| Home - Email - Archive - Link - RSS |
|
سلام بودنت ... بودنت ... بودنت ... همين هم حتي آرامش بخشه ... _ اينجور اميد دادنتون بدجوري خوش خوشانمون كرد ... اميد به اينكه هنوزم به درد يه كارايي مي خوريم ، هر چند كم ... _ كلي حرف باره زدن دارم و ذهنم اصلا ياري نميده باره به زبون آوردنشون ، افكارم مدام توي ذهنم بالا و پايين ميپرن ، سرسام گرفتم ... دعاي امروز دوست دارم ، دوست دارم ، خيلي دوست دارم ... مقسي . تا بعد سلام تو اين روزاي درهم و برهم و شلوغ پلوغ ، تو اين اوج كلافگي و گيجي ... تو حكم آرام بخش را داري ... _ تا كي ؟ تا كي فقط شنونده باشم ؟ تا كي فقط نگاه كنم ؟ تا كي وقتي دوستام از خودشون و دلتنگي هاشون ميگن فقط و فقط سرم را تكون بدم و احساس همدردي كنم ؟ بس نيست ؟ اينهمه گوش داديم به كجا رسيديم ؟ ديگه گوش دادن چه دردي دوا مي كنه ؟ مي دونستيد جديدا وقتي دوستام حرف ميزنن من خجالت مي كشم ؟ خجالت ميكشم كه تنها كمكي كه مي كنم نچ نچ كردن و خير سرم ابراز همدرديه ؟ مي دونستيد اين جور مواقع از خودم شديد متنفر ميشم ؟ نه ميتوني آروم باشي ، نه ميتوني كمكي بكني ... اينجور مواقع چه غلطي بكني بهتره ؟ _ تو دنياي واقعي بارها شده كه دوستي از دلتنگي به مرز جنون رسيده و بقيه اومدن پيش من كه '' الي ، حالش اصلا خوش نيست ، يه فكري به حالش بكن ، ميدونيم كه تو ميتوني ، خوب كردنش فقط از عهده تو يه نفر بر مياد ، كمكش كن ... '' ؛ و من ... هيچي ، صامت نشستم و فقط نگاه كردم ، چي بگم ؟ بهشون چي بگم ؟ به كسايي كه فكر مي كنن من اينقدر توانايي دارم كه بتونم حال اين و اون را خوب كنم چي بگم ؟ به كسايي كه نميدونن مدت هاست خودم دنبال راه چاره باره اون دوست مي گردم و از شدت درموندگي دارم خل ميشم چي بگم ؟ به كسايي كه منو تكيه گاه مي بينن چي بگم ؟ به كسايي كه فكر مي كنن من همه كاري از دستم برمياد چي ؟ اصلا چرا اين فكر را مي كنن ؟ چرا همه فكر مي كنن من اينقدر محكم و قوي ام ؟ چي از من ديدن ؟ چرا اين الهامي كه تو كاراي خودش مونده را نمي بينن ؟ كدوم الهام را مي بينن كه فكر مي كنن من اينقدر مناسبم باره تكيه گاه شدن ؟ آهاي ، با شمام ... اون چشماتون را باز كنيد شايد كه ببينيد ... ببينيد اين الهامي كه جلو روتون وايساده و اينقدر محكم جلوه مي كنه دروغه ، ببينيد تظاهره ... ببينيد اين من نيستم ، ببينيد همش دروغه ........ خواهش مي كنم ببينيد ... آره ... تا امروز داشتم نقش بازي مي كردم ، همتون سر كار بوديد ... من ايني نيستم كه مي بينيد ، من اصلا ايني نيستم كه جلوتون وايساده ... باور كنين ... باور كنين ... خسته شدم از بس خودم نبودم ... _ '' الي ، اين ببري برره اي ها هست ؟ همين حسن شكوهي ؛ اين مثل توئه ... قيافه اش كه شبيه توئه _ فقط تو يه سبيل كت و كلفت كم داري ! _ ، مثل تو هم كه وحشي و قاتيه ، زبونشم كه خدا را شكر هيشكي حاليش نميشه ... '' جاي حرفي مونده ؟ من چي بگم ؟ دعاي امروز از دروغ و تظاهر خسته شدم ... بسه ديگه ... تو فقط ميدوني ... تو فقط من واقعي را ميشناسي ، تو فقط از الهام خبر داري ... كاش بقيه ميدونستن ... اين روزا بدجور داره خوش ميگذره ... مقسي . تا بعد سلام يه چيزي ميخوام بگم ، هر كاري مي كنم نميدونم چه طوري بيانش بكنم ، بعدا ؛ بعدا ...
