چي را مي خوند  ، منم مي گفتم تو اول برو از درخت بالا رفتن را ياد بگير بعد بيا از اين حرفا بزن .

خلاصه اين مسخره كردن هاي ما باعث شد كه علي كم كم ياد بگيره از ارتفاع نترسه و از همه جا بره بالا .

خلاصه كه امروز كلي خاطره باره ما زنده شد .

 

_ امروز حسش نيست زياد بارتون بنويسم ، ايشالا جبران مي كنم ، فعلا بريد به زندگيتون برسيد .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

مرسي كه اين فرصت را بهمون دادي كه شانزده سالگيمون ـ اميرووو هنوز سرسختانه معتقده هفده سالگي ، آقا جان من نمي فهمم چه فرقي داره ، همه قبول كردن اما تو كت شما يه نفر نميره ـ را ببينيم .

والا امروز چيز خاصي ازت نمي خوايم ، همه اونايي كه هميشه مي خواستيم .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Fri 24 Jun 2005ساعت 3:23 AM  توسط   | 

جشن تفلد ، اهداي جوايز مسابقه ديروز ، آموزش اول شدن تو كامنت گذاري و ....

سلام

 

الانه كه اميرووو بياد باز شروع كنه غر زدن و دهوا كردن كه چرا زياد نوشتي  ، خب آدم روز تفلدش كه مي تونه زياد زياد بنويسه  ، در ضمن چون روز تفلدمه هيچ كس حق نداره غر بزنه ، اميرووو هم حق دهوا نداره .

 

مورخان در تاريخ آورده اند كه در صبح زيباي تابستاني ، دوم تير سال 1368ساعت 10 صبح يك موجودي پس از لج و لجبازي هاي فراوان پا به عرصه ي حيات گذاشته و يك دنيا را از وجود خودش منور كرده و به جهانيان كلي نغمه و شادي و شور و شوق و اينا بخشيده كه در همون لحظه ي ورود به همه چي شباهت داشته جز آدميزاد .

ميگن كه اين موجود در برخورد اول رنگش يه چيزي تو مايه هاي زغال اخته بوده  _ سياه وحشتناكي كه به قرمزي بزنه  _ و به سبب داشتن موهاي فر خورده ي ريز و نمكي و براق و خيس انسان را ياد يك جوسفند سياه تازه به دنيا اومده مي نداخته  _ هنوزم معتقديم اين موجود همون جوسفنده كه حالا بزرگ شده  _ به خاطر همين خصوصيات دكترا و پدر مادرش اول شك كردن كه اصلا اين موجود آدميزاده  ، بعد از تحقيق و تفحص و كلي آزمايش متوجه شدن انساني است به سان جوسفند  ، اين تنها چيزي است كه از لحظه ي اول به دنيا اومدن اين موجود در دسته  ، شواهد امر نشون ميده اين موجود را وقتي مي خواستن از بيمارستان بيارن بيرون هيچ پول و هزينه اي پرداخت نكردن  _ حالا اين كه چه جوري از پس اين امر خطير براومدن ، بحثي است كه در اين مقال نمي گنجد  _ درنتيجه تا به امروز هم اين مفت خوري در وجود ايشون نهادينه شده و اگر طناب دار گير بياره سريع السير خودش را دار ميزنه .

مورخان در جايي ديگر آورده اند كه موقع بيرون آوردن ايشان از بيمارستان پاي حمل كننده شون گير كرده به پل جلوي بيمارستان و نزديك بوده با مخ دوتايي بيان زمين  ، البته در اينجا مورخان اختلاف نظر دارن بعضي بر اين عقيده اند كه زمين نخوردن بعضي هم با آوردن اين دليل كه اين موجود الان خل و چل تشريف دارن قويا معتقدا خورده زمين اونم با مخ .

