| Home - Email - Archive - Link - RSS |
|
سلام چند روز پيش گفتم آخرين حرفام را در مورد دوستي زدم ، ولي مثل اينكه نميشه ، فردا همه فكرام را مي كنم حرفام را جمع و جور مي كنم ، همه را اينجا ميارم ... _ بزرگترين ايرادم اينه كه سر هر چيزي بايد لج كنم ، حتي اگه آخر لجبازيم ضرر ديدن خودم باشه بازم حاضر نيستم از كارام دست بردارم ، حاضرم به خاطر اين كه حرف خودم را بزنم و لج كنم و به بقيه اعتنا نداشته باشم حتي منافع خودمم به خطر بندازم ... بعضي وقتا اينقدر وضعيت وحشتناك ميشه كه تا يه قدمي ضربه زدن به خودمم ميرم و اطرافيان كه مي بينن اينقدر ديوونه ام كه به خاطر خودمم حاضر نيستم از حرفام بگذرم و كم مونده خيلي چيزا را از بين ببرم ، از حرفشون كنار ميرن تا من يه وقت كار احمقانه اي نكنم ، خيلي بده ، خيلي بده آدم حتي به خاطر خودشم حاضر نباشه كوتاه بياد ، لجبازي بدترين كار عالمه كه بعضي وقتا خيلي چيزا را نابود مي كنه ، اونم سر هيچ و پوچ ......... _ فوتبال ايراني يعني تماما حرص و جوش ، 80 ديقه تمام تو زمين هركاري دلشون خواست كردن اما ده ديقه همه چيز را ول كردن تا جام باشگاه هاي آسيا ... پَر ... دعاي امروز ببين رسيد به پنج ... خانومي شدم باره خودم ... هرجا هست ... هرجا باشه ... همن بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام يه وقتايي آدم ميشينه هي از خدا يه چي را مي خواد ، هي ميگه و ميگه و ميگه .... تا خدا راضي ميشه بهش بده ؛ از طرف ديگه خدا مياد مثلا بهش حال بده ، تحويلش بگيره ، تيريپ معرفت و رفاقت و اينا بارش بذاره يه چي بهش ميده از اوني كه خودش مي خواسته بهتر ... بعد من لج كردم ميگم نمي خوام ... من اوني را مي خوام كه بهت مي گفتم ، هرچي هم ميگه بابا ، عزيز من ، اينقدر ديوونه بازي در نيار ، اين از اوني كه خودت خواستي خيلي بهتره ، بابا من تحويلت گرفتم ، تو چرا مسخره بازي درمياري ، لوس نكن اينقدر خودتو .... اما از اونجايي كه مرغ ما يه پاش در اثر يك سانحه دلخراش از بين رفته و اوصولا با هر چيزي بايد لج بكنيم ، گير داديم كه نخير ؛ من هموني را مي خوام كه خودم گفته بودم ، اصلا بهترش را نخواستم ، خود ِ خودش را مي خوام .... ............................. ( يه ساعته هرچي مي نويسم هي پاكش مي كنم ، مي خوام يه چي به خودم بگم مي بينم هرچي ميگم از اوناييه كه '' نبايد '' پشتشه ...... خيلي آدم عوضي هستم ، هيچ وقت ِ هيچ وقت ِ هيچ وقت قدر چيزايي كه دارم و بهش ميرسم را نميدونم ، اون همينجور با ما راه مياد ، ما هم هي بدتر مي كنيم ... _ يكي از بچه ها زنگ زده اصرار پشت اصرار كه امشب بيا خونه ما ، تو كوچه مون جشنه باره نيمه شعبان ... آخر سرم نتونستم خودم را مجاب كنم كه برم ، از اون جشن هاييه كه ملت مي ريزن تو خيابون و به انجام حركات موزون مبادرت مي ورزند ... نمي دونم چرا فك مي كنم ، وقتي يه همچي جشني هست ، يه مجلسي گرفته ميشه باره همچين آدمايي ديگه اينجور حركات اضافيه ... من با اين چيزا مخالف نيستم ، اما هر چيزي جايي داره ، مطمئنا رقص و آوازهاي آنچناني و حركات آنچناني ترش ، جاش توي جشن تولد آقا ولي عصر نيست ... جاهاي ديگه و جشناي ديگه مال اين كاراست نه مجلسي كه صاحبش يه معصومه ... هر چيزي جايي داره ... حداقل اگه جاي هركاري را بدونيم خوبه ، آقا جشن عروسي ، تولدي ، چيزي ..... اون موقع ها بريزيد خودتون را بكشيد ، اما يه همچي جشن هايي يه خورده سعي كنيم جشنمون متانت و وقار داشته باشه ، حداقل جشنمون مجلسي بشه در حد و خور صاحبش ... جشن لياقت صاحبش را داشته باشه ... كه بتونيم بگيم اين جشن ، جشن آقاست ... دعاي امروز امروزم هيچي نمي خوام ... دارم بچه خوبي ميشم كم كم ... هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه . مقسي . تا بعد سلام مليكا خواب ديده بود . يك خواب سالم و سرشار . توي خواب خنديده بود و دل بسته بود . دل بسته كسي كه هنوز نديده بودش . بيدار كه شد ، هزار ستاره را توي آسمان ديد . آسمان روم مي درخشيد . مليكا عاشق شده بود . ليلي اش را هنوز نديده بود اما . مليكا هر شب خواب مي ديد . كسي توي خواب هايش مي گفت : ‹‹ تو عروس آسمان و زمين خواهي شد . منتظر بمان . انتظار شيرين است . ›› و مليكا صبر مي كرد و مي خنديد . هر شب منتظر بود تا خواب هاي رنگي ببيند . خواب هايش رنگي مي شد و مليكا مي خنديد . به پدر هيچ نمي گفت ، به مادر هم . پدر ، قيصر بود . در دنياي كوچكش ، بر فراز روم ، مي تاخت و مليكا ملكه خواب هاي رنگي بود . مليكا مي گفت : ‹‹ منتظر مي مانم ، او خواهد آمد . ›› و قلبش مي تپيد براي كسي كه هنوز نيامده بود ؛ و ‹‹ او ›› آمد توي خواب مليكا . برايش از خدا و فرشته ها گفت و آخرين رسول . مليكا گريه كرد . خوابش رنگي تر از هميشه بود . رنگين كمان توي خوابش خانه كرده بود . مليكا گريه كرد . مليكا عاشق شد . مليكا به آخرين رسول ايمان آورد . مليكا مسلمان شد . بايد مي رفت به آن دورها . به سرزمين محمد . پنهاني بار سفر بست . و هزار فرسنگ راه رفت . فاصله ، بسيار بود و دل تنگي ، بي شمار ؛ و فاصله ، شيرين بود . قرار بود انتظار به سر بيايد . به سرزمين محمد آمده بود . به سرزمين خواب هاي رنگي ؛ و چشم انتظار بود . سواري آمد به پيشوازش . سوار گفت : ‹‹ نامت چيست ؟! ›› _ مليكا بودم ، نرگس شده ام . و سوار ، فرستاده ليلي بود . سوار ، نرگس را روانه خانه ليلي كرد . نرگس امروز ، مليكاي ديروز ، عروس آسمان ها و زمين شد . روز رسيدن ، فرشته ها هلهله كردند و خدا خنديد . بوي خنده خدا پُر شد توي آسمان ها و زمين . در آسمان هلهله اي بود شنيدني . روزها گذشت . خدا گفته بود : ‹‹ نجات دهنده ي زمين امشب خواهد آمد . منتظرش بمانيد . اسم اين كودك مهدي است . ›› انتظار شيرين بود . خدا گفت : ‹‹ اين كودك شبيه نوح است . ›› فرشته ها گفتند : ‹‹ نوح ِ پيامبر ؟ ›› خدا گفت : ‹‹ نوح ، عمري دراز داشت . اين كودك نيز سال ها در زمين مي ماند . به ابراهيم هم شبيه است . ›› فرشته ها گفتند : ‹‹ ابراهيم بت شكن ؟ ›› خدا گفت : ‹‹ ابراهيم كه در آتش فتنه نمرود گرفتار شد ، جبرئيل را روانه كردم تا پيراهني بهشتي براي ابراهيم ببرد . اين كودك سال ها بعد ، هنگام قيامش ، اين پيراهن را به تن مي كند . ›› فرشته ها گفتند : ‹‹ برايمان از شباهت هايش بگو . ›› خدا گفت : ‹‹ يوسف ، زيباترين مرد زمان خود بود . زيبايي اين كودك از يوسف هم بيشتر است . به موسي كليم الله هم شبيه است . ›› فرشته ها گفتند : ‹‹ موسي از چه رو ؟ ›› خدا گفت : ‹‹ معجزه موسي دست تابناكش بود . دست هايش مي درخشيد . اين كودك صورتش مي درخشد . در او ، شباهت هايي هم به به عيساي ناصري هست . عيسي در گهواره به حرف آمد . اين كودك هم به همين گونه سخن مي گويد . عيسي به آسمان ها عروج كرد و از چشم ها پنهان شد . اين كودك هم پنهان مي شود . مثل خورشيد پشت ابرها ؛ و خلق و خويش شبيه محمد است . كودكي از اين زيباتر ديده ايد ... ؟! ›› نيمه شب بود كه كودك از آسمان به زمين آمد . هواي خنكي بود و خانه روشن شده بود . كودك آرام زمزمه كرد : ‹‹ قسم به خداي آسمان ها و زمين ... ›› نرگس خنديد : ‹‹ انتظار ، شيرين است . ميوه سال هاي تلخ ِ صبرم شيرين است . ›› قند ، قند ، قند . هميشه پايان انتظار شيرين است . ‹‹ فاطمه ستوده شعرباف ›› تفلدت مبارك ، مولاي انتظار ... _ شنيده ها حاكي از اينه كه تفلد يه نفر ديگه هم هست ... آقا مهدي تفلدت مبارك ... دعاي امروز شد چهار روز كه ازت هيچي نخواستم ... بچه خوبي شدم نه ؟ هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام آدم يه وقتايي تو زندگي به جايي ميرسه كه مي بينه اگه هيچي نگه سنگين تره ... پست ديروز در راستاي همين مطلب بود ... _ در پي سكوت مرموز ديشب _ يكي از چيزاي جالب دوستي هاي اينترنتي اينه كه تو اول با عقايد و افكار طرف آشنا ميشي ، خوب كه شناختيش ، بعد باهاش رفيق ميشي ، بعد شايد همديگرم ببينيد ، شايدم اصلا طرفت را نبيني ، يه دوست كه از ظاهرش هيچي نميدوني اما از همه ي باطنش باخبري ، حالا شايد شما توي اين دنيا دوستي نداشته باشيد كه از همه چيزش باخبر باشيد ، ولي كسايي هستن كه از اين جور رفقا پيدا كرده باشن ... جالب ترين بخش اين دوستي وقتيه كه مي خواي دوستت را ببيني ... تا حالا لذتش را حس كرديد ؟ ( اين آخرين مطلبي بود كه درباره دوستي از هر نوعش نوشتم ... هرجا ميرم اين روزا يا گير ميدن كه چرا همه جا صحبت از دوستي مي كني ، يا ميگن از كي نامردي ديدي ... اينجا جهت شفاف سازي عرض كنم ، نه از كسي نارو خوردم نه چيزي ، يه بحثي باز شد دنباله اش را گرفتيم ، حالا هم همينجا پرونده اش را مي بنديم ... ) _ آدم دلش مي خواد بعضي وقتا بره يه چيزايي را به بعضيا بگه ، بعد ميدونه اگه يه همچين غلطي بكنه يه نفر ديگه كله اش را گوش تا گوش ميبره ، بعد چون ويرش گرفته و بدجوري دلش مي خواد بره به طرف بگه خودشم نميدونه چه غلطي بكنه ... ( اگه نفهميدين چي گفتم اشكال نداره من خودمم هيچي نفهميدم ... _ واقعا خبر بچه دار شدن اين بريتني چقدر مهم و قابل تامل بود كه از ديشب تا حالا من شونصد تا آف داشتم مبني بر اينكه بچه سالم و پسره ... فك كنم بروبچ آي دي منو با آي دي جناب پدر ِ بچه اشتب گرفته بودن ( خود بريتني چه تحفه ايه كه بچش ديگه چي باشه ... _ جديدا ذهنم فقط دو قسمت شده ، يكشيون تمام مدت همه چي را ميكوبه و بدبيني مي كنه و با همه چي مخالفه ، يكيشون هم مدام نيمه پر ليوان را نيگا مي كنه و دلداري ميده و همه چيز را با يه ديد مثبت حلاجي مي كنه ، اون يكي هم مدام با اين يكي مخالفت مي كنه و مسخره اش مي كنه و هرچي اين ميگه يه چي باره نفي اش مياره ... مصيبتي داريم ، همش دعوا ... طرف مثبت ؛ طرف منفي ... _ تو را به جون هركي دوست دارين اين ياهو 360 را باره من نفرستين _ اين اميرووو بي خجالت ترين آدم روي زمينه _ آدم اين روزا همش نگران برف مونيخه ... _ امروز حالم بدجوري خراب بود ، يه چيزي تو مايه هاي افتضاح ، رو به قبله افتاده بوديم بابا خواهشا به مريضا از اين چيزا نديد ، مريض بدبخت خودش از شدت درد ، كلافه و مستاصل _ چه كلمه اي _ بد مصيبتي گير كرديم ، از يه طرف حيفمون مياد پول بي زبون را بديم هري پاتر بخريم ، از طرف ديگه مي خوايم بدونيم بعد اين همه بالاخره كار به كجا رسيد ، بحمدالله همشون ميميرن ما يه نفس راحتي بكشيم يا نه ... هيچ كس هم دور و برمون نيست كه داشته باشتش قرض بگيريم ... بدجوري مونديم چه كنيم ... _ از ساعت سه ديشب تا حالا دارم فك مي كنم اينجا چه خزعبلي بيارم كه زياد بشه ... اين سه چار خط را هم به هزار جون كندن زياد كردم ، پس تو را جون الي نخواه كه هر شب مثل قبل تومار جور كنم ، باور كن نميشه ، از وقتي كه شروع كردم به كم نوشتن ديگه عادت كردم ، ديگه نمي تونم زياد حرف بزنم ... درك مي كني ، مگه نه ؟ ... دعاي امروز ....... باورت ميشه من در حال حاضر ازت چيزي نمي خوام ؟ سه شبه هيچي نخواستم ، متحول شدم ... هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بهش و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد
...................................................... سلام والا هر كار مي كنم ايني كه تو ذهنمه را نمي تونم بنويسمش ، هرچي تلاش مي كنم اصلا نمي تونم جمع و جورش كنم كه اينجا بيارمش ، نميدونم جدي چم شده ... اينا بخونيد سرتون گرم بشه : وقتي قلب هايمان كوچك تر از غصه هايمان مي شود ، وقتي نمي توانيم اشك هايمان را پشت پلك هايمان مخفي كنيم و بغض هايمان پشت سر هم مي شكند ، وقتي احساس مي كنيم بدبختي ها بيشتر از سهم مان است و رنج ها بيشتر از صبرمان ؛ وقتي اميد ها ته مي كشد و انتظارها به سر نمي رسد ، وقتي طاقتمان طاق مي شود و تحملمان تمام ... آن وقت است كه مطمئنيم به تو احتياج داريم و مطمئنيم كه تو ، فقط تويي كه كمكمان مي كني . آن وقت است كه تو را صدا مي كنيم ، تو را مي خوانيم ، آن وقت است كه تو را آه مي كشيم ، تو را گريه مي كنيم ، تو را نفس مي كشيم . وقتي تو جواب مي دهي ، وقتي دادنه دانه اشك هايمان را پاك مي كني و يكي يكي غصه ها را از توي دلمان برمي داري ، وقتي گره ي تك تك بغض هايمان را پاك مي كني و دل شكسته مان را بند مي زني ، وقتي سنگيني ها را برمي داري و جايش سبكي مي گذاري و راحتي ؛ وقتي بيشتر از تلاشمان خوشبختي مي دهي و بيشتر از لب ها ، لبخند ، وقتي خواب هايمان را تعبير مي كني و دعاهايمان را مستجاب مي كني و آرزوهايمان را برآورده ، وقتي قهرها را آشتي مي كني و سخت ها را آسان . وقتي تلخ ها را شيرين مي كني و دردها را درمان . وقتي نااميد ها ، اميد مي شود و سياه ها سفيد سفيد ... آن وقت مي داني ما چه كار مي كنيم ؟ حقيقتش اين است كه ما بدترين كار را مي كنيم . ما نه سپاس مي گوييم و نه ممنون مي شويم ما فخر مي فروشيم و مي باليم و يادمان مي رود ، اصلا يادمان مي رود چه كسي دعاهايمان را مستجاب كرد و كي خواب هايمان را تعبير كرد و اشك هايمان را پاك كرد . ما هميشه از ياد مي بريم ، ما هميشه فراموش مي كنيم . ما همان انسانيم كه ريشه اش از فراموشي است ... ‹‹ عرفان نظرآهاري ›› _ ميدونم گفته بودي اين دفعه زيادش كنم ، اگرنه ... اما خب نشد ، دست من كه نيست ... تو هم اگه ساعت 11 ظهر از خواب بيدار مي شدي ، تا وقت ناهار ميشستي باره بار شونصدم كارخونه هيولاها را تماشا مي كردي ، بعد ناهارم مي گرفتي مي خوابيدي ، بعد پا مي شدي بازي استقلال را تماشا مي كردي ، بعد تا شب بيخودي تو خونه ول مي گشتي ، ساعت يك و نيم يادت ميفتاد بايد وبلاگ بنويسي اصلا نمي تونستي مخت را جمع و جور بكني ... پس دعوام نكن ، خب ؟ _ آدم بعضي وقتا مي خواد اين گزارشگرهاي فوتبال را خفه كنه _ در مورد فرمايشات ديشبم هم عرض كنم خدمتتون كه ، منظور من اون دوستايي بودن كه ضرب المثل نو كه بياد به بازار كهنه ميشه دل آزار در موردشون مصداق داره ... آدم بايد باره دوستش مفيد باشه ، اين كمترين كاريه كه ميتونه در حق دوستش بكنه ... اينا همه درست ، اما ديگه طرف هم نبايد از آدم توقع داشته باشه ، هميشه منتظر باشه دوستش يه كاري بارش بكنه ، معني دوستي را فقط توي تيغ زدن خلاصه بكنه ، باره دوستت مفيد باش اما دوستي كه ازت نخواد بارش يه وسيله باره رفاهش باشي ... در ضمن من نمي دونم باره چرا بايد باره دوستت هر روز يه چيز جديد داشته باشي ... دوستت تو را همينجوري كه هستي انتخاب كرده ، با همين چيزايي كه داره ، در ضمن آدما وسيله برقي نيستن كه كهنه بشن ... در ضمن دوستي كه تو بارش خسته كننده بشي كه ديگه دوست واقعي حساب نميشه ، دوستي هم كه واقعي نيست به درد لاي جرز ديوار مي خوره ... اون آدمايي كه ديشب حرفشون بود از نظر من دوست هستن ، دوستاي مزخرف به درد نخور ، اونا هم دوست هستن اما .... دعاي امروز امشب حوصله ندارم دعا بكنم ، برم فك كنم ببينم اين هفته چي ازت بخوام ، بعد ميام بهت ميگم ... هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام اين روزا دوستيا شده وسيله اي باره داد و ستد ... تو بايد هميشه يه چيز جديد باره دوستت داشته باشي ، بايد هميشه باره دوستت منفعت داشته باشي ، ارتباطتون بايد بارش سود داشته باشه ... هنگامي كه اون حس كنه تو ديگه بارش هيچ فايده اي نداري و به كارش نمياي يه راست ميري تو سبد خاطراتش ... از طرف ديگه ، هميشه بايد نو و جديد باشي ، به محض اين كه حس كنه قديمي شدي ميره سراغ يه دوست نو ... درست مثل لباس كه تا از مد ميفته و كهنه ميشه ، يه نو جاش را ميگيره ... وقتي زيادي باهات دوست بمونه بهت عادت مي كنه ، بارش عادي ميشي ، و كم كم خسته كننده ، اينه كه بايد بكشي كنار تا جا باز بشه باره دوستاي نو و سرگرم كننده ... دوستي شده معامله ، اونم نقد نقد ... بايد يه چيزي بدي تا در قبالش بتوني دوستش باشي ... يادمون رفته به قول معروف دوستي ‹‹ تا ›› نداره ... همه بهت مي گويند از خدا بترس . خود خدا هم مي گويد بترس . من مي گويم نترس ، نترس . از چي مي ترسي ؟ فكر كرده اي چي مي خواهد ازت ؟ خدا است . همه ي ما را خودش درست كرده است . مي داند چه در چنته مان هست ؛ دل ، جگر ، قلوه ، سيرابي و شيردان ، هرچي داري خودش درست كرده است . اگر جگر مرغ بهت داده باشد كه شجاعت شير نمي خواهد كه . حسين را مي شناخت . مي دانست چي بهش داده . گفت چي ميدي ؟ گفت هرچي . شما جان بخواه . گفت كم است . مي شناختش ديگر ، گفت كم است . حسين گفت پس چي ؟ گفت تو خيلي جان خوبي داري . خيلي قشنگ است . بايد هفتاد بار جان بدهي . من را هم مي شناسد . تا حالا ازم يه گوشه ي ناخنم را هم نخواسته . مي داند نه جگرش را دارم نه جنسش را . همين دهنم را هم قسطي مي چرخانم . نترس ، با تو كاري ندارد . به تو هزارتا چيز مي دهد يكي هم نمي خواهد . به موسي گفت كفش هايت را درآور . گفت اين جا جاي مقدسي است ، كفش هايت را درآور . يعني قبل از موسي كسي از آن جا رد نشده بود ؟ يا همه پا برهنه بودند ؟ يا بعدش كسي رد نشد ؟ يا نوشته زده بودند كه : هاي ملت ، كفش هايتان را بكنيد ؟ نه ، هركس به معرفت خودش . او موسي بود كه گفتندش كفش هات را درآور . من و تو از آن جا رد هم مي شويم و عين خيالمان نيست . آتش هم روشن مي كنيم . قهوه هم درست مي كنيم و مي خوريم ؛ كسي هم با ما كاري ندارد . حالا ؛ منظور اين كه نترس . از خدا نترس . برو تو دامنش . هيچ نترس . ‹‹ كورش عليايي ›› _ امروز رفتيم عطيه لوازم و التحريرش را بگيره ، من از خونه اعلام كردم حتي مدادم نمي خوام ، هيچي نمي خوام اصلا ، بعد رفتيم اونجا همچي جو ما را گرفت كه مداد و خودكار و كيف و سي دي كارتون و بازي و نرم افزار و موس پد و كيبورد و ... همه را با هم گرفتيم _ تا حالا كارتون شاهزاده مونونونكه را ديديد ؟ يا شهر ارواح ؟ آره اسماشون يه جورايي عجيب غريبه ، درست عين خودشون ، از اين كارتون هاي ژاپني هستن ، پرن از هيولا و موجودات عجيب و غريب و مسخره ... اون شهر ارواح حتي جايزه اسكار را برده ، پيشنهاد مي كنم اگه بيكار بودين اينا را بگيرين تماشا كنين ، نميدونم چرا از اين جور كارتون هاي ژاپني خوشم مياد ، يه جورايي هستن ، مثل اون كارتون هاي دي جي مون و اينا نيستن كه اجق وجق باشن ، به نظر من خيلي جالب ميان ، يه جور افسانه و باورهايي دارن كه قشنگه ... اهل كارتون ديدن هستيد اين دوتا را از قلم نندازين ... ( من از اونايي ام كه كارتون زياد مي بينم ، صب تا شب هم بيكار باشم همش را مي تونم صرف كارتون ديدن بكنم ، باره همين هر كارتوني تو مغازه ها باشه من يكي بايد ببينمش ... ) دعاي امروز الان ديگه جمعه است ... تا الانم هيچ اتفاقي نيفتاده ... نميدونم قراره اين لحظات آخر معجزه بشه ؟ ... كاش مي شد ... یه چی دیگه بخوام ازت پرروئیه ؟ ... هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام اين روزا تنها احتياجم ، يه دوست واقعي ، تو دنياي واقعيه ... دوست خوب سرمايه و پشتوانه آدمه ، پشتوانه اي باره روزاي دغدغه و اضطراب ، سرمايه اي باره روزاي گرفته و ابري ، باره روز مبادا ... روزايي مثل همين امروز ... _ كاروان ورزشي جودو از مسابقات برگشته ، بعد مقام دهم را كسب كرده اونم در حالي كه در دوره هاي قبلي مقامش چهارم بوده ، تصوير رئيس فدراسيون مياد تو قاب تلويزيون و ميگه كه مسابقات خوب بود ، اين تيم هم بهترين تيم تاريخ جودو هستش و علت اين كه ما دهم شديم هم اين بود كه رقبا آماده بودن ... واقعا دليل قانع كننده اي بود ، ما خودمون بوق تشريف داريم ، فقطم بايد مراقب باشيم حريفان آمادگي نداشته باشن ، طنز قوي دارن جناب رئيس ... بچه ، وقتي بزرگترش مي فرستدش برود دنبال كاري ، دفعه اول هي برمي گردد پشت سرش را نگاه مي كند . مي بيند بزرگترش هست و مراقبش است ، دلش قرص مي شود . باز يك قدم مي رود و دوباره برمي گردد و نگاه مي كند . اين توبه است . توبه يعني برگشتن ديگر . تو هم اگر دفعه اول است كه آمده اي اين دنيا بايد هر قدمي كه برمي داري هي برگردي پشت سرت را نگاه كني . هي ببيني هست يا نه . ‹‹ كورش علياني ›› آخرين باري كه پشت سرتون را نيگا كرديد كي بود ؟ _ امشب يه عالم دلم باره رودباريان سوخت _ خوشم مياد هيچ كدومتون از اراجيفي كه ديشب بهم بافتم سر در نياوردين _ از اين به بعد هم بابايي حتمي بايد بكامنته ، يعني چي كه ما اون زنبيل را بيخودي بذاريم اون اول ؟ كسي زنبيل ميذاره كه بخواد زودي برگرده ، خب بيا ديگه ...