_ اين روزا يه حس خوب همش دورم چرخ ميزنه ... دعاي امروز ميدوني ، اين يعني همونيه كه مي خواستم ؟ مقسي . تا بعد
سلام گلايه از چي ، وقتي همه چي سر جاشه ... خيلي عوضي هستي ... و من اين عوضي را دوست دارم ! _ مدام ميگي باره آخره ، باره آخره ، فقط همين يه دفعه ... و معلوم نيست اين '' دفعه آخر '' كي پيداش ميشه ... _ حرفم نمياد خب ، دو ساعته نشستم زل زدم به اين صحفه كه شايد فرجي بشه و ... زهي خيال باطل ! دعاي امروز ديدي مي خواستم چي بنويسم ؟ فكر مي كنم ديدي ، ديدي كه ديگه نميتونم بنويسمش ... حسادت به چي ؟ مقسي . تا بعد سلام يه موقع هايي آدم مدام از خودش ميپرسه ، چرا هيچ وقت ، هيچ كس ، هيچ جا منتظرم نيست ... _ يه دوستي هر روز صبح كه ميومد مدرسه يه چيزي دستش بود ، از خودكار و روان نويس و خودنويس و اينجور چيزا بگير تا دفترچه هاي كوچيك و يا حتي خوراكي ؛ هر موقع هم ازش مي پرسيدي اينا چيه ، جواب يكي بود ، رفيقش اول صبح كه مي ديدش با يه همچي چيزايي بدرقه اش مي كرد ؛ چقدر مسخره اش كرديم و خنديديم ... حالا بعضي روزا ، بعضي صبح ها ، از در خونه كه ميزنم بيرون دلم بدجور هواي اينو مي كنه كه كسي هم به من چيزي بده ... ( اين جور وقتا سوءتفاهم هم پيش مياد ، پس اينم بگم كه دلم نمي خواد رفيقي داشته باشم كه هر صبح بهم آت و آشغال بده ، دلم كسي را مي خواد كه با چيزايي به ظاهر كم ارزش كه يه عالم احساس توش گنجونده غافلگيرم كنه ، همين ... _ جديدا كوچكترين صدايي ، مثل زمين خوردن چيزي ، عطسه كسي ، باز و بسته شدن دري ، اوج گرفتن ناگهاني آهنگي و ... منو بدجور ميترسونه ، يه دفعه يه متر از جا ميپرم . آدم وقتي چيزي از دست خودش ميفته انتظار شنيدن صداش را هم داره ، جا نميخوره ، اما من اگه چيزي را بندازم زمين از صداش چنان ميپرم بالا كه اطرافيانم تعجب مي كنن ؛ اصلا نميفهمم چرا اين مدلي شدم ... اينقدر تو خودم غرق شدم و گوشه گير كه يه پرده بين دنياي خودم و دنياي واقعي فاصله انداخته ، كوچكترين صدا و تلنگري پرده را پاره مي كنه و از دنياي خودم پرت ميشم اينور ، غافلگير ميشم ، و مي ترسم ، مي ترسم ... ( اينجا كه مياي آروم قدم بردار ، صداي خش خش گام هات هم آرامش و سكوتم را به هم ميزنه ... ) دعاي امروز چي بگم ؟ خب يه كاري بكن ... اين دعاي ديشب بود و امشب ... هيچي . مقسي . تا بعد سلام حس اون آدمي كه تو يه جاي شلوغ گم شده ، يه دفعه سرش را بلند مي كنه و مي بينه وسط يه جمعيت زياد تك و تنها مونده ، هيچ آشنايي دور و برش نيست ؛ و بعد ترس ، ترس ، ترس ... _ معلم زمينمون : شما انتظار داريد كاني هاي محلول در آب در چه مناطقي پيدا بشن ؟ بچه ها : ما آدم هاي كم توقعي هستيم اصلا ازشون انتظاري نداريم !! ... معلم زمينمون : حالا انتظار داريد كاني هايي كه با اكسيژن هوا تركيب ميشن كجا يافت بشن ؟ بچه ها : تو هوا !!! ... اين همه هوش و ذكاوت از كجا سرچشمه ميگيره ؟ _ آدم چقدر ميتونه مردم آزار باشه ؟ اين همه در به در دنبال ديكته درست ترجيح بودم ، بعد همه بهم ميگن درستش با '' ه '' است دعاي امروز ................... مقسي . تا بعد سلام ... و كبوتر پرواز مي كرد بر فراز خراسان . بالاي ابرهاي آسمان توس و شب ها مي نشست بر بام خانه رضا . رضا براي كبوترها دست تكان مي داد و غذا مي داد بهشان ، به رويشان مي خنديد . و كبوتر مي ماند بر بام ... تا روزي كه رضا رفت و كبوترها پُر شدند در آسمان خراسان . اصلا كبوترها شاعر شده اند از آن روز . اما شاعر شدنشان فقط براي لبخندهاي رضا بوده است . * هوا سرد مي شود ، گرم مي شود ، هزار سال است . كبوترها اما از بام مرد سرزمين خراسان جُم نمي خوردند كه نمي خوردند . برف مي آيد ، باران مي بارد ، كبوترها مي نشينند روي گنبد طلايي حرم . پر مي زنند ، بالا مي روند ، پايين مي آيند اما اول و آخر ، پناهشان گنبد حرم است . كبوترهاي حرم معني معجزه را مي دانند . خوب خوب . چشم هايشان با ديدن معجزه برق مي زند . كبوترها ... اصلا نه ، فقط كبوترهاي آسمان مشهد نه . اين روزها هر كبوتري در آسمان مي پرد ، چشم هايش برق مي زند . مثل همان كبوتري كه خدا با آدم آفريدش ، مثال همان . خدا كبوترها را با آدم آفريد ، اما كبوترها با تولد رضا شاعر شده اند . شاعر چشم هاي خدا . _ كوير بابايي يك ساله شد ... _ همه چي سر جاشه ، به اين ميگن آرامش بعد از طوفان ... دعاي امروز ميدوني خيلي ... مقسي . تا بعد سلام اين '' من '' جديد با من سازگار نيست ، شدم مثل آدمي كه داره نقش بازي مي كنه ، اونم نقشي كه تماما تضاده ، تضاد با خودش ... _ يه عالم حس عجيب و غريب يه دفعه بهت هجوم بيارن و تو طاقت پذيرش همشون با هم را نداشته باشي ؛ حرف هاي اين چند روز همش زير سر همين حمله ناگهاني بود كه كلي ما را غافلگير كرد ؛ تموم شد ... _ بعد اين همه حرف ، سكوت لذت بخشه ... دعاي امروز اول اون ... بعد اون ... بعدش اون... بعدش هم اون يكي ... يه چنتا اون ديگه هم خودت اضافه كن ديگه ! مقسي . تا بعد سلام انتظار ؟ مي دونستي هيچ انتظاري تلخ تر و دردناك تر از انتظار باره شنيدن بعضي حرفا نيست ؟ _ فكرش را بكن ، در مورد ويژگي هاي شخصيتي و خصوصيات اخلاقي يه نفر حرفايي ميزنن كه باره تو غريبه ... من تا حالا نديدمش يا اونا !؟ _ بارها گفتم اگه مزاحمم به خودم بگيد تا شرم را كم كنم ؛ ديگه اين مسخره بازي ها چيه ؟ _ تنها چيزي كه تو اين دنيا حد نداره خريته ؛ خواهشا ديگه دليل كارام را نپرسيد ... آدم كارش بايد به كجاها برسه كه حس كنه احساساتي كه خرج مي كنه و بزرگواري كه از خودش نشون ميده ، از خريتشه ... _ تنها جايي كه تو دنيا بداخلاقي نمي كردم همين يه تيكه خاك مجازي بود ... كه به لطف دوستان اينجا هم آماج _ درسته ؟! _ بي حوصلگي ها و بدخلقي هاي ما قرار گرفت ! ( شما هم حس مي كنيد يا فقط خودم دل پُرم را مي بينم ؟ ) دعاي امروز ........... ، چي بگيم ! مقسي . تا بعد سلام باور كن مي خوام باور كنم ، اما اينقدر تو يادت رفته من و خودم را باور كني كه ديگه هيچي را نميتونم باور كنم ... _ احساس عجيبيه ... احساس اون آدمي كه باره به دست آوردن چيزي '' هركاري '' تونسته كرده ، و درست توي اون لحظه اي كه خواسته دستشو دراز كنه و برش داره ، يه حس سرخوردگي غريب مانع شده ، پا پس كشيده و ... حالا شاهد تلاش يه سري كفتار ! باره به چنگ انداختنشه ... _ اين هرشب و هرشب آپ كردن هم حكايتيه باره خودش ، هميشه بايد يه چيزي باره گفتن داشته باشي ... هرچند در طول روز اصلا به حرفايي كه اينجام مي خوام بزنم فكر نمي كنم ، وقتي ميشينم اينجا و زل ميزنم به مانيتور كلمه ها يكي يكي پيداشون ميشه ... _ آدم هي مي خواد سر دلش گول بماله كه آره و اينا ؛ اما نميشه ... ميگن آدم مار گزيده از ريسمون سياه و سفيد ميترسه ... حالا حكايت دل ماست ... _ چه جالب ، بعد حرفايي كه ديروز زدم همه مي خوان بدونن تو كدوم قفسه جاشون دادم ، آدم يه حرفي ميزنه كه به نظر خودش مهم نيست و به چشم همه مهم مياد ... كي بود پرسيد من كجام ؟ _ دلم هواي مدرسه را كرده ... دعاي امروز هي پيغام و پسغام مي فرستي ؟ خب اگه راسته كه خودش را بفرست ... ما را سركار گذاشتي ؟ اين '' چي ميشه اگه '' ما را هم كاش جواب مي دادي ... مقسي . تا بعد سلام ميدوني اين روزا چي عجيب مي چسبه ؟ اين كه تو خيالبافي هاي هميشگيم رو به روي تو بايستم و هرچي از دهنم در مياد نثارت كنم ... ( هر چند تو همين خيال احمقانه هم پشيمون ميشم و ميام عذرخواهي ... برو بمير ! ) _ مكزيك ، ايران ، آنگولا ، پرتغال ... چه شود ! ولي من كلي حال مي كردم اگه به جاي ژاپن جاي ما تو گروه اِف بود ! اون موقع ديگه واقعا مي شد گفت چه شود !!! _ نشستم و فكر مي كنم هر كدوم از دوستام مال چه روزايي هستن ، همشون كه رفتن سرجاي خودشون يه نفر زياد مياد ، هرچي فكر مي كنم نمي فهمم اون را كجا جا بدم ؛ آدم به اذيت و آزار هم نياز داره ؟ اينجوري شايد بشه يه جايي جاش داد ... ( شرمنده اگه ناراحت شدين ، پيش خودتون گفتيد مگه آدم وسيله است كه بچيننش توي يه قفسه باره روز مبادا ... اين همه ما وسيله بوديم ، حالا از امروز مي خوايم ديگران را به چشم وسيله ببينيم ... خيلي شرمنده اگه اين بي خيالي داره تبديل به پستي ميشه ... _ صندلي داغ ، نوذري ، سوال ها و پيچوندن مهمون برنامه ... آدم بي اختيار ياد شب اول قبر ميفته ، نوذري هم روي صندلي داغ بود ؟ _ اين تعطيلي مدارس چه مي كنه ( هدي ؟ اين چه دعايي بود ؟ اون چه آميني بود ؟ مي ترسم اينجوري كه داره پيش ميره يه سال در مدرسه ها را ببندن ... بيا يه كاري بكنيم ! دعاي امروز ما كه آدم بشو نيستيم ... تو بقيه را آدم كن ! مقسي . تا بعد سلام تكه هاي قلبم را مثل يك پازل كنار هم مي چينم ؛ يك قلب ساده ، مثل روز اول ، ديگر هيچ وقت جاي تو خالي نيست . و من امشب از حسادت مي ميرم ... _ باباعلي نشسته و پاشو دراز كرده ، ميشينم بغلش و پاهام را كنار پاهاش دراز مي كنم . - مياي اتل متل ؟ فقط مي خنده ... - اتل متل توتوله ... همچنان مي خنده ... - يه پاتو برچين ... مي بازم و بلند ميزنه زير خنده و ميگه ديدي باختي .... بهترين و خوش اخلاق ترين و عزيزترين بابابزرگ دنيا نصيب من شده . _ جديدا هربار كه ميريم سراغ خواجه اينو ميگه : دلي كه غيب نماست و جام جم دارد ز خاتمي كه دمي گم شود چه غم دارد بخط و خال گدايان مده خزينه دل بدست شاه و شهي ده كه محترم دارد .............................................. فكر كنم زيرش هم بايد بزنه '' بدون شرح '' ... _ حالا بعد از '' مريم پاييزي '' نيما از '' عشق اينترنتي '' اش خوشم اومده ، خيلي بامزه است . دعاي امروز دلم باره همه چي تنگ ميشه ... اگه يه چيزي ازت بخوام قبول مي كني ؟ خب منم سهم دارم ... مقسي . تا بعد سلام كاش مي شد به جاي همه ي '' آره '' هاي دنيا گفت '' نه '' ، اينجوري حداقل آدم به خودش بد نمي كرد ... _ منوچهر آتشي ... مميز ... منوچهر نوذري ... _ آسمون يه زماني آبي بود ، نه ؟ ... پس چرا اين روزا آدم فكر مي كنه از اول كبود ساختنش ؟ _ حتي با كلمه ها هم نميشه توصيفش كرد ... وحشتناك ؟ غم انگيز ؟ دلخراش ؟ كدومش جوابگوي مرگ اين آدماست ؟ نياز به تصور نيست ، همينجوري هم اشك به پهناي صورت آدم جاري ميشه ... _ توي جيب لباسام ، لا به لاي دفتر و كتابام ، زير بالش و تشك تختم ، توي جيب هاي كيفم ، بين كتاب هاي كتابخونه ام ، بين مجله هاي كمدم ، توي پوشه و كلاسورهام ... همه جا پر شده از يه عالم دست نوشته و نامه به آدم هاي مختلف ، كاغذهايي كه آدم دلش نمياد گم و گورشون كنه چون حس مي كنه بخشي از وجودشن ، و نه ميتونه به مخاطبشون يا حداقل كسي غير از خودش بده چون فكر مي كنه نامه هايي هستن باره اينكه هيچ وقت به مقصد نرسن ... عادت كردم هرجا كه ميرم ، قدم از قدم كه برمي دارم توي گوشم خش خش بكنن . ( آدم ميتونه بگه هم مخاطب دارن و هم ندارن ... ) _ چقدر خوبه همون موقع كه حس مي كني تنهايي اينقدر زياد شده كه به حد غيرمجاز رسيده ، دلتنگي ها اينقدر شديد شدن كه غيرقابل تحمل شده يه نفر پيدا ميشه كه تمام ناخوشي ها را تسكين باشه ... _ تفلد بلاگفا بود ، دوست داشتني ترين جايي كه تو تمام دنيا وجود داره ، بلاگفا يه وجب از خاك اين دنياي مجازي را مال خود خود من كرده ... دوستش دارم . دعاي امروز خوبم ، خوبم ، فقط ... چي بگم ، اين سهم من نبود ... يه وقتايي يه چيزايي را از آدم ميگيري و در عوض چيزي به آدم ميدي كه ... مقسي . تا بعد سلام بدجوري احساس تنهايي مي كنم ؛ هيچ وقت ... هيچ وقت مثل امشب خودم را تنها نديدم ... _ كلافه ام ، نميدونم چرا ، ولي خب همه چي همچنان خوبه ... _ وحشتناك بود ... وحشتناك ... حتي نگاه كردن به گزارش هاش هم آدم را مور مور مي كرد ... _ پنجشنبه هم كه تعطيل اعلام شد تا ما همچنان به حال كردنمون ادامه بديم ( هدي ، اون دعايي كه تو خوندي و اون آميني كه من گفتم بدجور اثر كرد ميگم بيا بريم رمالي و دعانويسي بكنيم ! _ بالاخره عطي را زور كردم بشينه و بنويسه ، ديگه اين دفعه هفته اي يه بار را حتمي آپ مي كنه ... پيشش برين . دعاي امروز دارم زور ميزنم خوب باشم ... تو هم يه كمكي بكن ... مقسي . تا بعد سلام چرا اين روزا همه شبيه تو هستن و تو هيچ كدومشون نيستي ؟ _ سه چهارتا ميز و چرخ خياطي ، يه كارگاه خياطي معمولي ، پس اين حس خوب از كجا ميومد ؟ پ.ن 1 : هميشه فكر مي كردم تو محيط هايي آدم بايد خوش خوشانش بشه كه يه فضاي خاص داشته باشه ؛ فكر نمي كردم يك ساعت كتاب خوندن تو يه كارگاه خياطي و گوش دادن به حرف هايي كه بين آدم هاي اونجا رد و بدل ميشه هم آدم را قلقلك بده ؛ هم عجيبه ، هم مسخره ... پ.ن 2 : اگه فضايي كه توش كتاب مي خونيد هم تو لذت بردن از كتابتون نقش داره ، كتاب خوندن تو اين جور جاها را هم امتحان كنيد ، جالب بود ... _ هيچي هيچي هيچي بهتر از اين نميشه كه سه تا امتحان داشتي باشه اين آلودگي هوا هر ضرري داشته باشه ، باره ما هميشه منفعت بوده . دعاي امروز آي ، آدم اين جور مواقع چه جوري بايد خواستنش را ابراز كنه ؟ هركاري مي كنم فكر مي كنم بازم اونجوري كه بايد نشده ... خيلي مي خوامت ، خيلي ... مقسي . تا بعد سلام بعضي وقتا آرزو مي كنم اين همه خوشي تو خواب بود تا پس فردا كه همه چي تموم شد و بدبياري ها شروع اون روز ، آرزوي رويا بودنشون را نكنم . پ.