در جايي ديگر از تاريخ آمده اين موجود تا 6 ماه اول زندگي خواب بوده  ، به طوري كه كسي چمشان ايشان را مشاهده نكرده و معلوم نشده ايشون از سلامت ذهني و روحي برخورداره يا نه  ، خدا را شكر گريه هم اصلا نمي كردن به طوري كه همه گمان برده بودند ايشون كر و كور و لال هستن  ، اما پس از 6 ماه كه ايشون دوران خوابشون سپري شد و چمش باز كردن  ، تا به امروز ، اينقدر حرف زدن و با چمشاشون فوضولي كردن و چيزاي مختلف شنيدن كه ديگه هيچ جاي شكي باقي نمي مونه كه ايشون نه تنها از لحاظ اين سه حس مجلي ندارن كه داشتن اين سه حس باره ديگران مجل ايجاد كرده .

خب تاريخ را ولش كنيد ، فردا دوم تير روز تفلد منه  ، من و يه سري معتقديم ميرم توي شونزده سال اما یه سری از جمله اميرووو سرسختانه معتقدا از شونزده سال خارج ميشيم  ، حالا يه سال چيزي نيست كه بخوايم اينجا سرش بحث كنيم هر كي هر چند سال دوست داره حساب كنه  ، مهم اينه كه قراره به لطف و كوشش بي دريغ بعضيا 120 ساله بشيم .

تفلد مبارك و ميمون و خجسته و كلي چيز ديگه ام را به همتون تبريك ميگم  ، واقعا خوش به حالتون كه مي تونيد شادي كنيد كه يه دوم تيري هست كه توش يه موجود به دنيا اومده به اين خشنگي  ، دوستان كادو يادتون نره خواهشا .

روز تفلدم را خيلي دوست دارم  ، از اين كه دوم تير هم هست خيلي خوشحالم  ، نمي دونم چرا اين لفظ دوم تير يه جورايي خيلي بهم حال ميده .

مي دونم شما هم اين روز پربركت را خيلي دوست داريد كه الهاميتون به دنيا اومده .

 

كاكتوس جونم  ، قل عزيزم كه يه چند سالي زودتر از من به دنيا اومدي  تفلد خودم و خودت مبارك  ، ايشالا دوتايي با هم 120 سال زندگي پربركت خواهيم داشت .

نگار عزيز  ، همزاد ناز خودم  ، اگه اينجا مياي تفلدت مبارك .

 

_ مي دونيد خشنگ ترين و بهترين و خاطره انگيزترين _ و كلي ترين ديگه _ تفلدم كدومشه ؟ تفلدي كه من تنهايي رفته بودم آهو .

اون روز با حميد نرفته بودم بيرون ، هيچ كس هم خونه نبود ، همينجور داشتم ول مي گشتم و ياد همه چي بودم جز اين كه امروز تفلدمه  ، كه يه دفعه مامان بزرگم كه رفته بود از تنها بقالي ده خريد كنه از پله ها اومد بالا و همون جا سر پله ها نشست و يه بسته پفك را باز كرد و به من گفت الي بيا اينجا خودم بارت يه تفلد بگيرم كه تا حالا هيچ كس بارت نگرفته  ، واي مني كه اصلا تفلدم را فراموش كرده بودم نمي دونيد چه حالي شدم ، اينقدر ذوق كردم كه اصلا از توصيفش خارجه  ، ذوقم هم دو علت داشت يكي اين كه خودم يادم نبود و حسابي سورپرايز شدم و يكي ديگه هم اين كه اصلا باور نمي كردم وقتي خودم يادم نبوده ننه ام يادش مونده باشه  ، اصلا اون موقع داشتم رو ابرا سير مي كردم ، يه حال خوشي داشتم كه مطمئنم تا عمر دارم مثلش را نخواهم ديد .

دوتايي نشستيم و پفكه را خورديم و كلي خنديديم و ننه هم كلي سر به سرم گذاشت .

