| Home - Email - Archive - Link - RSS |
|
سلام حيف كه هميشه هميشه نفرينام گرفته ، اگرنه تو را هم نفرين مي كردم ... پ.ن 1 : آدم ياد اين مامان بزرگ ها ميفته . پ.ن 2 : اين يعني موضع _ املاش همينه ؟ _ آدم هنوز مشخص نيست . _ ديدن يه دوست خوب ، تو يه فضاي دوست داشتني ، ملاقات فوق العاده اي بود ............. _ روزهايي را ديديد كه هوا روشنه و هنوز ماه تو آسمونه ؟ خيلي خوبه آدم صبح كه از خونه ميره بيرون اولين چيزي كه نگاهش را ميگيره ماه باشه ... ( هر چند ماه ، توي سياه عميق دلچسب تره تا توي آبي وسيع ... _ بعضي وقتا ، با ول گردي تو كوچه ، پس كوچه هاي دنياي مجازي چيزاي جالبي پيدا مي كني ؛ عين وقتي كه داري تو يه حراجي يا يه دونه از اين مغازه هاي درهم و برهم بيخودي گشت ميزني كه چشمت ميخوره به يه چيز قشنگ . ( يه آهنگ نميدونم از كجا پيدا كردم كه ظاهرا فرانسويه ، آرامش عجيبي بهم ميده ... ) _ كي اين كتاب ها را خونده ؟ ‹‹ ليلي نام تمام دختران زمين است ›› ، ‹‹ روي ماه خداوند را ببوس ›› ، ‹‹ سلام خانم جنيفر لوپز ›› ، ‹‹ من ببر نيستم ، پيچيده به بالاي خود تاكم ›› ، ‹‹ تختخواب ممنوع ›› ، ‹‹ سه كتاب ›› ؛ نميدونم از كدومش شروع كنم ... دعاي امروز من مي ترسم .... چرا دوباره اين احساس ها و افكار عجيب سراغ من اومدن ؟ فرشته نجاتم را چرا نمي فرستي بياد ؟ مقسي . تا بعد سلام بي خبري بدترين درد عالمه ... _ هيچ وقت اولين ها بهترين ها از آب درنميان ، اما هميشه اولين ها دوست داشتني بودن ... اوايل آشناييم با اينترنت اصلا با مسنجر كار نمي كردم ، از اي ميل زدن و اي ميل گرفتن بيشتر خوشم ميومد ، ارتباطم با اولين دوست نتيم هم از طريق همين ميل بود ، شوقي كه موقع باز كردن ميل باكس و خوندن نامه هات و جواب دادنشون داري هيچ جور ديگه اي پيدا نميشه ؛ يه روز گفت بيا تو مسنجر با هم حرف بزنيم ... اومدن به دنياي پيام هاي كوتاه همان و از دست دادنش همان پ.ن 1 : فكر مي كنم همين اتفاق باعث شد ، دلم نخواد ارتباطم با دوست هايي كه دوست مسنجري نيستن به اين وادي كشونده بشه ، اگه به من بود هيچ كدوم از دوستاي وبلاگ نويسم را به ليست مسنجرم راه نمي دادم ، هرچند تا به حال با هيچ كدومشون مشكلي نداشتم اما وقتي داشتم اددشون مي كردم يه ترس خاصي داشتم ... ميگن مار گزيده از ريسمون سياه و سفيد مي ترسه ؛ حالا حكايت ماست . پ.ن 2 : تا چند ماه بعد از اين اتفاق از مسنجر بدم ميومد ، اما پيدا كردن دوست هاي ديگه از طريق همين مسنجر همه چيز را عوض كرد ، كار به جايي رسيده كه الان مسنجر را خيلي دوست دارم ، بهترين دوست هاي دنيا را بهم داده ... _ كسي اميرووو را نديده ؟ ( سوال مسخره ايه ، وقتي همه كارش دارن سراغش را از تو ميگيرن ، حالا تو سراغش از بقيه مي گيري ؟ ... حداقلش اينه كه به انتظار جواب مثبت ميتوني دلخوش كني ... ) دعاي امروز اشتباه كردم ............................................................... يه كاري بكن . مقسي . تا بعد سلام گله اي نيست ... شكايتي نيست ... حوصله اي هم باره اينا نيست ... فقط حيف ، حيف آدما كه تا وقتي عزيزن كه مورد استفاده باشن ، وقتي كه ديگه ظاهرا به كاري نميان يا شايدم آدم به درد بخورتري هست كه جاشون را بگيره بايد برن يه گوشه اي بشينن و انتظار بكشن كه شايد ... ( به خودم قول دادم ديگه هي اين چيزا را نگم ، اگرنه خيلي بيشتر از اينا مي شد گفت ... ) _ دلم باره اولين دوست اينترنتيم بدجوري تنگ شده . _ حالم خوبه ، خيلي خوبه ؛ فقط خسته ام ، يا بهتر بگم يه جورايي احساس درموندگي مي كنم ، خسته شدم از بس تلاش كردم به خودم و ديگران بقبولونم كه هنوز هيچي تغيير نكرده و بعد شاهد اين باشم كه از قبل هم بدتر شده . كي ميشه اينقدر نگران اين و اون ، اوضاع و احوال و اتفاق هاي در حال وقوع و به وقوع پيوسته اطرافم نباشم ؟ كي ميشه ياد بگيرم اينقدر سخت نگيرم ؟ كي ميشه بي خيالي را ياد بگيرم ؟ كي ميشه به جاي اينكه به خاطر كاراي بقيه حرص بخورم نگران خودم باشم ؟ كي ميشه ياد بگيرم كه نگران عكس العمل هاي ديگران نباشم ؟ نگران نباشم كه اگه فلاني اين كار را بكنه ، اين حرف را بزنه ، چي ميشه ؟ بقيه چه خيالي مي كنن ؟ ............ كاش يه خورده هم نگران خودم مي شدم . حالم هنوزم خوبه ........ _ ديشب هرچي امير تو نت بود به پست ما مي خورد ؛ يكيش اميرووو از آب در نيومد ... كاش حداقل همه سراغش را از من نمي گرفتن . دعاي امروز هنوزم فرصت هست ... بگو كه ميشه ... مقسي . تا بعد سلام اوووووووووووووووف ، خسته شدم از بس كه غر زدم .... بسه ديگه . به طور خيلي الكي و مسخره اي خوشم ، تا حالا آدم هاي الكي خوش را ديديد ؟ امروز من دقيقا اون شكلي بودم ... _ تو كتاب هاي كه بچه ها گفته بودن دوسشون دارن ، ‹‹ عادت مي كنيم ، چراغ ها را من خاموش مي كنم ، سووشون ، شازده كوچولو ، اسكارلت و جنگ و صلح ›› بيشترين انتخاب را داشتن ... ( همه ميگن ‹‹ چراغ ها را من خاموش مي كنم ›› از ‹‹ عادت مي كنيم ›› قشنگ تره ، اما نميدونم چرا من ‹‹ عادت مي كنيم ›› را بيشتر دوست دارم . ) منم نميتونم 5 تا كتاب بگم ، چون همه كتاب هايي كه تا الان خوندم را دوست دارم ، نميتونم 5 تا از بينشون انتخاب كنم . _ به دوستت كه چند وقت ديگه سال مادرش ميشه و الان تو اون حال و هوا سير مي كنه ، ناخودآگاه و در عين حواس پرتي ميگي قيافه ات عين مادرمرده ها شده ... _ حسين رضازاده چه مدال بگيره چه نگيره ، چه اون ركورد را بشكنه چه نشكنه ، چه اول بشه چه نشه ، چه وزنه را بالاي سرش ببره چه نبره بازم دوست داشتنيه . تو مسابقات مختلف ، همون موقع كه هي نشستيم تا يه مدال بارمون بيارن ، تو المپيك هي گوش به اخبار داديم كه يه نفر بين اين همه ورزشكار كه هي زرت و زرت مدال هاي رنگارنگ مي گيرن باره ما مدال بياره ، اون آخر آخرها پيداش شد و كلي ذوق زدمون كرد ... ديگه فرقي نمي كنه كه ركورد ميزنه يا نه ، يا حتي مدال ميگيره يا نميتونه ، همون كه آدم مي بينه وزنه را ميبره بالا سرش و بين اون همه سر و صدا و ابراز احساسات اون لبخند بامزه اش را ميزنه و سر تكون ميده و حتي يادش