تبليغاتX
سایه
Home - Email - Archive - Link - RSS




من توقع بيجا دارم ... آدم حرفش را هرجا نميزنه ... مخصوصا وسط اين خيابون بي در و پيكر !!!

 

* تو اين خيابون خراب شده هم نميشه حرف زد ؟!

** ميشه دست از سر من برداريد ؟!

 

+

 

دارم با ماماني كلنجار ميرم كه من اين مانتو را نميپوشم ، اين مانتو گشاده و زشت و ... خانمي كه دو ساعته زل زده به من به مامانم ميگه راهنماييه ؟! ... مامانم وسط بگو مگوش با من ميگه نه ، پيش دانشگاهيه ... خانمه دوباره زل ميزنه به من و ميگه پس چرا اينقدر كوچولوئه ؟!!!

 

*   !  

 

پ.ن1 : شخصا قول ميدم ديگه مسافرت تشريف نبرم !

پ.ن2 : جون به جونت كنن خري عزيزم !

پ.ن3 : گويند كه ، روز اولي كه رفتم مدرسه ، گلي كه دادن دستم تا بدم به معلممون را اينقدر رو زمين كشيدم كه به جز ساقه چيزي ازش نمونده ... علاقه و شوق و ذوق من به درس و مدرسه از همون موقع مشهود بوده !

پ.ن4 : ممممم ... هيچي !

 



+ Fri 22 Sep 2006 - 8:59 PM -   - 






... خيلي دوست دارم حرفاتون را باور كنم !

اما مشكل اينجاست كه ، تا يه چيزي را با چشم خودم نبينم و با گوش خودم نشنوم نميتونم قبولش كنم ... !

 

* نه چيزي براي ديدن هست و نه شنيدن ؛ " اينجا " سكون و سكوت مطلق حكم فرماست ...

 

پ.ن : بازم مسافرت ... من شدم ماركوپولو !!!

 



+ Sun 17 Sep 2006 - 1:56 AM -   - 






به يك سوژه + مقداري وقت اضافي نيازمنديم !!!

 

* اين دو قلم را بديد ، من همين الان بارتون يه خزعبلي جور مي كنم !

** يه چيزي كه من نمي فهمم اينه كه ، چرا من هميشه فكر مي كنم دليل ننوشتنم را بايد توضيح بدم ! ... اصلا مهمه ؟!

 

پ.ن 1 : وقتي يكي كه قبلا خيلي بارت مهم بوده از چشمت ميفته ، بايد چه احساسي بهت دست بده ؟! ... من هيچ احساسي ندارم ... غيرعادي كه نيست ؟!

پ.ن 2 : من اصلا حس و حال اينكه هر روز " روزانه " عوض كنم را ندارم ... يكي نيست قبول زحمت كنه !!!!

 



+ Fri 15 Sep 2006 - 0:4 AM -   - 






احساس غول چراغ جادو را پيدا كردم ...

كه دست به سينه ايستاده جلوت تا تو دستور بدي و مو به مو اجرا كنه ... !

بعدش هم حسادت مي كنم به پري آرزوها ؛ كه يه روز از راه ميرسه و سه تا از آرزوهات را برآورده مي كنه و ... براي هميشه ميره ...

... و من بي هيچ حرفي هنوز دست به سينه جلوي تو ايستادم ...

 

* آرزوهاي غول چراغ ...

 



+ Sun 10 Sep 2006 - 0:45 AM -   - 






آدم ها چه ساده ميميرن ... به سادگي يه تماس كوتاه تلفني ...

سلام / شنيدي چي شده ؟! / باباي مهسا ... / ........... !

 

* زور كه نيست ... اصلا بدم مياد ... مورمور ميشه تموم تنم ... نميخوام برم ببينمش ...

 

پ.ن 1: پياده روي روزانه در بهتر شدن اخلاق سگي آدم تاثير داره ؟!!!

پ.ن 2: ماماني به همراه عده ي كثيري از دوستان و آشنايان و اقوام و نزديكان و در و همسايه و ... يه بسيج همگاني تشكيل دادن در جهت پيدا كردن مدرسه باره من !

علاقه مندان ميتونن به صورت شبانه روزي باره اين امر مُهُم و سرنوشت ساز ثبت نام كنن !!!

( يه موضوع خيلي مهمي كه از نظر مامانم اصلا مهم نيست اينه كه من هنوز ديپلمم را نگرفتم ! ، يكي بياد اول به من ديپلم بده ... )

پ.ن 3: زندگي يعني اين كه من ولو بشم رو تخت ، خرسم را بغل كنم ، " افتخاري " هم بارم بخونه ‹‹ با تو اي بهشت من آتش دوزخ كجاست ... ›› !!!