تا حالا خيلي تفلد گرفتم ، بارها تفلد هاي آنچناني گرفتم ، كادو هم خيلي گرفتم ، اونم چه كادوهايي ، خوراكي هايي هم كه هميشه تو تفلدام بوده از بهترينا بوده ، اما هنوز كه هنوزه هيچ كدوم از تفلدام جاي اون تفلد را نگفته با وجود خيلي خيلي خيلي ساده بودنش ، هنوز هيچ كدوم از كادوهايي كه گرفتم جاي اون كادوي ننه _ اين كه بارم جشن گرفت و يادش بود _ را پر نكرده ، و هيچ كدوم از كيك ها و خوراكي هايي كه تو تفلدام خوردم مزه ي اون پفكه را بهم نداده .

بعضي وقتا يه چيزايي در اوج سادگيشون بيشتر از خيلي چيزاي گنده و تو چشم برو به آدم مزه ميده ، اين جشن تفلد در نگاه اول خيلي خشك و خالي بود اما باره من پر بود ، پر از چيزاي خشنگ .

اون دنياي مهربوني و سادگي و زيبايي كه اون موقع تو چمشاي ننه برق ميزد بهترين هديه تفلدم بود كه هنوزم هر سال با اومدن دوم تير مزه اش را زير دندونم حس مي كنم .

 

_ ما ديديم اين روزا همه جا مسابقه طرح ميشه ، گفتيم خب ما چيمون كمتره ما هم طرح مي كنيم ، اين شد تو پست قبل اون سوال را پرسيديم .

هيئت داوران با بررسي پاسخ هاي داده شده و پس از كلي مشورت و بحث و جدل و تبادل نظر به اين نتيجه رسيدن كه درست ترين جواب را اميرووو داده .

قرار بود مسابقه مون جايزه هاي نفيسي هم داشته باشه اما چون اميرووو مسابقه را برد ما هم اصن عشقمون كشيده كه به اميرووو جايزه نديم و نمي خوايم به اميرووو جايزه بديم  ، اصن مي خوايم جوايزش را بكشيم بالا ( اينجا چرا از اين شكلكاي شيطونكي نداره كه داره ناجور مي خنده ؟ ) همه جوايز را بين بقيه تقسيم مي كنيم اين شكلكي :

 

جايزه ي نفر اول كه دور دنيا در 80 روز با سرويس اياب و ذهاب به همراه سكه هاي بهار آزادي هم وزن سنگين ترين عضو خانواده اش است ، تقديم ميشه به هدي ، دليل اش هم اين كه تو مسابقه ي وبلاگ خودش ما را كشكي نفر اول كرد ما هم مي خوايم اينجوري ، يه جورايي از خجالتش دربياييم .

 

جايزه نفر دوم كه يك عدد اهرامه ثلاثه مصر به همراه تمامي گنج هاي صندوق كاپتان ممو است تقديم ميشه به مموشي ، دليل اش هم اين كه اين روزا كامنتاش خيلي خيلي زياده ، چون به ما حال ميده ما هم مي خوايم يه جورايي بهش حال بديم .

 

جايزه نفر سوم كه سند منگوله دار 95 درصد آب هاي درياي خزر به اضافه زمين چمن آماده ي استاديوم آزادي به طور دربست و بدون قيد و شرطه تقديم ميشه به گلي ، دليل اش هم اين كه ما خيلي مي خوايمش ، همينجوري .

 

( اميرووو هم كه گفته در قبال دادن ديدن كابوس _ چي شد ! _ جواب را بهش نداديم و همه ي شايعات مبني بر اين موضوع را رد و تكذيب كرده درست ميگه ، چون در قبال ندادن ديدن كابوس جواب را گرفته .

اگه نگرفتين چي شد اكشالي نداره ، من خودمم درست نفهميدم چي گفتم  . )

 

_ اين روزا همه از جمله اميرووو ميان مي پرسن كه چه جوري ميشه همه ي وبلاگا اولين نفري باشي كه نظر بدي و كامنت بذاري ، از ما خواستن يه كلاس فشرده بارشون بذاريم .