ميره بايد وزنه را پايين بياره ، كلي ارزش داره ، حسين آقا خيلي وقته جاش را تو دلمون باز كرده . _ صبح كه پام را از در گذاشتم بيرون نيگام افتاد به نيلوفر بنفش كه روي ديوار حياط پيچ و تاب خورده بود ، يه نفس عميق كشيدم و گفتم امروز قراره روز فوق العاده اي باشه ... تا مدرسه بدون اينكه به حرف هاي بچه ها گوش كنم چشم دوختم به برگه اي كه توش شيمي تمرين كرده بودم ؛ به خودم گفتم امروز قراره روز فوق العاده اي باشه ... امتحان شيمي را عالي دادم ، با اين كه تا شب امتحان اصلا درست و حسابي درس نخونده بودم و ديشب هم مريض بودم و به جاي درس خوندن با كاردستي عطي سر و كله مي زدم ولي امتحان را خوب دادم ؛ وقتي برگه را دادم فكر كردم امروز قراره روز فوق العاده اي باشه ... بهناز مثل پارسال اومد نشست بغل دستم ، سر زنگ زيست كلي تو سر و كله هم ديگه زديم ، ياد پارسال افتادم ، گفت تا آخر سال بغل دستم ميشينه ؛ وقتي داشتم از زور خنده و مسخره بازي ميز را گاز ميزدم كه صدام در نياد با خودم گفتم امروز قراره روز فوق العاده اي باشه ... زنگ تفريح بدون اين كه فكر كنم ناظم الان مياد بالا و حال هممون را ميگيره ، برخلاف هميشه كه اين جور وقتا تو جمع بچه ها نيستم ، پا به پاشون هرچي شعر جواد بود را خوندم و رو ميز زدم و خنديدم ؛ وقتي از شدت خنده به كارهاي بچه ها اشك توي چشام جمع شده بود به خودم گفتم امروز قراره روز فوق العاده اي باشه ... زنگ فيزيك اصلا مسئله ها را حل نكرده بودم ، اولين نفر هم اسم من را خوند ، رفتم پاي تخته ، با چنان اعتماد به نفسي هم رفتم كه خودم هم خيال برم داشت كه فيزيك دانم ، شروع كردم به حل كردن ، وسطاش توضيح دادم ، كل تخته را بالا و پايين كردم ، اينقدر گچ به خودم و لباسام ماليده بودم كه معلمه هم خنده اش گرفته بود ، گفت برو لباسات را تميز كن ؛ همون موقع كه داشتم جلوي آينه به خودم نگاه مي كردم گفتم امروز قراره روز فوق العاده اي باشه ... وقتي داشتيم از مدرسه برمي گشتيم تمام چيزهاي خنده دار جلومون سبز مي شد ، مني كه هميشه تو خيابون جلوي خنده هام را مي گيرم كه از حدش بيشتر نشه نميدونم چرا امروز زده بودم به بي خيالي ؛ همون موقع كه داشتم به اون درختي كه نور كمرنگ آفتاب بهش مي خورد و عين ريسه هاي قرمز شب هاي عيد برق برق ميزد نگاه مي كردم ؛ فكر كردم امروز قراره روز فوق العاده اي باشه ... امروز روز فوق العاده اي بود ... هيچ اتفاق خاصي نيفتاد ... همه چي عين هميشه بود ... صبح همون صبح بود ... نيلوفر همون نيلوفر بود ... بهناز و فيزيك و راه برگشت مدرسه هم تغييري نكرده بودن ... من عوض شده بودم ... _ وقتي بهناز پرسيد ميشه تا آخر سال پيشت بشينم ، قبل از اينكه بخوام حرفي بزنم ، يكي تو ذهنم گفت : هيچ كدوم از اخلاق هاي بهناز با تو جور درنمياد ، چه جوري مي خواي تحملش كني ؟ ، قبل از اينكه بخوام فكري بكنم يه كي گفت يه سال تحملش كردي ، قلقش دستت اومده ، امسال هم ميتوني ... با لبخند بلند بالايي كه ازم بعيد بود گفتم چرا كه نه . پ.ن : آدم وقتي حالش خوبه وراج هم ميشه ... اما بدبختي حس شكلك زدن ندارم ...
آدم بعضي وقتا مي خواد بهت بگه چقدر مي خوادت اما هيچ كلمه اي نميتونه اينو نشون بده ... هميشه همون موقع كه خيلي احتياج به كمك داشتم نشون دادي بدجوري هوام را داري و مراقبي يه وقت چيزيم نشه ... خيلي دوست دارم . همه چي را درست كردي و ... چي بگم . مقسي . تا بعد سلام مي خوابم ... به شوق پرواز ... ( چند شبه وقتي مي خوابم خواب مي بينم بال درآوردم ... ) اگه طرف مثبت ذهنم نبود تا مدام كارهاي تو را توجيه كنه باور كن ؛ باور كن تا به حال هزار باره ازت بريده بودم ... _ ديروز كه تنهايي رفتم مدرسه ، امروز هم مجبور شدم تنهايي برگردم ؛ بدجوري اين رفت و اومدن هاي يه نفره داره بهم مي چسبه ... فكر كنم تا چند هفته چهارشنبه ها اين فرصت را داشته باشم كه خودم باشم و خودم . _ چقدر اين متن را دوست دارم : زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت . خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه ام بگذارم و قلبم باشد . حالا هر وقت كه روحم يخ مي كند ، سنگ آتشينم سرد مي شود ، و تنها سنگش باقي مي ماند ، و هر وقت كه عاشقم ، سنگ آتشينم گر مي گيرد و تنها آتش اش مي ماند . مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش . مرا ببخش كه در سينه ام سنگي آتشين است . _ بايد باره عربي يه چي درست كنم ببرم مدرسه دعاي امروز بگو كه ميشه ... خواهش مي كنم ... تمنا مي كنم ... آخه چيز زيادي نيست كه ... فقط بگو كه ميشه ... تا به حال اينجا هرچي ازت خواستم بهم دادي ؛ چي ميشه اين دفعه هم ... مقسي . تا بعد سلام مي دوني بخش جالب ماجرا كجاست ؟ ... اونجاش كه بيشتر وقتا از خودم خجالت مي كشم .... از خودم خجالت مي كشم كه بهت اجازه ميدم هرچي دلت مي خواد بهم بگي و كوچكترين اعتراضي نمي كنم ... ( شايد اعتراضي نيست به اين اميد كه تو جلوي خودت را بگيري ... يا شايدم زيادي راحتي ... ) _ به سرم زد با بچه ها برم همين دوتا شيويد مويي كه رو سرم مونده را كوتاه كنم ، نميدونم چرا دوباره پشيمون شدم . _ سه جلسه امتحان رياضي مون به دلايل مختلفي عقب افتاد ، امروز هم كه امتحان گرفت من حالم بد بود _ خواب موندم ، تنها رفتم مدرسه ، اولين باري بود كه تنهايي اين راه را مي رفتم ، بدجور بهم خوش گذشت . _ جواب كامنت ها هم باشه باره بعد ... دعاي امروز چي بگم .... مقسي . تا بعد سلام هنوزم عذابم ميده ... هنوزم فكر كردن به كارات اذيتم مي كنه ، هرچند خيلي ازشون گذشته اما تبعاتش هنوزم كه هنوزه جلو چشام رژه ميره ، ميدوني سنگ رو يخ شدن دقيقا چه احساسيه ؟ _ چرا پس نميگيد چه كتاب هايي را دوست داريد ؟ چند بار بايد يه سوال را تكرار بكنم ؟ فقط دو نفر جواب دادن _ البته با حساب نكردن اميروووي خنگ كه پرت و پلا گفته بود _ من كاري به حرف بقيه ندارم ، احساس مالكيت دارم ، خيلي هم دوسش دارم ، به نظرم هم اصلا بد نيست ، درسته آدم را اذيت مي كنه اما خيلي هم خوبه ... _ از اين كه باباي من بابايي همه باشه ناراحت نميشم ، از اين كه باباي من اين همه دختر داشته باشه ناراحت نميشم ، اگه همه باباي من را مثل پدر خودشون دوست داشته باشن و باباي من باره همه پدري بكنه ناراحت نميشم ... دوست داشتن هاي يه نفر بدجوري عذابم ميده ، حرص ميخورم ، بدجوري داره زياده روي مي كنه ... شما قضاوت بكنين ، اگه يه نفر جلوي باقي دوستاتون طوري رفتار مي كرد كه همه فكر مي كردن باباي شما پدر اونه ، چه حالي بهتون دست مي داد ؟ وقتي محبت و دوست داشتنش به پدرتون اينقدر بالا مي رفت كه تو ذوق مي زد چي ؟ اگه اينقدر زياده روي مي كرد كه مجبور بشيد نذاريد پدرتون را ببينه چي ؟ اگه سالي يه بار به پدر خودش دوسِت دارم نمي گفت ، اما مدام قربون صدقه باباتون مي رفت چي ؟ اگه خودش را جدي جدي دختر باباتون مي دونست ؟ اگه به پدرتون مي گفت بابام ؟ حق ندارم بگم بابام فقط مال منه ؟ حق ندارم بگم نسبت بهش احساس مالكيت مي كنم ؟ حق ندارم بگم نبايد باباي من را '' بابام '' صدا بزنه ؟ حق ندارم بگم نبايد اين طوري دوستش داشته باشه ؟ باباي من دختر زياد داره ، اينقدر دلش بزرگ هست كه همه را تو قلبش جا بده اما باز جا زياد بياد ، تا به امروز هم از داشتن اين همه خواهر كوچيك و بزرگ ناراحت نشدم كه هيچ ، كلي هم ذوق كردم ، اما اينجا ديگه نمي تونم اجازه بدم اينقدر نسبت به باباي من ابراز علاقه بكنه ... باباي من تا وقتي بابايي بقيه هم هست كه تو دوست داشتنشون تند نرن . دعاي امروز يه كاري بكن ... مقسي . تا بعد سلام فاصله مون روز به روز داره بيشتر ميشه ، اين تو را اذيت نمي كنه ؟ ميدوني از كي عاشق اسم '' الهام '' شدم ؟ _ 5 كتابي را كه خونديد و خيلي بهتون مزه داده را يادتونه ؟ اسماشون را ميگيد ؟ _ چرا نميشه به يه نفر احساس مالكيت داشته باشي ؟ چرا همتون گفتيد چيزي كه دوست داشتنيه مال همه است ؟ خيلي مسخره است ... وقتي من چيزي را دوست دارم ، فقط بايد مال خودم باشه ، حالا اگه آدم هم باشه كه چه بدتر ، هيچ جوره حاضر نيستم كسي را تو دوست داشتنم سهيم كنم . ( حالا فكراي مسخره نكنين يه وقت ؛ منظور من ديروز يه نفر بود كه هرچند دوستمه و خيلي هم دوستش دارم اما ديگه داره زياده روي مي كنه ....... ديگه قرار نيست تو به باباي من بگي '' بابام '' ... بي خيال . _ خواستم جواب اون كامنت مسخره ديروز را بدم ، ديدم اصلا ارزشش را هم نداره . دعاي امروز ........................... مقسي . تا بعد سلام حيف روزاي رفته را نمي خورم ... اونا كه افسوس خوردن نداره ، فقط ميگم حيف من ... حيف من ... حيف من .... _ چيزي كه دوسش دارم فقط مال منه ، حالا چه يه آدم را دوست داشته باشم چه يه شي ، اينو مي فهمي ؟ پس خواهشا سعي نكن تلاش كني مثل من دوسش داشته باشي ، مدام بهم نگو '' نمي دوني چقدر دوسش دارم '' ، مدام هي ابراز علاقه نكن ، مدام اينجوري با شوق و ذوق ازش حرف نزن ، مدام پيش همه ازش تعريف نكن ، پيش همه طوري رفتار نكن كه اشتباهي بگيرن ، جلوش اينقدر نگو '' دوسِت دارم '' و '' دلم بارت تنگ ميشه '' ، مي فهمي اينا را ؟ چيزي كه دوسش دارم فقط مال منه ، حالا چه يه آدم ، چه يه شي ؛ من بايد از دوست داشتنم بگم ، من بايد هي ابراز علاقه كنم ، من بايد با ذوق و شوق ازش حرف بزنم ، من بايد جلوي همه ازش تعريف كنم و پزش را بدم ، ديگران نبايد من و تو را اشتباهي بگيرن ، من بايد دلم بارش تنگ بشه ، من بايد دوسش داشته باشم ، مي فهمي اينا را ؟ چيزي كه دوسش دارم فقط مال منه ، ... _ بچه ها به معلمه اصرار مي كنن كه سنش را بگه ، وقتي طفره رفتنش را مي بينن ميگن خانوم اگه شما سنتون را بگيد ما هم سنمون را به شما ميگيم ... هممون هم ميگيم ها . _ رفتم كفش بخرم ، يارو ميگه چه شماره اي ؟ ميگم هرچي بزرگ تر بهتر ، سايز پاگنده ... آدم تو مغازه ميره باره خريد كفش روش نميشه شماره پاش را بگه ، آخه پاي دختر هم 41 ميشه ؟ موقع خريد كفش بايد بره تو ويترين مغازه ها بين كفش هاي گنده بك پسرونه دنبال كفش بگرده . ( كفشي كه ازش خوشم اومده بود هم شماره 41 نداشت ... _ از مدرسه برمي گشتيم يه پسربچه _ از همينا كه خودشون را بامزه درست مي كنن و ميان تو خيابون ، از قيافه شون هم شرارت ميباره _ از دور دويد و خودش را كوبيد به من _ يه جورايي خوشم اومده اين بيرون وايسم و از دور دنياي جديدتون را تماشا كنم ... دعاي امروز ................................... مقسي . تا بعد سلام حرفي نيست ... هوس كردم بشينم و نيگات كنم ... كاش مي شد ... مي شد بازم بشينم و فقط و فقط نيگات كنم ، اونقدر بهت زل بزنم كه خودتم از سكوتم تعجب كني و هيچ وقت هم نفهمي چه جوري بهت خيره شدم ... مثل خيلي قبل تر ... حيف ... حيف روزايي كه گذشت ... حيف من ... ( حتي ديگه نميشه جلو آينه به خودت زل بزني ... ) هميشه خنديدن باعث بهتر شدم حال آدم نميشه ، يه وقتايي هم بايد بخندوني تا حالت درست بشه ... ( تا حالا حس كردين باره بهتر شدن اوضاع و احوالتون بايد يكي را بخندونيد ؟ ) _ دو تا شلوار لي بلديد روي هم بپوشيد ؟ اصلا مي تونيد ؟ اصلا ميشه يه همچي كاري كرد ؟ _ امسال با پاييز سِت كردم ، نارنجي ... _ وقتي از مدرسه برمي گرديم ، سر راهمون يه كبابيه به اسم كاكتوس ، هر وقت از جلوش رد ميشم يه عالم مي خندم ... ( فكرشو بكن ... كاكتوسي كبابي بزنه ... دعاي امروز يه كمكي بابت اون ... يه چيز ديگه ، هيچي ... ولش كن . مقسي . تا بعد سلام ميشينم روي مبل ، پاهام را جمع مي كنم تو بغلم ، سرم را تكيه ميدم به پشتي مبل و خيره ميشم به سقف ... دلم گريه مي خواد ؛ چراش را نميدونم ، نه دلتنگي هست و نه هيچي ... شايد چون اين چند وقت خيلي گريه كردم كه وقت و بي وقت دلم باره اشكام تنگ ميشه ... شايدم ... نميدونم ... خيلي راحت گريه ام ميگيره ... خيلي راحت ... خيلي زود ... اشكام كه درمياد هنوز از پلك چشام پايين نيومده چشام را مي بندم ، يه نفس عميق ميكشم و ميگم بسه ديگه ... اشكام تو چشام خشك شده ... ( حيف كه ديگه نتونستم جلو خودم را بگيرم ... بالاخره راس ساعت 2:50 شكست ... ديگه نتونستم مقاومت كنم ... ) _ يك ماه و نيمه يه دوست بارم آف ميذاره ، ميگه باهاش حرف بزنم ، يا حداقل