| Home - Email - Archive - Link - RSS |
|
سلام آخ كه چه حالي ميده تايپ كردن روي اين كيبورد ، واي كه نگا كردن به اين مانيتور چقدر باحاله ، آي آي چقدر دلم باره اينجا تنگ شده بود ، دلم باره يكي يكي تون تنگيده بود ، اصلا بدون نت _ نخيرم زندگي ممكنه ، خيلي هم خوب ممكنه _ يه چيزي كمه _ آقا شما از سفر ميايد خسته كوفته مي بينيد چي ؟ ايول يه ام پي تري پلير رو ميزه آقا اين خيلي نامرديه ها ، اينا همينجوري هي ميرن به ما لطف مي كنن ما هم سيب زميني ، اصلا يه ذره آدم نيستيم .... اون از وضع درسمون كه فقط مي خواستيم نمره بياريم و قبول بشيم ، مي گفتيم چه فرقي مي كنه بيست بگيري يا كمتر ، مهم اينه كه يه چيزي بفهميم .... هيچ وقت به دل اينا كار نكرديم ، همش به دل خودمون بوديم ..... هيچ وقت پيش خودم نگفتم ، منم عين يلدا خر بزنم بيست بگيرم كه اين كارا را مي كرد كه فقط باباش ذوق كنه ..... اما من هيچ وقت اين چيزا را نگفتم به خودم ..... اون از اخلاقياتمون كه هميشه خدا عصباني و قاتي هستيم ، بداخلاقي مي كنيم ، غر مي زنيم همش ، يه ذره صبر و طاقت و حوصله هم كه نداريم .... باقيشم نگيم كه خيلي ضايع است .... نامرديه خدا وكيلي ..... خيلي هم زياد ...... _ ما يادمونه چند روز پيش تو روزنامه يه آقايي زنگ زده بود و گفته بود كه تير چراغ هاي اتوبان تهران قم ، بيست و چهار ساعته روشنه ، حالا چي شده ؟ هيچي ديگه مسئولان عزيز كشوري فوري ترتيب امر داده و الان فكر كنم ديگه بيست و چهار ساعته خاموشن _ ما اين همه وقت آهو بوديم و زنبور همه را مي گزيد يه بار طرف ما نيومد ، اين روزي آخري جبران كرد و ترتيب ما را هم داد ( ايشالا اين باديگاردمونم عقرب بزنتش كه ديگه اين جوري وظايفش را ول نكنه بره . _ يكي از فوايدي كه اين سفر داشت اين بود كه ما فهميديم خيلي آقاييم _ يكي از معايبش هم كتكي بود كه ما از حميد نوش جان مي كرديم خدا از سر تقصيراتشون نگذره .... ( همه باديگارد دارن منم خير سرم دارم . _ ديشب ما رفتيم وبلاگ اميرووو ديديدم اگه خيلي همت كنيم نفر شونصدم هم نميشيم فقط قبلش دلت مي سوزه باره اميرووو بعد كامنتاش را يه جا كپي مي كني ، بعد كه خودت كامنتت را دادي ميري كه كامنتا را بذاري سر جاش ، حالا بلاگفا بازي در مياره گير ميده كه نميشه در فواصل زماني كوتاه بذاريشون ، حالا از اينجا به بعدش ، سه تا تو ميذاري ، سه تاش را هم ميدي دست اميرووو بذاره ، الان تاريخ ثبت كامنتا خنده دار شده ..... خدايا هرچي آدم بي عقل رو زمينه .... چيكار مثلا مي خواي بكني ؟ اگه مثل من و اميرووو باشن كه قطع اميد كن فقط مواظب باش با اين عقل ناقصشون بلا ملايي سر خودشون نيارن .... _ ما آهو كه بوديم وقتمون باره تلويزيون ديدن فراوان بود ، اينقدر نشستيم فرزاد حسني نيگا كرديم كه ديگه نسبت بهش واسكينه شديم ، نيگاش مي كنيم كهير نمي زنيم ..... اين ارث بابام را ديديد چقدر به جوسفنداي بدبخت توهين مي كنه ؟ ببين من دو هفته تهران نبودم ، دو هفته سازمان را ول كردم _ معاون و مشاور و اينا هم كه با كشك و پشم و اقلام مشابه رقابت مي كنه ( آهو پيرزن ميرزناش اينجوري حرف ميزنن ، خب آدم ياد مي گيره ديگه . ) _ حميد اونجا از دستم حرصش مي گرفت و كلافه مي شد بهم مي گفت الي ميرم باغ يه مشت تيغ و خار و گون و اينا ميارم خالي مي كنم رو سرت .... _ الفي اتكينز را يادتونه ؟ بايد يادتون باشه .... يادتونه يه رفيق خيالي داشت ؟ يادتونه هر وقت لازمش داشت غيب مي شد ؟ حالا حكايت ماست ، هر وقت به اين شب ناز خل و چل احتياج دارم و بدجوري سرم سنگين ميشه غيب ميشه .... _ اينقدر باره دستم آه و ناله كردم كه مامانم باره رهايي از شر نق و نوقم گفت بيا رو دستت آبليمو بزن _ دوتا اشتباه بزرگ تاريخ را مرتكب شد _ چند ساله از اول سال با خودم قرار ميذارم كه امسال ديگه تو مراسم اعتكاف شركت مي كنم ، اما هر سال يه چيزي ميشه كه نميشه ....... سعادت نداريم به خدا .... _ يه خورده زيادي دير شده ، اما خب چيكار كنم من نبودم ، بعدشم باره تبريك هنوز دير نشده ، پس آقا تفلدت مبارك . روز بابايي هم مبارك ، من هنوز به بابايي نه كادو دادم نه حتي تبريك گفتم ، كادو كه ايشالا در اسرع وقت ، تبريك هم همين الان دارم ميگم ديگه . بچه ها شما كادو چي خريديد ؟ جوراب ؟ _ هدي ؟ من روز روشن تو اين ترافيك اين اسب لندهور را بردارم راه بيفتم تو اتوبان ها ؟ نه اصلا ميشه ؟ هدي هركار هيجان انگيزي مال شباست نه روز روشن ... تو روز كه حال نميده ، شب بايد باشه .... حالا برو بخواب . در ضمن دستت درد نكنه ديگه ، من برم ديگه ..... اون از اميرووو كه اون همه پشت سر من بد گفت دعاي امروز خب من چي بگم ؟ دارم سعي ام را مي كنم ، اما به جون خودم به جون خودت خيلي پيدا كردنش سخته ، بابا يكي دوتا هم كه نيست ، سه تاست .... خداوكيلي باره من كه تازه كار هم هستم سخته ديگه ، بهم فرصت بده خب ؟ راستي يه تشكر خيلي ويژه هم بدهكار بودم . ديگه چي ؟ مممممممم ..... آخ آخ آخ ، خوب شد يادم افتاد ، بابا من هنوزم منتظر اون كيفيت خوبش هستم ، هرشب داري باره ما همون خش داراش را مي فرستي .... بابا واضح تر خواهشا ........ مقسي . تا بعد سام عليك .......................................... پاشو باهادر ...... بجنب جل و جهازمون رو جمع كنيم بزنيم به چاك ........... الان سر و كله صاحابش پيدا ميشه .......... من حال و حوصله كلومتري رو ندارم ......... لنگه جوراب منو نديدي .......... بابا گذاشته بودم همين جا بالا سرم ............. گفتم من يه چرت پنج ديقه اي بزنم تا تو اينا را جمع ميكني ............ نكنه با خرت و خورتا انداختي دور .......... امروز گلدونا رو آب دادي ...........حياط رو خيلي بهم ريخته بودي جمع و جور كردي ............ توپ پسر آقاي سرهنگو بهش دادي ......... بجنب الان ماشين مياد ............. اون بقچه بنديل چيه گرفتي دستت هي دور خودت ميچرخي ............. طواف ميكني ............ خب ببر بذارش تو راه پله همون جا كه بود ............ ....................................................................... اگر بار گران بوديم .............. خب كه چي .............. داريم ميريم ديگه ........... چرا هول ميدي ......... ول كن يقه رو ........ اصلا تو كي هستي ديگه............. بذار بريم بابا الان صاحابش مياد قشقرق به پا ميشه................ برو بينيم بابا ....... كي از رو ديوار اومده تو ......... ما كليد داشتيم اونم چه كليدي ..............آي مردم يكي بياد ما رو از دست اين نجات بده .......... بيايين بهش بگين بابا ما آشنائيم .......... برو بابا مگه اينجا پادگانه اسم شب ميخواي ............ اينو .............. خوشش مياد سر به سر من پيرمرد بذاره .......................................................... دوستان گل الهام ......... ما داريم رفع زحمت مي كنيم ......... اگه تو اين مدت حرفي زديم كه نبايد ........ به بزرگي و بزرگواري خودتون ببخشيد .......... بذارين پاي كم حوصلگي ما .......... خودتون كه در جريان بودين ............... از يه طرف تنهايي ................ از اونور شيطنتهاي باهادر ............. اگه تواين مدت اومدين مطلب جالب و دندون گيري نخوندين ببخشيد ............... بذارين به حساب كم سوادي ما ........... اگه تو اين مدت اومدين كامنت گذاشتين اما ما نتونستيم خدمتتون برسيم ببخشيد ............. بذارين به پاي غريبي ما تو اين شهر................... اگه تو اين مدت اومدين و ديدين شكل و شمايل اينجا يه جور ديگه شده ببخشيد ............ بذارين به حساب كار نابلدي ما ............................ اگه تو اين مدت اومدين و ديدين كه روز به روز وضعيت اينجا بهم ريخته تر ميشه ببخشيد ................ بذارين به پاي اينكه باهادر بعضي وقتا يادش مي رفت ميخواد توپ بازي كنه باس بره تو حياط....................به روز كردن وبلاگ الهامي كار سختي بود .......... ببخشيد كه ما بهتر از اين بلد نبوديم .................... ايشالا اگه زنده بوديم ............ دوباره براي الهامي مسافرتي پيش اومد ............... قبول كرد كه بازم كليد حجره شو بده دست ما ............... شايد تونستيم جبران كنيم ........................ ( چه خدا نكنه اي گفت اون بابا ........................... به گوش الهام برسه كارمون تمومه ........) ..................................................... يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيراز خدا هيچ كس نبود . روزي روزگاري در ولايت غربت يك آدم بدجنس ناقلايي بود كه هيچ تنابنده اي از دستش درامان نبود . آن قدر پول و دارايي داشت كه اگر مي خواستي بنويسي ؛ چهار تا دفتر صد برگ را پر مي كرد . يك شب كه داشت دير وقت برمي گشت به خانه اش ؛ چشمش افتاد به يك مار دراز كت و كلفتي كه وسط جاده افتاده بود و از سرما خشك شده بود . دولا شد ؛ مار را برداشت و مثل بيل گذاشت سرشانه اش و بردش به خانه ؛ به خانه كه رسيد ؛ شامش را خورد و لحاف تشكش را پهن كرد و مار را هم كنار خودش خواباند تا يخش آب شود . مرد با خودش فكر مي كرد وقتي مار ؛ قبراق و سرحال شئ ؛ ببرد بفروشدش به يك سرم سازي يا باغ وحش يا يك جاي ديگري و كلي پول بگيرد . توي همين فكرها بود كه خوابش برد . دم دماي صبح بود كه احساس كرد يك چيزي دور گردنش پيچيده و. دارد خفه اش مي كند . وقتي بلند شد ؛ ديد اي دل غافل ؛ اين كه دور گردنش پيچيده ؛ همان مار ديشبي است . مرد به مار گفت : (( چه كار داري ميكني نمك نشناس ؟ اين است جواب خوبي هاي من ؟ )) مار گفت : (( بله ؛ مگر جواب خوبي بدي نيست ؟ )) مرد گفت : (( نخير ؛ جواب خوبي ؛ خوبي است . وانگهي در عصر دهكده جهاني و گفت و گوي تمدن ها ؛ اين كار حضرت عالي يك كار زشت ناپسندي است . كمي خودت را شل كن ؛ بنشينيم با هم گفتمان كنيم . )) مار كمي خودش را شل كرد و گفت : (( از كجا معلوم كه تو راست بگويي ؟ )) مرد گفت : (( اين كه كاري ندارد . راه مي افتيم ؛ مي رويم از ديگران هم مي پرسيم . )) باري ؛ مرد و مار ؛ رفتند و رفتند تا رسيدند به يك پيرزن . وقتي به او رسيدند ؛ گفتند : (( مادرجان ؛ آيا جواب خوبي ؛ بدي است ؟ )) پيرزن گفت :(( بله ؛ اگر جواب خوبي ؛ بدي نبود ؛بعد از چهل سال زحمت كشيدن و خون دل خوردن ؛ بچه هايم مرا نمي فرستادند به خانه سالمندان )) مار نگاهي به مرد و گفت : (( حالا حرف حسابت چيست ؟ )) مرد گفت : (( اي آقا ؛ حرف يك نفر كه مناط اعتبار نيست . برويم از كسان ديگر هم بپرسيم . )) مرد و مار باز راه افتادند و رفتند و رفتند تا رسيدند به يك آدم بي كار . از او پرسيدند : (( آهاي آقا ؛ آيا جواب خوبي ؛ بدي است ؟ )) بيكار گفت : (( بله ؛ چون اگر نبود ؛ بعد از پانزده سال كار صادقانه ؛ كارفرما عذرم را نمي خواست و تعديلم نمي كرد . )) مار به مرد گفت : (( حالا بفرما ؛ اين يكي كه ديگر زن نبود )) مرد گفت (( خوب نباشد ؛ بيكار كه هست ؛ حرف آدم بيكار هم قابل اعتنا نيست . شايد اين طورگفته كه ما دلمان بسوزد ؛ برايش كار پيدا كنيم . )) مرد و مار دوباره به راه افتادند و رفتند و رفتند تا رسيدند به يك وزيرارشاد . گفتند : (( ببخشيد ؛ آيا جواب خوبي ؛ بدي است ؟ )) وزرزير ارشاد گفت : (0 بله ؛ چون كساني كه بيشتر از ديگران ؛ از من خوبي مي بينند و امكانات مي گيرند ؛ به همان نسبت ؛ بيشتر از ديگران از من انتقاد مي كنند .)) مار گفت (( خوب جناب ؛ اين يكي را چه مي گويي ؟ )) مرد گفت (( اتفاقا" اشتباه تو همين جاست . ما شرط كرديم برويم از ديگران بپرسيم ؛ قرار نبود برويم از وزرا سوال كنيم )) باز دوتايي راه افتادند و رفتند و رفتند تا رسيدند به يك مرغ . گفتند (( بالا غيرتا" به نظر شما آيا جواب خوبي ؛ بدي است ؟ )) مرغ گفت (( معلوم است كه جواب خوبي ؛ بدي است . اين كه پرسيدن ندارد . چون اگر جواب خوبي ؛ خوبي بود ؛ آدميزاد بعد از چند سال تخم گذاري ؛ برايم چاقو تيز نمي كرد . )) } نگارنده در اينجا وظيفه خود مي داند كه با كمال خوشوقتي و در نهايت تواضع به يك مساله بغرنج فلسفي پاسخ دهد . اين سوال از دير باز در ذهن آدمي وجود داشته كه : (( اول مرغ بوده يا تخم مرغ ؟ )) اين افسانه ثابت مي كند كه اول مرغ وجود داشته چون همان طور كه ملاحظه فرموديد ؛ مرغ مذكور صراحتا" به تخم گذاري خود اشاره كرده و به اين مساله پاسخ داده است . { مار نگاهي به مرد كرد و گفت : (( اين نگارنده اين قدر پرت و پلا گفت كه حواسم پرت شد ؛ كجاي كار بوديم ؟ )) مرد گفت : (( آنجا كه اول مرغ بوده يا تخم مرغ )) مار گفت : (( اين را كه نگارنده داشت مي گفت . آهان ؛ بحث سر جواب خوبي بود . حالا به تو ثابت شد كه جواب خوبي ؛ بدي است ؟ )) مرد گفت : (( بله ؛ ولي اين آدميزاد است كه جواب خوبي را با بدي مي دهد . اگر قرار باشد هر جك و جانوري هم مثل آدم رفتار كند كه نظم دنيا به هم مي خورد . في المثل اگر يان مرغ زبان بسته ؛ روزي تصميم بگيرد كه ديگر تخم نكند ؛ آن وقت آدميزاد با چي خاگينه و املت و نيمرو درست كند ؟ )) مار گفت (( اي مرد ؛ اين قدر حرف غذا زدي كه گرسنه ام شد . حالا چي بخوريم ؟ )) مرد و مار فكرهايشان را ريختند روي هم و با توجه به امكانات موجود ؛ يك كباب مرغ جانانه اي ترتيب دادند و خوردند و از هم جدا شدند ! ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هيچ مرغي نبايد به سوالات يك مرد ؛ در معيت يك مار گرسنه جواب بدهد ؛ مگر آنكه در آن حوالي يك رستوراني ؛ چيزي وجود داشته باشد ! قصه ما به سر رسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد ! قصه امروز رو ميخوام تقديم كنم به تموم اونايي كه سالهاست در حسرت آغوش پدر مانده اند . ********************************* شفاف ترين خاطره ام از تو يك لبخند بود . 5 ساله بودم . ظهر گرم تابستان سايه انداخته بود روي سرمان . تازه بازي (( آژير قرمز و فرار )) را يادم داده بودي ؛ گفته بودي هر وقت صداي آژير را بشنوم ؛ بايد فرار كنم و جايي امن پناه بگيرم . امن ترين جاي دنيا براي من ؛ آغوش تو بود . ايستاده بودي كنار حوض با پيرهن خاكي و چفيه اي روي شانه هايت . حوض نور را روي صورتت مي رقصاند . زانو زدي و دستهايت را باز كردي ؛ منتظر من . دويدم طرفت و هنوز چند قدم مانده بود برسم به تو كه انفجار دل شيشه هاي خانه را شكست و آسمان شلوغ شد . تو گفتي : يا علي و من در آغوش تو پنهان شدم . دستت موهايم را آهسته آهسته نوازش كرد . سر چسباندم به شانه ات و بوي لباست را فهميدم ؛ بوي گلاب ؛ بوي پنجشنبه غروب ها ؛ بوي صلوات ؛ مسجد ؛ نماز جماعت ؛ تكبير ؛ بوي دسته هاي سينه زني . بي صدا گريه كردم . اشك سرشانه ات را خيس كرد كه خيال كردي از انفجار ترسيده ام ؛ اما ترس من از رفتن تو بود . وقت خداحافظي ؛ حسوديم شده بود ساكت كه آن را با خود مي بردي ؛ به كلاشت كه چسبيده بود به شانه ات ؛ به چكمه هايت ؛ چفيه ات ؛ كلاهت ؛ قرآنت و همه چيزهايي كه با تو به جبهه مي آمدند و تو آنها را انگار بيشتر از من دوست داشتي ؛ در گوشم نجوا كردي ؛ (( دختر من هيچ وقت گريه نمي كند . )) ************************** دومين خاطره ام از تو يك عكس بود . 7 ساله بودم اما مدرسه نمي رفتم . معلمها در تلويزيون درس مي دادند و برفكها كه مي آمدند زنگ تفريح شروع مي شد . عكس تو را يكي از همرزمهايت آورده بود . 12 نفر بوديد ايستاده در سنگري سبز ؛ دست بر شانه هم ؛ روي سربندهايتان نوشته بود (( يا علي )) در سنگر شما حوضي نبود ؛ اما نوري روي صورت هايتان مي رقصيد . بعدها مادر گفت آنها كه كنار تو ايستاده بودند همه شهيد شده اند . بازي آژير و فرار هنوز ادامه داشت ؛ اما اين بازي برايم كهنه شده بود ؛ بي تو لطفي نداشت . مي نشستم كنار حوض و خيره مي شدم به آسمان بي پرنده و بمبهايي كه مثل لكه هاي قير از كف آسمان چكه مي كردند و سقف خانه ها را از هم مي شكافتند . ************************ سومين خاطره ام از تو آمدنت بود . 12 ساله بودم و هر شب خواب مي ديدم كه آغوش باز مي كني برايم و من مي دوم به سويت بي آن كه انفجار خاطره خوبمان را به هم بريزد . خوابهايم تعبير شد . يك روز بي خبر آمدي ؛ اما خودت را جا گذاشته بودي ؛ مرا نمي شناختي . در چارچوب در ايستادي به تماشا ؛ يكي از همرزمهايت هم آمده بود . آهسته گفت : (( موج انفجار....)) اخم كردي و زير لب چيزي گفتي كه گمان كردم ؛ اسم من بايد باشد . نگاه كردي به آسمان كه قير ديگر از آن چكه نمي كرد . جنگ تمام شده بود ؛ اما تو دستهايت را گذاشتي روي سرت ؛ چشم بستي ؛ فرياد زدي ؛ گريه كردي ؛ اسم رفقايت را صدا زدي ؛ جايي جلوي چشمهاي خسته تو شايد همه آنهايي در عكس كنارت بودند ؛ دوباره شهيد مي شدند كه داد مي كشيدي و سرت را به ديوار مي كوبيدي . ترسيده بودم ؛ التماس مي كردم كه تمامش كني . همرزمت گفت : (( موجي شده ....)) يكي از قرصهايت را گذاشت تو دهانت ؛ آرام شدي ؛ سرگذاشتي روي شانه اش ؛ كمكت كرد روي پايت بايستي . تو نيامدي ؛ راهت را كج كردي . گفتي : (( گاهي وقتها اگر حوصله داشتيد ؛ بياييد آسايشگاه ديدنم . )) و به من نگاه نكردي . هنوز مرا نمي شناختي . همه روزهاي بعد هم به ديدنت آمدم كه شايد بشناسي ام ؛ اما تو راه مي رفتي و اسم مرا آهسته آهسته زير لب تكرار مي كردي ؛ گريه مي كردي ؛ شعر مي خواندي ؛ اما با من حرف نمي زدي . ************************************* آخرين خاطره ام از تو ديروز بود . پشت در (( اتاق فيكس )) آسايشگاه ؛ در چوبي بين من و تو حائل شده بود . از روزنه كوچك نگاه كردم به تو و تو نگاه كردي به من . ديوارهاي اتاق را با موكت سبز پوشانده بودند تا فريادهايت به گوش ما نرسد . تو ولي فرياد نمي زدي ؛ كز كرده بودي گوشه اتاق . مرا كه ديدي ؛ بلند شدي ؛ جلو آمدي . گفتي (( سلام )) گفتم (( سلام )) باز شروع كردي زير لب اسم مرا گفتن ؛ يكي از پرستارها آهسته گفت : (( توي اين اتاق راحت تر است . اينجا به خودش صدمه نمي زند . )) زير نور تنها لامپ زرد اتاق ؛ چشمهايت عسلي تر بود . يك يا علي گفتي ؛ از جا بلند برخاستي ؛ به روزنه نزديك تر شدي ؛ باز مثل روز رفتنت بي صدا گريه كردم . انگشتهايت از روزنه گذشت ؛ صورتم را به سرانگشتهايت نزديك كردم . دستت مي لرزيد ؛ اشكم را پاك كردي بعد آهسته نجوا كردي : (( دختر من هيچ وقت گريه نمي كند . )) مردي بلندتر از همه کوهها مردي عميقتر از همه آبها مردي فراتر از همه عصرها ميتابد نامش، آغاز آفتاب، آغاز آب، آغاز ابر، آغاز باران **************************************************** ميلاد حضرت عشق و روز پدر مبارك يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود . آن قديم ها ؛ هزارسال قبل ازتولد هوخشتره } محض محكم كاري عرض شد تا كسي وقايع اين داستان را با هفتاد من سريش نتواند به روزگارما بچسباند . توضيح نگارنده { درولايت غربت يك پادشاهي بود كه دختري داشت مثل پنجه آفتاب ؛ اين پادشاه ؛ يك روز رفت پيش دخترش و گفت : (( اي دختر؛ خواستگارها پاشنه درقصررا ازجا درآوردند . تو هم ديگرداري مي روي توي سي سال بيا و عروسي كن والا مثل دخترعمويت ترشيده مي شوي ها ! )) دخترگفت : (( باشد عروسي مي كنم ولي شرط دارد . كسي مي تواند شوهرمن شود كه بتواند سه تا دروغ بگويد كه درهردروغش ده تا دروغ وجود داشته باشد . )) ازآن روز به بعد ؛ پادشاهان و شاهزاده هاي هفت اقليم عالم ؛ دسته دسته و گله گله مي آمدند درقصرپادشاه ولايت غربت و دروغ هاي شاخدارمي گفتند ولي آخرسردخترميگفت اين حرفها اصلا دروغ نيست و ممكن هم هست كه راست باشد . اما بشنو ازيك جوانكي كه مدرك مهندسي اش را گذاشته بود دركوزه } قابل توجه باستانشناسان و جامعه شناسان : اين قسمت ازداستان ثابت مي كند كه درمملكت ما ؛ ازديرباز؛ كوزه داراي يك سري ويژگي ها و كاربري هاي استراتژيك بوده است ! نگارنده { و دربيابان چوپاني مي كرد . اين جوان وقتي قضيه شرط و شروط دخترپادشاه را شنيد ؛ راه افتاد و رفت به طرف قصرپادشاه . دربان ها كه جوان را با آن وضع و حال ديدند ؛ او را به قصرراه ندادند . سرآخر؛ پسرگفت : (( من دربيابان گنجي پيدا كرده ام . آمده ام ازپادشاه بپرسم بايد چه كارش كنم ؟ )) دربان ها في الفوراو را بردند پيش پادشاه كه بين مشاوران و معاونانش نشسته بود . پادشاه رو به جوان كرد و گفت : (( اي جوان ؛ مشكلت چيست ؟ )) جوان گفت :(( اي پادشاه عادل ؛ من جوان كارگرداني هستم كه دو روز تمام زحمت كشيده ام و يك فيلمنامه هفتصد صفحه اي نوشته ام . دو روز پيش ؛ آن را بردم به ارشاد و مجوز گرفتم . خوشبختانه فيلمبرداري آن ؛ ديروز به پايان رسيد و از عصر ديروز ؛ فيلم من اكران شده و همان ديشب هشتصد ميليون تومان فروش كرده . امروز كه رفتم چك فروش فيلم را وصول كنم يك عالمه اسكناس پنجاه توماني گذاشتند پيش رويم و گفتند همين جا بايد بشماري و ببري وگرنه بعدا" حق شكايت نداري . تمام آن پولها را كه شمردم ؛ ديدم هزارودويست تومن اش كم است . مرد بانكدار هم قبول نمي كند . آمده ام شكايت كنم تا داد مرا از مرد بانكدار بگيريد . )) جوان اينها را گفت و با مظلوميت سرش را پائين انداخت تمامي معاونان و مشاوران پادشاه ؛ صدايشان درآمد كه : (( حضرت پادشاه ؛ اين پسره پدرسوخته دروغ مي گويد . اصلا" همچين چيزي ممكن نيست . پادشاه به جوان گفت : (( پسرجان ؛ اين دروغ هاي شاخدارچيست كه سرهم مي كني ؟ واقعيت ماجرا را بگو . )) جوان گفت : (( باشد . چون اصرارداريد ؛ مي گويم . حقيقت اين است كه من جوان فقيري هستم و دركوچه ها گدايي مي كنم . مادرم زماني دخترپادشاه جابلقا بوده ؛ يك مردي آمده و با او ازدواج كرده ولي بعد از تولد من ؛ او را رها كرده و آمده به ولايت غربت . وقتي پدرم فهميد كه ما به دنبال او تا اينجا آمده ايم ؛ دستور داد چندتا از نوكرهايش آمدند ما را ازشهربيرون كردند . وقتي ديد ما سماجت مي كنيم نوكرهايش را فرستاد تا مادرم را از پا ؛ با زنجيربه سقف خانه آويزان كنند . الان هشت سال تمام است كه مادرم به همين وضع ؛ پا درهواست . چون درآمد من كه مديرعامل يك شركت هستم ؛ كفاف مخارجمان را نمي دهد ؛ مادرم مجبوراست با همان وضعيت ؛ چوپاني گله هاي مردم را بكند و تازه شب ها هم تا صبح ؛ هفده من نخ مي ريسد . من آمده ام به دستبوس شما ؛ تا داد مرا از اين پدر ظالم ؛ كه هم اكنون پيش روي شما ايستاده و صدراعظم شماست بگيريد . )) جوان اين ها را گفت و با مظلوميت سرش را پائين انداخت . وزيراعظم كه از خشم و ناراحت ي؛ چشمهايش از حدقه درآمده بودذ و كاردش مي زدي ؛ خونش نمي آمد ؛ فرياد زد : (( حضرت حاكم ؛ اين فلان فلان شده بي وجدان دروغ مي گويد ؛ اول مي گويد گدايي مي كنم ؛ بعد مي گويد مديرعامل يك شركت هستم . همه حرفهايش دروغ است . وانگهي من اصلا" تا به حال پايم به ولايت جابلقا نرسيده ..... )) پادشاه رو به جوان كرد و گفت : (( مسخره بازي و دروغ سازي بس است . ما كارهاي مهمتري هم داريم . يا بگو چه كار داري يا مي گويم نوكرها با اردنگي بيرونت كنند . )) جوان با ترس و لرز گفت : (( اگر امان بدهيد ؛ مي گويم . )) شاه گفت : (( در اماني . )) جوان گفت : (( من در بازار ولايت ؛ دكان پارچه فروشي دارم . زنان دربار ؛ غالبا" مي آيند از مغازه من پارچه مي خرند چون در اين شهر ؛ مغازه اي پركالاتر و منصف تر از مغازه من نيست . شاهزاده خانم هم مرتبا" به حجره من مي آيند و خريد مي كنند . ديروز كه آمده بودند و در حجره ؛ كسي جز من نبود ؛ به من اظهار عشق كردند و گفتند : بيا با هم از اين شهر فرار كنيم و برويم به يك ولايت ديگري . من گفتم اگر من بيايم ؛ مادرم براي رشتن پنبه ها دست تنها مي ماند . شاهزاده خانم گفتند : او را هم مي بريم . من قبول كردم و با هم رفتيم به منزل ما تا بار سفر ببنديم . آنجا كه رسيديم ؛ شاهزاده خانم يادشان آمد كه دمپايي ابري شان را در قصر جا گذاشته اند . برگشتند تا دمپايي شان را بياورند ولي تا حالا مراجعت نكرده اند . من آمده ام تا اگر شاهزاده خانم سرقرارشان هستند ؛ بيايند برويم . اگر هم پشيمان شده اند ؛ هشتصد ميليوني را كه من از ديروز ؛ بابت بسته بودن مغازه ؛ ضرر كرده ام ؛ بدهند تا من مرخص شوم .)) جوان اين را گفت و با مظلوميت سرش را پائين انداخت . دختر پادشاه كه تا آن لحظه داشت وقايع قصر پدرش را از طريق دوربين مداربسته ؛ در تلويزيون اتاقش تماشا مي كرد ؛ با عجله آمد بيرون و گفت : (( اي جوان ديو سيرت ! من اصلا" كي تو را ديده ام ؟ اين دروغ هاي شاخدار چيست سرهم كرده اي ؟ )) پسر رو كرد به دختر پادشاه و گفت : (( يعني حرف هاي من دروغ بود ؟ )) دختر پادشاه گفت : (( بله ؛ هم اين حرف ها ؛ هم آن حرف ها كه قبلا" زدي تمامش دروغ بود . )) پسر نيشش تا بنا گوش باز شد و گفت : (( پس من شرط را برده ام ؛ بايد بشوي زن من . )) دختر پادشاه هم شد زن او . ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه در هنگام خواستگاري ؛ آدم نبايد دروغ بگويد ؛ چون دستي دستي ممكن است به او زن بدهند ! سام عليك ______________ يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود. امروزازقصه و داستان و اين چيزا خبري نيست .......... چرا ؟ خب حكايت داره .......... امروزساعت حول و حوش سه بعدازظهرازاداره اومدم خونه ...... ( قابل توجه اونايي كه همش ميپرسن آقا بزرگ تو چيكاره اي ؟ ) حالم يه نموره خوش نبود ........ بهادررو صدا كردم بهش ميگم ....... بهادرجان ...... عزيزكم ....... دلبندم ........ ببين باباجان ........ من حالم خوش نيست ........ سروصدا نكن ....... من يه چرت پنج دقيقه اي بزنم ......... پاشم به كارام برسم ......... ببين بهادرگوش كن ....... اون توپو بذار زمين ....... بذارمن حرفم تموم بشه ؛ سرمو بذارم زمين بعد .......من سرم به زمين نرسده تو كتونياتو پات كردي ....... نري سراغ بازيگوشي يادت بره ......... پنج دقيقه ديگه منو صدا كن بلند شم ......... خواب نمونم كلي كار بيخودي دارم ........ آقا چشمتون روز بد نبينه ....... يه هويي ديدم ؛ نه ببخشيد نديدم ؛ شنيدم ؛ صدا كه ديدني نيست ......... يه نفرهمچين درحياطو ميكوفت كه اگه دو دقيقه ديررسيده بودم يحتمل با درحياط اومده بود وسط اتاق .... اگه گفتين كي بود ؟ ...... عمرا" اگه بتونين حدس بزنين ....... تو حرف نزن بهادر ......... هرچي ميكشم از دست تو ميكشم ........ ( چرا چپ چپ نيگا ميكنين ...... عذاب ميكشم ....... ما رو چه به اين حرفا ........ ) جناب سرهنگ بود ........ در رو كه باز كردم همچين اومد تو شيكمم كه اگه نچسبيده بودمش هيچ دكتري توهيچ بيمارستاني نميتونس درش بياره ........ فكر كنم نعره زد ....... چون صداي ونگ بچه همسايه بلند شد ........ گفت : نميتونين اين بچه رو از تو كوچه جمعش كنين ؟ ........ ما نبايد از دست اين يه الف بچه آسايش داشته باشيم ؟ ....... گفتم : جناب سرهنگ چرا بيخودي خون خودتو كثيف ميكني ....... اولا اين كه ولو نيست ..... نيگا كن پدرسوخته پشت سرتون وايساده ....... درثاني ........ بچه س ديگه ....... مدرسه ها تعطيله .... مياد يه خورده با بچه ها بازي كنه ...... شما ببخشيد ميگم يه نموره يواش تر بازي كنه ........ يه نگاه عاقل اندرچي چي ميگن ......... از همونا ....... به ما انداخت ...... بعدش منفجر شد ........ : مرد حسابي ( بالاخره يه نفر ما رو آدم حسابي دونست ... ) ساعت سه نصفه شبه ....... مردم ميخوان بخوابن ........ ------------------------------------ ديدين اين پدرسوخته چه دسته گلي به آب داده ....... شما به بزرگي خودتون ببخشيد ..... يه جورايي هواي ما رو داشته باشين ....... نذارين از اين قضيه صاب خونه بويي ببره ....... تلافي ميكنم ........ قربون مرامتون يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيراز خدا هيچ كيس نبود . آن قديم ها كه هنوزمدرسه اختراع نشده بود ؛ مردم بچه هايشان را مي فرستادند كه بروند مكتب درس بخوانند . درهمان قديم ها يك ميرزا ي مكتب داري بود كه توي ولايت غربت مكتب داشت و بچه ها را درس مي داد . يك روزيك پدرومادري آمدند اسم دخترشان را توي مكتب نوشتند . همان روزيك پدرومادرديگري آمدند و اسم پسرشان را درمكتب نوشتند . وقتي مكتب خانه بازشد و بچه ها آمدند و نشستند ؛ ازقضاي روزگارچشم پسرودختربه هم افتاد و يك دل نه ؛ صد دل عاشق هم شدند } بنده نگارنده كه چندين نوبت دردانشكده زانوي تلمذ برزمين زده ؛ يا به عبارت امروزي ؛ نشيمنگاه تلمذ برنيمكت و صندلي نشانده ؛ درهمين جا پيش دستي كرده ؛ هرگونه شباهت ميان اين دختروپسربا هردختروپسرديگر را تصادفي و اتفاقي اعلام مي نمايد . { باري ؛ اين دختروپسر؛ هرروزدرمكتب مي نشستند و زل مي زدند توي چشم همديگرومثل فيلم هاي هندي ؛ آههاي جانسوزمي كشيدند . ميرزاي مكتبدارديد اين طورنمي شود درس داد . اين شد كه مكتب را دوشيفته كرد ؛ گفت پسرها صبح بيايند و دخترها بعدازظهر ؛ اما بشنو ازپسركه وقتي ظهردرسش تمام مي شد ؛ مي رفت مي ايستاد توي كوچه ؛ پشت پنجره مكتب خانه و زل مي زد به دختروهي ازته دل آه جانسوزمي كشيد . دخترهم ازتوي مكتب به پسرنگاه مي كرد و آه جانسوزمي كشيد . ميرزاي مكتبداركه ديد با اين روش هم كاري ازپيش نمي رود ؛ تصميم گرفت دختروپسررا بنشاند كنارهم ؛ ببيند دردشان چيست . باري ؛ يك روزكه كلاس تعطيل شد ؛ گفت دختروپسرفوق الذكربمانند . بعد رو كرد به آن دو و گفت : (( يك ماه است كه شما دو نفرمرا ازكاروزندگي انداخته ايد . يا همين حالا بگوئيد چه مرگتان است يا مي گويم پدرومادرتان بيايند تكليفتان را روشن كنند . )) پسر؛ آهي ازته دل كشيد و گفت : (( اي جناب ميرزا ؛ كدام پدرومادر؟ آنها كه شما ديدي ؛ پدرخوانده و مادرخوانده ما بودند ؛ پدرومادراصلي ما دردست امپراتريس اسيرند . اي جناب ميرزا ؛ بدان و آگاه باش كه ما دو نفر (( جولز )) و (( جولي )) دوقلوهاي افسانه اي هستيم كه اگردستمان به دست هم بخورد ؛ كارها مي كنيم كارستان . )) ميرزا با تعجب گفت : (( إإإإإإإ ..... شما دوقلوهاي افسانه اي هستيد ؟ من كارتون شماها راغ ديده ام ..... )) } توضيح نگارنده : ما ازاينجا نتيجه مي گيريم كه اين جناب ميرزا ؛ دروغگو بوده است ؛ چرا كه درآن دوره هنوزتلويزيون وجود نداشته . { باري ؛ ميرزاي مكتبداركه اين حرفها را شنيد ؛ قدري پول و قدري غذا براي توي راه } ظن نگارنده : پنج هزارتومان به اضافه دو پرس چلوكباب كوبيده . { به آنها داد و راهي شان كرد كه هرچهخ زودتربروند پيش پدرومادراصلي شان . پسرودخترهم كه الكي اين دروغ ها را سرهم كرده بودند . راه افتادند رفتند درولايت جابلقا و آنجا با هم عروسي كردند. ما ازاين داستان نتيجه مي گيريم كه آن دخترو پسرخيلي ناقلا بوده اند ! يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود . در روزگارقديم ؛ يك جواني درولايت غربت عاشق دختري شد . هرقدربه جوان نصيحت كردند كه اين دختر؛ علم هيپنوتيزم مي داند و تو را خواب مي كند و حرف اززيرزبانت مي كشد ؛ به خرجش نرفت . بعد ازكلي نازكشي و بدبختي و مصيبت ؛ خانواده دختر با ازدواج آن دو موافقت كردند و خانواده پسر؛ هفت روزوهفت شب برايشان جشن عروسي گرفتند . اين دو نفربا هم زندگي خوب و شيريني داشتند تا اين كه بعد ازدو – سه سال ؛ دختركه ديد شوهرش شبها ديربه خانه مي آيد ؛ شك برش داشت . عاقبت يك شب طاقت دخترطاق شد . شوهرش كه به خانه آمد ؛ يك استكان چاي گذاشت جلواو وآن قدرتوي چشمهايش نگاه كرد تا شوهرش به خواب رفت . وقتي مطمئن شد كه جوان ؛ هيپنوتيزم شده ؛ ازاو سوال كرد : (( اي مرد ؛ مگزساعت پنج بعدازظهركارت تمام نمي شود ؟ )) جوان گفت : (( چرا اي همسرم )) زن گفت : (( پس تا ساعت ده شب ؛ كدام گوري هستي كه به خانه نمي ايي ؟ )) مرد گفت : (( نمي توانم بگويم )) زن گفت : (( تو الان كاملا تحت امرمن هستي و بايد جواب بدهي )) مرد درهمان حال خواب گفت : (( باشد . مي گويم . من ؛ ساعت پنج كه كارم تمام مي شود ؛ مي روم دركاروانسرا ؛ اسب ها وقاطرها ي مردم را قشو مي كنم تا ازاين راه درآمدي كسب كنم و بتوانم براي شب سالگرد عروسي مان آن ؛ سينه ريزطلايي را كه تو پسند كرده بودي ؛ برايت بخرم )) زن به خاطراشتباهي كه كرده بود ؛ به گريه افتاد و شوهرش را ازخواب هيپنوتيزم بيرون آورد . مرد خميازه اي كشيد و چشمهايش را ماليد و گفت : (( نمي دانم چطورشد كه خوابم برد . اي واي ؛ تو چرا گريه مي كني ؟ )) زن گفت : (( چيزي نيست . ياد پدربزرگ مرحومم افتادم ؛ چايي ات را بخور. )) دو – سه شب بعد ؛ زن دوباره به شوهرش شك كرد . اين بارهم او را هيپنوتيزم كرد و وقتي مرد به خواب رفت ؛ ازاو پرسيد : (( بگو ببينم ؛ مگرنگفتي كه شبها مي روي به كاروانسرا ؛ اسب و قاطرمردم را قشو مي كشي ؟ )) مرد گفت : (( چرا )) زن گفت : (( اگرراست مي گويي ؛ پس چرا اين قدربوي عطروادوكلن مي دهي ؟ )) مرد گفت : (( امروزبه عطاري رفته بودم تا برايت يك شيشه عطربه عنوان هديه بگيرم . عطارهرچه عطرداشت ؛ براي من آورد و من ازهركدام ؛ قدري به خودم زدم ولي هيچ كدامشان را پسند نكردم . قرارشد فردا مرد عطاربهترين عطرمملكت را برايم بياورد تا من آن را برايت بخرم . به همين خاطرتمام وجود من بوي عطرگرفته . )) زن به خاطرسوءظن بي موردش به گريه افتاد و دست شوهرش را بوسيد و او را ازخواب هيپنوتيزم بيداركرد . خلاصه دردسرندهم ؛بيست و پنج سال گذشت و دراين بيست وپنج سال ؛ هرشب ؛ زن به يك بهانه و سوءظني ؛ مرد را خواب مي كرد و اززيرزبانش حرف مي كشيد . يك شب مرد به خانه آمد و بنا كرد به بستن بارسفر . زن گفت : (( كجا مي خواهي بروي ؟ )) مرد گفت : (( مي خواهم بروم بهولايت جابلقا ؛ براي ديدن پسرعمويم . )) زن كه بازبه مرد شك كرده بود ؛ او را خواب كرد و ازاو پرسيد : (( راستش را بگو ؛ كجا مي خواهي بروي ؟ )) مرد درهمان حال خواب گفت : (( راستش را بخواهي ؛ شنيده ام كه دريكي ازولايات اطراف ؛ حكيمي پيدا شده كه اكسيرجواني مي فروشد . مي خواهم بروم آن اكسيررا تهيه كنم و براي تو بياورم تا هميشه جوان و زيبا بماني . )) زن با خجالت زدگي مرد را ازخواب بيداركرد . صبح خيلي زود ؛ مرد اسبش را زين كرد و بارسفردرخورجين گذاشت و به راه افتاد . يك ماه گذشت و مرد نيامد . دو ماه گذشت و مرد نيامد . سه ماه گذشت و مرد نيامد . دل زن مثل سيروسركه مي جوشيد كه بالاخره يك روزدرخانه را زدند . زن دررا بازكرد و ديد كه يك زن ميانسال با نامه پشت دراست . زن ميانسال گفت : (( اي خواهر؛ شوهرمن ازسفر؛ نامه اي برايم فرستاده و سفارش كرده كه كاغذ ضميمه نامه اش را به شما برسانم . )) زن نگاهي به كاغذ نامه كرد وگفت : (( ببخشيد خواهر؛ اين كه دست خط شوهرمن است . )) زن ميانسال گفت : (( خجالت بكش خواهر؛ اين دست خط شوهرخود من است . )) بالاخره پس ازكلي جاروجنجال و گيس كشي ؛ قرارشد نامه را بخوانند ببينند چي نوشته . در نامه آمده بود : (( همسران عزيزم ؛ اكنون كه به مباركي و ميمنت با سومين همسرم درماه عسل به سرمي برم ؛ ملالي ندارم جزدوري شما . زمين و خانه را يك جوري بين خودتان تقسيم كنيد . اميدوارم دعواتان نشود . با تشكر ؛ شوهردلبند شما .)) ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه مرد قصه ما خيلي دروغگو و ناقلا بوده است ! قصه ما به سررسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد ! *************************************** حالا دو كلوم خوش و بش با برو بچه ها ای ول بابا اینجا حکومت می کنه . حال کردم سلام دادا ؛ حكومت چيه قربونت ؛ ما فعلا اينجا با اين بهادر داريم تمرين سرايداري مي كنيم ............... سلام بابايي: سلام دخترم دلم تنگ شده بود ...... تو اين تنهايي بي پير ........ حالا كه اومدي اينجوري .... ايشالا زودي حالت خوب شه .... منتظرتم............ باز هم سلام سلام بابايي ممنونم وقتي شماها بهم سر ميزنين بهترترهم ميشم
ولي نشد ديگه.... من يه زماني همه ي ورداي هري پاتر رو حفظ بودم. گفتم اين يكي ورد رو هم حفظ كنم (آخه بيشتر از ورداي هري پاتر به درد ميخوره! ده تا تخم مرغ آب پز دو زرده خوبه؟ يا اين كه بتوني يه نفر رو قورباغه تبديل كني؟) خلاصه ورد رو اگه مينوشتين خيلي خوب ميشد... حيف... الان تخم مرغ دو زرده كيلويي چنده؟ بذارالهام برگرده قراره بياد با اسب درخونتون ورت داره بياره وقتي اومدي تو گوشت ميگم خب ........ آره تو اين دوره زمونه به هيچ كي خوبي نيومده!!دقيقا درسته! البته نه به همه ....... به بعضيها ......