ن : يه جورايي علاج واقعه قبل از وقوع . _ كسي هدي را نديده ؟ ... _ هيچي از اين بدتر نيست كه موقع وبگردي شونصد تا وبلاگ را با هم باز كني و يه دفعه يكيشون بزنه زير آواز دعاي امروز حال ما كه از اين بهتر نميشه ، فقط .... مقسي . تا بعد سلام شونصد ميليون بار خوش به حال رابينسون كروزوئه ... همچنان همه چي خوبه ... _ چرا فكر مي كنيد اگه من حوصله حرف زدن نداشته باشم يعني حالم خوب نيست ؟ چرا اگه ديگران من رو كم حوصله و سرد بدونن شماها فكر مي كنيد اوضاع و احوال خوب نيست ؟ اتفاقا اين روزا همه چي بر وقف مراده ؛ اگه كم حرف شدم به خاطر اينه كه ديگه نمي تونم حرف بزنم ، خب يه خورده هم به دل خودم باشم ، هميشه به خاطر ديگران سعي كردم حرف بزنم و حالا به خاطر دل خودم مي خوام سكوت اختيار كنم ... اگه سرد و بي حوصله ام هم مهم نيست ، ديگران اين همه منو گرم و پر انرژي ديدن ، چند صباحي هم اينجوري ببينن ، هميشه شعبون ، يه بار هم رمضون ... دلم مي خواد يه چند وقتي هموني باشم كه دوست دارم ، كم حرف و بي حوصله و سرد و گوشه گير و ... از همه مهم تر بي خيال ... ( هرچند تا حالا هم بيشتر اوقات همين بودم ، اما الان ديگه مي خوام 24 ساعته همين ريختي باشم . ) بده ؟ خصوصيات خوبي نيست ؟ خب باشه ، ازشون خوشم مياد ، خيلي هم خوشم مياد ... _ چرا دوستات ، تويي كه هميشه به يه تكيه گاه نيازي داشتي را يه آدم جسور و تكيه گاهي باره خودشون مي بينن ... هرچند اينقدر اين تصوري كه در موردت دارن خوشاينده كه ترجيه _ هيچ وقت ياد نميگيرم ترجيه را چه جوري بايد نوشت ! _ ميدي بهش فكر هم نكني ... دعاي امروز تو فردا را به خير بگذرون كه زنجيره خوشي هام همچنان تداوم داشته باشه ... مقسي . تا بعد سلام بدجوري همه چي خوبه ... اينجوري كه حرف ميزني آدم باور مي كنه بقيه مزخرف ميگن و اين تويي كه فقط درست ميگي ... _ سرد شدي ، بي حوصله اي ، ديگه شور و شوق سابق را نداري ، چته ؟ ... كافيه اين روزا دو كلمه با كسي هم صحبت بشي تا اينا را تحويلت بده ، فرقي هم نمي كنه گفت و گو توي دنياي واقعي باشه يا مجازي ، حتي از پشت اين مانيتور هم بي حوصلگيت توي چشم ميزنه . ولم كنين ، خسته شدم ، از حرف زدن بدم مياد ، از كم حرفي و گوشه گيري خوشم مياد ، مي فهمين ؟ حالا ولم كنين ، بذارين به حال خودم باشم ... دعاي امروز ميدوني بدجوري خواستني شدي ؟ مقسي . تا بعد سلام جاي تعجب داره كه هنوزم همه چي خوبه ، خيلي خوبه ... _ هفت سالم كه شد و رفتم مدرسه ، روز اول وقتي معلممون سرمشق بهمون داد از سمت چپ دفتر و بدون حتي يه خط فاصله گذاري شروع به نوشتن كردم ، يه صحفه كامل را با شوق و ذوق پر كردم ؛ هنوزم نگاه معلم و صداش را يادمه ، '' از سمت راست بايد بنويسي عزيزم '' ، و من با خودم فكر مي كردم چرا از سمت چپ نه ؟ اينجوري كه قشنگ تره ... _ چند وقته همه بهم ميگن خيلي خوب تونستم عوضش كنم ، خيلي خوب روش تاثير گذاشتم ، و حتي ازم تشكر مي كنن ، ازم ممنونن بابت از بين بردن اخلاق هاي بدش ... گفتم كه مي تونم عوضش كنم ، گفتم كه درستش مي كنم ، گفتم كه همه چي عوض ميشه . دعاي امروز دوستت دارم ، خيلي زياد ... مقسي . تا بعد سلام حالم خوبه ، فعلا خيلي خوبه ... _ هميشه ي خدا رو دستم علامتي زدم كه كه يه كاري را فراموش نكنم انجام بدم ، هيچ وقت هم يادم نميمونه چي را نبايد يادم بره كه انجامش بدم ... _ اين آرامش بعد يه دلهره سنگين چقدر لذت بخشه ، عين آب رو آتيش ، همون موقع كه دلت داره عين گنجيشك بالا و پايين ميپره يه دفعه يه حس غريب پخش ميشه تو تنت ، قلبت آروم ميشه ، سبك ميشي ... دعاي امروز مي ترسم همه چي خراب بشه ... مواظبي ، مگه نه ؟ مقسي . تا بعد سلام كاش مي شد آدم از خودشم فرار كنه ... از خودم خسته شدم . _ يه آدم پست ، يه آدم عوضي ، يه آدم بي شعور ... بياد با من مسابقه بذاره ببينه تو حماقت دستش را از پشت بستم ... _ فيلم ‹‹ من سام هستم ›› را ديديد ؟ _ زمستونا با اين لباس پوشيدنمون كلي ملت _ هدي جان اين ملت ، اون ملت نيست ! دعاي امروز دست دعا ، چشم اميد ... مقسي . تا بعد سلام ‹‹ ......................................................................... و كسي كه فقط براي خودش وجود داشته باشد تنهاست ... ›› _ حرف زدن سخت ترين كار عالمه ... _ آخ از دست خودم حرص ميخورم ، آخ لجم ميگيره ، من چرا نمي تونم بي خيال باشم ...