خب عرضم به حضورتون كه شما يا بايد يه آدم پولدار باشيد يا يه آدم بي خيال _ عين من _ كه بتونيد بيست و چهار ساعته كانكت باشيد .

بهدش نياز به يه سيستمي داريد كه پا به پاتون راه بياد و وسط راه كم نياره .

بهدش بايد گوش به زنگ و در كمين باشيد كه تا يه وبلاگ به روز شد زارپ بپريد توش .

باره اين كه بفهميد وبلاگي كي به روز ميشه بهترين راه اينه كه صاحب وبلاگ را جزء ليست مسنجرتون ادد كنيد تا هر وقت به روز شد بهتون خبر بده .

بايد زماني كه وبلاگا به روز ميشه را به خاطر بسپاريد _ معمولا هر وبلاگ نويسي يه زمان خاصي باره به روز كردن داره بگرديد پيداش كنيد _ بعد اون ساعت منتظر باشيد .

و اما فن آخر و مهم ترين و بزرگ ترين فن كه اگه اينو رعايت نكنين اون فن هاي قبلي هم تومني هفت صنار نمي ارزه ،........ راستش ما فكر كرديم ديديم شرمنده ايم ، نميشه همينجوري دسترنج اين همه سال تحقيق و پژوهش و شب بيداري هامون را همينجوري در اختيارتون بذاريم  ، اون عزيزاني كه مايل به دونستن اين فن ارزشمند هستن1000000000000000000000000000000000000000000000000 وجه نقد به شماره حساب اينجانب واريز كنن  تا من به صورت در گوشي اين فن را خدمتشون عرض كنم .

( يه نكته ي مهمي هم هست كه همه اين كارا نيازمند داشتن استعداد بالاست  ، باره همين گفتم اينجا اين نكته را ذكر كنم كه من استعداد شما را مي سنجم اگه به حد لازم بود بهتون ميگم مي تونيد اين كاره بشيد يا نه .

اين اميرووو هم بيخود خودش را خسته نكنه چون اصن استعداد نداره  ، اين بشر تو همه ي زمينه ها استعداد داره الا اين يه مورد كه استعدادش در حد نصف يك چهارم نخود فرنگي پخته هم نيست ، پس بي خيال . )

 

_ امروز جايزه ي اميرووو بيچاره را كه بهش نداديم ، كلي هم زديم تو سر استعدادش ، خدا از سر تقصيرات ما بذگره .

خداوكيلي چقدر افتخار داديم و اسم اميرووو را تو وبلاگمون آورديم ها ، اگه از كامنتامون كم نشه شانس آورديم .

 

_ دوستان يه چيزو دقت كنيد كه چون من يك نفصه شب به بعد آن ميشم ، تاريخ به روز رساني وبلاگم ميشه يه روز بعد روزي كه اين خزعبلات را مي نويسم ، پس امروز كه مثلا زير اين پست نوشته دوم تير در واقع يك تيره ، ولي چون دير به روز ميشه يه روز ميره جلو ، شما خودتون زحمت بكشيد خيال كنيد اينا مال يك تيره ، هر روز تاريخمون را يه روز خودتون بكشيد عقب ، با تشكر .

 

_ تو روز تفلدم واقعا جاي شب نازك خاليه ، شب نازك سالاي تفلد منو هميشه خشنگ كرده ، امسال اولين ساليه كه قراره تفلدم را بدون شب نازكم جشن بگيرم ، كاش بود ، فكر مي كنم فردا بزرگترين هديه اي كه شب نازك ميتونه بهم بده ، بازگشت دوباره شه .

 

_ دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هر چي دادي و ندادي شكرت .

خدايا ايني كه مي خوام دور از دسترس نيست ، فقط تو يه دفعه ورق را برنگردوني .