امروز تلفني باهاشون حرف زدم حالشون خوب بود سلام يكي يكي تون رو بهشون رسوندم .......... چون اجازه ندارم اون نامه رو بخونم ........ نشد ديگه گذاشتم بياد خودش بخونه ....
هیچکدومتون نمی خواین یه سرکوچولو
اینجا جینگیلی بزنین .. ببینین فردا پس فردا از مسافرت برمیگرده میبینه نرفتین بهش سربزنین ناراحت میشه ها ...... حالا از ما گفتن از شما نشنیدن --------------------------------------------------------------- يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيراز خدا هيچ كس نبود . يك جادوگري بود در ولايت غربت كه به قدرت سحروجادو ؛ هركاري بگويي ؛ ازدستش برمي آمد . اين جادوگريك جارويي داشت كه روزها سوارش مي شد و پروازمي كرد و مي رفت به اطراف ولايت سرمي كشيد . هرجا عشقش مي كشيد ؛ سرجارو رو كج مي كرد و مي آمد پائين تا ببيند چه خبر است . يك روز؛ همين طور كه خوش خوشان داشت براي خودش پروازمي كرد ؛ ديد آن پائين ؛ زيريك درختي ؛ دختري نشسته و دارد گريه ميكند . جادوگردلش به رحم آمد و از آن بالا مثل هواپيماهاي (( عمود فرود )) سيخكي برزمين فرود آمد } نمونه اين نوع هواپيماها درفيلم (( دروغ هاي حقيقي )) ساخته (( جيمزكامرون )) قابل رويت است و اين بنده نگارنده ؛ خيلي ميل دارد يكي ازآنها داشته باشد و اگرقيمت طياره ثابت بماند ؛ اين بنده با پس اندازحقوق ماهيانه خود ؛ انشاءالله ظرف پنجاه وشش هزاروچهارصدوسي وهفت سال ديگر ؛ قادر به خريد طياره مذكورخواهد بود . تمام شد توضيح اين بنده نگارنده { باري ؛ جادوگركناردخترفرود آمد و گفت : (( اي دختر؛ چرا گريه مي كني ؟ )) دختربي آنكه سربلند كند ؛ گفت : (( به فرض هم كه بگويم ؛ چه فرقي مي كند ؟ تو كه نمي تواني مشكلم را حل كني . )) جادوگركه به تريج قبايش برخورده بود ؛ گفت : (( دست شما درد نكند ؛ ناسلامتي من جادوگرم . هركاري را اراده كني ؛ مي توانك برايت انجام بدهم . )) دختردرحالي كه اشك هايش را پاك مي كرد ؛ گقت : (( من ده تا تخم مرغ آب پز مي خواهم كه تمامشان دو زرده باشند . )) جادوگرگفت : (( اين كه كاري ندارد . )) بعد چشمش را بست و اي ورد را خواند : (( ....................... )) } چي خيال كرده ايد ؟ فكرمي كنيد ورد به اين نازنيني را مفت و مسلم مي نويسيم كه ياد بگيريد ؟ نخير ؛ طالبان ورد مذكور ؛ مي توانند تماس بگيرند تا درگوشي خدمتشان عرض كنيم ! { باري ؛ جادوگرورد را خواند و فوت كرد . دريك چشم برهم زدن ؛ ده تا تخم مرغ دوزرده آب پزدريك ظرف طلايي ظاهرشد . دختربا اشتهاي تمام ؛ همه تخم مرغ ها را يكي – يكي شكست و پوست كند و نمك زد و خورد . ظرف طلايي را هم با پاشنه پا كج و كوله كرد و انداخت دور . جادوگرداشت با تعجب به كارهاي دخترنگاه مي كرد كه دخترآمدجلو ؛ دست او را ماچ كرد و پا به فرارگذاشت . جادوگرهم سوارجارو شد و پروازكرد و برگشت به غارخودش . فرداي آن روز ؛ بازهم جادوگربا جارويش پروازكرد ورفت ورفت تا رسيد به همان جاي ديروزي . ازآن بالا ديد كه همان دختر؛ باززيردرخت نشسته ودارد گريه مي كند . جادوگربا ناراحتي آمد پائين و گفت : (( اي دختر؛ چرا گريه مي كني ؟ چه مي خواهي ؟ )) دخترگفت : (( ده تا تخم مرغ دوزرده آب پزمي خواهم . )) جادوگر؛ بازمثل روزگذشته تخم مرغ ها را درظرف طلايي ظاهركرد و دخترهم مثل ديروزهمه تخم مرغ ها را خورد و ظرف طلايي را كج و كوله كرد و انداخت دور و بعد ازماچ كردن دست جادوگرپا به فرارگذاشت . خلاصه ازآن روز به بعد ؛ هرروزجادوگربه آنجا مي رفت و براي دختر؛ تخم مرغ ظاهرميكرد و درروزهاي آخر؛ چون مي دانست دخترچه خواسته اي دارد ؛ تخم مرغ ها را پيش ازحركت ؛ حاضرمي كرد و مي برد براي دختر. يك روزكه سواربرجارو؛ با ظرف طلايي پرازتخم مرغ دو زرده آب پز؛ ازآسمان فرود آمد ؛ ديد دخترآنجا نيست . با همان وضعيت ؛ به جستجوي دخترپرداخت كه ناگهان دو تا آدم گردن كلفت سفيدپوش از بالاي درخت پريدند روي سرش . تا جادوگرآمد به خودش بجنبد ؛ او را طناب پيچ كردند و جارويش را شكستند ازسرنوشت تخم مرغ ها ؛ اطلاعي دردست نيست . توضيح نگارنده ! { جادوگركه درآن وضعيت همه وردها ازيادش رفته بود ؛ با ناله گفت : (( آخربي انصاف ها ؛ شما كه هستيد ؛ با من چه كار داريد ؟ مگرمن چه جرمي كرده ام ؟ )) يكي ازآن مردها گفت : (( ما مامورتيمارستان هستيم . يكي ازدختران آنجا ؛ مدتي بود رودل داشت و ناخوش احوال بود ؛ تحقيق كرديم ؛ ديديم هرروزاززيرسيم خاردارها فرارمي كند و مي آيد اينجا . امروزآمديم اينجا كمين كرديم ؛ فهميديم باعث و باني مريضي آن طفل معصوم ؛ تويي ! )) ما ازاين داستان نتيجه مي گيريم كه در اين روزوروزگار؛ خوبي به كسي نيامده ! قصه ما به سررسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد ! يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود . روزي روزگاري درولايت غربت ؛ يك خاله سوسكه اي بود كه صبح به صبح ؛ پا مي شد خودش را هفت قلم آرايش مي كرد و راه مي افتاد توي كوچه وخيابان وازخلق خدا دلبري مي كرد . يك روزصبح ؛ خاله سوسكه ؛ كفش قرمزوتنبان زري و شليته سبزش را پوشيد و خودش را مثل عروسك درست كرد وآمد توي كوچه . بقال سركوچه همين كه چشمش به خاله سوسكه افتاد؛ گفت:(( سلام عليكم ؛ سوسك سياه ؛ تنبان زري ؛ كفش قرمزي ؛ زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه پشت چشم نازك كرد و با يك دنيا نازوافاده گفت : (( اگرمن زنت بشوم و يك روزدعوامان بشود ؛ توچه كارمي كني ؟ )) بقال گفت : (( خوب ؛ معلوم است ؛ ديگربه خانواده ات جنس نسيه نمي دهم . )) خاله سوسكه گفت : (( حالا كه اين طوراست ؛ من هم صد سال سياه زنت نمي شوم . )) خاله سوسكه اين را گفت و راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك روزنامه نگار . روزنامه نگاركه درهمان نگاه اول عاشق شده بود ؛ گفت : (( سلام عليكم ؛ سوسك سياه ؛ تنبان زري ؛ كفش قرمزي ؛ زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه گفت : (( اگرزنت بشوم وروزي دعوامان شود ؛ چه كارمي كني ؟ )) روزنامه نگارفكري كرد و گفت : (( يك مقاله انتقادي برضد تو درروزنامه ها مي نويسم كه درهفت اقليم عالم ؛ يك جو آبرو برايت باقي نماند . )) خاله سوسكه گفت : (( چشم و دلم روشن ! نخير من زن روزنامه نگار جماعت نمي شوم . )) خاله سوسكه با ناراحتي راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك فوتباليست . فوتباليست آب دهانش را قورت داد و گفت : (( سلام عليكم ؛ سوسك سياه ؛ تنبان زري ؛ كفش قرمزي ؛ زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه گفت : (( اگرزنت بشوم وقت دعوا چه كارمي كني ؟ )) فوتباليست گفت : (( معلوم است؛ تورا ازپشت هجده قدم ؛ شوت مي كنم توي خانه پدرت . )) خاله سوسكه گفت : (( به همين خيال باش ؛ من زن فوتباليست نمي شوم . )) خاله سوسكه قدم هايش را تند كرد و رفت و رفت تا رسيد به يك سياستمدار. سياستمدارگفت : (( خاله سوسكه زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه گفت : (( به فرض هم كه بشوم ؛ اگريك روزدعواي مان بشود ؛ چه كارمي كني ؟ )) سياستمدارگفت : (( خوب ؛ ناراحت مي شوم و مي گويم خاك برسراين زن ؛ خاك برسراين زندگي ؛ خاك برسرنگارنده اين داستان وغيره ....)) خاله سوسكه لب ورچيد و پيشاني درهم كشيد و گفت : (( واه واه واه ؛ پناه برخدا ؛ مگرمن جانم را ازسرراه پيدا كرده ام كه بيايم زن تو بشوم . وانگهي اين وسط چه كارداري به نگارنده اين داستان كه خيلي خوب و نازنين است ))} دراينجا نگارنده وظيفه خود مي داند كه ازالتفات بزرگوارانه سركارخانم خاله سوسكه تشكركند ؛ مرسي . نگارنده { . خاله سوسكه بازهم راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك آدم سبيل ازبناگوش دررفته اي . آن آدم تا چشمش افتاد به خاله سوسكه ؛ گفت : (( اي لعبت شيرين كارشهرآشوب ؛ اي سرآمد خوبان روزگار؛ اي ونوس عصرفضا و اي عاشق كش جفاكاربي وفا ؛ زن من مي شوي ؟ )) خاله سوسكه گفت : (( اگرزنت بشوم ؛ وقت دعوا چه كارمي كني ؟ )) آن آدم سبيل ازبناگوش دررفته ؛ گفت: (( مي روم خودم را ازبالاي يك بلندي ؛ پرت مي كنم پائين ؛ مي زنم خودم را ناكارمي كنم . )) خاله سوسكه گفت : (( حالا كه اين طوراست ؛ من زنت مي شوم . )) باري ؛ خاله سوسكه و آن آدم سبيل ازبناگوش دررفته با هم ازدواج كردند . خاله سوسكه درحال حاضردرخانه آن مرد رخت و ظرف مي شويد و پخت و پزمي كند و روزي سه بارازآن مرد كتك مي خورد . ما ازاين داستان نتيجه مي گيريم كه دخترخانم ها نبايد گول مردهاي فمينيست را بخورند ! قصه ما به سررسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد ! يكي بود ؛ يكي نبود؛ غيرازخدا هيچ كس نبود . يك پسرپادشاهي بود درولايت غربت . يك روزكه داشت ازكنگره قصربيرون را تماشا مي كرد ؛ كنارجوي آب ؛ دختري را ديد مثل پنجه آفتاب كه داشت رخت مي شست . پسرپادشاه يك دل نه ؛ صد دل عاشق او شد . با خودش گفت چه بكنم ؛ چه نكنم ؛ آخرسريك لباس كهنه پيدا كرد و پوشيد و آمد بيرون لب جوي آب . دخترهم كه پسررا ديد ؛ يك دل نه ؛ صد دل عاشق او شد . پسرپادشاه گفت : (( اي دختر؛ بدان كه من يك آدم رهگذري هستم و پدرم يك گدايي است درولايت جابلقا و حالا من برتوعاشق شده ام ؛ بيا برويم عروسي كنيم . )) دخترگفت : (( شرط دارد و آن اين كه مرا ببري درخيابان وليعصروهفت دست لباس وهفت دست چاقچوروهفت دست دامن وهفت سرويس لوازم آرايش وهفت رقم ادوكلن برايم بخري ؛ با مرغ سوخاري وپيتزا وسيب زميني سرخ كرده با سالاد ونوشابه و شيريني ونان خامه اي ! )) پسرپادشاه گفت : (( باشد . پس قرارما فردا همين ساعت ؛ همين جا ! )) صبح فردا پسرپادشاه ؛ دزدانه هرچه طلا و نقره درخزانه پدرش بود ؛ برداشت و بارشتركرد و آمد بيرون لب جوي آب ؛ دختررا هم نشاند ترك شترو رفتند درخيابان وليعصرآنجا كه رفتند ؛ هرچه دخترخواسته بود ؛ خريدند . دست آخرهم شتررا فروختند و پولش را برداشتند و رفتند درپيتزا فروشي . اما بشنويد ازپادشاه كه وقتي پا شد و ديد پسرش گم شده و طلا و جواهرات خزانه هم به سرقت رفته ؛ اززورناراحتي ديوانه شد وسربه كوه و بيابان گذاشت و رفت درولايت جابلقا و گدا شد . پادشاه را همين جا داشته باشيد تا ببينيم قضيه پسرپادشاه و دختربه كجا كشيد .پسرپادشاه ودختركه غذا و شيريني شان را خوردند و آمدند بيرون ؛ يك ماموري آمد و گفت : (( برادر؛ اين خواهر؛ خانم شماست ؟ )) گفت: (( نه. )) گفت : (( خواهرشماست ؟ )) گفت : (( نه . )) گفت : (( دخترخاله اي ؛ دخترعمه اي .....؟ )) گفت : (( نه . )) گفت : (( پس بيخود درخيابان چرا با هم مي رويد ؟ )) پسرگفت : (( اي برادر؛ بدان كه اين خواهر؛ همكلاس بنده است دردانشگاه و ما با هم شيريني خورده ايم . )) آن مردعذرخواست و رفت .دخترگفت : (( اي پسر؛ اين ولايت جاي ماندن نيست . بيا برويم درهمان ولايت جابلقا . ))اين دوتا رفتند و رفتند تا رسيدند درولايت جابلقا . آنجا رفتند به يك محضرو صيغه جاري كردند و آمدند بيرون . دم درمحضريك گدايي آمد و گفت : (( به شكرانه عروسي ؛ به من بدبخت درمانده كمك كنيد . )) پسر؛ خوب كه دقت كرد؛ فهميد اين گدا همان پدرخودش است . پادشاه هم پسرش را شناخت . دست درگردن هم انداختند وبنا كردند به هاي هاي گريه كردن . گريه شان كه تمام شد ؛ پادشاه چشمش افتاد به دختر؛ كمي چشمهايش را ماليد و بعد با فرياد و هيجان دست درگردن دختروگفت : (( سلام مادربزرگ ! شما كجا ؛ ولايت جابلقا كجا . )) دخترهم شروع كرد به گريه كردن و اشك شوق ريختن . پسرگفت : (( اي پدر1 مادربزرگ كدام است ؟ اين دخترخانم ؛ عيال من است .)) پادشاه گفت : (( خجالت بكش دخترخانم كجا بود ؟ اين مادربزرگ من است كه ما او را درسال وبايي گم كرده بوديم . )) بعد دست برد كلاه گيس و دندان مصنوعي دختررا بيرون آورد . آرايش صورتش را هم پاك كرد . پسركه چشمش به مادربزرگ پدرش افتاد؛ آهي كشيد و نمي دانم ازناراحتي يا خوشحالي دق كرد و مرد . پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود ؛ گدايي را ول كرد و دست مادربزرگش را گرفت و رفت به همان ولايت غربت و مشغول پادشاهي شد . ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ازدواج فاميلي خيلي بد است ! قصه ما به سر رسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد ********************************************* حالا يه گپ و گفت كوچولو با دوستان
اول يه سر برين اينجا جينگيلي منتظرتونه .... چرا بهش سرنميزنين ......بچه ام ناراحت ميشه......... اما بعد