_ ‹‹ روي ماه خداوند را ببوس ›› را خوندم ... قشنگ بود ، خوشم اومد ازش . _ فردا امتحان رياضي دارم ، معلمه گفته زير 16 نبايد بشيم اگرنه ( حالا همه ميان دعوام مي كنن كه در موردش اينجوري حرف نزن ، خب راست ميگم ديگه ... ) دعاي امروز فقط مواظبم باش ... خراب نكن ... خواهش ... مقسي . تا بعد سلام بدجوري اطراف را نمي بينم !!! _ دوستام متفق القول معتقدن خسته كننده و حوصله سَربَر ! شدم ... از همين جا به خاطر اين همه ابراز علاقه و لطف بي حد و نصاب _ درسته ؟! _ بارشون كلي كلمات تشكر آلود پرتاب مي كنم . _ از ساعت 5 شروع مي كنم به درس خوندن ، ساعت 10 شب كه ديگه مخم هنگ كرده و چشام مدام از روي كلمه هاي كتاب ميپره ، مي بينم هنوز كلي كار انجام نشده دارم ... مي خوام بزنم زير گريه . اين همه درس بخوني بعد ببيني هنوز هيچ غلطي نكردي ، آخه مگه ميشه آدم در روز سه تا امتحان را بخونه ... ( خوبيش اينه كه هيچي نخونده امتحان ها را خوب ميدم ، اگه نه مي رفتم يه بلايي سر خودم مياوردم . ) _ معلم زيستمون داره از بچه ها درس مي پرسه و من نشستم تمرين هاي رياضيم را حل مي كنم دعاي امروز مي ترسم ... كلافه ام ... دچار ترديدم ... كمك . مقسي . تا بعد سلام بدجوري احساس سبكي مي كنم ، شايدم تنهايي ، اين يكي هم تموم شد ... _ تو روزي كه حرف هاي از سر دلسوزي تبديل ميشه به '' غرغرهاي تموم نشدني '' مطمئن باش دوستي گرم و پر شور قديمي هم تبديل ميشه به ارتباطي سرد و معمولي ... نميدونم ، شايد اشتباه از من بود ، شايد نبايد تو كارهات دخالت مي كردم ، شايد نبايد بهت تذكر مي دادم ، شايد نبايد حتي به خاطر دوستي مون سعي مي كردم ارتباطاتت را زير سوال ببرم ، شايد نبايد اينو وظيفه خودم مي دونستم كه نذارم دوستم توي چاه بيفته ... شايد بايد بي خيال ميشستم و نيگات مي كردم ، يا حتي تشويق ... ، هيچي نميدونم ... فقط اينو خوب ميدونم ... اينو خوب ميدونم كه تو ديگه دوست عزيز قديمي نيستي ؛ دوست هستي اما ديگه عزيز نيستي ، فقط يه دوستي ، مثل بقيه ... من چيزي را از دست ندادم ، اما تو با فكرهاي مسخره ات فرصت داشتن يه دوست خوب را كه هميشه نگرانته و آماده باره كمك از دست دادي ... آره ، خودخواهم ، اين تويي كه بعد از اين ضربه مي خوري ، مطمئن باش من چيزي را از دست نميدم ، اين تويي كه بهترين دوستت را از دست ميدي ... پ.ن 1 : فكرشو بكن ، چندين سال دوستي با يه مشت فكر احمقانه از بين رفت ... من خيلي زود بهم برميخوره ، خيلي زود ... پ.ن 2 : جاي من بودي چه حسي بهت دست مي داد وقتي بعد كلي حرص و جوش و تلاش باره به چاه نيفتادن دوستت سر داشتن ارتباط با هركسي ، خبر بهت مي رسيد كه هرجا ميشينه پشت سرت تو را يه آدم غرغرو مي خونه و ميگه ديگه دوست نداره جلوي تو حرف بزنه ... هيچ حسي بهم دست نداد ، فقط گفتم حيف من كه دارم باره اين آدم ها جوش ميزنم و خودم را اذيت مي كنم ، يكي نبود بهم بگه به تو چه ... اگه بود هم چه فايده ، عذاب وجدان مي گرفتم كه چرا بهش نميگم كاراش اشتباهه ... گيج شدم ... _ خيلي تو خيالاتم غرق ميشم ، اينقدر تو فكر و دنياي خودم غرق ميشم كه نه چيزي مي بينم و نه چيزي مي شنوم ... بشير داشت باهام حرف ميزد ، گفت الي تنبور گرفتم ، اينقدر بدجور تو عالم خودم سير مي كردم كه برگشتم بهش ميگم مريضيه ؟ خدا به هيچ كس حواس پرتي نده . دعاي امروز دلم ... هيچي نمي خواد . مقسي . تا بعد سلام خودم را آماده مي كنم ، حرف هايي كه قراره بهت بزنم را مرور مي كنم ، با خودم قرار ميذارم اين دفعه ديگه كوتاه نيام ... ازت خداحافظي كه مي كنم تازه ياد قول و قرارهام ميفتم ... حالا ميشينم حرف هايي را مرور مي كنم كه دفعه بعد بايد بهت بگم ، يا شايدم حرف هايي كه هيچ وقت بهت نميگم ... _ تو هميشه جر ميزني ... من باهات بازي نمي كنم ! _ نه ، اين دفعه جر نمي زنم ، قول ميدم ... بيا بازي . _ قول دادي ها ؟ هر دو كودك ، انگشت هاي كوچكشان را روي گل هاي قالي مي گذارند : _ كلاغ ... پر ... گنجشك پر ... نگاه مرد از روي گل هاي قالي جدا مي شود و روي پنجره ثابت مي ماند . باد ، پروانه هاي پرده را در هوا مي رقصاند . _ پروانه ... پر . مرد بلند مي شود و پشت پنجره مي ايستد . پرنده اي از روي سيم هاي برق مي پرد و دور مي شود . _ پرنده ... پر . آفتاب در سياهي چشم هاي مرد مي نشيند و اطراف چشم هايش چين مي خورد . قاصدكي ، آرام از بالاي سر مرد مي لغزد و وارد اتاق مي شود . دختربچه مي گويد : ‹‹ قاصدك ... پر ! ›› و فوت مي كند به طرف قاصدك . قاصدك ، نرم و سبك اوج مي گيرد و از كنار مرد مي گذرد و از پنجره ، بيرون مي رود . باد ، قاصدك را با خود مي برد و آستين هاي خالي مرد در امتداد حركت قاصدك به هوا بلند مي شود . دختربچه مي گويد : ‹‹ دست هاي بابا ... ›› مرد نگاهش را از مسير پرواز قاصدك مي گيرد و رو به دختر مي گويد : ‹‹ پر ! ›› پسر به آستين هاي پدر نگاه مي كند و مي گويد : ‹‹ سوختي ! سوختي ! بابا كه دست ... تازه ! اگر داشت ، پرواز نمي كرد كه ! ›› دختر مي گويد : ‹‹ چرا ... خودم ديدم . پرواز كرد . همين الان ... خودم ديدم . ›› پسر مي گويد : ‹‹ ديدي باز جر زدي ! من ديگه بازي نمي كنم . يا تاپ تاپ خمير ، يا من بازي نمي كنم ! ›› خورشيد در سياهي چشم هاي مرد مي لغزد و پايين مي افتد . دخترك در حالي كه به آستين هاي پدر خيره شده ، روي دو دست خم مي شود . پسر ، آرام به پشت او مي زند و مي گويد : ‹‹ تاپ تاپ خمير ... شيشه پر پنير ... دست كي بالا ؟ ›› باد مي وزد و آستين هاي مرد در هوا بلند مي شوند . پسرك مي گويد : ‹‹ تاپ تاپ خمير ... شيشه پر پنير ... دست كي بالا ؟ ›› دختر، روي دو زانو مي نشيند و با انگشت اشاره مي كند و ميگويد : ‹‹ دست هاي بابا! ›› _ بي خيال احساسات عقشولانه ما ميشيد ؟ چيزي كه وجود نداره باره چي بايد درباره اش حرف زد ؟ دعاي امروز ميدوني ، فكر مي كنم فرشته نجات روزهاي پنجشنبه است ؛ چرا فقط يه پنجشنبه تو طول هفته داريم ؟ منم مي خوام ... مقسي . تا بعد سلام يادته ؟ يادته يه زماني خدا خدا مي كردي اشتباه فهميده باشي ؟ حالا چي ؟ _ آدم وقتي ميشنوه '' يه نفر '' وبلاگش را مي خونه چقدر معذب ميشه . _ داشتم وب گردي مي كردم يه ماجرايي را نوشته بود كه عينا باره من اتفاق افتاده ، نمي خواستم بگم ، حالا ميگم ببينيد با چه آدم حواس پرتي در ارتباطيد . معمولا در طول روز خيلي كم پيش مياد مثل برره اي ها حرف بزنم ، فقط بعضي جاها باره اذيت و آزار و شوخي ... داشتم از خنده منفجر مي شدم ، اين زبون برره اي هم بد مصيبتي شده ... _ بعد از يه سال دوست قديمي كه خيلي دوسش داري مياد دم مدرسه ديدنت ( ساناز هنوزم همون ناناز خودمونه ، هيچ فرقي نكرده ، هنوز همون قدر خاكي و مهربون و دوست داشتنيه كه اون موقع ها بود ، نميدونم چرا اين دختر هميشه خدا يه انرژي مثبت با خودش داره ، آدم نيگاش كه مي كنه جون مي گيره ، با تمام شيطنتاش يه جورايي معصومه ... ) _ چقده اين احساسات عقشولانه ما را جدي گرفتيد ، من يه سر سوزن از اين احساسا ندارم بعد شما بارش بند و تبصره هم درست مي كنين ؟ دعاي امروز ميدوني چرا احساس تنهايي مي كنم ؟ ميدونم كه ميدوني ، خوب ميدوني ، پس چرا يه كاري نمي كني ؟ كوتوله پيدا نكردي هنوز ؟ راستي منم بازي ؟ مقسي . تا بعد سلام اينقدر حجم احساساتم زياد شده كه نميدونم از كدوم حرف بزنم ... _ حالا من يه چرتي گفتم ، شما چرا جدي گرفتي ؟ اصلا احساسات عقشولانه به من مي خوره ؟ _ نگيد اين حرف زدن برره اي افتاده تو دهن من ها ، اين عقشولانه را ما از بدو تولد مي گفتيم ، حالا برره اي ها هم ميگن ديگه برمي گرده به همون بحث كپي رايت و اينا ! _ احتمالا اگه اميرووو ميومد و مي ديد كه شما باور كردي به عقلت شك مي كرد ... _ نمي دونم چرا با كتاب هاي جبران خليل جبران و كوئيلو و باقي كتاب هايي كه تو اين صنف هستن حال نمي كنم ، مخصوصا اون كوئيلو كه بدجوري اعصاب خورد كنه .
_ صبح دير رفتم مدرسه پشت در موندم ، بعد قانون مدرسه ما اينه كه دير بري بايد زنگ اول را تو حياط سر كني ، مگه اين كه دفعه اولت باشه ؛ حالا ناظم ما هم مي خواد منو هر طوري شده با پارتي بازي بفرسته سر كلاس ، برگشته جلو بچه ها بهم ميگه دفعه اولته دير اومدي ؟ ميگم نه ، سرش را با حرارت به طرف پايين تكون ميده كه يعني آره و دوباره ميگه باره اولته ؟ منم با كمال وقاحت سرم را به معني نه تكون ميدم و ميگم نه ، احتمالا بايد بار 5 يا 6 باشه _ يه روز آخر سر افشين را مي كشم ... دعاي امروز ما به كوتوله جادويي هم قانعيم ها ، يادت كه نرفته ؟ يكي باره من بفرست يكي باره هدي ... حالا باره ما هم نفرستادي نفرستادي ، باره اون يكي بفرست . مقسي . تا بعد سلام بيشتر از اون كه مال خودت باشي مال مني ، اينو مي فهمي ؟ حالا هي بدترين كار را بكن ، خودت را از من دريغ كن ... _ هواي صبح پاييز را ديدي ؟ آدم هوس مي كنه بره عاشق بشه ... _ ميشه آدم با صميمي ترين دوستش سر همه چيز اختلاف داشته باشه ؟ _ در كيسه را كه باز كرد 10 جفت چشم از توي كيسه زل زدن بهم ، درست عين اين فيلم سينمايي هاي ترسناك ... تشريح چشم داشتيم ، بچه ها اينقدر اَه و اوه و نچ و واي واي كردن كه حد نداره ، ولي خيلي جالب بود ، از همه چيزش قشنگ تر عدسي چشم بود ، چقده شفاف ، عين تيله ... دعاي امروز همچنان چشم انتظار فرشته نجاتيم ، حالا فرشته گير نياوردي غول چراغ بيكاري ، آدم كوتوله سحرآميزي ، يا هر موجود اجق وجق ديگه اي هم قبول مي كنيم ... مقسي . تا بعد |
| اسفند 1386- بهمن 1386- دی 1386- آذر 1386- آبان 1386- مهر 1386- شهریور 1386- مرداد 1386- تیر 1386- خرداد 1386- اردیبهشت 1386- فروردین 1386- اسفند 1385- بهمن 1385- دی 1385- آذر 1385- آبان 1385- مهر 1385- شهریور 1385- مرداد 1385- تیر 1385- خرداد 1385- اردیبهشت 1385- فروردین 1385- اسفند 1384- بهمن 1384- دی 1384- آذر 1384- آبان 1384- مهر 1384- شهریور 1384- مرداد 1384- تیر 1384- خرداد 1384- اردیبهشت 1384- فروردین 1384- اسفند 1383- بهمن 1383- دی 1383- |
| سايه فعلي !- كوير - پرواز امير - جينگيلي- خم - برخورد نزديك از نوع سوم- باغ مخفی- teenager- روزنوشت حامد- دست نوشته هاي مامان بزرگ- يك عمراني - جاي تو خيلي خاليه ...- موژان- جان اسميت- من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم- دختر كوچولو- كاپوچينو- من و اتاقم- بوي شبنم- آدمك- مي نويسم پس هستم ...- هورنو- Living in Rules- مصطفي مستور- Street Spirit- تنها در تاریکی- جزیره- شكلات داغ- بانوی تو- گوربان- عود نوح- تمشك- Mister OOF - سيگار و اسپرسو- شوق رفتن - UNTOLD TALE- C r o s s i n G- طعم گس خورشيد- دو فنجان مكث- |