چشم اميد ، دست دعا

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Thu 23 Jun 2005ساعت 2:45 AM  توسط   | 

سلام

 

اه ، تا الان شونصد بار يه متني را نوشتم ، بعد كه خوندم مجبور شدم پاكش كنم ، هربار يه جاييش به يه نفر برمي خورده ، به نظرم برم يه وبلاگ ناشناس باز كنم حرفام را اونجا بزنم ، اينجا هر حرفي بايد از زير تيغ قيچي رد بشه ، جوري بايد حرف زد كه هم خدا راضي باشه هم بنده ي خدا  ، تا الان عين شونصد تا متني را كه نوشتم بعد خوندن گفتم ااا اينجاش ممكنه فلاني را ناراحت كنه ، پاكش كن ، خيلي بده ها .

 

_ اين خونه موندن ديگه بدجوري داره حال ما را بهم ميزنه ، تا شب ساعت 1 كه بريم نت هيچ كاري نداريم همش ول مي گرديم ، تا ساعت 4 صبح كه تو نت به سر مي بريم ، تا ساعت 10 مي خوابيم ، دوباره تا ساعت 1 شب بيكاريم ، روزامون بدجوري تكراري شده .

 

_ اين قضيه وبلاگ نويسي ما هم خيلي خنده دار شده ، اين كامپيوتر ما بلااستثنا در تمام مدت طول روز روشنه  ، حتي اگه كسي باهاش كاري هم نداشته باشه بازم روشنه  ، ما داريم از تو اتاق رد ميشيم ، يه دفعه يه چي به ذهنمون ميرسه مياييم مي نويسيمش ، 5 دقيقه بعد يه چي ديگه يادمون مياد ، اونم اضافه مي كنيم ، بعد ميريم فكر مي كنيم مي بينيم اگه فلان جا را پاكش كنيم بهتره ، مياييم حذفش مي كنيم ، اينقدر در طول روز مياييم اضافه مي كنيم و كم مي كنيم تا ميشه اين خزعبلاتي كه مي خونيد  ، گفتم اينا را كه فكر نكنيد همه اين چرت و پرت ها يه دفعه اي به ذهن ما خطور مي كنه  ، نه عزيزان حاصل و دسترنج يه روز زحمته ، چي خيال كردين .

تنها زماني كه كامپيوتر خاموشه ، از 4 صبح الي 10 صبحه ، كه اينجانب خوابم  ، ساعت 10 پاميشم برم يه آبي به دست و صورتم بزنم اين بدبخت را هم از خواب بيدار مي كنم  ، پس فردا وقتي پوكيد حاليم ميشه  ، دارم فكر مي كنم يه برنامه اي بريزم اون 6 ساعت هم روشن باشه ، حيفه .

 

_ امروز مسنجرم باز بود ، يه دقيقه پاشدم ، برگشتم ديدم عطيه اومده مسيج آرشيوم را باز كرده داره مي خونه  ، هيچي بهش نگفتم ببينم خودش چي ميگه آخر سر  ، تمومش را كه خونده ميگه الهام چقدر حرف ميزني ، خسته نميشي ؟  ميگم نه  ، ميگه الي من ديدم تو يه ساعت داشتي خداحافظي مي كردي ، سه بار از اين شكلك هاي باي باي زدي كه بري اما بازم حرف زدي  ، گفتم آخه بچه تو چي كار داري ؟ ميگه خب چرا وقتي خداحافظي كردي بازم حرف مي زنيد ؟  گفتم حرف پيش مياد ، گفت شونصد بار حرف پيش اومد ؟  پيش خودم گفتم د بيا يه فسقل بچه گير داده به ما ، بعد ميگه الي يه چي ديگه هم ديدم ، ميگم چي ديدي ؟  ميگه همش پرت و پلا مي گفتيد من هيچي سردرنمياوردم  _ از نظر عطي ما هر چي كه ايشون سردرنيارن و در فهم و ادراكشون نگنجه پرت و پلاست  _  گفتم دست شما درد نكنه ، چيكار كنيم آبجيت از بيخ و بن پرت بوده حالا هم به جز خزعبل چيزي نداره بگه .