بالاخره اول شدم، از بابایی هم جلو زدم... سايه ات رو پشت در ديدم ....... وقتي فهميدم تويي وايسادم بگي من اول ..... اگه كس ديگه بود عمرآ نمي ذاشتم اول بشه......... اينو .............. تازه فعلا حوصله زنبيل دست گرفتن ندارم............. وقتي صاب خونه نيست ......... منم دل و دماغ گوش وايسادن و بدوبدو ندارم ممنون که س میزنی پيغام شما رو به الهام رسوندم ............... خیلی باحال بود ! قابل شما رو نداره اصلا الهام هم که اومدا شما بیا بازم از این داستانها برای ما بگو. اگه وقتي برگشت منواينجا راه بده يه فكري ميكنيم .... آخه بهادراينجا رو خيلي بهم ريخته ....... بس كه فضوله ......... پيش خودمون بمونه ..... ديروز يه گلدون شيكست....... يه نموره سربه هواس ...... فكر و ذكرش دنبال بازيگوشيه ....... خوشحالم كه خوشتون اومد.... همش تو شيش و بش بودم كه چي ميشه ....... سهلام عزيزدلم .......خوبه الان سركارعليه خانم غلط غولوط تشريف ندارن ........ وگرنه دوباره واست كلاس آئين نگارش ميذاشت ........ قربونت برم خب تو هم يه ذره حواست رو جمع كن ضرب كن ......... سلام آقاي آهويي ممنون با تنهايي چي كارميكنين؟ اي ............... يه جورايي .............. چي بگم ؟ ............ واقعا دست به قلمتون حرف نداره ها! كلي خنديدم! با كنجكاوي دنبال كردم بعدش ديدم اي بابا عجب روزگاريه ها!!!! قابل شما رو نداشت .............. ترسم از اين بود كه مقبول نيفته ..... ولي مثل اينكه افتاد........ چي ميگن اين جور مواقع؟....آهان قسمت نبود... دل نگرانت شده بودم ........ خوب شد اين دو خط رو نوشتي والا سر شبي با هم حرف زديم ..... گفت بزودي ..... چيه راستشو بگين ازدست من خسته شدين يا دلتون براي الهام تنگ شده ........؟ راستي چرا شما آب و جارو كردين؟ مگه من مردم؟ نه ... پس من اينجا چي كاره ام؟ خدا نكنه...... تو عزيزدل مني ...... عروس خشگلمي ..... مگه نگفته بودم كلون در رو نندازي ........ يادت رفته بود كه ....... من با تو كه تعارف ندارم اون بهادر چي كاره است؟ فقط بلده بره روز نامه مجله هاي الي رو زير و رو كنه ؟ يه كم به اين بهادر سخت بگيرين نصف مشكلاتتون حله ها! آهان گناه داره بچه ....... عيب نداره ........... بهادرخيلي كاربلده ....... بازيگوش ...... شيطوني ....... فضولي ........ خرابكاري .......... دوستش دارم .......... حيفم مياد با عرض معذرت ازتمام آدماي سربه هواي دنيا ..... يه دفعه تو عمرش يه كار رو درست انجام داد .......... رسيدتون رسيد ....... خدا حافظ... بازم اينورا تشريف بيارين ......... ببخشيد بهتون بد گذشت ........ بهادر اذيتتون كرد .......شرمنده .......
يكي بود ؛ يكي نبود ؛ غيرازخدا هيچ كس نبود. آورده اند كه روزي روزگاري درآن ايام قديم ؛ پسرپادشاه ولايت غربت مريض شد و دربسترافتاد . پادشاه گفت جارچيان درتمامي ولايت جاربزنند كه اگرحكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند ؛ به اندازه وزنش به او طلا و نقره مي دهيم . همه طبيبان ازاطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ؛ ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسرپادشاه را بفهمد . ديگرهمه ازعلاج پسرپادشاه نااميد شده بودند كه يك روزدرويشي آمد به درقصرپادشاه و گفت كه من درد پسرپادشاه را علاج مي كنم . او را بردند بالاي سربيمار؛ درويش دستش را به نبض پسرپادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا . وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا ؛ ديد كه نبض پسرپادشاه بنا كرد به تند زدن . شصتش خبردارشد عاشق دختري درولايت جابلقا شده . درويش گفت : (( برويد يك كسي را بياوريد كه با تمام كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( وقتي من نبض پسرپادشاه را مي گيرم ؛ تو تك به تك و شمرده ؛ نام تمام كوچه پس كوچه ها و خيابان هاي جابلقا را ببر . )) درويش نبض را گرفت و آن بنده خدا شروع كرد به نام بردن ازكوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا . وقتي رسيد به نام كوچه (( چهل دختران )) ؛ نبض پسرپادشاه بنا كرد به تند زدن . درويش گفت : (( حالا يك نفررا بياوريد كه همه اهالي اين كوچه را ازكوچك و بزرگ بشناسد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( من وقتي نبض پسرپادشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . )) طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت . وقتي رسيد به نام (( ملك التجار )) قلب پسرپادشاه بنا كرد به تند زدن . درويش گفت : (( همين جا توقف كن . حالا ازاين به بعد شمرده و آرام ؛ نام و مشخصات اهل خانه را بگو . )) } توضيح : نظر به اهميت موضوع ؛ و از آنجا كه اهميت مساله ؛ كمتراز مسائل مبتلا به جامعه بشري نيست ؛ دراين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسرپادشاه ؛ عينآ جهت درج درتاريخ ؛ ثبت مي شود ! { مرد : خود ملك التجاركه هشت دهنه مغازه دربازاردارد . ضربان قلب پسرپادشاه : تلپ .... تلپ ...... مرد : عاليه خانم ؛ همسرملك التجارصبيه حاج ميزابوالقاسم غربتي } منظوراهل ولايت غربت است – توضيح مترجم ! { .... - تلپ ... تلپ ..... - اشرف السلطنه والده ملك التجار ؛ نود و هشت ساله .... - زق .... زوق..... - زيورخانم ؛ دختربزرگ ملك التجاركه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه ( دوقلو ) دارد..... - تلپ .... تلپ ..... - اقدس خانم ؛ دختردوم كه درفرانسه درس خوانده و ادوكلن بيوتي فول به خودمي زند.... - تلپ..... تلپ...... - اعظم خانم ؛ دخترسوم كه چشمان آهويي دارد و پسرعموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند...... - تلپ .... تلپ........ - مريم خانم ؛ دخترچهارم ؛ دركوچه به او ماريا مي گويند و هزارتا ( با احتساب خود بنده حقير ؛ هزارويك ) خاطرخواه دارد......... - تلپ ...... تلپ ....... - آتوسا خانم ؛ دخترپنجم كه ماشين اپل كورسا دارد و با دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد........ - تلپ ..... تلپ ....... - ناتاشا خانم ؛ دخترششم كه كاكل اش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و (( لئوناردو دي كاپريو )) و غيره ...... - تلپ ..... تلپ ...... - مارگريتا خانم ؛ دخترهفتم كه هجده سال دارد و درهفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست ...... - تلپ .... تلپ ...... ـ ديگركسي باقي نماند ...... آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پاكوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دارهم دارند كه ....... - تالاپ ...... تولوپ ....... ! - درويش : كه چي ؟ - كه هرروزيكي شان بغلش مي كند و دورولايت مي گرداند و پزش را مي دهد ...... - شاتالاپ ...... شوتولوپ ........ ************************************ باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ؛ يك هيات ويژه اي ازولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند . پسرپادشاه هم كه سگ را ديد ؛ حالش خوب شد . ما ازاين داستان نتيجه مي گيريم كه بعضي ازپسران پادشاهان خيلي بي ذوقند ! قصه ما به سر رسيد ؛ غلاغه به خونه ش نرسيد ! سام عليك -------------------- ماهم همين چند ساعت پيش بيرون رفت و بگمانم سالي است ( خراب كرديم شعربچه مردمو.............. ) اوهوي ي ي ي ي ي ي بهادر وردار بيار اون ديوان خواجه رو ببينم ......................... من كه حواس درست حسابي نداشتم ................ تنهايي هم مزيد برعلت شده ( چه جمله حكيمانه اي ...... )..... تفال كن باباجان ببينم .......... تو دلت نخون ......... بده خودم ببينم ......... آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست هركجا هست خدايا بسلامت دارش قربون لب و دهنت خواجه ...... سخن از زبان ما ميگويي ............... -------------------------------------- خونه بدجوري خالي شده ........ با اينكه دو تا تلويزيون و يه دونه راديو و يه دونه ضبط تو اون اتاقا با صداي بلند كنسرت ميدن ......... از همه رقم .......... اين اتاق هم كه كامپيوتره و افتخاري .................. وسط اتاق هم كه بهادر طاقباز خوابيده.........هرچي كتاب شعر از شعراي قثديم و معاصر پيدا كرده ريخته دورش ......... شب شعرگرفته وبا يك صداي لطيف گوش خراشي هرچي غزل و رباعي و دوبيتي و........... فكر كنم همين حالا بريزن كت بسته ببرنمون ................ به چه جرمي ؟................ تفهيم اتهام شد به شما هم ميگم .................. يه جورايي شدم عين ماهي از آب بيرون افتاده ............ بهادر ........... حالم خوش نيست ............ اون جارو رو وردار فعلا اينجا رو آب و جارو كن ......... بدو بدو اون وانتي رو نگه دار يه خورده ميوه بگير ....... الان بروبچه ها ميان هي چي تو يخچال نيست ازشون پذيرايي كنيم .......... از تو فريزر يخ در بيار بريز تو كلمن ............. اون شيشه شربتو خالي كن توش ............. هوا گرمه بندگان خدا اومدن يه گلويي تازه كنن ....... نرن به الهام شيكايت كنن ......... بگن اومديم آقا بزرگ تحويلمون نگرفت ................ ----------------------------------------------------- يه نموره هم به سبك و سياق الهامي ... .. حالا من موندم میری الهامی جون ... از بی مطلبی چیکار کنم ( لپ های اویزون ببخشيد .......... شايد به خوبي صاحبش نشه ....... ولي خوب برگ سبزيست تحفه درويش......... چند روز تحمل كنين
تو هم تو اين هاگير واگير داري ميري آهو. علي ميونه و حوضش. من موندم و كلي دلتنگي. قربون اون دلتنگيات مگه آقا بزرگ مرده ........... راستي كوير منتظرته ........... ( يه خورده تبليغات به سبك رسانه اي .... ) خوش بگزرههههههههههههههه 1000000000 تا(خنده) اينو خود صاب خونه بايد جواب بده...............بهادر تو فضولي نكن elham?!?!...barat ye comment gozashtam be che ziadio ghashngi,,,mige commente shoma gheyre akhlaghie,!!! ajab,,,,,, اين بلاگفا هم تازگيها زبون مادريشو يادش رفته .............. ايراد بني اسرائيلي ميگيره ميگم كسي نميخواد اينجا رو آپ كنه؟ ها؟ آيييييييي ملت! كجايين؟ بابا يكي بياد اينجا رو آب و جارو كنه. خب چرا داد وهوار راه انداختي بابايي اين بچه ترسيد .......... بهادر بيا باباجان ...... نترس ........ اين عروس خودمه ............ ( تو نميخواي يه آدرس بدي اين كليد هزاردستان رو بهادر بياره تحويلت بده ......... چند روزه بچه سفيل و سرگردون كوچه و خيابونه ....... گناه داره طفلك ...........) اگه آب و رنگش مثل همیشه نیست شما به آب و رنگ خودتون ببخشید
سلام اين روزا همش يه جور ترس تو وجودمه ، نميدونم چرا اينجوري شدم ، اما مي ترسم ، خيلي هم ازش مي ترسم ... _ امروز نميدونم آفتاب از كدوم طرف زده بود بيرون كه من ساعت 7:30 صب از خواب بيدار شدم امروز عين آدميزاد از خواب بيدار شدم ، عين آدميزاد صبحونه خوردم ، فكر كنم روز آدميزادي هم بود ... پيام اخلاقيش هم اين كه عزيزم آدم باش ، مي فهمي ؟ ... كسي اينترنت را به بازار تشبيه مي كرد و مي گفت در اين بازار اگر بداني چه جنسي مي خواهي ، مستقيم مي روي به سراغ مغازه مورد نظر و خريدت را مي كني و مي روي به سلامت ... اما امان از وقتي كه هدف خاصي از رفتن به اين بازار نداشته باشي ، آن موقع است كه به هر مغازه و دكاني كه ميرسي هوسي مي كني و سركي مي كشي و وقتي تلف مي كني و هزينه اي صرف ! هنوز به ته بازار نرسيده اي كه مي بيني روزت شب و جيبت خالي شده است . حالا اگر با جمع دوستان گرمابه و گلستان و رفيقان شفيق باشي و در حين گشت و گذار با هم گپي هم بزنيد كه واويلا ! ديگر اصلا گذر زمان و مكان را متوجه نخواهيد شد ! عجب بازاريست اين آشفته بازار ... چي بگم والا ، حرف حقه ديگه ... _ يه بابايي تو برزيل مسواك مي دزديده ما از اين داستان نتيجه مي گيريم بريم بميريم ولي عقده اي نباشيم كه باره خودمون هم دردسره ... _ اميرووو پيداش نيست چي بگم من ؟ ........... _ مامانم تا به حال شونصد بار بهم گفته الهام مي خواي بخوابي عين آدميزاد برو يا رو تختت بخواب يا رو زمين دراز بكش پيام اخلاقيش هم اين بود كه عين بچه آدم به حرف مامانتون گوش بديد ... _ بروبچ عزيز من دوباره دارم ميرم آهو خلاصه اين كه يه ده روزي شرمون كم ... _ اين سايتا را ديديد قد و وزن و اينا را بهش ميديد بهتون ميگن چقدر كمبود يا اضافه وزن داريد ؟ _ از همين الان مامانم داره غر ميزنه بهم كه الي خانوم دوباره ساك بستن جنابعالي نشه پنج ديقه به حركت مثل دفعه پيش ، كه تازه از پاي اينترنت بلندت كنيم بري ساكت را ببندي ها ... من نميدونم مگه ساك بستن چيه ديگه ، دو تا شلوار و دوتا پيرن ميخواي بندازي تو كوله ات و مسواك و يه كتاب و واكمنتم بهش اضافه كني ، خب اين كجاش سخته كه من از قبل همه را بچينم ؟ ... ( واكمنم را خيلي دوست دارم البته اضافه بكنم كه جناب آهويي اينجا حضور دارن و با ما نميان ، چرا نمي ذارن من اينجا پيشش بمونم ؟ _ من آخر سر نفهميدم اينايي كه مي نويسم زياده يا كم ، يكي ميگه چرا اينقدر كم بود ، يكي مياد غر و دعوا كه زياده ، بابا بالاخره كمه يا زياد ؟ من به كدوم سازتون حركات موزون اجرا كنم ؟
_ اخبار را ديديد ؟ همينه ديگه ، شونصد بار تا حالا بهش گفتم رو خلقت آقايون يه تجديد نظري بكن ، بالاخره هر بنايي را ميشه اگه خراب شد بازسازيش كرد ، آقايونم ميشه ...