 



+ Thu 7 Sep 2006 - 1:8 AM -   - 






ميرم مرخصي ...

 

كار خاصي بود ايميل بزنيد !

 



+ Sun 3 Sep 2006 - 0:58 AM -   - 






ذهنم هنگ كرده ، حال و حوصله نوشتن ندارم ، حرفم نمياد ، فكرم جاي ديگه مشغوله ...

اما هيچ كدوم دليل ننوشتن نيست !

فقط دلم مي خواد سكوت كنم ...

 

پ.ن : دل من باز گناهي شده ... يكي نيست خودم را بارش لوس كنم ؟؟؟!

به خدا جاي دوري نميره ، ثواب داره !!!

 



+ Tue 29 Aug 2006 - 11:23 PM -   - 






میدونی از چیت خوشم میاد الی ؟
از این که همیشه خواستی مثل تو قصه ها بزرگ زندگی کنی ...!!
به این جور آدما مثل من میگن خیالباف ... اما مهم اینه که خودمون مرز بین واقعیت و خیال رو نمیبینم ! نمیدونم شاید این هم یه جور بدبختی باشه ؟!!

 

* نيستي عوضي كه خيلي چيزا را ببيني ... در ضمن اين بدبختي نيست ، چيزي فراتر از بدبختي است !

 

پ.ن : اشتباه نكن عزيزم ؛ چيز شعر گفتن را همه بلدن ...

من به يكي احتياج دارم كه باهام حرف بزنه ...

 

 



+ Sun 27 Aug 2006 - 11:58 PM -  






... درست مثل يك آدم رو به مرگ ، كه بخواهي به زور هزار جور دارو و دستگاه زندگي كند ... زندگي كه نه ، فقط زنده باشد ، نفس بكشد ...

ولي تنها چيزي كه برايت بماند ... هيچ !

 

* زجر بكشي و بكشد از اين زنده بودن ...

** آب در هاون كوبيدن ... حالا حكايت ماست !

 

 

پ.ن 1 : به شدت خوش گذشت !

پ.ن 2 : سرم به مرز انفجار رسيده ، از بس كه باز شلوغ پلوغ شده !

پ.ن 3 : " خداي من " آقا تشريف داره ، حوصله ام هم ندارم توضيح بدم كه چرا آقاست ... همينه كه هست !

پ.ن 4 : من اگه يه روز هم هوس كنم گه بشم بارت ، تو نميذاري ! ... عوضي چي ميشه منم بشم عين خودت ؟!

پ.ن 5 : هركي ميگه دوست داشتن تاريخ انقضا نداره خيلي ... خيلي بيجا كرده يه همچي حرفي زده !

 



+ Sat 26 Aug 2006 - 10:13 PM -   - 





اسفند 1386- بهمن 1386- دی 1386- آذر 1386- آبان 1386- مهر 1386- شهریور 1386- مرداد 1386- تیر 1386- خرداد 1386- اردیبهشت 1386- فروردین 1386- اسفند 1385- بهمن 1385- دی 1385- آذر 1385- آبان 1385- مهر 1385- شهریور 1385- مرداد 1385- تیر 1385- خرداد 1385- اردیبهشت 1385- فروردین 1385- اسفند 1384- بهمن 1384- دی 1384- آذر 1384- آبان 1384- مهر 1384- شهریور 1384- مرداد 1384- تیر 1384- خرداد 1384- اردیبهشت 1384- فروردین 1384- اسفند 1383- بهمن 1383- دی 1383-
سايه فعلي !- كوير - پرواز امير - جينگيلي- خم - برخورد نزديك از نوع سوم- باغ مخفی- teenager- روزنوشت حامد- دست نوشته هاي مامان بزرگ- يك عمراني - جاي تو خيلي خاليه ...- موژان- جان اسميت- من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم- دختر كوچولو- كاپوچينو- من و اتاقم- بوي شبنم- آدمك- مي نويسم پس هستم ...- هورنو- Living in Rules- مصطفي مستور- Street Spirit- تنها در تاریکی- جزیره- شكلات داغ- بانوی تو- گوربان- عود نوح- تمشك- Mister OOF - سيگار و اسپرسو- شوق رفتن - UNTOLD TALE- C r o s s i n G- طعم گس خورشيد- دو فنجان مكث-



Template Designed by ©actus
All Rights Reserved for ElhamAhooi.blogfa.com