دعاي امروز پنجشنبه است ها ... يادت كه هست ؟ هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام _ حالا حس و حال وودي را درك مي كنم ، وقتي وايساد تو روي باز و سرش داد زد : ‹‹ با اون موشك مقوايي مسخره ات اومدي و همه چيز دوست داشتني منو ازم گرفتي ... ›› بعدم كه فكر كرد و واقع گرايانه همه چي را ديد بهش گفت : ‹‹ تا تو هستي چه دليلي داره اندي با من بازي كنه ؟ ›› _ زياد گيجي نخوريد ، باره اين كه بفهميد چي بلغور كردم بريد كارتون داستان اسباب بازي ها را تماشا كنين ... حرفاي اين چند روزه را هم زياد جدي نگيريد .... _ اينو ديشب تو وب گردي هام ديديم ، يه وبلاگ گروهي ... نميدونم چرا ازش خوشم اومد ... دعاي امروز امروز چن شنبه است ؟ نكنه روزا را گم كردي ؟ بابا سه شنبه منه چهارشنبه بقيه ... تا آخر هفته چيزي نمونده ها ... بايد اين هفته بشه ... ميشه ؟ هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام _ يه زماني گفتي جات ور دل ما محفوظه ، راست مي گفتي منو گذاشتي يه گوشه دلت ، لاي آت و آشغالات ، حالا خيلي وقته ور دل جنابعالي دارم خاك مي خورم ... _ عدد هفت جادوييه ، باور بفرمايين ، ديدين كاكتوسي را برگردوند ؟ ( تو وبلاگش هم از ما تشكر كرد كه بگم ما را خيلي شرمنده كرد ، وظيفه مون بود بخدا . هوي شما ... آره با خود توام ، ببين ياد بگير ... ببين كاكتوسي برگشت ، تو هم بيا ديگه عزيز دلم ... _ بابا يكي حالا باره اينكه برنامه ريزي شما بهم نخوره و يه حالي هم بهتون داده باشيم دعاي امروز يادته كه بهت چي گفتم ؟ تو اين هفته ... خب ؟ بابا تو ديگه كي هستي ... من هرچقد قربون صدقه تو برم كمه ... آقا جان من چيكار كنم ؟ نه جون خودت من چيكار كنم كه جبران بشه ؟ ... اينقده ماهي ... اينقده عزيزي ... من شرمنده شدم ... همش منو شرمنده مي كني ، مخصوصا اين هفته ... حالا باره اين كه هم خوبي تو هم شرمندگي من كامل بشه ايني كه مي خوام را بده هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام _ نشستي چي را نيگا مي كني ؟ جات را گرفتن ... بدون كوچكترين مقاومتي تسليم شدي ... به همين راحتي جات را گرفتن ... چندين هفته است هي دارم سعي مي كنم از اين خواب بيدارت كنم تا ببيني هر روز جلوتر ميان و تو عقب تر ميري ... ببيني كه اونو جاشون را محكم مي كنن و تو را بيرون ... نخواستي چشاتو باز كني ... نخواستي ببيني ... هميشه تو خيال خودت غرق بودي ... نخواستي باور كني ... به جاي ديدن حقيقت فقط به رويا بسنده كردي ... ديگه نمي خواد بيدار بشي ... همه چي از دست رفت ... بخواب ، بخواب كه كار از كار گذشت ... بخواب ... ( الان نه شرمنده خودمم ، نه از خودم بدم مياد ، نه عذاب وجدان نسبت به خودم دارم ، نه هيچ چيز ديگه ، فقط دارم ميگم به جهنم ... اگه حاضره جاي منو به كس ديگه اي بده ، اگه حاضره منو با يكي ديگه عوض كنه به درك ، بذار عوض بكنه ، لياقت حضور منو نداره ... _اينقدر ناجور قربون صدقه ات رفتم كه ذهن همه منحرف شد ... تقصير توئه همش ، تو كه اينقدر خواستني هستي ... من اينجا قربون صدقه كه رفتم فكر و خيال اون وركي نكنيد ، از اين خبرا نيست ... _ خوشم مياد همگي در آروزي مرگ ما به سر مي بريد شديد هي روزگار يه زماني يكي اينجا بود كه تا كسي ميومد به ما مي گفت تو يه توئي حاليش مي كرد اساسي ، هي روزگار باديگاردمون كه اونجوري ، باقيم كه اينجوري ، كجايي ببيني چه جوري دارن ما را از طبقه بيستم ساختمون پرت مي كنن پايين ، بقيه هم تشويق مي كنن ، تازه تخمه و زيرانداز آوردن نشستن به تماشا ، هي روزگار ... شكلك آه كشيدن اينجاها نداريد ؟ ( من الان با دست خودم گور خودم را كندم ، اين بياد اينجا اينا را ببينه من زنده نمي مونم ، البته تا اون بياد كه اين پست را نخواهد ديد ، شما هم بهش نگيد ، هيچي به هيچي ... خب ؟ _ اين روزا بدجوري دارم مثل قبل مي نويسم ها دعاي امروز ببين اگه قراره بشه تو همين هفته بشه ، اگه قراره نشه هم كه هيچ ... خب ؟ پس شد ، اين هفته ، نشد ديگه ... يه كار بكن كه بشه ... هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام _ آدم ها هميشه ناراضي هستن ، هيچ وقت از هيچ چيز زندگي راضي نيستن ، هيچ وقت به داشته هاشون نيگا نمي كنن فقط تمام مدت به خاطر نداشته هاشون گله و زاري مي كنن ، هيچ چيز زندگي هم نمي تونه اونا را راضي نگه داره ، هميشه معتقدن ايني كه هست حق اونا نيست ، به هرچي هم تو زندگي برسن بازم ميگن حق مون بيشتر از ايناست ، ميگن اون بالاييه كم لطفه ، ميگن نمي بيندشون ، ميگن فراموششون كرده ... در حالي كه اون فراموش كار نيست ، اين ماييم كه فراموش كاريم ، اين آدمان كه ريشه شون از فراموشي و ناسپاسيه ... اون موقع كه به دنيا اومديم هيچ كس بهمون قول روزاي خوب و نعمت هاي آماده را نداد ، هيچ وقت هم نمي خوايم و داشته هامون را ببينيم ، هي باره من بهانه و دليل نياريد كه اله و بله و نميشه و ما اينجوريم و اونجوريم و هركاري مي كنيم نميشه و اون نمي بينه و هزار جور چرت و پرت ديگه ... حرف هيچ كدومتون را باور نمي كنم ، همتون داريد پرت و پلا مي گيد ، يه لحظه نمي خوايد چشاتون را باز كنيد و درست به زندگي نيگا كنين ، هميشه چشتون فقط بدي ها و نداشته ها و مشكلا را مي بينه ، يه بار ، فقط باره يه بارم تو زندگيتون شده چشاتون را عين آدميزاد باز كنين ، همه چي را ببينيد ... زندگي در هيچ زماني نتونسته توقعات آدمي را برآورده كنه ، نه به خاطر اين كه زندگي سخته ، به خاطر اين كه آدما سخت مي گيرن ... ( شرمنده يه خورده انگار عصباني شدم ، لحنش ناجور بود نه ؟ شما يواش بخونيد بهتون بر نخوره ... در ضمن نفسم هم از جاي گرم درنمياد ، اين روزا به اندازه خودم دل نگروني و مشغله ذهني دارم ، با همه اينا اينقدر عقل دارم كه بدتر از خودم را ببينم ، يه نيگا درست هم به خودم بندازم ، بعد هي غر بزنم ... _ در مورد پست ديروز بگم بعضي وقتا با اين كه دلت مي خواد بگي به خودم مربوطه نمي توني ، طرفت ... بي خيال ... وقتي نميشه ، نميشه ديگه ... _ يكي گفته بود چرا تو دعاهام خدا را به پاس نداده هاش هم شكر مي كنم ؛ دليل خيلي زياده اما همين اوليش فكر كنم كافيه ؛ دوستي و رفاقت من و اون اينقدر زيبا و دوست داشتني و جذاب و با ارزش هست كه به خاطر نداشته هام ازش دلگير نباشم و غرغر نكنم ، اگه من لياقت نداشتم ، اگه مصلحت نبوده ، اگه من سزاوار نبودم ، اگه من شايسته نبودم ، اگه ... به اون مربوط نميشه ؛ شكرگذار باشم شايد كه يه روزي لياقت داشتن تمامي نداشته هام را پيدا بكنم ... _ امشبم گريه كردم ، اشكام دوباره خود به خود راه افتاد ، اما اين بار نه از سر غصه كه از سر ذوق ... خيلي مي خوامت به خدا ... نميدوني وقتي چشمم افتاد بهت با اين كه مثلا خير سرت تغيير قيافه داده بودي كسي نشناستت دعاي امروز من مي خوام ، آقا جان مي خوام ، همين هفته هم مي خوام ، لجباز شدم ، شايدم پررو ، از روي خوشت سوءاستفاده مي كنم ، آقا اسمش را هرچي مي خواي بذار ، خب من مي خوام ... مي خندي ؟ خدايا آخر شبي خيلي بهمون حال دادين ها . هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام چرا آدم بايد باره هركاري كه انجام ميده يه دليلي داشته باشه ؟ چرا بايد باره كوچكترين كارهاش به اين و اون توضيح پس بده ؟ چرا نميشه آدم يه كاري را بكنه بدون اين كه همش به اين فكر كنه كه جواب بقيه را چي بايد بده ؟ چرا به جاي اينكه بيشتر حواسش را بذاره روي كارش بايد صرف فكر كردن به سوال هاي احتمالي و پيدا كردن جواب بارشون بكنه ؟ هركاري كه مي خواي بكني تمام مدت داري به دنبال جواب مناسب باره اطرافيانت مي گردي ، چرا نميشه يه دفعه آدم به جاي چرت و پرت گويي _ خب آدم نمي خواد طرفش بدونه چرا فلان كار را انجام داده باره همين هم بهش پرت و پلا ميگه كه دست از سرش برداره _ نيگا كنه تو چش طرف و بگه چون دوست داشتم ، دلم خواست ، به خودم مربوطه ... سر به مهر كه گذاشت ، اشكش جوشيد . يك قطره ، دو قطره ، سه قطره ... شب بود . هيچ ستاره اي توي آسمان نبود . خدا بود و مرد بود و جانمازش و مهر و ياسين و ياس ؛ و يك دنيا اشك كه مي دويد روي گونه هاي مرد . دلتنگ بود . اشك ها مجال نمي دادند . صداي گريه هايش سكوت شب را مي شكست : ‹‹ خدايا ، آن چه بر سر من آمده ، طاقتم را بريده و لبريز از غم و اندوه شده ام ؛ و تو قادري كه همه ي اين گرفتاري ها را برطرف كني . پس با قدرت ازلي خود ، غم و گرفتاري را از من دور كن ، گرچه استحقاق آن را نداشته باشم اي صاحب عرش بزرگ ... ›› سجاد سر به مهر گذاشت . يك صلوات ، دو صلوات ، سه صلوات : ‹‹ خدايا ، بر محمد و فرزندان او درود فرست . دعايم را مستجاب ، ندايم را نزديك و به گريه و زاري ام بر من رحم كن و صدايم را بشنو ... ›› خدا صداي زين العابدين را مي شنيد . سجده هايش را مي ديد و عاشقي هايش را مي فهميد . مرد گريه مي كرد : ‹‹ خدايا ، ياد تو برتر از آن است كه اهل ذكر يادت مي كنند ... ›› خدا مي ديد و مي شنيد . خدا گفت : ‹‹ بنده ام زيبايي را مي بيند . پيشاني اش بوي دست هايم را مي دهد . ›› مرد با اشك هايش عالمي داشت : ‹‹ ... خداوندا ، من تو را مي خوانم ، اجابتم كن ... هر كجا كه هستم ، دلم را پيش تو مي گذارم ، بنابراين غير تو را نمي خوانم و به غير تو اميدي ندارم ... ›› خدا از آسمان گفت : ‹‹ بنده ام بي تاب شده است . مي شوم درمان دلش ... ›› ‹‹ فاطمه ستوده شعرباف ›› اين متن هاي اين سه روز از هفته نامه چلچراغ بود ... _ اين همه لجبازي با من ، اون هم به اين شدت ... يعني چي ؟ مگه تقصير من بوده ؟ _ يه سري از لينك ها را برداشتم ... اگه كسي اومد ديد لينكش نيست اعتراض نكنه ، مقابله به مثل كنه ... حالا دارم فكر مي كنم يه سري ديگه را بدارم ... دوست ندارم لينك هركسي اين گوشه باشه ... وبلاگ آدم را زشت مي كنه ... دعاي امروز چي ميشه كه بشه ؟ اين سوال را چند بار تا حالا پرسيدم ؟ ... هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام _ اين صدا و سيما با بعضي از برنامه هاش عيد و عزاي ما را هم قاتي پاتي كرده ... اين روزا مثلا جشنه و شب شادي و تفلده بعد يه برنامه نشون ميده يه آقاي محترمي اون بالا وايساده بعد داره در مورد عاشورا و محرم صحبت مي كنه و هي نوحه مي خونه بار ملت ؛ حضار گرام هم نشستن اون پايين دست گذاشتن به پيشوني اشك ميريزن ... آدم خودشم نمي فهمه چي به چيه ... ماه بود و مهتاب بود . قرص كامل ماه ميان آسمان شب . هزار ستاره گرد ماه مي رقصيدند . شب عجيبي بود ؛ و ماه جور ديگري مي درخشيد . ماه گفت : ‹‹ زيبايي ام را مي دهم به كودكي كه قرار است امشب به زمين برود . اجازه هست ؟! ›› خدا گفت : ‹‹ زيبايي ات را هديه كن به اين كودك ، روشنايي ات را هم . ›› ماه گفت : ‹‹ لبخندم هم براي او . ›› تكه ابري از گوشه آسمان پيدايش شد و گفت : ‹‹ كاش تا ابد مي باريدم ، مبادا اين كودك تشنه بماند . ›› خدا گفت : ‹‹ آب روشني است و من روشنايي ام . اين كودك تشنه نمي ماند . آب ، مديون اين كودك مي شود . ›› فرشته اي گفت : ‹‹ من دست هايش را مي گيرم و به زمين مي برمش . دست هايش آشناست . ›› خدا گفت : ‹‹ دست هايش را در دست بگير و راهي اش كن . با سلام و صلوات . روزي به جاي دست هايش به او بال خواهم داد . بال آسماني . اين بال ها بيشتر به او مي آيد . روزي كه دست هايش را از او بگيرند ، او با بال هايش به اينجا خواهد آمد . ›› فرشته كودك را راهي زمين كرد و در خانه علي فرود آوردش . علي در گوش كودك چيزي گفت . كودك خنديد . خدا از آسمان ها گفت : ‹‹ اين كودك ماه بني هاشم خواهد شد . آب شرمنده او مي شود ، تا دنيا دنياست ؛ و او بدون دست ، با بال هايش ، به آسمان برمي گردد ... ›› ‹‹ فاطمه ستوده شعرباف ›› تفلدت مبارك آقا ... _ از هفت سالگي دوتا چمش ديگه هم پيدا كردم ، يه عينك محترم به زندگي ما راه پيدا كرد ... اون موقع ها هركي ما را تو خيابون مي ديد يه لبخندي ميزد و مي گفت : چيزاي خوشگل هميشه ميرن پشت ويترين ، عين چشماي تو ... اون موقع ها نمي فهميديم يعني چي ... بعدها تازه معني حرفشون را گرفتيم ... ( انگاري قيمتشون خيلي بالا بود كه تا الان كسي نتونسته بخردشون ... _ كتابام را گرفتم ... همون پارسالي ها كه آمار و زمين شناسي و تاريخ بهشون اضافه شده و هندسه ازشون كم شده _ باره من انگاري شونصد تا كتاب كم شده رياضي هم همچنان با استقامت تمام به ما عشق ميورزه اين جلد دين و زندگي هم چقدر خكشل شده ... آدم ديگه دلش نمياد روش نقاشي بكنه ... حيف ... فيزيك هم كه از قيافه اش تابلوئه از پارسال خيلي بهتره ... ادبيات و زبان فارسي هم كه ديگه حرفي نيست ... عربي را هم كه صحبت نكنيم بهتره ... به مزاج ما سازگار نيست ... اينگيليش هم فقط آبي شده همين ... شيمي كه مثل فيزيك ... چي موند ؟ ايول ... زيست كلي زور زدم حرفيدم مثلا ... دعاي امروز ميگن خدا وقتي ازت يه چي خوب را ميگيره ، يه چي بهت ميده از اون بهتر ... نميدونم حالا قراره به ازاي اين چيزاي عالي چي بگيرم ... ميشه حق انتخاب داشت ؟ هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ... مقسي . تا بعد سلام ديشب با هدي خداحافظي كردم ، رفت كه رفت ... هيچ وقت فكر نمي كردم كسي را كه اينقدر دوست داشتم و بارم عزيز بود به اين زودي از دست بدم ... جالبه ها ، باره اولين بار و آخرين بار تو مسنجر با هم حرف زديم ... چقدر هم گريه كرديم ... تموم شد .... _ اين ماه انگاري ماه رفتنه ... برنامه اي كه به هزار زحمت بهش عادت كردي داره ميره ، مجله دوست داشتنيت در شرف رفتنه ، دوستات يكي يكي دارن ميرن ... انگاري داريم ميريم باره خشك ترين و غمگين ترين پاييز سال ... ( هميشه عاشق پاييز بودم اما اگه قرار باشه پاييز امسال بدون چيزاي دوست داشتنيم بياد ... ) _ اين كاترينا هم برخلاف اسمش خيلي زشت بود ... _ قالب من باره شما هم درب و داغونه يا فقط باره خودم اين طوريه ؟ اگه شما هم درست نمي بينيدش بگيد يه فكري به حالش بكنم ... محمد ، حسين را بغل زد و نشاند روي زانوهايش . حسين كه خنديد ، دل محمد باز شد : ‹‹ چه بوي خوبي مي دهي ! ›› حسين بوي شيريني داشت . بوي هزار قند آسماني . محمد گفت : ‹‹ جانم حسين ›› و چشم هايش جوشيد . كودك دست برد به چشم هاي پدربزرگ و چند قطره اشك او را با سرانگشت هاي كوچكش گرفت . محمد دست برد به گلوي حسين و نوازش كرد گلوي او را . پيشاني حسين را بوسيد و گفت : ‹‹ گلويت بوي مهرباني مي دهد . ›› حسين خنديد . محمد گفت : ‹‹ تو سربلندي من خواهي شد ؛ فرشته ها بوسه مي زنند بر گلويت . ›› و حسين ، شعر شد و آمد توي گلوي محمد . حسين تنها نماند . حسين تنها نشد . هر روز ، هزار قناري خوش صدا در گلوي حسين مي خواندند . جاي بوسه فرشته ها بر گلوي حسين حك شده بود . حسين ، هزار شعر شد ؛ شعري كه خدا زمزمه اش مي كرد . ‹‹ فاطمه ستوده شعرباف ›› آقا تفلدت مبارك ... بابايي تهديد كرده كه اگه اين پست زياد نباشه اينجا را منفجر مي كنه دعاي امروز خودت ميدوني ... هركاري مي خواي بكن ... هرجا هست ... هرجا باشه ... همونه بشه و باشه كه قرارتونه .... مقسي . تا بعد سلام هرجا ميرم مي خورم به در بسته ، اين رسمشه ؟ من نبودم همتون گذاشتين رفتين ... من اينجا تنهايي چي كار كنم ؟ خيلي نامردين ، خيلي ... هدي كه ديگه رفت كه رفت ، سروناز هم به همچنين ، كاكتوسي هم كه تا اطلاع ثانوي تعطيل ، مموشي كه معلوم نيست كجاست ، گلي كه يه روز در ميون هست و هر روز حرف از غيب شدن ميزنه ، اميرووو هم كه هفته اي يه دفعه سر و كله اش پيدا ميشه ... پس من چي ؟ منم در اينجا را تخته كنم برم بهتر نيست ؟ .............. انگاري فقط من موندم و اميرخان و تين ايجر ... دعاي امروز : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت . خدا جون ... تا حالا هر وقت اينجا چيزي ازت خواستم بهم دادي ... اينجا هرچي گفتم ... نه نگفتي ... ايندفعه هم نگو نه ... تو پست قبلي هم ازت خواستم ... خواهش مي كنم ... تمنا مي كنم ... ببين دارم گريه مي كنم و اينا را ميگم ... خواهش مي كنم ... بهش قول دادم خدا ... هركجا كه هست ... به هرچي كه مي خواد برسه ... خوب و خوش باشه ... هرچي كه ازت مي خواد قبول كن ... خواهش ، خواهش ، خواهش ... تا بعد سلام اگه كسي بهم بگه دارم اشتباه فكر مي كنم ، حتي اگه به حرف و فكرم شك داشته باشم سرسختانه مخالفت مي كنم و ميگم دارم درست ميگم ، بحث راه مي ندازم و حسابي رو حرفم پافشاري مي كنم ... اما اين بار تا گفت اشتباه مي كني يه نفس عميق كشيدم و برخلاف هميشه گفتم آره اشتباه كردم ، فكرم درست نبود ... در حالي كه همون موقع داشتم تو دلم مي گفتم هيچ اشتباهي در كار نيست ، برعكس ؛ اين بار كاملا درست فكر مي كنم ... حالا چي باعث شد هيچي بهش نگم را خدا ميدونه ، شايد حوصله بحث بيخودي نداشتم ... آدم وقتي مي بينه هيچ جوره نميتونه به طرفش بگه داره درست فكر مي كنه ترجيه ميده بگه اشتباه كرده ... اشتباه نكردم ، ايندفعه كاملا مطئنم كه حق با من بود ... هيچ كسم حرفم را باور نمي كنه ، همه ميگن بدبيني ، ميگن بيخودي شلوغش كردي ، ميگن ديدت را عوض كن ، ميگن داري زود قضاوت مي كني ، ميگن يه طرفه به قاضي ميري ، ميگن فكراي الكي ميكني ، ميگن ... هرچي دوست دارين بگين ، حق كاملا با خودمه ... همیشه در بازی گرکم به هوا ، از گرگ شدن فرار می کردیم . و اکنون ناخواسته در تمامی بازیها گرگیم بی آنکه از خودمان بترسیم من از بازی هفت سنگ می ترسم می ترسم آن قدر سنگ ، روی سنگ بچینم که دیواری سنگی مرا در برگیرد بیا لی لی بازی کنیم که با هر رفتی دوباره برگردیم ... « رویا وکیلی » _ يه اصل اساسي ديگه هم هست كه اگه از اون اولي مهم تر نباشه ، بي اهميت تر هم نيست ... ميگه به كسي كه ازش بدت مياد يا شايدم متنفري اعتماد نكن . دعاي امروز از همين الان دارم مي ترسم ... يه ذره قوت قلب بده بارم بيارن ... تازشم زودتر حالش خوب ميشه ... خب ؟ زود زود زود .... من ديگه دلم نمي خواد اينجوري ببينمش ... مقسي . تا بعد سلام غرق فكر بودم ... حوصله هيچ كاري نداشتم حتي تكون خوردن ..... عطي : الي بيا بازي كنيم ، بيا ديگه ، هر بازي كه تو بگي ، بيا ..... من : خيلي خب ، صبر كن فكر كنم چي بازي .... مممممم ..... بيا اصحاب كهف بازي .... عطي : من : عطي : يعني چه جوري ؟ من : هيچي ديگه ، مثل اصحاب كهف مي خوابيم ... شونصد سال ديگه پاميشيم مثلا .... عطي : كه چي ؟ بازي خوبي نيست .... من : نه بابا ، خوبه ، تو كه هنوز بازي نكردي ... بيا بازي كنيم ببيني چقدر خوبه ... عطي : باشه ... گرفتم ولو شدم رو مبل و دوباره رفتم تو فكراي خودم ، عطي هم انگاري جدي جدي باورش شده بود داريم بازي مي كنيم ، هي الكي ريز ريز مي خنديد ... مامان : شما دوتا داريد چي كار مي كنيد ؟ عطي : داريم اصحاب كهف بازي مي كنيم ... مامان : ما : مامان : اين بازي ديگه از كجا اومده ؟ عطي : الهام گفت بيا بازي ... مامان : الهام ؟ تو عقل داري مادر ؟ من : ........... اينو ذوق بازي ندارن كه ، همش مي خوان بازي تكراري كنن ، من بازي به اين خوبي پيشنهاد كردم .... امشب اينو به جاي كاريكلماتور داشته باشيد ... روياهايت را محكم نگه دار اگر رويا ها بميرند زندگي پرنده اي خواهد شد پر شكسته و ديگر پرواز نخواهد كرد روياهايت را محكم نگه دار زيرا اگر روياهايت از دست بروند زندگي مزرعه اي خواهد شد بي بروبار و پوشيده از برف ‹‹ لنگستون هيوز ›› دعاي امروز بعضي وقتا بدجوري مي خوام قربونت برم ، ميخوام بيام بگيرم بغلت كنم ، هي قربون صدقه ات برم ، خيلي عزيزي ... خيلي ..... هرچي بگم كم گفتم به خدا ... با اين زبون نميشه گفت كه ..... مقسي . تا بعد سلام بعضي وقتا يه ‹‹ به جهنم ›› گفتن ساده هم ميتونه حال آدم را از اين رو به اون رو بكنه ... _ مموشي كاريكلماتور خواسته بود نفصه شبي خونه را بهم ريختم كتابم _ به نگاهم خوش آمدي ‹‹ پرويز شاپور ›› _ را پيدا كنم ... وقتي كه نيستي ، لبخندهايم اشك مي ريزند . وقتي به تو مي نگرم نگاهم سرشار از زيبايي به چشمم باز مي گردد . سكوت ، ساكن گورستان است . _ يه اصل اساسي هست كه ميگه وقتي بارشون مهم نيستي ، بارت مهم نباشن ... فرشته نبود . بال هم نداشت . رويين تن نبود و پيكر پولادي نداشت . مادرش الهه افسانه اي نبود و پدرش نيم خدايي اسطوره اي . او انسان بود . انسان . و همين جا زندگي مي كرد . روي همين زمين و زير همين آسمان . شب ها همين ستاره ها را مي ديد و صبح ها همين خورشيد را . انسان بود ، راه مي رفت و نفس مي كشيد . مي خوابيد و بلند مي شد . گرسنه مي شد و غذا مي خورد . غمگين مي شد و شاد مي شد . مي جنگيد و پيروز مي شد . زخم هم برمي داشت . شكست هم مي خورد . مثل من ، مثل تو ، مثل همه . فرشته نبود ، بال هم نداشت . انسان بود . با همين وسوسه ها . با همين دردها و رنج ها . با همين تنهايي ها و غربت ها . با همين ترديدها و تلخي ها . انسان بود . ساده مردي امي . نه تاجي و نه تختي . نه سربازاني تا بن دندان مسلح و نه قصر و بارويي سر به فلك كشيده . آزارش به هيچ كس نرسيد و جوري نكرد و هيچ از آن ها نخواست و جز راستي نگفت . اما او را تاب نمي آوردند . رنجش مي دادند و آزارش مي رساندند . دروغگويش مي خواندند . شعبده باز و شاعرش مي گفتند . و به خدعه و نيرنگ پشت به پشت هم مي دادند و كمر به نابودي اش مي بستند . اما مگر او چه كرده بود ؟ جز آن كه گفته بود ، خدا يكي است و از پس اين جهان ، جهان ديگري است و آدميان در گرو كرده خويشند . مگر چه كرده بود ؟ جز آن كه راه را ، راه راستگاري را نشانشان داده بود . اما تابش را نمي آوردند . زيرا كه بت بودند ، بت ساز ، بت شيفته ، بت انگار و بت كردار . فرشته نبود و بال هم نداشت . و معجزه اش اين نبود كه ماه را شكافت . معجزه اش اين نبود كه به آسمان رفت . معجزه اش اين بود كه از آسمان به زمين برگشت . او كه با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود مي توانست برنگردد ، مي توانست . اما برگشت . باز هم روي همين خاك و باز هم ميان همين مردم . و زمين هنوز به عشق گام هاي اوست كه مي چرخد . و بهار هنوز به بوي اوست كه سبز مي شود . و خورشيد هنوز به نور اوست كه مي تابد . به ياد آن انسان ، انساني كه فرشته نبود و بال هم نداشت . ‹‹ عرفان نظرآهاري – چلچراغ ›› عيدتون مبارك ... دعاي امروز والا ديگه چي بگم ؟ ... تا بعد سلام دلم خنده مي خواد ... يه عالم خنده ... از اون خنده هايي كه از ته دله ... از اون خنده هايي كه هيچ كس برنمي گرده چپ چپ نيگات كنه ... از اون خنده هايي كه ... چه فرقي مي كنه چه خنده اي باشه ... فقط دلم خنده مي خواد ... _ به خدا حالم بده ... چرا همه فكر مي كنن مثل هميشه دارم مسخره بازي مي كنم ؟ چرا فكر مي كنن دلقك بازيه ؟ بابا منم حالم بد ميشه ... _ هزاردستان اين هفته مال من بود ... كاش هفته ديگه باشه كه به روز بكنه ... با توام مي شنوي ؟ دعاي امروز : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت . من منتظر نشستم ... چقدر بايد انتظار بكشم ؟ ... تو اين يه مورد حوصله صبر ندارم ... تا بعد سلام توي گرماي تابستون ... زير باد كولر ... پرتغال بخوريد ... اه خيلي مزخرفه .... ( امتحان كردم كه ميگم ... ) _ اين روزا چه مرگشون شده ... همه چي قاتي پاتيه ... امشب خواجه مي گفت : بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد نمي دونم خواجه نصفه شبي بي خوابي زده به كله اش يا اون دنيا سرگرمي نداره مي خواد ما را سر كار بذاره بخنده يا جدي جدي خبراييه ... خدا كنه خواجه فقط هوس شوخي و مسخره بازي و اينا به سرش نزده باشه كه من بدجوري حالم ناخوشه ... اگه بخواد لوس بازي كنه ديگه بدجوري كلامون ميره تو هم و اين رفاقت ديرينه و اعتماد از دست ميره ... دعاي امروز تا حالا هرچي اينجا ازت خواستم نه نگفتي ... خودت كه داري مي بيني ... گفتن نداره واقعا ... نه نگو خواهشا ... مقسي . تا بعد سلام چند وقتيه خودم را گم كردم _ از قديم گفتن هر گردي گردو نيست ، آقا جان هر اميري هم كه امير شما نيست _ چقدر هم امير داريم خداوكيلي هر كي به ما رسيد گفت با امير ما چيكار داري _ آقا جان منظور ما از امير هيچ كدوم از اميراي اين دور و اطراف نبود ، ساعت يك نصفه شب كه بشيني وبلاگ بنويسي اين مشكلا هم پيش مياد ، درست نميگي منظورت كيه ، همين ميشه ، دلم باره پسر عموم تنگ شده عزيزان ، هول نكنين با امير شما ما را كاري نيست ... _ فكر مي كنم حالا كه دارم هي كم كم از ساعت نتم كم مي كنم ، بايد عقبش هم بيارم ، هي بيام عقب تا برسم به ساعت 11 شب ، پس فردا مدرسه ها باز بشه ديگه نميشه اينجوري اومد ... _ يه چيزي شنيدم كه همون قدر كه شوكه كننده بود ، غيرقابل باور بود ... نمي خوام باور كنم ... نمي خوام كه بشه ... چي بگم ... دعاي امروز والا خودمم موندم ... تا بعد سلام اصلا حس نوشتن نيست ، چكنم ... گفتی خود را از چشمانم _ که هر لحظه هزاربار تو را می جویند – پنهان خواهی کرد ؛ نگفتی با قلبم چه خواهی کرد که با هر ضربان هزار بار تو را در رگ های من جاری می سازد... یادمان باشد عشق معامله ای نیست که مثل ازدواج در دفتر ثبت اسناد ثبت شود ؛ معادله ایست که از هر طرف حلش کنی باید جوابش یکی شود ...