( اميرووو بيا بارت تفسير كنم  ، از عرايض عطيه نتيجه مي گيريم كه : زيادي حرف مي زنيم  ، همت و استقامتمون بالاست كه خسته نميشيم  ، خداحافظيمون خيلي طول مي كشه  ، بايد زود خداحافظي كنيم  ، باره خداحافظي هم فقط يه شكلك باي باي بسه لازم نيست چيزي بگيم  ، فقطم پرت و پلا ميگيم  _ اين يكي را من بارها گفتم ها ، نه ؟  _ خب حالا كه تفسيرش هم كردم برو خودت را اصلاح كن .  )

 

_ امروز اسكوتر عطي را برداشتم  ، تازه فهميدم چه كاراي محيرالعقولي _ هميشه تو گفتن اين كلمه مشكل داشتم ، حالا درست گفتم ؟  _ مي تونم باهاش انجام بدم  ، جاتون خالي يه كارايي تو اتاق با اين كرديم به چه خشنگي  ، در حين انجام اعمال خارق العاده بوديم كه مامانمون يه دفعه سر رسيد  ، تا ما را ديد گفت : گنده بك از روي اون بيا پايين  ، سابقه ات خرابه ميزني يه بلايي سرش مياري ، اين بچه ناراحت ميشه  ، ميگم مادر من استعدادم را كور نكن ديگه ، تو خيابون يارو سن و ابعادش در حد يه دايي ناصره _ دايناسور سابق  _ بعد سوار اينا شده ، خم به ابرو نمياره ، حالا مني كه به زور 40 كيلو وزنم ميشه ، چه جوري اينا خراب مي كنم آخه ؟

 

_ جاتون خالي امروز دو بار نزديك بود بي الهام بشيد  ، رفته بودم بالا چارپايه پرده هايي كه ماماني شسته بود را نصب نمايم  ، بار اول چارپايه لق زد نزديك بود با كله بيام پايين كه چوب پرده به داد رسيد  ، بار دوم پرده گير كرد زير پام ، نزديك بود سرو ته بشيم  كه ..... راستي چي شد نيفتادم ؟  نميدونم ، فقط ميدونم نيفتادم  ، خلاصه بگم خدا خيلي دوستون داشت ، بهتون رحم كرد ، بريد سجده ي شكر به جا بياريد كه هنوز هستم بارتون خزعبلات جور كنم .

 

_ بالاي چارپايه بوديم  ، بابام اومده ميگه چرا از در و ديوار بالا ميري ؟  ميگم پدر من دارم پرده نصب مي كنم ، اين حرفا چيه  ، ماماني ميگه داره يه كار مثبت مي كنه  ، در اينجا بابايي در صدد دفاع براومد گفت بچه ام همش مثبته ( چرا اين شكلكا ته كشيد ؟ دست و سوت و كف و تشويق و اينا نداره ؟ ) ، ما نزديك بود باره بار سوم از اون بالا سقوط كنيم  ، كه به خير گذشت  ، ذوق زده شديم  ، گفتيم پدر آفتاب از كدوم ور امروز زده مهربون شدي ؟ تعريف مي كني ؟ اينا ؟ مي خنده .( اون شكلكا هم نشانه ذوق زدگي حاد اينجانب بود ، فقط حيف كم بود )

 

 دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خدايا اين روزا شده مثل پنير پيتزا شيرآوران _ تبليغ نيست به نظرم تو پنير پيتزاها از همه بيشتر كش مياد _ يه خورده كشش زياده شده ، يه فكري بكن .

از اين همه درك و فهمي هم كه به ديگران دادي كمال تشكر را داريم .

 

پ.ن : دقت كرديد تو نوشته هام كدوم كلمه است كه هي تكرار ميشه ؟ اگه گفتيد ؟ مسابقه است .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  Wed 22 Jun 2005ساعت 3:3 AM  توسط   |