دعاي امروز ببين من داره كم كم اعصابم متشاكي ميشه ، بابا چي شد ؟ ......... شرمنده اينجوري حرف زدم ، خب آدم كلافه ميشه آخه ، آدمه ديگه ، اونم آدمي كه صبر و قرار نداره . من ميدونم كه هستي ، ميدونم كه مي بيني ، ميدونم كه مي شنوي ، ميدونم كه دوسم داري ، ميدونم كه عجابتم مي كني ، .......... الان از هر موقعي بيشتر بهت احتياج داريم ، نشون بده كه سفت و سخت پشتمون وايسادي و هيچ جوره وسط راه ولمون نمي كني ... ميدوني من چي مي خوام ، بقيه را هم خبر داري ... ممنون . تا بعد سلام والا ما امروز به طرز عجيبي تمبل شديم بعدش هيچ متني ننوشتيم باره اينجا ، شبم كه بازي بود و نمي شد علي كريمي و بايرن را ول كنيم بياييم مطلب جور كنيم . شرمنده اگه كمه . _ داريم بازي را نيگا مي كنيم يه دفعه دوربين ميره رو نيمكت ذخيره هاي بايرن و يكي يكي ميره تا ميرسه به كريمي خلم ديگه ، چيكار كنم ؟ _ ما علي كريمي را فقط و فقط به خاطر علي بودنش دوست داريم و كريمي بودنش در اين علاقه دخلي نداره ، مطمئن باشيد ... _ آقا دم شما غييييييژ ، هر شب يكيتون آن ميشه و به ما حال ميده ، نكنه با هم هماهنگ كرديد و به من نميگيد ؟ هان ؟ _ من چون عادت دارم تا صب خزعبل بگم خواهشا يكي آن بشه كه من بتونم خزعبل در بكنم كه يه وقت مرضي چيزي نگيرم ما همينجا مراتب قدرداني از اميرخان را به جا مياريم كه نگن بي معرفتيم . _ در مورد اميرووو خواهشا سوال نفرماييد اينجانب در بي خبري حاد به سر مي برم . اين دشمن از خدا بي خبر هم كه همش تو نت تلپ بود نمياد از اون آمار بگيريم ( د همين نيومدنش داره اعصاب ما را ميريزه بهم ... _ پس فردا وقتي قبض تلفن ما بياد ، مامانم منو تيكه تيكه مي كنه _ در راستاي همون كه بهمون نگن بي معرفت ، تفلد بشير را هم همينجا تبريك عرض مي كنيم ، بشير جان درسته كه من نمي تونم بيام جشنت ، ولي خب از همينجا حسابي تبريك بارونت مي كنم . ( نيومدنم هم دليل داشت كه پاي تلفن نمي تونستم بگم ، من اگه ميومدم جداي از اون دوتا مشكلي كه داشتم ، يكي از دستم ناراحت مي شد _ فكر مي كنم از دست تو هم ناراحت مي شد كه يه بفرما هم نزدي _ و من چون اصلا و ابدا نمي خوام ايشون از من به اندازه ي يه سر سوزن ناراحت باشن گفتم نميام اونجا ، مطمئنا هم نمي تونستيم تفلدت را ازش مخفي كنيم و بالاخره مي فهميد و من شرمنده مي شدم _ تو كه اينقدر پررويي شرمندگي حاليت نيست آخه _ خودت فكر كنم بهتر مي دوني كي را ميگم ، راجع به اين مسئله هم خواهشا ديگه صحبت نكنيم و ممنون . ) بازم تبريكات صميمانه ما را پذيرا باش . از اونجايي كه قرارمون سر كادو تفلد را قبلا گذاشتيم تفلدت مبارك بشيرجان ... _ بچه ها در مورد كامنت من شوخي مي كنم ها ، من منظورم اين نيست كه بيايين و بارم كامنت كيلويي بديد همون دو خط كامنت هم كافيه ، حرفاي منوئ جدي نگيريد ، يه چرتي ميگم . خب هدي ؟ راستي هدي ، تو را خدا دوباره شروع نكن ، بابا سازمان من اين دو سه روز با رفتن اين مشاور بداخلاق غرغروم اين درم ول كن ، هي باهاش تاب ميخوري ، بابا تا حالا شونصد تا در عوض كردم ، مي خوام از اين به بعد بكنمش پرده بزنم اصن امشب دوباره افتخاري شايد نسيمي آيد و بويي ز باغت آورد تا در هوايت گل كند خاكستر پرهاي من داغ دلم بي گفتگو از تو گرفته رنگ و بو دلتنگ يك لبخند تو چون غنچه سر تا پاي من از من به جز اين هاي و هو آداب و ترتيبي مجو من آن شبان عاشقم هو هوي من هي هاي من من آن شبان عاشقم هو هوي من هي هاي من ........ ( من باره اين آهنگ افتخاري ميميرم ، نميدونم چرا اين همه عاشق اينم ، خواهشا يه بار با صداش افتخاري گوشش كنيد . ) در ضمن با اين فونت نوشتم كه به حرف هدي گوش كرده باشم ...
پ.ن : مثلا قرار بود خير سرم كم باشه و اين شد ... _ كامنتا : اميرخان : راستی علی کی هست !؟ چه نسبتی با تو داره ؟ پسرعموي گرامه كه از زمان تفلد تا 14 سالگي يعني وقتي كه اونا خونشون را عوض كردن با هم بزرگ شديم . هدي : میخوای از این به بعد هر جا خواستم اول شم بنویسم : الهامهدی . یعنی همون هدی و الهام .آره؟هیییییییییه! آقا پيشنهاد به جاييه ... هدي : بیا ! اینم کامنت هوار متری بابا ما يه پرتي گفتيم ، تو چرا جدي گرفتي ؟ rasty?!..manam joze joosfanda behesab miam?..va ye soale dige che tory haghe joosfanda ro beheshoon midin?.....
ببين عزيزم تو ميتوني بياي دفتر من و با فرم كردن يه فرم يا يكي از اعضا بشي يا يه پستي توي سازمان را برعهده بگيري . در مورد اينكه چه جوري حقشون را مي گيريم ، خب طي يك برنامه هاي بلند مدت و كوتاه مدت و يك سري كارهاي خيلي خيلي مهم و بين المللي ، بايد بياي تو سازمان تو خودت ببيني ما چه تشكيلات عظيمي داريم و چه كارا كه نمي كنيم . مموشي : باز هم کم نوشتی که.... من از دست تو چی کار کرده بیده باشم خوبه؟ بابا اين كه زياد بيد ، كجاش كم بيد ؟ تازه بعضيا بازم دارن اعتراض مي كنن ، به خدا زياد بيد ... مموشي : چه باحااااااااال... من اصلا نمیدونستم حاجت مخففه.... خیییییییییلی باحال بود... آقا ما هم هستیما بابا شما خيلي باحالي ، نمي دونستي ؟ ، شما هم مثل تين ايجر بيا دفتر من ، يه فرم پر كن ، تا يا از اعضا باشي يا از كارمندا ... مموشي : باز که علی را اذیت کردی... از دست تووووووووو.... حتمنه حتما باید این علی را یه سر بفرستی پیش من تا یه نخسه واسش بپیچم این قده تو سری خور نباشه. علي را بالا ببري ، پايين بياري ، هركاريش بكني همينه ... مموشي : راستی... ماشین حساب بدم خدمتتون ؟! آخه اين محاسبات من با هيچ ماشين حسابي درنمياد بدبختي ... دعاي امروز خودت كه ميدوني چي ميخوام ، لازم به ذكر نيست ... خيلي مقسي . تا بعد سلام _ بچه ها كسي اين اميرووو را نديده ؟ _ بچه ها اين تبليغ هاي چارلي و كارخانه شكلات سازي را ديديد ؟ _ آقا تين ايجر خواسته در مورد سازمان يه توضيحاتي بارش بدم ، منم مختصر و مفيد عرض بكنم كه : سازمان حاجت _ سازمان حمايت از جوسفندان تنها _ يك سازمان بين المللي است كه مهم ترين و اصلي ترين برنامه اش احياي حقوق از دست رفته تمامي جوسفندان در سرتاسر جهانه ، ما و اعضا و كاركنان سازمان با تمام وجود خودمون را وقف برنامه هاي سازمان كرديم و تا رسيدن به اهداف خود و سازمان از پاي نمي نشينيم . همين فعلا كافيه ، بعدا بازم توضيحات عرض مي كنم خدمتت . _ علي بازم اومده بود خونمون ميگه قالي بافي سخته ؟ _ مامانم ميگه اين چه وضعشه الهام ؟ ميگم چه وضعشه مگه ؟ ولي خداوكيلي كجاي دنيا يه نفر را ديديد كه رفقاش مي خوان آب بخورن زنگ بزنن اجازه بگيرن ... _ آقا از اين به بعد ، هرجا هدي كامنت گذاشته بود و اول شده بود بدونين منم باهاشم ، هرجا هم من اول شده بودم هدي هم باهامه . اصلا هدي بيا يه كاري خواستي كامنت بدي و اول بودنت را اعلام كني بگو الي هم اول ، منم همين كار را بكنم كه اينقدر مصيبت نكشيم ... امشبم كوروس سرهنگ زاده هي داره تو گوشم ميگه : اي دل ديگه بال و پر نداري داري پير ميشي و خبر نداري وقتي اي دل به گيسوي پريشون ميرسي خودتو نيگه دار وقتي اي دل به چشمون غزل خون ميرسي خودتو نيگه دار ديگه عاشق شدن ، ناز كشيدن فايده نداره ، نداره ديگه دنبال آهو دويدن فايده نداره ، نداره .... كامنتا : ژوزف بالسامو : تو چرا این قدر غلط غلوط داری تو نوشتن؟( دیکته چند می شدی تو ؟ ) بابا ديگه توي هر متن حداكثر دو تا غلط دارم ، هي ميگيد غلط داري غلط داري ، خوبه اسممون خانم غلط غولوطه ، خب نبايد غلط داشته باشم ؟ بچه ها از اين به بعد غلطي ديدين اعلام بداريد من متوجه بشم ، البته قول نميدم اصلاح بشم ، تا اين لاك غلط گير نگه اصلاح نميشم ، حالا شما بگيد ... اميرخان : در مورد کاکتوس درست صحبت کناااااا..... آهان با گمبلی بودی.... ! خوب مشکلی نداره... ببين اميرخان لب بود كه دندون اومد اولا
اصلا از قصد اونجوري نوشتم چمشاي اون دربياد به قول خودت هورهورهور ... دعاي امروز يه جورايي محاسبات من داره اشتباه درمياد ، چه جورياس ؟
تا بعد سلام _ وقتي تصميم مي گيرم كم بنويسم از كنار هر چيزي به آسوني رد ميشم ، به اتفاقاي دور و برم فقط به چشم يه حادثه ساده نيگا مي كنم ؛ اما وقتي قرار ميشه زياد بنويسم ، هر اتفاق ساده تبديل ميشه به يه ايده ، مثلا وقتي چارتا ليوان ميفته و مي شكنه ، همون موقع درحالي كه سعي دارم خرابكاريم را جمع و جور كنم تو ذهنم دارم قضيه را بالا و پايين مي كنم كه ببينم چه جوري ميشه ازش يه مطلب جالب درآورد تا توي وبلاگ نوشته بشه ، به اتفاقاي دور و برم به چشم يه ايده نيگا مي كنم ، چشا و گوشام حساس ميشه ، از كنار همه چي با بي تفاوتي نمي گذرم ، يه دفعه همه چي پر رنگ ميشه و بي خيالي رنگ مي بازه ... _ امروز به باباعلي ميگم بلتي قالي ببافي ؟ ميگه نه هيچ كاري نيست كه باباعلي از عهده اش برنياد ، سال 4/5 كه گفتن باره درس حرفه و فن دفتر دوخت درست كنيم و شال گردن ببافيم ، دوتاش را دادم دست باباعلي ....... آخر شب باباعلي ميگه قالي بافتن را حالا ياد من ميدي _ امروز داشتم فكر مي كردم ، ديدم حدود يك ساله مدام به طريقي باعث دوستي بين اين و اون شدم ، حالا تو بعضي موارد اگه به طور مستقيم نبوده ، يه جورايي جرقه اوليه اوليه و باعث و باني اولش من بودم _ كه معمولا اصلا به چشم نمياد ولي اگه دنبالش بري به من برمي خوري _ با اين حال بيشترش به طور مستقيم بوده ، بعد به اين فكر كردم تو اين مدت خودم چنتا دوست درست و حسابي پيدا كردم و يا بارم پيدا كردن _ همون جوري كه من بارشون پيدا مي كنم _ هرچي فكر كردم به جايي نرسيدم ، عجيبه ها ... _ كاكتوسي گفته بود قبلاها انگشت سوممون از گرفتن مداد و خودكار قلمبه مي شد و حالا ... ، والا بايد بگم چون جديدا ميز كامپيوتر ما خيلي زود پر ميشه ببينيد من به خاطر شما چه زجرايي كه نمي كشم . نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم هلهله هاي من و تو چطوري ثبت بشه ؟ من : عشق من ! آب ها لنز مورب دارند ! آدمو وارونه ثبتش مي كنند ! عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه . نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟ من : من سياه و ... تو سفيد نازي : آتيش چي ؟ تو آبا ، خاموش نمي شن آتيشا ؟ من : نميدونم والله ! چتره را بدش به من ! نازي : اون كسي كه چترو ساخت عاشق بود من : نه عزيز دل من ، آدم بود ! سالگرد درگذشت حسين پناهي را تسليت ميگم . چه زود گذشت ... _ گمبلي اصلا حالش خوب نيست فكرشم آدم را اذيت مي كنه ، كاكتوسي كه اون همه بارش زحمت كشيدم و مواظبش بودم و دوسش داشتم به راحتي يه ليوان آب خوردن داره از بين ميره ، جلوي چشماي من داره آب ميشه و من هيچ كاري نمي تونم بارش بكنم ، فقط بايد بشينم و روز به روز تكيده تر شدنش را تماشا بكنم . هيچ چيز تو اين دنيا زجر آورتر از اين نيست كه كسي را كه خيلي خيلي دوسش داري و يه جورايي بهش وابسته شدي و هر روز ميشيني نازش مي كني و باهاش حرف ميزني ، صب كه مي بينيش بهش سلام مي كني ، هر وقت از جلوش رد ميشي قربون صدقه اش ميري و ... ، تو حال و روز بد ببيني و دستت از همه جا كوتاه باشه و هيچ كاري نتوني بارش بكني ، جلوي چشمات از بين بره و تو تنها كاري كه مي توني بكني تماشا كردن مرگشه ... _ فكر نمي كردم ياد گرفتن قالي بافي اينقدر آسونه ، هميشه فكر مي كردم خيلي كار سختيه ، اما حالا مي فهمم ياد گرفتنش كاري نداره ، تازه خيلي هم جالبه ، همون جور كه فكر مي كردم خيلي باحاله ... _ دو ساعته نشستم اين سايت سنجش نچبت باز بشه ، باز كه شده دنبالش مي گردم ، ميگه همچي شخصي تو ليست نيست شايدم مشخصات اشتباهه ، نميدونم والا ... _ ديشب مموشي پيشم بود _ البته آخراش ديگه من هي دي سي مي شدم و نتونستم دوباره بيام نت و ازش خداحافظي كنم _ بروبچ همين جوري هر كدومتون يه شب پهلوم باشيد حله ... _ آقا انگاري اصلا قسمت نيست من با اين ياهو ورژن هفت كار كنم ، چند وقت پيش ريختمش خوشم نيومد دوباره رفتم سراغ همون شيش ، امروز بازم ريختمش بابايي ميگه خوشم نمياد همون قبلي را ميارم بچه ها كي اين ياهو را نصب داره من بيام يه خورده باهاش ور برم ؟ دارم عقده اي ميشم ، فقطط دو ديقه باهاش بازي مي كنم ها ... بشير ؟ تو قرار بود نصبش كني ؟ نصب كردي ؟ ميذاري من بيام خونتون يه خورده باهاش ور برم ؟ بابا داغش به دلم مونده كه يه خورده بهش ور برم ببينم چه مدليه ... _ آقا _ بدجوري افتاده تو دهنم ها ( اميرووو كجايي كه اخم كني و بگي بچه غربتي بازي درنيار ، دوباره لوس شدي تو ؟ اين كولي بازيا چيه ؟ ، اين چه وضعشه ؟ خدا وكيلي اگه بود همين طوري مي كرد ، عينا همين حرف را ميزد . _ تين ايجر جان من فردا در مورد سازمان توضيح ميدم ، ببخشيد كه امشب نشد . _ كامنتا هم بي خيال . دعاي امروز هيچ ملالي نيست جز ، نميدونم ، بي خيال ... بابت همه چي مقسي . تا بعد سلام _ بابا اين چه وضعشه ؟ همتون با هم هجوم آورديد تهديد و دعوا و مرافعه و كلي داد و بيداد كه تو چرا كم مي نويسي _ بابا گلي جون تو چرا همچي مي كني ؟ من اون شب كه باهات حرف زدم اينقدر تو عالم خودم پرت بودم كه اصلا فكر نكردم پيشنهادت جديه ، و وقتي بابايي پيشنهادت را مطرح كرد من متوجه شدم نه بابا قضيه جديه ، اگرنه همون شب به خودت مي گفتم نظرم درباره اش چيه ، وقتي بابايي اون پيشنهاد را از طرف تو مطرح كرد و من ديدم كه جدي بايد نظر داد ، نظر خودم را اعلام كردم . بعدشم اسم مهم نيست ، مهم كاريه كه قراره بكنيم ، منظور من اين نبود كه اسمش همون باشه چون كار ما جديه و اينا ، منظورم اين بود كه باره جايي كه ما درست كرديم هزاردستان بيشتر ميخوره ، بعدشم با همين اسم هم مي تونيم اونجا خونه مادربزرگه بازي كنيم ، ولي اگه اسمش را عوض كنيم ديگه نمي تونيم به نظرم كار جدي توش بكنيم . بعدشم نظر من يه نفر ملاك نبود ، راي گيري بود ، بايد نظراي باقي بچه ها را هم مي ديديم ، باقي بچه ها هم هركدوم با دليل خودشون نظر دادن . در كل ، با همين اسم ميريم اونجا خونه مادربزرگه بازي ، قبول ؟ حالا آشتي ؟ آن مرد ... آن بغض ... آن غرور ... آن اشك ... آن مرد ... آن اشك ... امان از اشك ... دستم را گرفت و گوشه اي برد و دري وري بافت كه ‹‹ مرد گريه نمي كند ›› . گفت و گذشت تا آن روز كه روز ديگري بود . تا آن روز كه مرد آمد . جلوي صدها دوربين و ميليون ها چشم ، جلوي من ، جلوي ما ايستاد . خواست حرف بزند . هميشه خوب حرف مي زد . اما اين بار انگار يك چيزي گره مي شد در كلماتش كه هيچگاه گره نمي خورد . انگار يك چيز لكنت مي شد در كلامش كه هيچگاه الكن نمي شد ... و گفت . گفت كه قرار نبوده بيايد ... گفت كه چرا باز هم آمده ... گفت كه اميدوار است ... گفت كه هركس صدا و سخنش را به او رسانده از او خواسته كه بيايد ... و بغض ... مقاومت ... بغض ... و مرد سرزمين من كه چهار سال ، حرف و تهمت و دشنام و كج فهمي و نافهمي و بحران را تاب آورده بود ، اشك را تاب نياورد ، ريخت . مرد سرزمين من با همان بغض و اشك يك خط در ميان گفت كه سرمايه اي ندارد جز آبرويي كه به زحمت اندوخته ، گفت كه با همان سرمايه پا به ميدان گذاشته است ، گفت كه ... گفت كه ... چه اهميتي داشت كه چه گفت وقتي كه آن بغض و اشك ها هزاران حرف نازده داشتند . مرد كه گريه نمي كند . مرد تا آن روز گريه نمي كرد . اگر تملق است ، جوزدگي است ، هرچه هست از آن روز ، مرد سرزمين من اشك را حرمت بخشيد . دستش را گرفتم ، گوشه اي بردم ، گفتم كه گفته بودي مرد گريه نمي كند . گفتم نگفته بودي ابر مردها گريه مي كنند و خوب هم گريه مي كنند . طفلي تا آن روز ابر مرد نديده بود . ابر مرد سرزمين من ! چهار سال پيش گريستي كه اندك سرمايه اي داري ، اندك آبرويي كه آن را در طبق اخلاص گذاشته اي . امروز گريان مي گويم كه به من ، به ما و به سرزمين من هم آبرو بخشيدي و سرمايه دار مي روي . مي گويم ... مي گويم ... اي امان از اين بغض ... امان از اين اشك ... امير مهدي ژوله – چلچراغ اين از همون شماره چلچراغي بود كه گفتم جالبه . _ مدام شبا يكي دم گوشتون غر بزنه ، هركاري كه بكنيد شروع بكنه عين اين پيرزناي بداخلاق غرغرو ، غرغر كردن و آزار و اذيت و اخم و تخم ، شما هم هي مجبور باشيد تحمل كنيد و باره هركاري كلي توضيح بديد و توجيح بياريد و خلاصه مصيبت . آقا من اعتراف مي كنم شبا وقتي نيست يه ريز غر بزنه ، اينجا يه چي كمه ، آدم دلش حتي باره غرزدن هاش هم مي تنگه ..... _ مي بينم كه .... اي بابا ، بازم كه من چيزي نمي بينم ، مش جب ؟ .......... مش رجب ؟ ......... ممممممممممش رررررججججججججببببببببب ؟ ( الحمدالله همتون مي دونين بهتون را چه شكلي مي خونن و معنيش چيه ديگه ؟ _ رفتم دار خريدم _ به فاطي ميگم بيا خونمون ميگه مهمون خارجي دارم _ هدي خانوم ، اوامر شما اجرا شد باد آمده است و همه ي روياها را با خود برده است .
اينو گفتم كه .... والا اصلا نمي دونم باره چي گفتم ، بي خيال .... _ آقا اينم زياد ، راضي شديد ؟ كامنتا : هدي : والا تقصير من نبيده بيده كه من نمي تونم شبا از يك تا دو آن باشم .آخه ما شيفتي كار ميكنيم . شبا شيفت داداشيه. اوشون پست رو تحويل ميگيرن كه خدايي نكرده كار ملت رو زمين نمونه . خلاصه من كه خيلي دوست داشته بيدم كه شبا آن شم ( اصلا نت شبا ميكيفه!) اما خب طبق مذاكرات سازمان بين اللمل تصويب شده شيفتي كار كنيم! چه بد ، من شبا تنها بيدم سروناز : والله نمیدونم قدرت خداست یا دست من یهو این ور اون وری میره بعد خود به خود گکلیک می کنه.. جدیدا هر وقت اینجا رو باز می کنم.. "کویر" و "جینگیلی" هم باهاش باز میشه!!!!!! شما تازه فهميدي ؟ اين از عجايبي است كه خودم پيداش كردم اميرووو : هین ؟ چرا چشات در اومده ؟ ندیدی ملت میان مشهد از کافی نت کامنت میزارن ؟ چمشام در اومد چون اين لباسي كه تنته خيلي زشته اميرووو : اومدم اینجا یهو خوف ورم داشت جونه الی...اخه یهو با جمعی از برادران و خواهران کشور هم جوار روبه رو شدم !!! یه تیریپ گفتم نکنه از مرز رد شده باشم خدایی نکرده ! حالا مطمئني اونجا مشهده ؟ در ضمن اينقدر جون منو قسم نخور ، چه معني داره ؟ اميرووو : چیکار کنم که دیگه دلم تنگیده بود...تو مسنجر که نبودی..گفتم بیام اینجا.. تو خجالت نمي كشي ؟ نه جدي نمي كشي ؟ اميرووو : من برم خربزه بخرم .... تو به هيچ دردي نمي خوري راستي حال دماغت خوبه ؟ رفتي گچ بگيريش ؟ بلايي كه دوباره سرش نياوردي ؟ دعاي امروز ميدونم ديگه درست نيست هرروز بگم ، يادت كه نميره ، ميدونم ، پس ديگه نميگم ، تا بدي ، منتظرم ها ... مقسي .
سلام _ خيلي مسخره است ها ، هنوز هيچي نشده دلم باره بدخلقي تنگ شده _ هي ميگيد زياد بنويس ، بابا مگه قرارمون نشد كم بنويسم ؟ اگه جواب كامنتا نبود كه فكر مي كنم وبلاگم از دو سه خط هم تجاوز نمي كرد . _ خيلي امشب اينجا سوت و كوره ها _ جينگيلي هم به روز شد ، يه سر بريد پيشش . اصلا حوصله هيچ كاري ندارم ، كامنت جواب دادن هم يه كاره ديگه مگه نه ؟ الان ساعت دقيق 3:17 است ، بنده هم خيلي تنهام ، هيچ كس امشب آن نيست ، هرشب اينهمه آدم اينجا بودها ، حالا يه امشبه را كسي نيست ، رفيقم را هك كردن ، يارو اومده فحش ميده ، خب بابا بيا حرف بزنيم فحش چرا ميدي عمو؟ مي بينم ديگه داره عصبي ميشه ، جوابش را نميدم ، الان ميزنه ما را هم هك مي كنه مصيبت راه ميافته ، آي ديم را از تو ليستش والا پاك كردم ، حالا اگه نتونه كاري بكنه شانس آوردم . راستي هدي تو كه گفتي بودي تو وبلاگت از قوانين هزاردستان ميذاري ، پس كوشي ؟ آقا من ميرم دنبال ول گردي تو كوچه پس كوچه هاي اين دنياي مجازي ، شما هم بريد خوش باشيد . اين افتخاري نی و نای چوپون ، سحر خروس خون ، میگن تو قصه بودی ، همه رودخونه ها ، دشت گلپونه ها ، حتی کوه و صحرا ، همه می دونن تو بودی که غزل های شب جدایی رو سرودی ، دیگه از شهر تو ، سر شب یا سحر ، تا خبر دار بشی ، رفته ام بی خبر .... دعاي امروز ميدونم كيفيت بهترش حالا حالا ها نميرسه ، رسيد يدونه اش را اون گوشه موشه ها باره من نگه دار . مقسي . تا بعد سلام ساعت 3:30 نصفه شبه ، هيچي هم آماده ندارين كه بذارين تو وبلاگ ، مختون هم هنگه ، دلتونم گرفته ، بعد تو كوچه پس كوچه هاي دنياي مجازي ول مي گردين ... شرمنده ، هيچي ندارم كه بگم .... اين شعر را كه خيلي دوسش دارم داشته باشين ، تا ببينيم چي ميشه :
عزيزم ... اگه نميتونم هميشه مال تو باشم ... اجازه بده بعضی وقتها مال تو باشم ... و اگه نميتونم بعضی وقتها مال تو باشم ... بذار هر وقت که تو ميگی کنار تو باشم ... اگه نميتونم دوست خوب و پاک تو باشم ... اجازه بده دوست پست و کثيف تو باشم ... اگه نميتونم عشق راستين تو باشم ... بذار باعث سرگرمی تو باشم ... اما منو اينجوری ترک نکن ... بذار در زندگی تو ... دست کم يه چيزی باشم ... _ اميرووو داره ميره مسافرت ، اونم مشهد ، ساعت 4 بعد از ظهر ميره ، احتمالا شنبه برمي گرده ، اونم چي با دماغ شيكسته ( آقا _ يا خانوم چي ؟ نه بابا ... چيزي نگفتم .... نه خيالاتي شدي ... داشتم همون رفتنت را مي گفتم ، آره .... آره ديگه بچه ها ، اميرووو هم داره ميره مسافرت و اينا . ببين اميرووو ، اولا سوغاتي ما يادت نره اينم فقط خودت بشنو : يه هفته جات بدجوري خاليه ، دلمون بارت تنگ ميشه _ هدي جونم همين روزاست كه اسبم را زين مي كنم ، آماده اي كه ؟ _ اينم يه وبلاگ كه اخبار هزاردستان را فعلا مي نويسيم توش كه كار راحت تر باشه ، ممنون ميشيم سر بزنيد . _ بچه ها پيشنهاد مي كنم ، چلچراغ اين هفته را بگيريد ، پرونده اين هفته اش اختصاص داره به خاتمي ، چيز جالبيه .... كامنتا : سروناز : هی میگن فایده این وبلاگا چیه.. نمی فهمن دیگه.. بنا به توصیه شما من یه چند روزی رفتم ترک کنم این اینترنت رو.. خوبه کلی پیش رفتم.. تازه به توصیت عمل کردم رفتم پارک پیش معتادا.. بابا این اینتر نت چیخ ما میکشیم؟ اونا یه چیزای دیگه می کشن که خیلی بیشتر حال میده... بابا من نگفتم برو پهلو معتاداي ديگه ، گفتم برو پهلو اونايي كه شبيه خودمونن ، اونا بدبختا را كه نميتونن سرپا وايسن چي كار داري ؟ معتاداي مثل ما عين آدميزادن ، برو پهلو اونا . اميرخان : الهام ! من کنجکاو شدم که ما چشمامون رو میبندیم تو چیکار میکنی ؟ (آیکون کنجکاوی که بعدا اختراع خواهد شد( يه فوضول سنج عالي اختراع مي كنيم . اميرخان : ببین ... بعد از دعات بحث خش دار و با کیفیت و اینایی که گفتی ... خوب اینا نامفهومه دیگه ... خودت گفتی بپرسا وگرنه نمیپرسیدم ... اون بخش دعا كه باره شما نيست ، معلومه متوجه نميشي خب خوب كاري كردي پرسيدي .... هدي : راستی حرف شیرینی زدی؟ خبریه؟ ( گریه!!!) من و تو و اينا ديگه .... دعاي امروز پشت سر مسافرمون آب كه نمي تونيم بريزيم ، در دسترس نيست ، پس فقط ميسپريمش دست خودت ، خب ؟ نرسيد ؟ كيفيت خوبش را ميگم ....