_ اگه كمه بريد پست قبل را يه دور ديگه بخونيد بعد با حفظ عفت كلام هرچي فحش بلديد نثارم كنيد ...
دعاي امروز حس دعا كردنم ندارم بدبختي ... شرمنده . تا بعد سلام يه خورده دير شده ديروز تفلد مموشي جونم بود ... چقدر ما بي معرفتيم ها ... تازه الان يادمون افتاده ... اونم چي وقتي تو وبلاگش خونديم ... مموشي جونم اول يه معذرت خواهي بزرگ باره خاطر اينكه دير شد ... بعدشم تفلدت مبارك ... ايشالا صد و بيست سال بلكه هم بيشتر زنده باشي بعد ما اينجا هي بارت تفلد بگيريم ... ( سياست را حال كنين ، باره يكي آرزوي صد سال زندگي مي كنيم يه جورايي به زور خودمونم توش جا ميديم ... مموشي جونم يه دنيا لبخند با يه عالم آرزوي خوب خوب باره رسيدن به بهترين ها توي زندگيت كادوي _ فارسي را پاس بداريد ، هديه _ منه ... ( دستمون بهت نميرسه ، اگرنه بيشتر از اينا از خجالتت در ميومديم ، هرچي هم گشتم هيچي پيدا نكردم كه به درد بخوره و بذارمش اينجا ديگه به بزرگي خودت ببخش عزيز . ) تفلدت مبارك ... بريم تو وبلاگت جشن اونجا بيشتر حال ميده ... _ آدم بعضي وقتا بدجوري تو كار خدا ميمونه _ اين روزا يه جور ناجوري شدم ... يه دفعه بيخود و بي جهت استرس مي گيرم ، يعني نشستم دارم تلويزيون نيگا مي كنم ، دارم حرف ميزنم ، دارم مي خندم ، دارم غذا مي خورم ... خلاصه هر كاري كه دارم مي كنم يه دفعه دلم ميفته به شور زدن ، ضربان قلبم تند ميشه ، به نفس نفس مي افتم ، بعدشم حالت تهوع شروع ميشه و ... بد مصيبتي گير كرديم ، مسلمون نشنوه ، كافر نبينه ، نمي دونيم چيكار هم بايد بكنيم ، هميشه انگاري يه اتفاق ناگواري افتاده يا قراره بيفته ، خسته شدم از خودم ... _ جديدا منو خيلي تحويل ميگيرن دعاي امروز مي بيني ؟ يا دوباره سرت شلوغ شده ؟ حالم را مي بيني ؟ خيلي خرابه ... فقطم به دست تو يه نفر درست ميشه ... اينو مطمئنم ... خودتم ميدوني چي بايد بشه ... خب چرا نميشه ؟ چرا معطلي ؟ حتما بايد از اين بدتر بشم كه بشه ؟ نميشه علاج واقعه قبل از وقوع بشه ؟ نميشه ؟ هميشه هرچي اينجا نوشتم و ازت خواستم ... فوري جواب دادي ... ايندفعه هم فوري درستش كن ... خواهش مي كنم . مقسي . تا بعد سلام اول بذارين تصميم بزرگم را بگم پس ما را كم ديدين .... هيچي ديگه يه نفس راحت مي كشين ... _ اين كامنت را ببينين اول : سيما : من عاشق وبلاگ شما هستم اینو جدی میگم . خیلی زیبا می نویسید . ياد بگيرين ... يه خورده فهيم باشين ... هي نيايين اينجا وبلاگمو بكوبين ... يه خورده ياد بگيرين ... اين خانم مظهر ذوق و سليقه و ديد برتر و زيبايي شناسي و فهم و شعور و معرفت و عقل و تربيت و علم و دانش و ... _ از نفس افتادم ، خودتون هرچي صفت خوبه رديف كنين ديگه _ سيما خانم واقعا از تعريفي كه از خزعبلاتم كرديد ممنون ، تا حالا هيشكي ما را اينقدر تحويل نگرفته بود ... ( ذوق زده شدم ديگه ... عقده اي بار اومدم از بس هيشكي نگفت چه وبلاگ قشنگي ، يه بارم كه يكي پيدا شد و گفت آبروريزي راه انداختم ... حالا قدري هم اين كامنتا را مشاهده بنماييد : هوی الهام چی کارم کردی نامرد ؟ نفرین کردی ؟ خدا ازت نذگره ! هوی خودت اینو خراب کردی خودتم درس میکنی ! حساب تو یکی هم میرسم الهام..این درس نشد. هوی الهام بی خجالت هستی ؟ بیا خدافظی زود باش ! های ملت دیدین این الهام علاوه بر همه اونایی که گفتم و در کمال پررویی تکذیب کرد بی خجالت هم هست ؟ بدون خدافظی کلش را عین ...هین ؟ عین نداره دیگه ! کلش را هویجوری انداخ پایین رفت لالا ! حد اقل در اماکن عمومی مثل اینجا(!!!) یه کم تیریپ آداب معاشرت بیا ملت ببینن بلتی بابا ! خب مشاهده شد ؟ حالا بريم سراغ تفسير ... در اولين نگاه همه عزيزان متوجه ميشن كه ما را جدي جدي جوسفند فرض كرده و انگاري سر جاليز وايساده هي مي خواد حرف بزنه ميگه هوي . اولين كامنت : مي بينيم كه هر اتفاقي توي اين جهان به وقوع بپيونده _ از رونده شدن آدم از بهشت تا انفجارات اخير لندن _ و هر دردسري كه بارش پيش بياد مسببش منم . دومين كامنت : نمونه اي از اوامر هميشگي ... امر به كاري كه اصلا دست ما نيست ... سومين كامنت : اينم نمونه اي از تهديدات هميشگي كه ما باهاش مواجهيم ... نمونه اي روشن از جبر و زور و ظلم حاكم بر ما ... چهارمين كامنت : اينم از خداحافظي كردنشون ... زور مي كنن پاشو بيا خداحافظي كن با ما ... تازه تهمت هم ميزنن وسطاش به آدم ... پنجمين كامنت : كه اصلا تفسير نمي خواد خداوكيلي ... هرچي دلش خواسته بار ما كرده و رفته ديگه ... مشاهده شد ؟ مي بينيد ما چه مصيبتي داريم ؟ تمامي زجر آدميزاد از زمان آدم تا به حال را يه نفره ما داريم به دوش مي كشيم ... اين نامردي نيست ؟ نه جدي اين درسته ؟ من نميدونم چه گناه كبيره اي به درگاه الهي كردم كه اينجوري دارم زجر مي كشم ... اون دو جور كامنت اصلا با هم قابل قياسن ؟ ( اونجوري نيگام نكن ... من چند بار بگم اونجوري نيگام نكن كه نيگا نكني ؟ بابا ويرگولكسم ميشه نكن ... هوووي مگه با تو نيستم ؟ نكن ديگه من دارم كم كم دچار خود محبت كم بيني ميشم ، تا عقده اي نشدم يه فكري به حالم بكنيد ... عقده اي بار ميام پس فردا ميشم بزهكار ... حالا اين به جهنم ... گناه دارم ... دعاي امروز ببين اون خوب نبود ... حالا يه بهترش را نداري بدي ما خوش باشيم ؟ مقسي . تا بعد سلام مري عزيزم فقط مرا دوست دارد . ( او موريس را هم دوست دارد ) . نه دوست ندارد ، او فقط مرا دوست دارد . ( او لويس را هم دوست دارد ) . نه دوست ندارد ، او فقط مرا دوست دارد . ( او درختان دشت را هم دوست دارد ) . نه دوست ندارد ، او فقط مرا دوست دارد ! ( بيچاره ، احمق بيچاره ، چرا نمي تواني بفهمي كه او مي تواند هم تو را دوست داشته باشد و هم ديگران را . ) ‹‹ شل سيلور استاين ›› حالا حكايت ماست ... اينقدر خودخواهيم كه نمي خوايم باور كنيم كسي كه دوسش داريم ميتونه و اين حق را داره كه همه كس و همه چيز را هم دوست داشته باشه ... به جينگيلي هم سر بزنين . دعاي امروز والا چي بگم ... اين حق من نبود ... مطمئنا نبود ... ولش كن ... مقسي كه گوش كردي به حرفم ، حالا مي فهمم وقتي ميگي نميدم چرا ميگي ، لجبازي كردم ، هي گفتم مي خوام ، شد اين آخرش ... مي دونستي خش دارش اينقدر تلخي هاش را بزرگ جلوه نميده ... هي خودم پيله كردم ... تقصير خودم بود ... مقسي كه به حرفم گوش دادي ... حالا يه بهترش ساخته نشده بفرستي ؟ تا بعد سلام _ وردم قاتي كرده _ هدي كه نيست دعاي امروز مرسي ... سفارشيمون رسيد ... اما من اينو نخواسته بودم ... يعني فكر نمي كردم اينقدر تراژدي باشه ... اين با چيزي كه من حدس زدم يكي نبود ... در كل ممنون ... ولي رسمش اين بود ... اين حق من بود ؟ ... بي خيال ... مقسي . تا بعد سلام _ تو كمدم يه جعبه دارم كه حتي خودش و همه چيزايي كه توشه يه جورايي يه خاطره هايي را باره آدم زنده مي كنن ، شايد بقيه از بعضي چيزاش سر در بيارن اما از خيلي چيزاش هيچي نمي فهمن ، هيچ كس فلسفه اون كاغذ مچاله شده را نمي دونه ، هيچ كس نميدونه معني اون تيكه كاغذي كه روش هيچي نيست چيه ..... خيلي چيزا هست كه به نظر ديگران عجيب و غريبه ، فقط خودم ميدونم چي به چيه ... كلي هم از ديدنشون خوشحال ميشم ... چيزاييه كه فقط مال منه ، قرارم نيست هيچ وقت كسي ازشون سر در بياره ... ( اين همون بحث نوستالوژيه ، يادته گفتم خيلي به گذشته ام وابسته ام ؟ ) _ رفته بوديم زيرزمين ، عطيه هي منو مسخره مي كرد و هرهر مي خنديد _ علي امروز دوباره اومده بود خونمون ( البته ناگفته نماند علي همچي الف بچه نيست خيلي گنده است _ اين دكور برنامه كوله پشتي خيلي چيز ناجوريه _ برداشتم از آهو شاخ يه گاو را كه كنده شده بود با خودم آوردم
خيلي خوب بود اگه پس كله بود ... اون وقت مي شد خنجر اين اميروووي نامرد را هم ديد ... والا به ما هم نگفت فيلم بازي كرده ... اگه مي گفت كه مي رفتيم تو در و همسايه و دوست و آشنا پخش مي كرديم رفيق ما تو اون فيلمه بازي كرده ها _ خيلي فراموش كاريد ها ... خيلي ... من هي هيچي نميگم ... هي وايسادم خودتون يادتون بيفته ... هي منتظرم بهم بگيد ... هي حرف ميزنم .... با خودم ميگم الان ميگن الان ميگن ... اين چه وضعيه ؟ هان ؟ شما خيلي فراموش كاريد ... يك ساعته من منتظرم ... منتظر چي ؟ بابا تو باغ نيستيد ... ناسلامتي روز پزشك بود ها ... من پس فردا قراره پزشك اين مملكت بشم ها حالا درسته من قرار نيست دكتر شماها بشم ... قراره برم جوسفندا و گاوا و الاغ ها و بزها و كلا هرچي جك و جونور هست را درمون كنم تحويل نمي گيريد كه ... خودمون به خودمون ميگيم .... روزمون مبارك ... ( معلم زيستمون يه زماني بهمون گفت الان شما در حدي هستيد كه سرماخوردگي يه پلانكتون را تشخيص و درمون كنيد ... كم نيست آقا ... باره خودش خيليه ...