بارش آف بذارم ... خواهش مي كنه ، تمنا مي كنه ، التماس مي كنه ، تهديد مي كنه ... و من همچنان غرق سكوتم ... خيلي خبيث شدم . ( نميدونم چرا بهش يه كلمه هم جواب نميدم .) _ تفريح سالم يعني اينكه بشيني پيام هايي كه يه سري بيكارتر از خودت ، تو '' پي ام سي '' زيرنويس مي كنن را بخوني و بخندي ... _ هدي جون فكر كنم منظورت اين ترانه شل سيلور استاين باشه : ‹‹ گفت : مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد ، دوستان با عينك آفتابيم . گيتارم را در ميدان واشنگتن بسوزانيد ، و مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد . ›› آخر سرش هم عينكش را برداشتن بردن ، تو اينو خوندي ، يه چيزايي هم ازش تو ذهنت بوده انگاري ، فكر كردي گيتارش را مي گفته ، يا شايدم يه چي ديگه بوده ، من كه فقط اين به ذهنم خطور مي كنه . دعاي امروز هيچ ... از خودم ... از خودت ... خجالت ميكشم ... من چي مي خوام و ... مقسي . تا بعد سلام فكرشو بكن ... آدم يه روز چشاشو باز كنه و ببينه همه اينا تو خواب بوده ... چه حالي ميشه ؟ به آدم بيكاري كه در طول روز بتونه بشينه و حماقت هاي منو بشمره و آخر شب بهم يادآوري كنه نيازمندم . _ حرفي نيست ... _ در مورد آهنگ سيروان بگم اصلا از ريتم آهنگش خوشم مياد ، از شعرش خوشم مياد ، از كليپش هم خوشم مياد ، اينكه مدام بدبياري مياره ، مثل آهنگ هاي ديگه كه الان مد شده يه سري دختر با قيافه هاي اجق وجق ! حالا گيتار ... از شماعي زاده و تمام آهنگ هاش متنفرم هرچند بعضي جاهاش مثل همون جايي كه كاكتوسي گفته _ گليمو بردار ببر و اينا _ آدم را ياد دعواي زن و شوهرا ميندازه ، كه ميشينن به جمع كردن اثاثشون ، زنه ميگه اين مال جهازمه ، مرده ميگه اين را خودم خريدم اين آخرم اينو بگم ، آدم كه حتمي نبايد باره كاراش دليل داشته باشه ، فكر كنيد بي خود و بي جهت ازشون خوشم اومده ... اصلا هوس كردم بشينم آهنگ هاي جواد گوش بدم ، مي خوام برم دنبال آهنگ هاي '' يساري '' و '' قادري '' ... _ امشب هم نمي تونم به كامنت ها جواب بدم دعاي امروز توقع زياديه ؟ مقسي . تا بعد سلام يه نفر كه خيلي دوسش داري جلوتون نشسته ، داره زجر ميكشه ، داره اذيت ميشه ، مي خواي يه كاري بارش بكني ، اما هيچ غلطي نمي توني بكني ... از اين بدتر هم تو دنيا هست ؟ الان تنها کاری که میتونم بکنم اینه که چشمامو ببندم اون حرفارو فراموش کنم و با خودم بگم "ولش کن نمیفهمه ! " جمله اي كه ، هنوز كه هنوزه سنگيني و تلخي گزنده اش عذابم ميده ... ( زير و رو كردن پرونده هاي كهنه و خاطرات قديمي اين ويژگي را داره كه يه جاهاييش را بدجوري تو ذهنت باره هميشه ثبت مي كنه ... داشتم قفسه خاطراتم را مرتب مي كردم ، اين بيشتر از همه جلب توجه مي كرد ... ) _ بارون گرفته بود ، رفتيم وسط حياط مدرسه وايساديم ، زهره برگشته ميگه : هااااااااا ، اين هوا ، هواي دو نفره بيد ! ... سر كلاس نشستيم ، مهسا يه دفعه برگشته ميگه آخ دلم ... بقيه بچه ها با هم دم گرفتن كه : هواتو كرده نازنيم ! ... نه ، بچه ها بدجوري دچار مجل شدن . _ اينقدر اين قطره هاي بارون خوردن به شيشه پنجره كه ما را هوايي كردن ، مگه مي شد تو اون هوا خونه موند ؟ ، خيلي جالبه بري بيرون و فرار مردم از بارون را تماشا كني ، بعدشم اينقدر خيابونا خلوت بشه كه بتوني هي پاهات را توي چاله هاي پر آب خيابون بزني و با خودت بخندي و زير لب زمزمه كني : بارونا با رقصشون هلهله برپا مي كنن ، ميشينن رو شيب بوم چتراشون را وا مي كنن ، حالا توي كوچه ها صداي ساز ناودونه ، باد آواره داره تو كوچه آواز مي خونه ؛ چه هوايي ، چه هوايي ، چه هوايي ... ( زهره بي خود ميگه كه اين هوا ، هواي دو نفره است ، هر آدمي اين جور وقتا خلوتت را به هم ميزنه ، اين هوا فقط تنهايي مي چسبه . اون شعره هم مال عمران صلاحيه ، بي خود و بي دليل ازش خوشم مياد ، اصلا هم چيز خاص و قشنگي نداره . ) _ آقا بي خيال ، تا به امروز شونصد نفر بابت آهنگ گيتار و اون يكي ، بهم گير دادن ، شما بريد دنبال آهنگ هاي قشنگ خودتون منم آهنگ جواد گوش مي كنم . ( هدي فكر نكني كم آوردم ها ، نچ ، ديگه حوصله ام اين روزا به مقدار قابل توجهي افت كرده ... ) دعاي امروز خيلي جالب به خير گذشت . چي بگم ؟ يه جورايي حالم گرفته شد ، يه كاري بكن ... مقسي ، مقسي . ( گفتن ، مقسي ادبيات را خراب مي كنه ، اين بار دو دفعه تكرارش كردم كه كلا ادبيات را نابود كنم ، ادبياتي كه با يه مقسي من خراب بشه همون بهتر كه خراب بشه ، بهترتر هم اينكه نابود بشه . تا بعد سلام وقتي نميشه حرفام را رك و راست بزنم به شوخي ميگم ... كار ديگه اي نميشه كرد ... حالا تو بگو ، بگو كه شوخي هاي تو جدي نيست ... _ جديدا مد شده وقتي ميرن وبلاگي ميگن خوب بود ، قشنگ بود ، جالب بود ، فلان بود ... به من هم سر بزن ؛ زيرش يه شماره تلفن هم ميذارن كه تونستي تماس بگير ... نهايت مسخرگي و بي مزگيه . حالا دليلتون را هم بگيد كه باره چي طرف بايد بهتون زنگ بزنه ؟ _ مجيد رفته بند ساعتم را عوض كرده ، يه بند سبز انداخته بهش ، منم امروز برداشتم بلوز و شلوار سبز پوشيدم ، هي تو خونه راه ميرم ميگم من چه سبزم امروز ( حالا همين مامان ما جلو هركي مي شينه از هوش و ذكاوت و آي كيو و ... سرشار من كلي تعريف مي كنه ها . _ چرا تهمت مي زنيد من درس نمي خونم ؟ من بعد از ظهرها 6 ساعت درس مي خونم ، صبح هم قبل از مدرسه رفتن يه ساعت مرور مي كنم ، ميشه 7 ساعت ؛ انصافه بگيد من درس نمي خونم ؟ _ بزرگ ترين حسن اين آهنگ گيتار اينه كه شماعي زاده برخلاف همه آهنگاش يه گله دختر را جمع نكرده دور خودش پرت و پلا بخونه ، عين آدميزاد يه جا نشسته ... آقا حالا اين آهنگ گيتار را ول كنين بريم سر آهنگ ‹‹ تو خيال كردي بري ›› سيروان خسروي دعوا كنيم . دعاي امروز والا ديگه موندم چي بگم ، فردا را به خير بگذرون ... مقسي . تا بعد سلام آدم بعضي وقتا حرفايي داره كه بعدش هرچي سعي مي كنه دلش رضا نميده كه اينجا بنويسه ، فقط هم به اين خاطر كه مدام خدا خدا مي كنه همه چي برعكس اون چيزي باشه كه فكر مي كنه ... بيا بگو كه اون چيزي كه تو ذهن منه درست نيست ... عين اون دفعه كه يه نفس راحت كشيدي وقتي ديدي حدست اشتباه بوده ... آخر سر من از همين ترديد و شك يه بلايي سرم مياد ... آره يا نه ؟ ... _ اينقدر گير نديد ، يه بار اين آهنگ گيتار را گوش بديد ، قول ميدم نه بلايي سرتون بياد نه به خز بودن متهم بشيد . _ اين رياضي بدجوري گريه ام را درمياره ، اين همه ميشيني ميخوني ، تمرين ها را حل مي كني ، شونصد بار تكرار مي كني ، همه را بلد ميشي ، اما وقتي ميري پاي تخته وسطاش قاتي مي كني ، سر امتحان چرت و پرت مي نويسي و كلي نمره ات كم ميشه ، بعد معلمه هم شاكي ميشه و كلي دعوا مي كنه ، هرچي هم آيه و قسم مي خوري كه بابا به خدا بلدم و خوندم حرفت را قبول نمي كنه ، بعد ميشيني خودت را لعنت مي كني و كلي حرص و جوش مي خوري ... بعضي وقتا هم بگي نگي تا مرز گريه پيش ميري ... بد مكافاتي گير كرديم . بابا رياضي را بديد اونايي كه دوست دارن بخونن ، به من چه ؟ اصلا من باره چي بايد اين جفنگيات را بخونم ؟ اگه مي خواستيم رياضي بخونيم مي رفتيم رشته رياضي ، اصلا تجربي ها را چه به اين پرت و پلاها كه اصلا ربطي هم بهشون نداره ، خدا باعث و باني گذاشتن رياضي باره رشته ما را هم در دنيا هم در آخرت لعنت كنه ، خدا هرچي آدم تو آموزش و پرورشه لعنت كنه كه اين درس را از رشته ما حذف نمي كنن ، اينقدر سر رياضي بلا ملا سرم اومده و حرص و جوش خورده كه حتي رغبت نمي كنم به كتابش نيگا كنم ، بدجوري ازش بدم مياد ، از خودش ، از معلماش ، از اونايي كه رشته شونه ، از اونايي كه دوسش دارن ... اصلا از هرچيزي كه بهش ربط داره ... _ اگه ديروز صفت هايي كه به شماعي زاده نسبت دادم بيشتر از صادقي بود ، به خاطر اين بود كه صفت هايي كه ميشه و بايد به صادقي نسبت داد را نميشه اينجا به زبون آورد ، اگرنه مي نوشتم ببينيد اونا بيشتره . دعاي امروز توقع زيادي ندارم ، فقط مي خوام از اين شلوغ پلوغي فكري خلاص بشم ، همين ... خواهش مي كنم ... مقسي . تا بعد سلام آدم بعضي وقتا بدجوري گيج ميشه ، كه آره ... يا نه ... _ ماه رمضون همه چيش يه طرف ، درس نخوندن و بهانه داشتن هاش هم يه طرف _ اين طرح دانش آموز محوري ، هم جالب بود هم كلي هيجان داشت ، كلي هم بهمون خوش گذشت . بزرگ ترين فايده اش هم اين بود يه روز سر كلاس نرفتم و به جاي خوندن لغت هاي زبان و سر و كله زدن با آغا محمدخان قاجار و كريم خان زند پايين ، توي دفتر و اتاق كامپيوتر ول گشتم . پيشنهاد ميديم اين طرح هفته اي يه بار اجرا بشه ... _ بازي را ديديد ؟ امسال هرچند اصلا بخار نداشتيم و هيچ هيجان خاصي نداشت اما بردش مزه داد . ( ولي پارسال مزه اش خيلي بيشتر بود كه يه هفته مداوم باره ما كري خوندن كه ال مي كنيم و بل مي كنيم بعد آخرش بدجوري حالشون رفت تو قوطي ... _ اينو خدمتتون عرض كنم كه اگه قرار باشه از بين شماعي زاده و صادقي يكي را انتخاب كنم ، بازم حاضرم به اون شماعي زاده بي ريختِ خز ِ زاغارتِ جوات ِ غزميتِ _ املاش درسته ؟ _ ضابلو گوش بدم اما اون مردك كلفتِ بد صدا را تحمل نكنم ، اينم چون گفته بوديد خداوكيلي بگم . ( درجه نفرت ما از ايشون بدجوري بالاست ... _ آپ كردن هاي ملت هم به من ربط داره كه همگي گير ميديد به من ؟ دعاي امروز بدجوري دوست دارم ... مقسي . تا بعد سلام بعضي وقتا آرزو مي كنم ، اين همه خوشي تو خواب بود تا پس فردا كه همه چي تموم شد و بدبياري ها شروع ، اون روز ، آرزوي رويا بودنشون را نكنم . پ.ن : يه جورايي علاج واقعه قبل از وقوع .
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم _ امروز خيلي جالب بود ، تا ميومدي چيزي بخوري يه لحظه دچار ترديد مي شدي ، بعد يادت ميفتاد نه ، ماه رمضون تموم شده ، ميشه خورد ... ( اينجا همه با هم اعتقاد داشتن اگه اينا دو روز ديگه ماه را نمي ديدن من غيب شده بودم ... _ ذهنيت شما در مورد من چي بود ؟ _ بابا شماها هم منو خفه كرديد از بس گفتيد اين خواننده هاي جوات چيه بهشون گوش ميدي _ اين روزا كارم شده اين كه يه مشت گندم و يه ظرف آب بگيرم دستم و دنبال اين باشم كه اين كبوتره كي گشنه و تشنه ميشه كه بهش بدم ( بداخلاقي هاش مثل خودمه . _ من اينجا هرچي مي نويسم بعضيا كه خيلي بي چشم و رو !!! دعاي امروز يه وقت همه چي خراب نشه ... تمنا ... خواهش ... مقسي . تا بعد سلام كاش مي شد برگشت عقب ، اون وقت مطمئنا راهي كه اومدم را دور ميزدم ، از يه راه ديگه مي رفتم . ( فقط هم همين يه راه را اشتباه اومدم ... باقيش همه درسته ، اما اين يكي را كاش مي شد عوض كرد ... ) _ شده تا به حال بعد از يه مدت دراز كه از رفاقتتون با كسي ميگذره بشينيد به روزاي اول فكر كنيد ؟ اين كه اون روزا نظرتون در موردش چي بود ؟ كاري به اين ندارم كه نظرتون تا چه حد عوض شده ، فقط همين كه يادتون بياد چه ذهنيتي داشتيد ؟ خب بذاريد من بگم ... ممممم ... مثلا من وقتي كاكتوسي را ديدم يه جور آدم گرم و صميمي حس كردم ( تنها كسي كه من باهاش دوست شدم و هيچ فكري در موردش نكردم اميرووو بود ، يعني روزاي اول به معناي واقعي كلمه هيچ ذهنيتي ازش نداشتم ، شايدم به خاطر اين بود كه آشنايي ما خيلي سريع و ناگهاني بود _ بختك كه مي دونيد چيه ؟ يه چي تو همون مايه ها _ مني كه از گفت و گوهاي تلفني به شدت متنفرم گاهي وقتا بعضي از همين گفت و گوها بدجوري ذوق زدم مي كنه ، اونم وقتي پشت خط يه دوستي باشه كه باره اولين باره داري باهاش حرف ميزني ... _ اين آهنگ گيتار شماعي زاده در عين اين كه خيلي مزخرفه قشنگ هم هست ... ( من خودم هم نميدونم يه آهنگ چه جوري هم ميتونه مزخرف باشه هم جالب ، ولي خب هست ديگه . _ تا ساعت 12 شب از پاي تلويزيون جم نمي خوريم كه عيد بشه ... هرچي نشستيم ديديم نه خير ، قرار نيست عيد باشه ... ما هم كه خيالمون راحت بود عيده و تعطيل نه درس خونده بوديم و نه مقشي نوشته بوديم ، با خيال راحت نشسته بوديم عيد بشه و بگن تعطيل كه اونم نشد ... نتيجه هم اين شد كه ما اعلام كرديم خودمون ميريم پيشواز باره عيد ... پنجشنبه را خودمون تعطيلش مي كنيم ... حالا مامان ما هم تو اين گير و دار پاش را كرده تو يه كفش كه من نميرم غيبتت را موجه كنم ، مي خواستي بري مدرسه ، كي گفته بود خونه بموني ... _ شنبه به مناسب روز دانش آموز مدرسه در اختيار ما مي باشد ، يه مدرسه اي درست كنيم ديدني ... من را هم كردن مسئول اتاق كامپيوتر دعاي امروز فردا مگه عيد نيست ؟ من عيدي مي خوام ... مقسي . تا بعد سلام سفره را دارن جمع مي كنن ... مهمونا دارن يكي يكي ميرن ... مهموني داره تموم ميشه ... دلم از همين الان بارش تنگيده ... _ خيلي مسخره است ... خيلي ... در مورد اون دلتنگي همه ميگن تحمل ... صبر ... يا ديگه خيلي زياده روي كنن ميگن ولش كن ... بي خيال همه چي ... اينا ديگه مسخره ترين راه حل هايي بود كه شنيدم ، آدم چه جوري ميتونه به همين راحتي بي خيال همه چي بشه ؟ اگه مي شد همينجوري راحت گفت بي خيال يا بشه صبر و تحمل كرد كه ديگه آدم دلتنگ نمي شد ... اگه به همين راحتي مي شد قيد همه چي را زد خب ديگه مسئله مهمي نبود كه آدم به خاطر دلتنگ بشه ... چيزي كه آدم بتونه ازش بگذره كه ديگه دلتنگي نداره ... _ امروز تمام بحث بچه هاي مدرسه معطوف به عيد فطر و ماه و تعطيل بودن يا نبودن فردا بود ... از همه چي هم سوژه درست مي كنن باره خنديدن و پرت و پلا گويي ... مهسا رفته پاي تخته نوشته هلال ماه شوال رويت شد ، عاشقان عيدتان مبارك باد ، زيرش هم تو پرانتز اضافه كرده رصدخانه كلاس 303 معلم زيستمون هم اومده ميگه من فردا ازتون درس مي پرسم ، بچه ها همه با هم برگشتن ميگن خانوم ما خونه نيستيم كه درس بخونيم ، معلممون ميگه كجاييد مگه ؟ يكي از بچه ها پاشده نيشش را باز كرده ميگه خانوم مي خوايم بريم پشت بوم ماه را رويت كنيم ... _ اينا را هم تو گوش باد زمزمه كنيد برسه به گوش بابايي : مقسي كه مي خواي شب ناز را برگردوني ... بابت همه چي مقسي ... من و شب ناز دعوا نكرديم كه بذاره و بره ، من بيرونش نكردم ، با دلخوري هم نرفت ... رفت كه زود زود برگرده ... كسي كه اينجوري رفته خودش هم بايد برگرده ... بابايي اگه يه وقت ديديش نمي خواد برش گردوني ... فقط بگو خيلي بهش احتياج دارم ... همين . بازم مقسي . دعاي امروز روز آخره ديگه ... تموم شد ... كمك كن آدم بشم ... همين . تا حالا اينجا هرچي ازت خواستم نه نگفتي ... جز يه چيز ... مقسي . تا بعد سلام هنوز قفل ذهنم باز نشده ... هيچي هم ندارم كه بگم ... هرچي نشستم و فكر كردم دريغ از يه كلمه كه بتونم اينجا بيارمش ...
اونقدر از بازگشت ... ( خب نميدونم الان ديگه بايد چي صداش كنم ) خوشحال شدم كه نميدونم اينجا در موردش چي بگم .... نوشته هام دارن روز به روز آب ميرن ... مي ترسم يه دفعه هيچي ازشون نمونه .... دعاي امروز همون طور كه باره متن نوشتن ذهنم ياري نميده ، باره دعا كردن هم همين طوره ....... مقسي . تا بعد
سلام كاكتوس دلش باره خودش تنگ ميشه ، بهادر سخت دلتنگ بابايي ميشه ... شب ناز هنوز منو يادشه ؟ _ نمي تونم حرف بزنم ، هيچي ندارم كه بگم ، انگاري ذهنم قفل شده ... از بعضي جاهاي حرف هاي ديروزم بدجوري پشيمونم ، شماها هركاري هم با من بكنيد من نه ازتون بدم مياد ، نه از دستتون دلخور ميشم ، نه فكر مي كنم عذابم مي ديد ... شايد ديشب عصبي بودم ، شايد چون ذهنم به هم ريخته بود ، فكرم كار نمي كرد ، اونجوري حرف زدم ، اما خب اشتباه كردم ... دوستاي به اين خوبي كه آدم را عذاب نميدن ... خب شايد حقشون هم باشه كه خسته بشن ... كه اصلا برن ... دعاي امروز حال و حوصله دعا كردن هم ندارم ... فقط فردا را به خير بگذرون ... مقسي . تا بعد سلام تا حالا هيچ وقت مثل حالا احساس تنهايي نكردم ... حتي اون موقع كه تو دنياي واقعي خودم را تك و تنها مي ديدم حس و حالم مثل الان نبود ... بدجوري احساس غريبي مي كنم ... _ عذابم مي ديد ، با رفتن ها و عزم سفر كردن هاتون آزارم مي ديد ، با بي توجهي هاتون به اين دلي كه اينجا است اذيتم مي كنيد ، مي دونستيد از همتون بدم مياد ؟ ازتون بدم مياد ... مي فهميد ؟ بدم مياد ... اونجوري نيگام نكنيد ، ديشب ، همون موقعي كه تلاش مي كردم جلوي ريزش اشكام را بگيرم تا بالشم را بيشتر از اين تر نكنه اينا را گفتم ... اينقدر گفتم ازتون بدم مياد كه خوابم برد ... هيچ وقت فكر نمي كردم باره كسايي كه اين همه دوستشون دارم اين حرفا را بزنم ، تقصير من نبود ... بعد دو روز بي خبري از وبلاگا ميايد مي بينيد كسي كه خيلي خيلي زياد دوستش داريد اسباباي وبلاگش را جمع كرده يه گوشه و خداحافظي هاش را كرده و آماده رفتنه ... مي بينيد بقيه هم دارن حرف از رفتن مي زنن ... مي بينيد خيابون پشتي شده عين بازار ... همه اسباباشون را چيدن تو كوچه كه چي ؟ بريم ... چه حالي بهتون دست ميده ؟ چه فكري مي كنيد ؟ ... فكر مي كنيد رفتن به همين آسوني هاست ؟ الكيه ؟ كه هر وقت ديديد خسته ايد بگيد آقا ما رفتيم ؟ پس حق ما اين وسط چيه ؟ ما هيچ سهمي نداريم ؟ تو اين چند ماه اخير تمام وقتم و تلاشم توي نت فقط صرف نگه داشتن اين و اون شد ، تا اين يكي را مجاب به برگشتن مي كردي بايد مي دويدي دنبال نفر بعدي كه نگهش داري ... اينقدر تو اين چند ماه حرف زدم ، تهديد كردم ، خواهش كردم ، تمنا كردم ، به عجز و لابه افتادم باره بازگشت اين و اون كه ديگه نا ندارم ، از رمق افتادم ... خسته شدم ... مي فهميد ؟ خسته ام ... همه ي تلاشم باره جلوگيري از رفتن دوستام تجربه تلخ شب ناز بود ... نمي خواستم يه بار ديگه تكرار بشه ... شب ناز كه اون همه بهم قول داد كه بره و زود برگرده ، رفت و ديگه پشت سرش را هم نگاه نكرد ... چه برسه به بقيه كه همينجوري هم مي گفتن ميرن و ديگه پشت سرشون را هم نگاه نمي كنن ... خسته ام ... رمق ايستادن جلوتون را ندارم ... كه اگه توان ايستادن هم بود نمي دونم چه جوري بايد بايستم كه اين چند ماه همه راه ها را رفتم و حالا نميدونم اين دفعه كه همه با هم عزم جزم كردن كه برن از كدوم راه بايد برم ... چيكار بايد بكنم كه يه بار ديگه آرامش به اين خيابون برگرده ؟ اينا هم باره تو كه كاكتوست را گم كردي : بيا اصلا از اولين روزا شروع كنيم ... از اون روزايي كه با هم آشنا شديم ... تو وبلاگ ملينا ديدمت ، و چقدر حسودي كردم كه تو اونجايي ... جدي ميگم ... هميشه فكر مي كردم چرا وبلاگ ملينا ... جايي كه اصلا به تو نمي خورد ... تا تو اومدي پيشم ... نميدوني چقدر خوشحال شده بودم ، يا بهتر بگم ذوق زده شده بودم ... گذشت و گذشت و گذشت تا شدي آبجي بزرگ ترم ... شدي قل من كه چند سال زودتر به دنيا اومده بود ... بودنت حجم بزرگي از تنهايي منو پر كرد و چقدر خوشحال بودم كه خواهري دارم كه اين همه شبيه به منه ... و حالا بعد از اين همه وقت با رفتن تو ... چي بگم ............... كاكتوس من ِ وجودي تو بود ... درست عين شب ناز من ... شب ناز هم رفت و ديگه سراغي هم از ما نگرفت ، نذار كاكتوس همينجوري بذاره و بره ... مطمئن باش بدجوري احساس غربت مي كني وقتي ببيني ديگه هيچ وقت نيست ... شب ناز ِ من رفت كه برگرده ... رفت كه بياد و تا ابد كنار من باشه ... اما الان از رفتنش ماه ها مي گذره ... هنوزم يه چشم من به دره تا برگرده ... مطمئن باش از رفتنش پشيمون ميشي ... حتي اگه كاكتوس رفته ، تو نرو ... بمون شايد يه روزي دوتاشون با هم برگشتن ... چه جوري بهت بگم رفتنت بدجوري روحم را آزار ميده ؟ چه جوري بگم نبودت اينقدر عذاب آوره كه تحملش از من ساخته نيست ؟ چه جوري بگم از پس تحمل جاي خالي تو برنميام ؟ چه جوري بگم تا شايد دلت بارم بسوزه و برگردي ؟ چه جوري بگم ؟ چي كار بكنم تا نري ؟ تا تنهام نكني ؟ ................. _ يه كبوتر پيدا كردم ، كبوترها را بدجور دوست دارم ، هميشه حس مي كنم كبوترها بدجوري پاكن ... كاش همون جوري كه ميگن با اومدنش يه عالم چيزاي خوش را بياره ... دعاي امروز : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت . نميدونم چي بگم ، ديگه حس مي كنم كم آوردم ... باره اولين باره كه اينقدر احساس درموندگي مي كنم ، دارم دوباره تنها ميشم ، مثل قبل ... خيلي بده نه ؟ اينكه آدم يه دفعه به خودش بياد و ببينه تنهايي اش پر شده از آدماي دوست داشتني و بعد ، يه روز چشم باز كنه و ببينه هيچ كس دور و برش نيست ... خيلي بده نه ؟ مي خوام برگردم ، كارم اشتباه محض بود ، مي خوام برگردم ... كمكم مي كني ؟ مقسي . تا بعد سلام هي بگو چرا دلقك بازي درمياري ... چرا جدي نيستي ... چرا پرت و پلا ميگي ... چرا خل و چل بازي در مياري ... وقتي يه لبخندت به يه دنيا مي ارزه ... حالم عجيب خوبه ... _ اين روزا كلاس ما با سردخونه رقابت داره ( كلاس بخاري داشته باشه حالش خيلي بيشتره تا شوفاژ داشته باشه ، كلي ماجرا داريم با بخاري هاي مدرسه ... _ اين بلاگفا هم ديگه شورش را داره درمياره ، وبلاگا كه به زحمت باز ميشه ، كامنت دوني ها هم كه باز نميشه ، باز هم كه ميشه نظر نميشه داد ، كلي اعصاب ما را به هم زد امشب ... _ بهش ميگم من ديشب باره اولين بار آهنگ هاي رضا صادقي را گوش دادم ، تا ديشب در مورد آهنگ هاش اشتباه مي كردم ... ميگه من مي دونستم نظرت عوض ميشه ، صادقي خيلي خواننده خوبيه ، مي دونستم به اين نتيجه ميرسي كه داري در موردش اشتباه مي كني ... گفتم نه ، تو داري اشتباه مي كني ؛ تا ديشب فكر مي كردم صادقي و آهنگ هاش مزخرفه ولي از ديشب تا حالا به اين نتيجه رسيدم كه يه چيزي فراتر از مزخرفه ... گفت .................................. ( اينا را گفتم كه بدانيد و آگاه باشيد كه بد ضدحالي خورده حالا داره تلافي مي كنه دعاي امروز امشب مي خوام ساكت بشينم و فقط نيگات كنم ، آخرشم كلي قربون صدقه ات برم ... مقسي . تا بعد سلام بدجوري احساس آرامش مي كنم ... همش دارم دعا مي كنم هوا سرد بشه ... سرد سرد ... سرما يادآور روزاي خيلي خوبيه ... با خودش يه عالم خاطره دوست داشتني مياره ... _ خنده داره اگه آدم روز تفلد يه نفر را يادش باشه اما ماهش را يادش نباشه ؟ ( عالم و آدم تاريخ تفلد را يادشون ميره بعد من ماهش را ، كدوم آدم عاقلي ماه تفلد را فراموش مي كنه ؟ ) _ اين مجله هاي خانوادگي يه خانمي داشتن اين صحفه را مطالعه مي كردن ، يه آگهي مي بينن كه توش شوهرشون به يه خانم ديگه تولدش را تبريك گفته كلي به اين خبر خنديدم ، تا حالا خوندن اين جور صفحات مسخره باعث خنده و پر شدن اوقات فراغت ما مي شد ، از اين به بعد خبرهاي حواشي اون هم آدم را به خنده وامي داره ... _ اين پسر بچه تو سريال ‹‹ او يك فرشته بود ›› ، اعصاب آدم را خورد مي كنه با حرف زدنش ، اين بچه تو سريال ‹‹ تب سرد ›› لال بود ، حالا اينجا انگاري تازه زبون باز كرده دعاي امروز هيچ ملالي نيست ... هيچ آشفتگي نيست ... هيچ چيز ناراحت كننده اي نيست ... هيچ چيزي نيست ... اينو بهش ميگن آرامش بعد از طوفان _ يا توفان ... هي ملت اين روزا غلط ميگيرن _ ، ولي خدايي اون تكاپو باره درست شدن اوضاع و احوال بيشتر از اين يكنواختي و سكون به آدم حال ميده ... مي بيني ؟ تا وقتي دور و برم شلوغه غر مي زنم كه چرا اين جوري ، وقتي هم همه چي عاديه بازم غر مي زنم كه چرا اينجوري ؛ خودم هم از كاراي خودم سر در نميارم ... مقسي . تا بعد سلام به قول قيصر امين پور ... پلك دلم داره ميزنه ... مهموني در راهه ؟ ... پارسال ... همين موقع ها ... چه حالي داشتم ... افتضاح ... _ تا حالا شونصد بار به خودم قول دادم از رو ظاهر افراد در مورد باطنشون نظر ندم ، عين شونصد بارش را هم فراموش كردم ؛ يه بار ديگه ، در مورد يه نفر ديگه اشتباه كردم ... _ تا حالا اينقدر بهم بَرنخورده بود ، هيچ وقت تو اين چند ساله اينقدر ناراحت نشده بودم ، يه زماني هرچي مي شد ، هر اتفاقي مي افتاد ، ريز و درشتش را باره من تعريف مي كرد حالا من اينقدر نامحرم و غريبه شدم كه حاضره حرف دلش را ... دلتنگي هاش را باره كسايي بگه كه صد پشت غريبه حساب ميشن ... بره باره كسايي سفره دلش را باز كن كه ............ من اينجا حكم يه غريبه هم نداشتم كه بياد باهام حرف بزنه ... آدم بايد ناراحتيش ها را بره از زبون اين و اون بشنوه ... من كشك بودم ؟ هر وقت اومد بارم از خودش گفت چي كم گذاشتم ؟ كم حرفاش را گوش كردم ؟ كم سنگ صبورش شدم ؟ كم بهش دلداري دادم ؟ كم راه پيش پاش گذاشتم ؟ كدوم راهي كه جلوش گذاشتم اشتباه بود ؟ كدومش به در بسته خورد كه حالا من ِِ دوست شدم صد پشت غريبه ؟ تا عمر دارم يادم نميره چه جوري منو نديد گرفت ... همه را ديد جز من ... همه شدن سنگ صبور ... محرم اسرار ... مشاور ... من شدم .......... ( نميدونم ... شايد پرتوقعم ... دارم اشتباه مي كنم ... زيادي خودخواهم كه فكر مي كنم بايد ميومد اول به من حرفاش را مي زد ... يعني جدي جدي ، توقع بي جاييه كه بعد اين همه رفاقت انتظار داشته باشم اول من دلتنگي هاش را بشنوم ؟ تا يه آدمي كه سال تا سال هم باهاش حرف نميزنه ؟ اينا انتظارات غيرمعقوليه ؟ دارم اشتباه مي كنم ؟ ) _ چقدر بده آدم وقتي يه ذره مي خنده تمام صورتش عين لبو سرخ بشه و يه عالم اشك از چشاش بياد _ خدمت آرزو خانوم كه آدرسي هم نداده كه بريم سراغش عرض كنم كه قالبم يه هديه است ... فقطم مال خودمه ... شرمنده كه نميتونم كمكي بكنم . دعاي امروز حالا مي فهمم چي شد كه اينجوري شد ، كه همه چي به هم ريخت ، ديگه اون روزا تموم شد رفت پي كارش ... جبرانش هم نمي تونم بكنم ، چه كاري بكنم تا جبران بشه ؟ اشتباه بزرگي كردم كه حالا مي فهمم چي بوده ، يه راهي جلو پام بذار ... ميشه يه خورده هم با آقا حرف بزنم ؟ آقا ، امشب همه چي دست توئه ، چيز زيادي نمي خوام ، فقط ايمانم را قوي تر بكن ، اين قدرت را بهم بده كه بتونم تموم اون قول و قرارهايي كه با خودم و خداي خودم گذاشتم را بهشون عمل كنم ، همين ... فقط همين ... قول ميدم ، اين دفعه قول قول ميدم كه بتونم ، فقط يه بار ديگه فرصت مي خوام ... مقسي . تا بعد سلام حالا كه همه جاي دنيا ، وجب به وجبش را شناختن ، يه جوري بريم فضا ... اون جا بايد هنوز كه هنوزه يه جاي ناشناخته داشته باشه ... يه سياره پيدا كنيم مثل شازده كوچولو ... كسي هست خواب هاي مرا تعبير كند ؟ ....... شدم مثل پارسال همين موقع ها ... كلي حرف رو دلم سوار شده ... _ معمولا وقتي مي خوان امتحان كلاسي بگيرن ، تا معلم مياد تو كلاس و ميگه برگه ها رو ميز ، همه بلافاصله وسايلشون را جمع مي كنن و يه ورق ميذارن رو ميز ... حالا كلاس ما برعكسه ، همه ميشنن كتاب را كامل مي خونن ، واو به واوش را ياد مي گيرن بعد تا معلم ميگه امتحان ... يه دفعه همه به غش و ضعف ميفتن كه ما نتونستيم درس بخونيم و بلد نيستيم و نمي تونيم امتحان بديم و تو را خدا امتحان نگيريد و معلم ها ديگه عادت كردن ، ميان تو كلاس يه ربع ساكت ميشينن كه التماس هاي ما _ و بيشتر اوقات خنده هامون _ تموم بشه بعد خود به خود وسايلمون را جمع كنيم و آماده امتحان بشيم ، ديگه انگاري باره ما هم يه جورايي عادت شده قبل امتحان بي خود و بي جهت به معلم ها التماس كنيم ... اوصولا كلاس ما با همه كلاس ها بايد يه فرق هاي اساسي داشته باشه . _ كسي ميدونه چرا وقتي به يه جسم رسانا بار مثبت يا منفي ميديم اين بارها به سطح خارجي جسم ميرن ؟ چطوري ميرن ؟
_ امكانات جديد بلاگفا را ديديد ؟ همين امكان وبلاگ گروهي زدنش ... دعاي امروز چرا همه چي اين روزا قاتي شده ؟ ........... همه چي را رو به راه مي كني ؟ عين اولش ؟ مقسي . تا بعد سلام يه جزيره ناشناخته سراغ ندارين ؟ از همه چي خسته ام ... مي خوام يه مدت برم گم بشم ... _ عاشق ماهم ؛ ماه ... همون ماهي كه هزاران ساله تو آسمون نشسته ... همون ماهي كه هزار و چهارصد ساله شاهد تنهايي بزرگ ترين مرد تاريخه ... _ عطيه خانوم سرما خوردن ، سرفه هاي ناجور مي زنن ، مامان هم برداشته بارش شلغم پخته كه بخوره گلوش بهتر بشه ، حالا خانوم پاشون را كردن توي يه كفش كه من شلغم دوست ندارم ... رفتم دستش را گرفتم ، آوردم نشوندمش ، دُم يه شلغم را گرفتم ميگم بيا مسابقه هركي زودتر تونست رو هوا به شلغمش گاز بزنه و تمومش كنه ... با كلي بازي و شوخي و خنده شلغم ها را به خوردش داديم ، هرچند خودم هم مجبور شدم پا به پاش شلغم ها را نوش جان بكنم ... از شلغم متنفرم ... ( چقدر من جديدا دختر خوبي شدم ... _ اين دبير فيزيك ما هم بيكاره ، ميگه بريد فلان سوال را تحقيق كنيد ... بابا خودت جوابش را بده نه ما زجر بكشيم نه خودت دعاي امروز نميدونم چرا همش حس مي كنم دستم تو دستات شل شده ... ازم فاصله گرفتي ... من مي ترسم ... خيلي مي ترسم ... مقسي . تا بعد سلام كاش اين همه بهت دروغ نمي گفتم ، وقتي ميام و زل ميزنم تو چشات و بهت دروغ ميگم از خودم بدم مياد ... تو بارم خيلي عزيزي ، آخه آدم به عزيز خودش كه يه سري اراجيف تحويل نميده ... از خودم بدم مياد ... مي فهمي ؟ از خودم بدم مياد ... تا حالا حس كردين كسي باهاتون دوست شده كه تمام روابط و دلخوشي ها و چيزاي دوست داشتني تون را تحت شعاع قرار داده ؟ پس از تو ، محراب تا هماره سرخ است ، سجاده سرخ است ، سجده سرخ است ، تاريخ سرخ است ، كه سرخي تفسير گنگ و الكن شتك فزت و رب الكعبه توست . ...................................... دعاي امروز چرا بايد اين همه ازت بخوان و تا مرز كفر برن و تو باز هم فقط نيگاشون كني ، حداقل يه ندايي بده كه بابا داري حرفاشون را مي شنوي ... مقسي . تا بعد |
| اسفند 1386- بهمن 1386- دی 1386- آذر 1386- آبان 1386- مهر 1386- شهریور 1386- مرداد 1386- تیر 1386- خرداد 1386- اردیبهشت 1386- فروردین 1386- اسفند 1385- بهمن 1385- دی 1385- آذر 1385- آبان 1385- مهر 1385- شهریور 1385- مرداد 1385- تیر 1385- خرداد 1385- اردیبهشت 1385- فروردین 1385- اسفند 1384- بهمن 1384- دی 1384- آذر 1384- آبان 1384- مهر 1384- شهریور 1384- مرداد 1384- تیر 1384- خرداد 1384- اردیبهشت 1384- فروردین 1384- اسفند 1383- بهمن 1383- دی 1383- |
| سايه فعلي !- كوير - پرواز امير - جينگيلي- خم - برخورد نزديك از نوع سوم- باغ مخفی- teenager- روزنوشت حامد- دست نوشته هاي مامان بزرگ- يك عمراني - جاي تو خيلي خاليه ...- موژان- جان اسميت- من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم- دختر كوچولو- كاپوچينو- من و اتاقم- بوي شبنم- آدمك- مي نويسم پس هستم ...- هورنو- Living in Rules- مصطفي مستور- Street Spirit- تنها در تاریکی- جزیره- شكلات داغ- بانوی تو- گوربان- عود نوح- تمشك- Mister OOF - سيگار و اسپرسو- شوق رفتن - UNTOLD TALE- C r o s s i n G- طعم گس خورشيد- دو فنجان مكث- |