تا بعد سلام اول اينو داشته باشيد : سام عليك ------------------ همه اونايي كه تو اين چند روز هي اين ور و انور نشستن و ابراز ناراحتي كردن يه نموره دل بدن ؛ گوش كنن ....... اولندش ما يه معذرت خواهي گنده به همتون بدهكاريم ......... حالا به چه زبوني بگم ببخشيد ....... والا به عقل ناقص خودمون اينطور ميرسه كه به زبون شيرين فارسي بگبم از همه زبونا بهترتره ............ پس تو رو به حق حضرت دوست ......... يا اصلا به حق هر چي كه شما بگين .......... ببخشيد .......... ---------------- اما بعد ...... خدا به سر شاهده ...... من پيرمرد ...... تو اين ظل گرماي مرداد ......وسط روز ....... پاشدم عصا زنون ...... رفتم بهارستون .......... راسته خيابون جمهري رو گرفتم ....... هي برو هي برو...... از اين مغازه به اون مغازه ....... گشتم و گشتم تا يه كارت دعوت خشگل ......كه در شان و مقام مهمونايي باشه كه ميخوان بيان جشن افتتاحيه ....... خلاصه بعد كلي بالا ؛ پائين رفتن ....... يه كارت دبش از يه مغازه دونبش سر ظهيرالاسلام انتخاب كرديم ........ برگشتيم ؛ نشستيم با سلام و صلوات به خط خودمون متن دعوت نامه رو روي تك تك كارتها نوشتيم ......... به دست مبارك خودمون گذاشتيم تو پاكت ......بهادر رو صدا زديم كه كاش لال شده بوديم اينكاررو نميكرديم ....... خدا بگم چيكار كنه اين بهادر رو ........ همش تقصير اونه......... كارتها رو داديم يه دستش ....... ليست آدرس مهمونا رو هم داديم اون دستش ........كلي هم سفارش كرديم ....... پدرسوخته پاشو گذاشته تو كوچه ......... چشش خورده به بروبچه ها كه داشتن فوتبال بازي ميكردن ....... پاكتا رو گذاشته رو پله خونه همسايه و .......... د بدو دنبال توپ ........... تا كي ؟ ......... تا صلوة مغرب ......... بي وجدان تازه اون موقع يادش افتاده ما اونو پي كار فرستاديم ...... رفته سراغ كارتها ....... اگه شما پشت گوش ميرزا آغاسي رو ديدين ......... اونم كارتها رو ........ وقتي رسيده پاي پله چشتون روز بد نبينه ........ ديده جا تره ......... بچه ( ببخشيد كارتها ) نيست .........اينا رو بعدا بچه هاي كوچه پشتي تعريف كردن ....... خود پدر سوخته اش كه گم و گور شده ....... هر كي گوش بهادر رو بذاره تو دست ما ........ خودم يه مشتلق حسابي بهش ميدم ........... پس تا دير نشده و از مرز رد نشده بگردين پيداش كنين ........ خلاصه ما مونديم و يه روسياهي بزرگ ......... شما هم به بزرگي و بزرگواري خودتون ببخشيد ........ نكنه شما هم مثل اون مرد گنده قهر كنين ( كل علي تو خجالت نميكشي قهر ميكني ).......... من پيرمرد دلم طاقت اين وضعيت رو نداره ......... يه بلايي سرم مياد خونم مي افته گردنتون ............. ----------------------- راستي بهتون گفتم يه عزيزي يه پيشنهادي داده مثل دسته گل ............ آخه خودشم گله ............ گلي جونم ....... دارم به پيشنهادت فكر ميكنم .......... ميدونين پيشنهاد گلي چيه ؟ .......... فرمودن اسم هزاردستان رو بذاريم ( خونه مادر بزرگه ) .......... پيشنهاد قشنگيه ............. شما چي ميگين ؟ .......... خب ، اول در مورد اين نظريه بابايي بگم ، به نظر من خونه مادربزرگه باره اونجا خوب نيست ، به اونجا و كار ما نمي خوره ، اگه قراره اسمش عوض بشه يه چيز بهتر از هزار دستان بشه ، از نظر من خونه مادربزرگه خوب نيست ، اگه اسم بهتري از هزار دستان پيدا كرديد ، بذاريد . _ تا حالا دقت كرديد تموم جعبه شيريني هايي كه دورش طناف پيچ شده ، يه گوشه اش پاره است ؟ اندر باب هزاردستان حرفاي مموشي هم بخونيد : میگم اولندش که اگه نوبتی باشه خیلی عالیه.. ولی... فکر بعدش را هم بکنید.... اگه یکی مث من که کارش معلوم نیست یه هفته ول کنه و بره.... اون وقت چی... نظمش به هم میخوره دیگه...... حالا این مهم نیست....بعدش اصلا آقا.. آدم همش که حرفش نمیاد..... حرفی هم که به زور زده بشه خیلی خسته کننده میشه و کیفیت وبلاگ را میاره پایین..... مثلا من خودم را مثال میزنم... من گاهی برای پست یه مطلب توی وبلاگ ااااین قدر به خودم فشار میارم ولی چیزی نمیاد....... فکر اینم بکنید که دو ماه دیگه سال تحصیلی شروع میشه.... خیلی ها زیاد وقت ندارن... یا زمان امتحانات نظم کار به هم میخوره... وقتی هم که ول بشه دیگه جمع و جور کردنش سخته..... كامنتا : كاكتوسي : تازه كجا نوك سيا و مخمل عاشق هم بودن؟ (غش غش در حد دل درد) تنها چيزي كه راست كار ما نيست همينه كاكتوسي : الهام بابا زن و بچه مردم اينجا رفت و آمد ميكنن، اخه اين چه كاريه؟ اين همه بوس اونم قبل از محرميت (اخم و تكان سر بصورت افقي( مگه نگفتم چمشاتون را ببندين ؟ نه جدي گفتم ببندين ديگه ، حرف گوش نمي كنين چرا ؟ اميرخان : اون که نقشه گنج نیست بابا !!!! (غش غش غش) سر کارید داشه من ... من و بروبچز چند سال پیش اونو ساختیم تا چهار نفر امثاله شما رو بزاریم سر کار (غش غش غش / دماغ در حال دراز شدن) ... الانم که میبینی دارم بهتون میگم ... واسه اینه که دلم واستون سوخت ... ميشه بري كنار و بازيمون را خراب نكني ؟ اميرخان : بچگیام اصلا باهاش حال نمیکردم . مخصوصا خوده مادربزرگه خیلی قیافه وحشتناکی داشت ... تو نه ذوق داري نه سليقه نه احساس نه هيچي ديگه ، در ضمن ، اصلا ترسناك كه نبود هيچ ، خيلي هم خشنگ بود ، تو زيادي بچه ننه بودي احتمالا . اميرخان : همیشه باید یه چیزی تو متنات باشه که ما سر در نیاریم ... ولی خوبه ... نشون میده که اینجا راحتی . ببخشيد تو اين چند وقته اين تنها متني بود كه ابهام نداشت ، كجاش مبهم بود تفهيمش كنم ؟ هدي : وقتي داره كار ميكنه يهويي درشو وا كني ببيني سي ديه چه جوري داره ميچرخه! .... هه! منم همينشو دوست دارم ديگه ، هي درش را باز كني بعد با ذوق و شوق بگي ااااا مي چرخه هدي : من خيلي وقته كه دارم دلقك بازي در ميارم. بذار اين اشكها و التماسهامم بذارن به حساب دلقك بودنم . ديگه چه فرقي ميكنه؟ ... وقتي بگي و بگي و بگي و در مقابل حس كني بقيه انگاري دارن يه فيلم خواب آور تماشا ميكنن ؟ ول كن عزيز ، بي خيال همه چي ، دلقك بودنم را دوست دارم چون باعث خنده ي كسايي ميشم كه بارم خيلي عزيزن ؛ حالا اين خنده مي خواد قهقهه باشه ، مي خواد لبخند باشه ، مي خواد نيشخند باشه ، مي خواد زهرخند باشه ، هرچي باشه ، باشه ، فقط مهم اينه كه باشه . اميرووو : تو که همه ی اخلاقای منو گذاشتی رو مخمل که مومن !..بیچاره مخمل !!! ( نیش ( اينو ، مخمل همين شكلي بود ، تازه اش هم ، تو كلي اخلاق بد ديگه داري كه مخمل بدبخت مادرمرده اصلا نمي تونست داشته باشه . اميرووو : والا به خدا ! بت میگم آروم بشین نمیشینی (نیش ( يادم ندادن آروم بشينم ، بهدشم من آروم بشينم و شلوغ نكنم ، كي تو را اذيت كنه ؟ اميرووو : میگم این دعاهات خیلی مشکوکه ها ! کلک داری چی کار میکنی تو ؟ زیر آبی یه چیزایی دارین رد و بدل میکنین ! آي دلت بسوزه ، آي بسوزه ، نميدوني چه حالي دارم مي كنم ، فقط اون بفهمه چي داري ميگي ، بعد هيچ كس هم نتونه ازت بپرسه منظورت چيه ، آي بسوزه ..... فكر كنم اينا تنها چيزايي باشه كه ازش خبر نميشي .... _ مي خوايد چمشاتون را ببندين ، مي خواد وا بذاريد ، همينه كه هست ، هدي : دعاي امروز بابا همون خش دارش را بده ، كيفيت خوبش را كه كنس بازي درمياري باره خودت نيگر داشتي . نميدي منم ببينم ؟ خيلي باحالي . تا بعد سلام _ جاتون هميشه سبز بعدشم با هم شعر خونه ي مادربزرگه را خونديم و كلي خنديديم به هدي گفتيم خانوم حنا خونه مادربزرگه محبوب ترين برنامه اي بود كه من بچه بودم تماشا مي كردم ميگم شخصيتش خيلي به اميرووو مي خوره ها . _ امروز ويندوزم را بالاخره عوض كرديم تازه گلدون گمبلي را هم عوض كردم _ علي اومد خونمون ميگن چوب خدا صدا نداره ، اينه ، چيزي كه عوض داره گله نداره ، گهي پشت به زين گهي زين به پشت ..... مممممم ديگه ضرب المثلي يادم نمياد . در باب قوانين هزاردستان : اينا حرفاي كاكتوسي : آقاي آهويي من يه سري نكته به ذهنم رسيد، گفتم بيام و با شما در ميون بذارم تا شما يه قوانيني براي هزاردستان وضع كنين تا بذاريم اونجا. البته بايد ببخشيد من اين وسط جسارت ميكنم. هر كي اولين مطلبش رو در هزاردستان گذاشت، لينك خودش رو هم بذاره. لينك هزاردستان رو هم به لينكهاي وبلاگش اضافه كنه. وبلاگ هر يه هفته يه هفته آپ بشه. (يا مثلا" هر سه روز سه روز) همه انتهاي نوشته شون نام خودشون رو قيد كنن. - افرادي كه قراره مطلب بزارن توش معلوم بشه، چون اگه قرار باشه بي نظم و ترتيب رفت و آمد بشه توش، از كنترل خارج ميشه. ديگه چيزي به ذهنم نميرسه... اينا حرفاي اميرخان : شما باید بشینید، سناریو بدید (مثلا یه نویسنده بلاگ رو در نظر بگیرید که اومده تو هزار دستان میخواد بنویسه و یا یه هکر که میخواد هزار دستان رو هک کنه ، از چه راه هایی وارد میشه ؟) بعد سناریو رو تا انتها برید و مشکلات رو پیدا کنید ... وقتی چند تا سناریو بدید و همه چیز رو در نظر بگیرید تمام مشکلات احتمالی در میاد و میشه یه قانون درست حسابی تصویب کنید ... اينا حرفاي اميرووو : آقا جان ما حدود 10 نفریم دیگه درسته ؟ این وبلاگ باید هر دوهفته 10 بار آپ بشه ! خوبه دیگه هان ؟ یعنی هر کس 1/4 روز فرصت داره مطلبش رو آماده کنه ! اون وقتش خب ده نفر که نمیشه با همدیگه آپ کنن که ! باید نظم و ترتیب داشته بیده ! یعنی چی ؟ یعنی اینکه به ترتیب آپ شه ! حالا چه ترتیبی ؟ مثلا سن ! چه طوره ؟ الانم که پیشکوست ترین نویسنده پستشون رو زدن به چه خوبی ! نفر دوم میشه کی ؟ کاکتوسی ؟ نکته ی سوم برمیگرده به متن پست ! نظر من اینه که هیچ محدودیتی نداشته باشه ! یعنی چی ؟ یعنی هر چه میخواد دل تنگت بوگو ! البته این نظر من بیده ها ! اينا حرفاي بابايي : روز اولی که جرقه این کار تو ذهنم زده شد به همون شرایطی که شما نوشتین فکر کردم ؛ كاملا با حرفاتون موافقم ؛ البته فعلا قرار نيست كليد حجره مونو بديم دست همه ؛ در جريان هستين يه دعوت نامه براي همه دوستا و آشناها فرستاديم و الان ميخوايم يه جور نظرخواهي بكنيم از تموم دوستايي كه تلويحآ ( كيف كردم از اين ديالوگ ....... بهادر اسفند يادت نره ..........) موافقت خودشون رو اعلام كردن و ازشون بپرسيم گردش كار چطوري باشه بهتره و باقي قضايا ............ وقتي به يك جمع بندي كامل رسيديم |