ما همچنان منتظريم ... مقسي . تا بعد سلام _ بچه ها اگه همين الان فرشته اي ، جني ، پري ، غولي چيزي جلوتون سبز بشه و بگه كه ميتونه يه _ چيه ؟ چرا شلوغش كردي ؟ همينه كه هست ، اون مال قديما بود كه مي گفتن سه تا آرزو ، الان ديگه يكيه ، هي بيخود توقعات بيجا داريد راستش بهتره هميشه تو ذهنتون آرزويي را كه مي خوايد داشته باشيد كه اگه يه روز بر حسب تصادف و كاملا اتفاقي به يكي از اين موجودات عجيب غريب رسيديد به تته پته نيفتيد و زود بگيد چي مي خوايد كه يهو طرف خسته نشه بذاره بره يا شايدم يه چيز چرت ازش بخوايد كه بعدا كاملا پشمون بشين از اين انتخابتون ..... وقتي راه رفتن آموختي ، دويدن بياموز و دويدن كه آموختي ، پرواز را . راه رفتن بياموز ، زيرا راه هايي كه مي روي جزئي از تو مي شوند و سرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند . دويدن بياموز ، چون هرچيز را كه بخواهي دور است و هر وقت كه زود باشي ، دير . و پرواز را ياد بگير نه براي اين كه از زمين جدا باشي ، براي آن كه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي . من راه رفتن را از يك سنگ آموختم ، دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت . بادها از رفتن به من چيزي نگفتند ، زيرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند ! پلنگان دويدن را يادم ندادند ، زيرا آنقدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند . پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند ، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند ! اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود ، رفتن را مي شناخت و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود ، دويدن را مي فهميد و درختي كه پاهايش در گل بود ، از پرواز بسيار مي دانست ! آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت . وقتي راه رفتن آموختي ، دويدن بياموز . و دويدن كه آموختي ، پرواز را . راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري . دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه از خودت تا خدا بدوي . و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني . ‹‹ عرفان نظرآهاري - چلچراغ ›› _ امروز يه خورده به كتابخونه ام از همين جا از تموم دوستاني كه كتاب دستشون دارم خواهشمندم كتاباي منو بردارن بيارن ، بشيرجان شما اون هري پاتر منو بردار بيار من ديگه با خودم عهد _ دو ساعته دارم فكر مي كنم عهد را چه مدلي مي نويسن _ اين جريان غلط نوشتن منم داره بدجوري خفن ميشه ديشب به اميرووو ميگم افضايش _ امروز نمي دونم چرا هي بي خود و بي جهت هرهر مي خنديدم _ چرا نداره ، آدم خل كه شاخ و دم نبايد داشته باشه ( ميگن همنيشنم به شود تا من از او بهتر شوم .... از اون طرف هم ميگن ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد .... از طرف پشت هم ميگن دو تا اسبو اگه يه جا ببندن همرنگ نشن همخو كه ميشن ... از چپ ميگن دوستان روي انسان تاثير زيادي دارن .... از بالا ميگن .... ميگن .... ميگن اونريختي نيگا نكن ، باره چي به خودت ميگيري ؟ _ دستم بادش نخوابيده ، فجيع دچار خارش شده _ من الان خيلي ذوق زده شدم كه اميرووو بالاخره باره يه بار هم كه شده وبلاگ ما را كامل خوند و گنده نظر داد .... آقا تحولي شگرف و بس عظيم بود ... هرچي دلت خواسته پش سر ما گفتي ديگه ، بچه ها نامردين اگه برين اون كامنت اولش را بخونين اينقدر چرت و پرت به ما گفته ، هرچي اخلاق خودش داره زارپ چسبونده به ما . خيلي دروغگويي بشر ... من كه تا اومدم بگم آي انگشتم اون قشقرق را راه انداختي ، بعد ميگي غر زدم ؟ خيلي چاخاني بابا .... هي دعوام كردي ... كم مونده بود بياي بگيري ما را بزني .... خيلي تحفه اين من خودم را بچسوبنم به شما .... اگه نمي ترسيدم طرفي كه داره باهام دست ميده از خجالت آب بشه همونجا مي گفتم عمو من خانمم اينقدر بهمون توهين نكن ... آقا آقا .... بابا باديگارد ... بابا اينكاره ... بابا غيرت ... بابا جذبه ... آقا من اولين باري بود از تو همچي چيزي مي ديدم ... آفتاب از كدوم طرف دراومده متحول شدي ؟ امشب كاراي محير العقول مي كني ؟ چي شده ؟ تو را چه مي شود ؟ من خواب نيستم ؟ خب آدم بايد با رفيقاش جور باشه ديگه ... خودشو با اونا وقف بده ... منم مجبورم باره اين كه بهت بخورم خل بازي كنم ... من همون مهندس را به حسني ترجيه ميدم ... چي شد ؟ نه چي گفتي ؟ من هستم ... تو هستي ... مش رجب هم هست ؟ تو كجايي بعد ؟ يه چي بوگو با عقل جور در بياد .... چيه ؟ عضو سازمان دفاع حقوق شب ناز شدي ؟ شب ناز خودمه ، دوست دارم بگم ... غر نزن ديگه ... يه بارم كه داري كار خوب مي كني و عين آدم نظر ميدي خرابش نكن ... باقيش را برو ... خيلي هم كنترلت ناجوانمردانه بود ....... خيلي شمري .... تو داري ؟ .... حالا نذار بگم تو چي خريدي ها .... بي منطق هم خودتي ... آدم يدونه ، فقط يدونه رفيق عين تو داشته باشه ديگه احتياجي به دشمن نداره ... من نمي دونم چرا اونو دشمن كردم تو خودت دشمني ... فقط اون از رو به رو مياد تو از پشت ميزني ... اينم به تو چه .... ( آقا خيلي شرمنده ... اميرووو باره اولين بار اومد از اين كارا كرد ... جو منو گرفت ... بعد ديگه اين طوري شد ... شرمنده ... _ زور زدم كم بشه ... همه كه عين تو نيستن دعاي امروز امشب به طور كاملا استثنايي چيزي ازت نمي خوام مقسي . تا بعد |
| اسفند 1386- بهمن 1386- دی 1386- آذر 1386- آبان 1386- مهر 1386- شهریور 1386- مرداد 1386- تیر 1386- خرداد 1386- اردیبهشت 1386- فروردین 1386- اسفند 1385- بهمن 1385- دی 1385- آذر 1385- آبان 1385- مهر 1385- شهریور 1385- مرداد 1385- تیر 1385- خرداد 1385- اردیبهشت 1385- فروردین 1385- اسفند 1384- بهمن 1384- دی 1384- آذر 1384- آبان 1384- مهر 1384- شهریور 1384- مرداد 1384- تیر 1384- خرداد 1384- اردیبهشت 1384- فروردین 1384- اسفند 1383- بهمن 1383- دی 1383- |
| سايه فعلي !- كوير - پرواز امير - جينگيلي- خم - برخورد نزديك از نوع سوم- باغ مخفی- teenager- روزنوشت حامد- دست نوشته هاي مامان بزرگ- يك عمراني - جاي تو خيلي خاليه ...- موژان- جان اسميت- من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم- دختر كوچولو- كاپوچينو- من و اتاقم- بوي شبنم- آدمك- مي نويسم پس هستم ...- هورنو- Living in Rules- مصطفي مستور- Street Spirit- تنها در تاریکی- جزیره- شكلات داغ- بانوی تو- گوربان- عود نوح- تمشك- Mister OOF - سيگار و اسپرسو- شوق رفتن - UNTOLD TALE- C r o s s i n G- طعم گس خورشيد- دو فنجان مكث- |